در سفر... مثل باد

سفر یعنی زندگی، برو ... زندگی کن

کیپ تون، ملاقات با آبهای سرد

سلام،

کیپ تون اگه میای باید واسه خرید بیای! اینجا پر از مرکز خریده، البته دوربان هم یک پاساژ عظیم داشت، اما اینجا همش پاساژه! مخصوصا واسه اروپایی ها قیمت ها خوبه و خوب خرید میکنند.اما واسه ما همچین بفهمی نفهمی یک قیمته، اما خوب بعضی برندها و اینا هم هست که تو ایران پیدا نمیشه، همه برندها اینجا هستند، حتی طبقه پایین پاساژ ویکتوریا لامبورگینی و فراری و استون مارتین نمایندگی دارند!

کتابهای روز، فیلم ها و دیویدی های ارجینال، همزمان با اروپا و آمریکا اینجا هست و همه اروپایی ها میگن ارزونتره و میخرن حسابی!

این دو روزه خیلی جالب نبود، یعنی اصلا جالب نبود؛ نمیخوام با گفتن جزئیات خسته کننده حوصلتونو سر ببرم، اما خلاصشو میگم.

یادتونه که بلیط برگشت نداشتم و اومدنه یک بلیط تقلبی درست کردم و نشون دادم و وارد آفریقا جنوبی شدم. اما خوب بالاخره باید بلیط میخریدم دیگه واسه خروج ازین کشور، چون زیمبابوه که هم مرزه با اینجا و من میخواستم زمینی برم اونجا اصلا جواب منو نداد! از حدود یک ماه قبل بارها مدارکمو تو سایتشون که واقعا سایت داغون و مزخرفیه آپلود کردم و فقط یکبار جواب دادن که مدارکم ناقصه، بعدا هم که مدارکمو کامل کردم چیزی عایدم نشد که هیچ اصلا دیگه جوابی ندادن!

تنها راه خروج زمینی دیگه موزامبیک بود که خوشبختانه اونم دوسال پیش قرارداد روادید در بدو ورودشو با ایرانی ها به طور یک طرفه لغو کرده! خوشبحالمون! به این میگن دیپلماسی!

واسه کشورهای داغونی مثل زیمبابوه و موزامبیک هم باید التماس کنیم بذاریم بریم تو کشورشون پول خرج کنیم!

بگذریم، یک هواپیمایی آلمانی به اسم هان ایر پرواز مستقیم داشت از ژوهانسبورگ به دارالسلام. قیمت پرواز 270 دلار میشد و من تو کارت اعتباری خودم به اندازه کافی پول نداشتم، فقط حدود 170 تا مونده بود؛ پرواز از کیپ تون به ژوهانسبورگ (اینا خودشون به ژوهانسبورگ میگن ژوبورگ و به کیپ تون میگن کیپ منم ازین ببعد همین کارو میکنم) رو خودم گرفتم اما واسه پرواز بعدی باندازه کافی پول نداشتم خواهش کردم یکی از دوستانم تو ایران اینکارو از طریق یکی دیگه از دوستاش تو ترکیه انجام بده! (اون آقایون احمقی که نشستن تو مجلس و میگن مردم ما چه نیازی دارن با دنیا تبادل مالی انجام بدن اینو بخونن، مخاطب خاص من الان شمای) واسه خرید یک بلیط پرواز 3 دست باید بچرخونیم! خلاصه دوست خوبم واسم این کارو کرد و گواهی اولیه واسم اومد! تا اینجاش خوب بود نه؟ راحت انجام شد اما داستان از اینجا شروع شد:

فردا صبح یعنی اولین روزی که تو کیپ بودم خوشحال و خندون رفتم سمت اولین جاذبه توریستی این شهر یعنی گرین پوینت! منطقه ای بندری توریستی پر مراکز خرید و رستوران و نمایشگاه های هنری و آکواریوم و تورهای گردشی و خلاصه همچی! همون اولاش بودم که یک اس ام اس واسم اومد که آقا در مورد اون بلیطی که خریدی یک ایمیل مهم واستون فرستادیم واجیه که زود جواب بدی! اما خوب چون پرداختو دوستم انجام داده بود ایمیل اصلی هم ایمیل اون بود و من بدو بدو برگشتم به مسافرخونه (بعدا در موردش میگم) چون فقط اونجا اینترنت داشتم، برگشتم اونجا و تو وایبر (منظورم همین اپلیکیشنیه که همون آقایان احمق قبلی دارن گلو خودشونو پاره میکنن که فیلترش کنن) به دوستم مسج دادم که ببین اینا چی فرستادند، ایمیل این بود که مدارک کامل کردیت کارت و کپی کارت و کارت شناسایی صاحب حساب و .... رو خواسته بودند. اون دوباره فرستادشون به دوستش و اونم مدارکو برای اونا، اما اتفاقی نیفتاد. خلاصه اون روزم تا عصر به زنگ زدن و وایبر با دوستم واسه حل کردن مشکل و چک کردن کردیت گذشت اما جوابی از سایت نگرفتیم. پول از حساب کم شده اما یجا گیر کرده! تصمیم گرفتم امروز صبح بهشون زنگ بزنم. اما شماره دفتر هواپیمایی مورد نظر رو تو ژوهانسبورگ پیدا کردم که اونم یک آژانس همکار با اون هواپیمایی بود و کلی سروکله زدم بهشون تا بالاخره شماره فروشنده اصلی رو بهم دادن. خلاصه فروشنده گفت پول به حساب من نیومده و اگه تا آخر وقت امروز نیاد من بلیطو کنسل میکنم، پول کجا گیر کرده خدا میدونه!

خلاصه بگم تصمیم گرفتم پولو دستی ببرم بانک بریزم به حسابشون (تو تمام بانکهای آفریقا جنوبی حساب داشتند) اما من انقدر راند یا پول آفریقا جنوبی نداشتم پس باید تبدیل میکردم. اینجا بانک ها نرخ های خوبی واسه تبدیل پول دارند و نرخ های صرافی ها پایین تره و کارمزدهای بالایی هم میگیرن (7 دلار) پس رفتم اول بانک نشنال آفریقا جنوبی (اف ان بی) توی بانک تبدیل پول باید با پاسپورت باشه، پاسپورتمو دادم و دیدم دختره پشت دخل هی این دست اون دست میکنه لبخند میزنه! آخرش گفت کشور شما تو سیستم بانکی ما نیست! نمیتونم تیدیل کنم براتون!!!

یعنی اصلا کشور ما توی سیستم بانکیشون وجود نداره!

گفتم اشکال نداره میرم یک بانک دیگه!

رفتم بانک استاندارد که یکی دیگه از بانکهای بزرگه اینجاس، رفتم تو و باز صف وایسامو نوبتم شد دیدم بعد یک چند دقیقه یک نفر از دفتر بانک پاشد اومد پیش من گفت میتونم باهاتون تو دفتر صحبت کنم؟ (اصلا جالب نبود، بقیه یجوری نگاه میکردن انگار من دزدم) گفتم باشه رفتیم تو اتاقو گفت ببخشید اما قوانین بانکی ما اجازه نمیده برای شما هیچگونه عملیات بانکی انجام بدیم! گفتم یعنی چی؟ من میخوام پولمو چنج کنم که تو کشور شما خرجش کنم! اونوقت این فیلمها چیه؟ کلی معذرت خواهی کرد و گفت ما اصلا نمیتونیم هیچ خدماتی بدیم حتی چنج!

مجبور شدم برم سراغ صرافی ها که علاوه بر اینکه نرخ پایینی دارن کارمزد خیلی زیادی میگیرن! 100 دلار رو حدود 15دلار کارمزد کم میکنند! خیلی نامردیه!

خلاصه سر مجبوری رفتم سراغشون.

حالا باید پولو واریز میکردم اما خوب اون قوانین وجود داشت! اینبار رفتم یک بانک جدید و گفتم پاسپورتم همراهم نیست و میخام این پولو واریز کنم. اول گفتن نمیشه و آره و نه و آخرش گفت باشه مشکل نداره چون شماره موبایل داری اینجا و آدرس هتل و همچی رو ازم گرفت. خلاصه واریز کردم و فیش واریزو فکس کردم واسه شرکت اما دوباره جوابی نیومد. دوباره زنگ و زنگ و کسیوکه فکسو بررسی کرده بود پیدا کردم گفت فکست کیفینش پایین بود و نمیتونم بخونم دوباره فیش رو اسکن کردم و ایمیل کردم براشون تا بالاخره پس از دو روز بلیطم صادر شد و برام فرستاده شد!

اما دو روز!!! چه دو روزی؟ دو روز از چهار روز که من اینجا بودم! نصف زمان حضور من اینجا تلف شد! فقط بخاطر همین! اینمه خرج کردم اینجا باشم تا تو صف بانکها بگذره؟ فقط 100 راند شارژ تلفن دادم انقدر زنگ زدم به شرکتشون! باز خدا پدر این وایبر و اسکایپو بیامرزه که مفتی با ایران صحبت میکردم.

اینجا جا داره خطاب به دولتمردان عزیز مصبب این قضیه بگم دوستان عزیز همین الان بخاطر شرایطی که یکیشو اون بالا نوشتم و صدها دیگشو ننوشتم ازتون بدم میاد اما اگه بخواید این روند رو ادامه بدید ازتون متنفر خواهم شد و من هم به خیل عظیم فراری (بله فراری بهترین کلمه توصیف کننده است) از این کشور خواهم پیوست!

بحث سیاسی بسه، البته اگه تا همینجاش باعث فیلتر شدن وبلاگم نشه!

یک جوری باید به یک کارت اعتباری پیش پا افتاده تو دستان خارجی ها نگاه کنیم که انگار داریم به حسرت 100 سالمون نگاه میکنیم! و برای داشتن یدونه نصفه نیمه محدود شده مسخرش باید بیشتر از 1 میلیون تومن خرج کنیم (بیشتر از 300 برابر قیمت اصلیش)

تا اینجاکه نتونستم کیپ تون رو ببینم حداقل در مورد این مسافرخونه بنوسیم! اینجا جای خیلی بامزه ایه، یک خونه دو طبقه بزرگ با حدود 10 تا اتاق. طبقه پایین کلا نشمینه؛ یک آَشپزخونه مجهز به همچی، یک کتابخونه (که من الان توشم و دارم مینوسم) یک اتاق با تلوزیون و کلی دیویدی و فیلم و یک نشیمن با یک نیمکت و میز بزرگ و زیبای چوبی که همه میتونن اینجا غذا بخورند، یک استخر و حیاط هم اینجا سر همه خونه ها هست.

پرسنل (که بیشترشون یهودی هستند) بسیار مهمان نواز و خوش برخوردند، البته پرسنل نه که فکر کنید 20 نفر آدم اینجان، کلا 3 تا پسرو دختر جوونن که کار رسپشن رو شیفتی انجام میدن و بقیه کارها، روزها هم دو تا کارگر سیاهپوست واسه نظافت و لاندری و اینا.

توی آشپزخونه یک قسمتی هست که هرکس واسه خودش یک سبد داره میتونه خوراکیهاشو بذاره توش! توی یخچال همیشه پر از خوراکیه، فقط هرچی برداشتی باید روی کاغذ چسبونده شده روی در اسمتو و چیزیوکه گرفتی بنویسی! انگار دیفالت ذهنی اینا اینه که هیچکس دزدی نمیکنه! برعکسه ما!

در ورودی رمز داره، اتاقها هم همینطور، رمزو میزنی و وارد میشی. اول که من اومدم تو اتاقی بودم با 4 تا تخت که من و یک پسر چینی بودیم که کلا سایلنت بود و دو تا دختر یکی آلمانی یکی انگلیسی که باهم دوست شدن و همجا باهم میرن.

کیپ تون شهر زیباییه، اما چیزیکه بیشتر از زیبایی بنظر من اومد آروم بودنه، خیلی آرومه؛ انگار نه انگار که دومین شهر پر جمعیت این کشوره، باورتون میشه این شهر 3.5 میلیون نفر جمعیت داره! و ترافیک نداره!! و مترو هم نداره!!

چطور ممکنه؟

همینکه که این شهر به عنوان شهر اول دنیا از نظر طراحی شهری انتخاب شده،

طبیعت زیبای اطراف، کوه زیبای شهر (تیبل مونتین) و اقیانوس هم که جای خود داره.

شهر دوتا سیستم حمل و نقل عمومی داره، یکی اتوبوسه، عین بی آر تی ما خط ویژه داره همجا و فقط هم با رنگ زرد جدا شده از خیابون و هیچکس هم به محدوده اون تجاوز نمیکنه، و یک خط اتوبوس دیگه مخصوص توریستها!

خط دوم اتوبوسهای قرمز سربازه که دورتا دور شهر و جاهای توریستی میچرخه و فقط باید سوار بشی و هرجا خواستی پیاده میشی با بعدی میای، کارت دو روزه اش میشه 270 رند یعنی 27 دلار.

اما من سیستم اولو انتخاب کردم که ارزونتره اما خوب شلوغتره  و اتوبوسهاشم معمولیه و خودت باید راهتو پیدا کنی.

هر روز از نقاط خاصی از شهر تورهای پیاده روی رایگان انجام میشه و جاهای دیدنی و تاریخی شهر رو بهتون نشون میدند.

اما یکم از تاریخ بگیم، کلا تو این دوتا گزارش قبلی نتونستم هیچی از تاریخ بگم.

تاریخچه پیدایش این شهرها خیلی نیست! حدود 400-500 سال پیش اروپایی ها راه هند رو پیدا کردند و تجارت از آسیا و چین و هند به اروپا رو آغاز کردند. اما راه زمینی این مسیر تا اروپا خیلی خطرناک و ناامن بود و بهترین راه دریا بود. اما برای رسیدن به هند باید کل آفریقا رو دور میزدند! (کانال سوئز که در زمان کوروش کبیر ساخته شده توانایی گذر کشتی های بزرگ رو نداشت در اون زمان) اما مسافت خیلی طولانی بود! از اروپا بیای همه آفریقا رو دور بزنی و برسی به اقیانوس هند  وخودتو برسونی به هند، برا همین اروپایی ها وسط راه ایستگاههایی زده بودند. این ایستگاهها هم جایی بود برای استراحت ملوانها و تهیه آب شیرین  و غذا و میوه و ...

اما اون زمان آفریقا که این شکلی نبود؛ نه کشوری بود که شهری، فقط یک سری قبیله بدوی بودند که وسط جنگل واسه خودشون شکار میکردند و زندگی!

ایستگاهها تو نقاط مختلف مسیر بودند، حتی جاهایی مثل قشم و کیش ما هم ایستگاههای بودند در مسیر پرتقالی ها وانگلیسی ها. 

خلاصه کیپ تون اولین ایستگاه پرتقالی ها تو این منطقه بود. پرتقالی ها که رسیدند اینجا این کوه زیبا و عجیب رو نزدیک دریا دیدند! فکر کنید یک کوه با ارتفاع 1 کیلومتر، با اون دیواره های عمودی تیز تو فاصله چند صد متری ساحل وافعا خیره کننده بود. 

خلاصه اینجا عده ای پیاده شدندو کلبه هایی ساختند و شروع کردند به کشاورزی تا میوه و آذوغه مورد نیاز کشتی هارو فراهم کنند. واسه همینم الان قدیمی ترین قسمت شهر اسمش هست کمپانی گاردن! باغ کمپانی، کدوم کمپانی؟ کمپانی هند شرقی!

انگلیسی ها هم اومدند تو دربان برا خودشون ایستگاه ساختند. بعدا که تعداد کشتی ها زیاد شد و کشاورزی اینجا گسترش پیدا کرد دیدند از پس کارهای اینجا بر نمیان تصمیم گرفتند از هند برده به اینجا بیارند. سالهای بعد اینجا شد مرکز انتقال برده به تمام دنیا.

بعد از مدتی بومی های جنگلی دیدند یک عده اومدند و دارند جنگلهارو قطع میکنند و میبرند و ساکن شدند. این بود که اولین رویارویی بومی ها و اروپایی ها در کیپ تون و در کنار رودخانه کیپ تون اتفاق اقتاد که منجر به سلسله جنگهایی بین اروپایی ها و بومی ها شد که البته بومی ها با شمشیر و اروپایی ها با تیر و تفنگ! نتیجه معلوم بود! ازون به بعد برده های آفریقایی هم به هندی ها اضافه شدند.

کم کم بومی ها متمدن شدند و ساکن شهرها شدند اما به عنوان کارگر و برده و جنگ برای آزادی شروع شد. اولین دولت آفریقای جنوبی حدود 100 سال پیش تشکیل شد و چون همه دلتمردان سفیدپوست بودند (چون سیاهها کلا هیچ حقوق انسانی نداشتند) تصمیم گرفتند که سیاههارو از سفیدها جدا کنند، چیزیکه امروز به اسم آپارتاید میشناسیم و تا دهه نود هم ادامه داشت.

در این جدا سازی حتی شیر آبخوری سفیدها و سیاهها جدا بود و سیاهها حق رای و تحصیل و پیشرفت و هیچی نداشتند و کلا زندگی میکردند و میمردند برای ارتقاع زندگی سفید پوستها!

مبارزان سیاه هم جاشون تو زندان جزیره ای نزدیک کیپ تون بود به اسم جزیره رابن که امروزه از جاذبه های گردشگری کیپه.

یعد از اینکه مبارز معروف نلسون ماندلا بعد از 27 سال در سال 1990 از زندان آزاد شد و رهبر جریانی شد که در نهایت منجر به آفریقای جنوبی دموکراتیک شد.

اینم برگی از تاریخ!

مطلب امشب عکس نداره،

ایشالا بعدا عکسهای کیپ رو مفصل آپلود میکنم

این چند روز که اصلا فرصتی نشد که عکسی بگیرم.

 

به امید سفرهای خوب برای همه دوستانم

مرتضی

کیپ تون 22 سپتامبر 2014

   + مرتضی اردبیلی ; ٩:۱٦ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/٦/۳۱
comment نظرات ()

دوربان

سلام به همه

اول بگم که شما قراره یک سفرنامه طولانی رو بخونید چون خیلی چیزها واسه گفتن دارم! این چند روز انقدر چیز دیدم که باید تعریف کنم که سانسور هم نمیتونم بکنم!

و البته یعالم عکس که موندم چجوری جداشون کنم واسه وبلاگ!

خوب این چند روز بواسطه اینکه کنفرانس بود و یک سری کار دیگه داشتم همش تو هتلهای مجلل و رستورانهای چند ستاره و ... بودم که زیاد هم هیجان انگیز نبودن. چون این هتلها همجای دنیا شبیه هم هستند. اما چیزیکه جالبه اینه که 90% کسایی که توی این هتلها اقامت دارن سفید پوستند و 100% خدمه سیاهپوست.

توی خیابون وقتی ماشینهای گرون قیمت رو نگاه میکنی راننده ها اکثرا سفید پوستند، و داخل این هتلها همه انگلیسی صحبت میکنند حتی سیاهپوستها!

اما بنابر تجریه قبلی میدونستم که این تنها وجه آفریقای جنوبی نیست، این کشور باید یک روی دیگه هم داشته باشه.

دوربان یک شهر ساحلیه؛ و همه شهرهای ساحلی زیباترین جاشون همون خیابون نزدیک دریاست یا همون بیچ رود، تمام هتلهای شیک و گرون هم تو همین خیابونند، تو این مدت چندین بار شنیدم که خیابون پشتی نرو! خیابون پشتی نرو!

مخصوصا سفیدپوستها همه اینو میگفتن، رسپشن هتل، مغازه هایی که ازشون آدرس میپرسیدی! بهتره اون پشت نری!

خلاصه یک دو روز پیش دنبال یک آژانس مسافرتی بودم که بلیط بخرم برا کیپ تون بالاخره مجبور شدم برم اون پشت! یعنی یکدونه خیابون از بیچ رود اونورتر!

اولش با احتیاط رفتم، عین خیابونهای دیگه، فقط هیچ سفید پوستی نبود! همه سیاه،

گوشه و کنار عده زیادی با چرخ دستی های پر از وسیله و لباسهای ژنده که معلوم بود بی خانمان هستند! گدا خیلی زیاد بود و گدا هاییکه گاهی دنبالت میومدن و التماس میکردن که من پول غذا ندارم بچه های خونه گشنه اند و ...

بیشتر مردم اینطرف انگلیسی بلد نیستند! فقط یک خیابون اینوتر!! یک دنیای دیگه!

اونطرف برج ها و جلوشون ماشینهای لوکس و رستورانهای چند ستاره و اینطرف گرسنگی و فقر! پشت همون برج ها!

خلاصه برا پیدا کردن آژانس مجبور شدم برم تو قلب این منطقه که بهش میگن تون! یعنی همون شهر! خلاصه یکجا یک آژانس پیدا کردم که قیمت بالایی میگفت و خودم اینترنتی با قیمت بهتر (حدود 40 دلار!) پیدا کردم و خریدم! اما همونجا تصمیم گرفتم قبل رفتن حتما یک گشتی تو تون بزنم.

برگردم به داستان خودم! قرار شد برم شنا با کوسه ها! برای این کار باید از شهر خارج بشی، مرکز این تورها دهکده ایه به اسم اومکوماس، تقریبا از دوربان با ماشین چهل دقیقه راه بود. این برنامه فقط صبح ها هست، چون به قول پرسنل برگذار کننده تور صبح ها کوسه ها گرسنه و فعال هستند و معمولا بعد از ظهرها که سیر شدند میرن کف آب و میخوابند! ما هم 6 صبح راه افتادم به سمت اومکوماس. اومکوماس واقعا یک دهکده آروم و توریستی بود، آرامش تو این دهکده موج میزد، پر از مدرسه های غواصی و قایقرانی و ... واقعا اگه یکروز برگردم اینجا تو این دهکده چند روزی میمونم! بگذریم رفتیم سمت یک ساحل دهکده و یک ساختمان سیاه جالب که روش پر از نوشته های تبلیغاتی تورهای دریایی بود. و یکی از اونها شنا با کوسه ها بود! چیزی که من بخاطرش اونجا بودم.

این برنامه فقط صبح ها هست، چون به قول پرسنل برگذار کننده تور صبح ها کوسه ها گرسنه و فعال هستند و معمولا بعد از ظهرها که سیر شدند میرن کف آب و میخوابند! ما هم 6 صبح راه افتادم به سمت اومکوماس.

پرسنل اونجا سفید پوست بودند و یک فروشگاه لوازم غواصی و دربانوردی هم داشتند و همچنین یک مسافرخونه کوچیک طبقه بالا. بعد از پر کردن فرم ها و تعهد نامه اینکه ریسک این کار رو میدونم و با مسئولیت خودم میام و ... به سمت رختکن راهنمایی شدم، از بین صدها دست لباس غواصی که داشتند یکیشو که اندازه من بود بهم دادند و منم با سختی زیاد پوشیدمش! واقعا سخت بود!

جنس لباس یک ماده فوم ماننده که آب هم ازش رد میشه و اسمش هست وت سوت، یعنی لباس تر! خاصیتش اینکه که وقتی پریدی توی آب یک لایه آب داخل لباس میره و همونجا میمونه و با دمای بدنت گرم میشه، پس بعد از چند دقیقه دیگه گرم میشی و سرمای آب رو حس نمیکنی، البته امروز واقعا آب سرد نبود. لباسو پوشیدم و دوربینو وسایلمو آماده کردم برای غواصی.

بجز من چند نفر دیگه هم بودند که صبر کردیم تا همه بیایند و همه باهم بریم. قایق نسبتا بزرگی بود، حدود 15 نفر توش جا میشدند اما ما فقط 10 نفر بودیم که 4 نفرشون پرسنل بودند و بقیه توریست. قایق پشت یک وانت بسته شده بود روی یک کفی و همراه با هم رفتیم به سمت ساحل، اونجا قایق رو به آب انداختیم و همگی سوار شدیم. یک قفس هم در انتهای قایق بود که مخصوص دیدن کوسه ها بود.

حدود یک ربع داخل قایق حرکت کردیم و حدود 10 کیلومتر از ساحل دور شدیم تا رسیدیم به نقطه ای که ظاهرا خونه کوسه ها بود!

از 2-3 کیلومتر قبل یکی از پرسنل شروع کرد از یک سطل خون و گوشت ماهی داخل آب میریخت تا کوسه ها رو جذب کنه به سمت محل نهایی که ما داخل آب میرفتیم. به محل مورد نظر که رسیدیم یکی از پرسنل شروع کرد با فین غواصی کوبیدن روی سطح آب، این کار برای این بود که به قول خودش کوسه ها از خواب بیدار بشن و فکر میکنن که در سطح آب ماهی ها باهم درگیر شدند و سریع خودشونو میرسونند! حق هم داشت! به دقیقه نکشید که چند تا بالک کوسه دور و بر قایق پیداشون شد! کم کم زیاد و زیادتر شدند! در همین حال پرسنل هم قفس رو داخل آب انداختند!

تمام طول راه و اونجا یکی از پرسنل برامون توضیح میداد که چه کارهایی باعث میشه کوسه ها بهتون حمله کنند، مهمترین نکته این بود که داخل آب دست و پا نزنیم، آروم شنا کنیم و فقط با استفاده از پا زدن های آروم و اصلا از دست استفاده نکنیم.

به هرکدوم ما یک عینک غواصی و یک اسنورکل داده شد تا زیر آب تنفس کنیم، من دفعه اولم بود ازش استفاده میکردم اما زوذ یاد گرفتم!مارو به دو تا گروه 4 نفره تقسیم کردند که داخل قفس بریم و کوسه هارو تماشا کنیم، من اولین نفر داخل قفس شدم! اولین نظر واقعا حیرت انگیز بود، یک کوسه سه متری درست به فاصله 3-4 متری من در حال شنا کردن بود!

ماهی های دیگه هم بودند بزرگ و کوچیک! مخصوصا ازین ماهی های انگل که زیر شکم کوسه ها میچسبند هم زیاد بودند. سطل خون و تیکه های ماهی رو با یک طناب فرستادند پایین و به فاصله 4-5 متری سطح زیر آب آویزون شد زیر پای ما و ماهی ها هم دور تا دورش طواف میکردند!

یک پنج دقیقه که گذشت و کوسه ها به حضور ما عادت کردند (البته در قفس) یکی از پرسنل آروم وارد آب شد (خارج از قفس و داخل آب آزاد) البته اونها کپسول اکسیژن داشتند و وزنه های مخصوص غواصی هم به خودش بسته بود که اونو تو عمق 2-3 متری ثابت نگه میداشت، یعد دو نفر دیگه هم اومدند و فقط قایقران موند. من هم که بعد از حدود 10 دقیقه ترسم ریخته بود به یکی از پرسنل گفتم میشه منم از قفس خارج بشم یا نه؟ بهم گفت باید خیلی مراقب باشی  واصلا دست و پا نزنی و آروم شنا کنی اگه میتونی و نمیترسی، چون کوسه ها ممکنه بهت خیلی نزدیک بشند و حتی لمست کنند، منم قبول کردم و آروم از روی دیوار قفس وارد آب های آزاد شدم. اولش یکم ترس داشتم، خیلی راحت خوابیدم روی آب و با اسنورکل نفس میکشیدم و به شنای کوسه ها اون زیر نگاه میکردم. بیرون از قفس خیلی بهتر بود، چون اولا داخل قفس محدود بودی و نمیتونستی تکون زیادی بخوری و چند نفر هم کنارت بودند. مخصوصا یک مرد آلمانی و دخترش داخل قفس بودند که جفتشون خیلی میترسیدند و میچسبیدند به آدم و نمیذاشتند لذت ببری. خلاصه بعد از رهایی از قفس شاید فقط یکربع دور و بر قایق آروم روی آب اسنورکلینگ میکردم و کوسه ها هم گاهی خیلی بهم نزدیک میشدند، حتی یکبار پام به بالک پشت یکیشون برخورد کرد  و دم یکی دیگشون هم به صورتم خورد. 

خیلی تجربه متفاوتی بود، حیونهایی که به ظاهر یکی از خطرناکترین حیوانات دنیاست با رعایت یک سری نکات ساده کاملا بی آزار و آروم بود، یک کوسه ببری بود که از بقیه بزرگتر بود، شاید حدود 3.5 متر طولش بود. از بقیه کمی چاق تر بود. یک کوسه سفید هم آخری ها پیداش شد که به گفته راهنما خیلی خوش شانس بودیم که دیدیمش چون کوسه سفید معمولا اینطرفها نمیاد و بیشتر سمت کیپ تون دیده میشه.

ماهی های انگل کوسه که همیشه زیر شکمش هستند هم خیلی کنجکاو هستند و میومدند از نزدیک همچیز رو ببرسی میکردند و گاهی نوکی هم به وسایل همراهون میزدند. بالای سرشون مثل یکجور مکنده داشتند که اونهارو به زیر بدن کوسه متصل میکرد.

آخرین نفر از آب بیرون اومدم و سوار قایق شدیم، یعد از اینکه همه سوار شدند سطل طعمه رو بالا کشیدند و یک مقدارشو ریختند توی آب، اونجا بود که کوسه ها خوی وحشیشون رو نشون دادند و حمله میکردند سمت طعمه ها و با همدیگه برای غذای بیشتر میجنگیدند. بعد از حرکت حدود یکی دو کیلومتر دورتر قایقران یک وال رو دید به سمت اون حرکت کرد وقتی نزدیک شدیم دیدیم دوتا وال هستند و یک حرکات عجیبی انجام میدادند به این شکل که بالک کنار بدنشونو از آب بیرون میآوردند و محکم رو سطح آب میکوبیدند و گاهی همین کارو با دم عقبشون میکردند، صدای بلندی داشت و از چند صد متری شنیده میشد. راهنما گفت که نباید زیاد به والها نزدیک بشیم چون اینجا منطقه حفاظت شده والهاست و همین که تونستیم این موجود عظیم و رفتار عجیبشو ببینیم خیلی شانس میخواست.

فضول ماهی!

 

لحظه غذا دادن به کوسه ها

 

در برگشت به ساحل موجها خیلی زیاد شده بودند و راننده قایق با مهارت خاصی با سرعت از میان موجها خودشو به ساحل رسوند تا قایق رو سوار یدک کش کنند و به محل کمپ منتقل کنند. هزینه این برنامه چیزی حدود 60 دلار بود که واقعا می ارزید!

توی یکی از هتلها یک بروشور دیدم در مورد اینکه بلندترین تاب دنیا در ورزشگاه جدید شهر دوربان قرار داره، ورزشگاه یک قوس بلند فلزی داره که در قسمتی از اون بلند ترین تاب دنیا نصب شده! رکوردش هم تو گینس ثبت شده.

گفتم من باید این کارو بکنم! خلاصه امروز صبح فرصتی پیش اومد که امتحانش کنم. با مینی بوسهای محلی خودمو به استادیوم رسوندم. استادیوم خیلی زیباست و طراحی منحصر به فردی داره. محل فروش بلیط رو پیدا کردم اما اونها فقط بلیط بازدید از استادیوم رو میفروختند و آدرس اونجاکه باید میرفتم برای این پرش رو بهم داد که در انتهای استادیوم بود. یک دفتر بزرگ در گوشه خلوتی از استادیوم بود. اول باید یک فرم اطلاعات پر میکردی و اظهار میکردی که بیماری قلبی و ... نداری. بعد خانم مسئول گفت باید برای پرداخت مبلغ حتما کارت اعتباری داشته باشی، گفتم من فقط پول نقد همراهمه، گفت نمیشه! فقط کارت اعتباری! منم کارت اعتباریم رو توی هتل جا گذاشته بودم. رفتم کنار خیابون تا سوار ون بشم و برگردم هتل اما همه ون ها از شهر پر میومدند و جایی واسه من نبود، خلاصه مجبور شدم دوباره برم شهر و از ابتدای خط سوار بشم و برگردم هتل تا کارت اعتباریمو بردارمو برگردم استادیوم.

یکی از پرسنل اونجا برای پوشیدن هارنس یا همون کمربند ایمنی پرش بهم کمک کرد، هرچند که من این لباسو برای کار روی توربینهای بادی زیاد پوشیدم و یک دوره کار در ارتفاع هم دیده بودم و اصولش رو بلد بودم. بعد از پوشیدن لباس یک آموزش کوتاه 2 دقیقه ای از چیزیکه قراره اتفاق بیفته برگذار میشه و بعد هم حرکت. من تنها بودم! کس دیگه ای نبود برای پرش، میگفتن یک نفر دیگه هم هست که شاید بیاد اما امروز فقط همین دو نفر بودیم!

از انتهای آرک یا همون قوس ورزشگاه وارد میشیم و 325 تا پله رو بالا میری تا به محل سکوی پرش بلندترین تاب دنیا برسی! تاب درست بالای زمین چمن ورزشگاه نصب شده و در طول زمین چمن تاب میخورید.

پس از رسیدن به ارتفاع مورد نظر از یک نردبان حدود 4 متری پایین میری تا روی سکوی پرش قرار بگیری، تا قبل از اینکه از نردبان برم پایین ترس زیادی نداشتم، چون لبه های راه پله پهن بود و نمیشد پایین رو درست دید. وقتی لبه نردبان قرار گرفتم و نگاهی به پایین انداختم یهو سرم گیج رفت! خیلی بلند بود! آدمها کنار زمین مورچه هایی بودند! از اونجا ترسو حس کردم! فکنید از یک نردبون پایین بری در ارتفاع 200 متری! خیلی ترسناک بود؛ گفتم نباید پایین رو نگاه کنم، همین کار رو هم کرد و آروم اومدم رو لبه. راهروی پرش فقط از یکطرف حصار داشت  واز سمت دیگه هیچی وجود نداشت! همون که میرسی روی لبه یکی از پرسنل اونجا طناب حائل رو به کمربند من وصل کرد تا منو به دیواره متصل کنه که یکوقت پرت نشم پایین. آروم به سمت وسط پل رفتیم و یک نفر دیگه از پرسنل منو به طناب اصلی پرش وصل کرد و گفت بیا لبه سکو وایستا! اینجا دیگه واقعا ترسیده بودم، خیلی منظره پایین ترسناک بود! لحظه آخر بود و هر لحظه از فکرم این رد میشد که بگم منصرف شدم!

طناب حائلم که از سازه جدا شد تنها چیزیکه منو روی از سقوط باز میداشت پاهام بودند. وزن خود سیم بکسل هم زیاد بود (فرض کنید چند صد متر سیم بکسل) و منو به سمت جلو و سقوط میکشید. لحظه آخر فقط گفتم باید بپرم.

پریدم!

با یک جست کوچیک پریدم، 

خیلی چیز زیادی از لحظه پرش یادم نیست!

تا حدود وسطهای پرش که دیدم دارم به سرعت به سمت زمین میرم!

آروم وزنم به روی جلیغه ایمنی منتقل شد و حالت سقوط تبدیل به تاب خوردن شد. نمیدونم چند تا اما شاید 4-5 تا تاب بزرگ خوردم. نقطه انتهایی که وایسادم یک جایی با فاصله حدود 10 متری زمین بود که بعد از اون پرسنل پرس با فعال کردن وینچ منو از همونجاییکه پریده بودم دوباره گرفتند.

یک دوربین گوپرو با خودم آورده بودم که فیلم بگیرم، اما انقدر شتاب پرش زیاد بود که جهت دوربین کاملا تغییر کرده و من تو کادر نیستم، هرچند فیلم خوبی نشد اما یادگاری خوبی شد!

اینم از پرش! من یکم ترس از ارتفاع دارم، اما میگن همیشه برای غلبه بر ترس ها باید باهاشون روبرو بشی! منم همین کارو کردم! فکر میکنم الان ترسم از ارتفاع کمتر شده باشه.

 

 

بعد از پریدن از تاب، رفتم به سمت مرکز شهر یا همون تون که قبلا دیده بودم سه تا موزه قرار داشت، یک موزه استقلال یکی هم موزه محلی و یک موزه دربانوردی.هوا هم امروز نیمه ابری و بارونی بود و جون میداد واسه قدم زدن. اول رفتم موزه استقلال (ورودی نداشت) که مثلا مراحل مبارزه با آپارتاید (با همون جدا کردن سیاه و سفید) و استقلال رو بیشتر با عکس نشون داده بود. زیاد جالب نبود بعد رفتم به سمت داخل شهر و از خیر موزه محلی گذشتم. در مسیر موزه دریایی قرار گرفتم و وارد یکی از شلوغترین مراکز سیاه ها شدم! فقط چند نفر سفید پوست دیدم تو این پیاده روی نیم ساعته که اونها هم گدا بودند!

یادگار زمان آپارتاید!

زنان و مردان آفریقای جنوبی خیلی به زیبایی خودشون اهمیت میدند و گوشه و کنار شهر پره از آرایشگاههای زنونه و مراکز طراحی  روی ناخن. حتی گوشه خیابونها هم پر از کسایی که بافت های مخصوص مو رو انجام میدن در صدها طرح و مدل

ساختمان دادگستری شهر، یک مجسمه مریم قدیس و یک خیابون عین خیابونهای شلوغ نیویورک، پر از برج و خیلی خیلی شلوغ!

بعد از گذشتن از اون خیابونها و پس از گذر از یک زیر گذر که از زیر ریلهای قطار رد میشد رسیدم به گوشه بندر و موزه دریانوردی که ورودیه اش 5 روند بود بعنی نیم دلار! 

دو تا کشتی قدیمی اجزای اصلی موزه بودند که میتونستی از تمام قسمتها اعم از موتورخانه و کابین کنترل و اتاق کاپیتان و ... بازدید کنی. یک کشتی جنگی هم داشت اماده میشد که به موزه بپیونده!

اما داخل بندر کشتی های بسیاز بسیار عظیمی پهلو گرفته بودند. کشتی های کانتینتر بر چند هزار تنی!

انتهای غربی ساحل دوربان میشه ساحل شمالی و بندرگاه. اما انتهای شرقی میرسه به منطقه ای به اسم اوملگایا که به زبان زولو (زبان بومیان آفریقای جنوبی) اسم یک درخت مقدسه. این منطقه پولدار نشین دوربان و مرکز سفیدپوستهاست. همونطور که در مرکز شهر همه سیاهپوست بودند و غیر از خط ساحلی سفیدی دیده نمیشد اینجا هم قلمرو سفیدها بود و به ندرت سیاهپوستها دیده میشدند.

انگار همچنان نظار آپارتاید سر جاشه!

پولدارهای سفید  و سیاههای فقیر فقیر

این ساحل زیبا یک فانوس دریایی هم داره که هر شب کار میکنه و انتهای اون میرسه به یک جنگل زیبا و بسیار تودرتو که پس از گذشتن از راه باریک میون اون میرسید به مرداب.

از روی مرداب یک پل چوبی ساده شما رو به ادامه راه در داخل جنگل هدایت میکنه.

مسیر خیلی زیبایی بود و من حدود 6 کیلومتر داخل اون رفتم اما از اونجاکه جز من کسی در مسیر نبود بنابر احتیاط برگشتم و ادامه ندادم تا ببینم به کجا میرسه.

تو مسیر برگشت برای رسیدن به مینی بوسهای رسیدن به هتل که تو حاشیه شهر قرار داره از یک بازار عجیب رد شدم. توی این بازار که شبیه بازار جادوگرها بود همچی فروخته میشد. از استخون حیوانات تا پوست سوسمار و پر پرندگان و اجزاء مختلف بدن کرکس و موش تا اسپرم وال!!! 

خیلی جای عجیبی بود و من هم سریع از اونجا رفتم و زیاد نموندم

فردا پرواز دارم به کیپ تون

مرسی که این سفرنامه طولانی و خسته کننده رو خوندید.

 

منتظر گزارش بعدی در کیپ تون باشید.

 

مرتضی

 

 

عکسهای موزه دریانوردی دوربان:

 

تعدادی عکس متفرقه از همه چی و همجا

فیش اند چیپس!

دندان یک کوسه ماقبل تاریخ! با طول 22 متر

قفس کوسه!

آها اینو یادم رفت تو متن بنویسم یک روز بعد کار رفتم سینما! فیلم لوسی رو دیدم، فیلم هیچی ولی عجب سینمایی بود! کیفیت واقعا بی نظیر بود، سیستم آیمکس که لوگوش رو اون بالا میبینید ظاهرا سیستم حرفه ای سینمایی، تصاویر واقعا با کیفیت و صدا بسیاز زنده بود، در ضمن وقتی کاراکتر ها حرف میزند جهت صدا یک جوری بودی که انگار داره قشنگ از دهن بازیگر خارج میشه! فوق العاده بود!

مرکز خرید گیتوی بزرگترین مرکز خرید دوربان! واقعا دیدنی بود

 

ورودی گیتوی

باب مارلی رو خیلی دوست دارند!

صنایع دستی دوربان

خیابان پولدارها!

یک غذا سفارش دادم پری روز! این بود

روش صدف بود، صدفهارو خوردم! داشتم فوتوچینی هارو میخوردم دیدم زیرش یک چیزیه! ببینید چی پیدا کرذم؟

بچه هشت پا!!! داخل غذای ما! البته جزئی از غذاست! به عنوان گوشت! من که نتونستم ادامه بدم!

خطر حمله کوسه!

عکسهای مسیر جنگلی:

پل روی مرداب

ساحل زیبای دوربان البته یکم طوفانیه :)

فانوس دریایی

یک کشتی بزرگ در حال خارج شدن از بندر

اینجا ساحل سیاهپوستهاست!

منطقه سیاهپوستها!:

شهرهای دوست و برادر خواهر اینا!

 

 

یازار عجیب فروشی! اونایی که آویزونن مار و مارمولک و .. هستند

اون وسطیه کرکسه!

انواع استخون و دندون و پوست جونورها!

 

 

مرتضی

   + مرتضی اردبیلی ; ۸:۳٥ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/٦/٢۸
comment نظرات ()

آفریقای جنوبی

سلام به همه دوستانم، سلام منو جنوب آفریقای جنوبی، از سواحل زیبای یجایی بین اقیانوس هند و اطلس پذیرا باشید :)

ولی آخرش هم خودم نفهمیدم این اقیانوس کدومشونه!! اطلس یا هند؟

خوب بذارید از اولش شروع کنم، بعد از 13 ساعت معطلی در فرودگاه دوحه، بالاخره ساعت 1:30 شب پروازم به مقصد ژوهانسبورگ پرید. هواپیما بوئینگ 787 بود، منم که خیلی خابم میومد همون اولای پرواز خابم برد. ردیفی که من توش بودم خالی بود و  من دلمو صابون زدم که بعد از تیکاف میگیرم رو سه تا صندلی دراز میکشم میخابم، اما یک زنه سیاهپوست تپل مپل که جاش جلو بود تندی پاشد اومد نشست اول ردیف و نقشه های منو نقش بر آب کرد و من با سختی سعی کردم بخوابم. توی مانیتور جلوی هر صندلی یعالم انتخاب وجود داره؛ فیلم های مختلف و موسیقی و بازی و ... از تهران به دوهه فیلم آواتار رو دوباره دیدم، با اینکه دفعه صدم بود ولی بازم دوستش داشتم، اینجا ولی انقدر خابم میومد که فقط یک آلبوم بوچلی گذاشتم که خابم ببره. راستی یادم رفت بگم چون پرواز طولانی بود که یک بسته بهمون دادن که توش یکدونه جوراب بود برای اینکه پا زیاد آویزونه اذیت نشه، یکدونه چشم بند خاب، یک مسواک و دوتا تیکه اسفنج برای اینکه بذاری تو گوش و بخوابی.

وسطهای شب از خواب بیدار شدم، همه جای هواپیما تاریک تاریک بود و فقط چراغهای کف که مسیر راهرو رو نشون میداد روشن بودن و یک وتوک مانیتورهای جلو مسافرا، از پنجره بیرونو نگاه کردم منظره واقعا زیبایی بود. ماه نصفه نیمه وسط آسمون میدرخشید و بازتاب نورش روی بال هواپیما واقعا دیدنی بود؛ پایین انقدر تاریک بود که هیچی دیده نمیشد، اول فکردم روی اقیانوس پرواز میکنیم اما وقتی نقشه داخل مانیتور رو نگاه کردم که مسیر پرواز و موقعیت هواپیمارونشون میده دیدم روی کشور اتیوپی  هستیم.

مسیر هواپیما اینجوری بود که بعد از بلند شدن از فرودگاه دوهه به سمت جنوب غربی پرواز کرد بعد از گذشتن از عربستان و یمن از جیبوتی و اتیوپی رد شد، از کنیا و تانزانیا رد شد و بعد از گذشتن ازمالاوی و زیمبابوه و زیمبابوه به آفریقای جنوبی رسید.

خلاصه که منظره ای که از پنجره میدیدم فوق العاده بود، درحال نگاه کردن به همین منظره خوابم برد  و دو سه ساعت بعد بیدار شدم و یک منظره دیگه دیدم که اینو هیچوفت یادم نمیره، میدونم که توصیف کردن این منظره اصلا نمیتونه اونی که واقعا بود رو بیان کنه اما سعیمو میکنم، چشمامو باز کردم دیدم آسمون تاریکه و در افق یک جسم بسیار درخشان قرمز رنگ دیده میشه! خیلی تعجب کردم و خواب و بیدار بودم، به خودم گفتم اگه این خورشیده که طلوع کرده پس چرا آسمون هنوز تاریکه؟ اگه ماهه پس چرا قرمزه و انقدر درخشان؟ خلاصه کمی که بیدار تر شدم مطمئن شدم که خورشیده، اما مثل این منظره هایی که از فضا پیما ها نشون میده، آسمون تاریک بود و اون وسط یک خورشید درخشان دیده میشد، اطراف خورشید به فاصله خیلی کمی یک حاله آبی رنگ وجود داشت. واقعا منظره فوق العاده ای بود، حیف که دوربینم تو کیفم بود و خانم تپله هم راه رو مصدود کرده بود! خلاصه مشغول تماشای این منظره فوق العاده بودم که گفتم مگه ارتفاع ما چقدره که خورشید اینجوری شده؟ توی کامپیوتر جلوم نگاه کردم و دیدم ارتفاع هواپیما 44000 پا بود! تا اونجاکه من میدونم هواپیما های تجاری معمولا بین 31 تا 37 هزار پا پرواز میکنند و گاهی هم تا 40 هزار پا اوج میگیرن اما تاحالا نشنیده بودم که 44 هزار پا ارتفاع بگیرن!

منظره ای که از پنجره میدیدم! انگار تو فضا بودم!

خلاصه تنها کاری که از دستم بر میومد این بود که این منظره رو تماشا کنم، البته این منظره فقط برای 3-4 دقیقه وجود داشت و بعد اون یه سرعت آسمون شروع یه روشن شدن کرد، اما واقعا این یکی از زیباترین و عجیب ترین طلوع هایی بود که تاحالا دیدم  و این حسو بهم داد که تو فضا هستم :)

بعد از ظلوع نگاهی به نقشه انداختم و دیدم روی ناییروبی کنیا هستیم و هنوز 3 ساعت و نیم دیگه از پرواز باقی مونده پس تصمیم گرفتم یک فیلم ببینم. هرچی فکر میکنم یادم نمیاد چه فیلمی دیدم اما فیلم خوبی بود :)))

در طول پرواز 2 بار پذیرایی شدیم، یکبار همون اول بعد از تیک آف که یک ساندویچ دادند و دفعه دوم صبحانه بود که اونم یک نیمروی داغ بود با قارچ و پنیر و نون و بقیه مخلفات.

کلا این پروازهای قطر چون بیشتر مسافرهاش عرب و هندی هستند در زمینه پذیرایی و شکم اصلا کم نمیذاره!

خلاصه ساعت 8و نیم صبح به وقت محلی بعد از 8 ساعت پرواز رسیدم به ژوهانسبورگ.

فرودگاه ژوهانسبورگ قدیمی بود اما بسیار بزرگ و صدها هواپیما توی فرودگاه پهلو گرفته بودند و مسافر سوار و پیاده میکردند. پروازهای بریتیش ایرویز خیلی زیاد بودند.

افسر کنترل ویزا ازم بلیط برگشت خواست و من هم بلیط پرواز از ژوهانسبورگ به هراره رو بهش نشون دادم و پرسید بعد هراره کجا میری؟ گفتم تانزانیا! باید اعنراف کنم که بلیط برگشتم به هراره تقلبی بود و پروازی در کار نیست :/ احتمالا زمینی خارج میشم. 

خلاصه مهر ورود رو به پاسپورتم زد، اما ویزای آفریقایی من تاریخ ورود و خروج نداشت و فقط نوشته بود برای 14 روز اقامت تا قبل از پایان سال 2014 اعتبار داره، افسر کنار مهر ورودی که زده بود نوشت 28 سپتامبر، یعنی خروج من از آفریقای جنوبی باید تا قبل از 28 سپتامبر انجام بشه.

با اینکه دم صبح بود اما هوای ژوهانسبورگ خیلی شرجی بود، از ترمینال پروازهای بین المللی خارج شدم  و پیاده به سمت ترمینال بی که مخصوص پروازهای داخلی بود رفتم تا از اونجا پرواز کنم به دوربان یعنی همینجاییکه الان هستم.

از فرودگاه یک کتاب کوچیک خریدم در مورد آفریقای جنوبی که دارم تاریخ آفریقا رو میخونم و در پست بعدی حتما در مورد تاریخچه این کشور براتون مینویسم.

ساعت 12 ظهر رسیدم به دوربان، شهر ساحلی و توریستی و سومین شهر بزرگ آفریقای جنوبی، بعد از ژوهانسبورگ و کیپ تون.

برای فرود در فرودگاه بین المللی کینگ شاکا دوربان از از روی ساحل پرواز کردیم و این اولین بارم بود که اقیانوس رو میدیدم.

از بالا کاملا مشخص بود که منطقه جنگلی و سرسبزه، اقیانوس آبی آبی مواج بود اما کمی مه آلود.

از داخل فرودگاه یک سیم کارت وودافون خریدم به قیمت 150 رند؛ واحد پول اینجا رند با زره، هردوتاش یکیه، الان یکم وضع پول آفریقای جنوبی خراب شده و هر دلار حدود 10.7 زر معامله میشه.

محل اقامت من در منطقه ای در شمال شهر و بالای یک تپه مشرف به دریا و مرکز تجاری شهر هست. یک خانه قدیمی 90 ساله به سبک انگلیسی که صاحب اون یک خانم اصالتا هلندی-المانیه به اسم جنا، فکر میکنم جنا حدود 60-70 سالشه اما کاملا سالمه و تمام مدت هم تو اتاق کارش در حال کار با اینترنت و اسکایپ و ایمیل و ایناس.

خونه یک استخر کوچیک داره و یک حیاط بزرگ و یک تراس زیبا کنار استخر. خونه بزرگیه و پر از در و راهرو، همون اول جنا بهم یک دسته کلید داد به یعام کلیدهای قدیمی بزرگ، خونه پر از دره و قانون خونه اینه که همه درها باید بسته و قفل بشه، فکنید از اتاق من تا استخر 4 تا در وجود داره و باید هرکدومو باز کنی و دوباره قفل کنی! یاد فیلم آدرز افتادم که تاکید داشتند برای اینکه اجنه وارد خونه نشند همیشه باید همه درها قفل باشه!

اما اینجا برای این نیست که اجنه نیان! اینجا از ترس آدمیزاد این کارهارو میکنن! متاسفانه آفریقای جنوبی خیلی نا امنه، مخصوصا شب ها.

تمام خونه ها سیستمها امنیتی دارند وجلوی همه خونه ها پلاکی نصب شده که میگه این خونه به سیستم امنیتی فلان مجهزه، روی همه دیوارها سیم های برق فشار قوی نصب شده، مخصوصا توی این محله که پولدارند!

همه تاکید میکنند که اصلا شبها بیرون از خونه قدم نزنید، هرگز پول و چیزهای گرون همراهتون نبرید.

اینجا برای یک سری جلسات هستم و خوشبختانه دوستانم برام تفریحات گرون قیمت رو هم فراهم میکنن، امروز بعد از ظهر رفتیم هلیکوپتر سواری بر فراز ساحل اقیانوس و شهر دوربان، برای سوار شدن به هلیکوپتر رفتیم به یک کلوب هوانوردی و اونجا سوار یک هلیکوپتر 4 نفره شدیم، من بقل دست خلبان جلو نشستم و دوستام عقب.

هلیکوپتر از باند بلند شد و از روی یک مسیر درختی و جنگلی به کنار ساحل رسید، کل شهر روی از کنار ساحل و در ارتفاع حدود 100 یا 200 متر رد کردیم، استادیوم ورزشی خیلی زیبای شهر دوربان و بندر بزرگ اون که به گلدن هاربر مشهوره یعنی بندر طلایی! اینجا جایی بوده که طلا صادر میشده!

بعد از گذشتن از بندر به یک تپه رسیدم که بعد از اون زیباترین سواحل دوربان قرار داشت، ده ها کیلومتر ساحل زیبا و طلایی اقیانوس هند و اطلس. تو ساحل هم هیچکس نبود، چون الان هنوز یکم سرده واسه شنا ساحل خالی خالی بود؛ خلبان هم از موقعیت استفاده کرد و از اون ارتفاع یک شیرجه سریع زد به سمت آب و با سرعت خیلی زیاد در ارتفاع حدود 2 متری آب پرواز میکرد، گاهی فکر میکردم بالای موج های بلند به زیر هلیکوپتر برخورد میکنه، این تیکه از پرواز از نظرم بهترین قسمتش بود؛ پرواز با ارتفاع بسیار پایین و سرعت زیاد. خیلی تجربه منحصر به فردی بود که فکر نمیکنم بتونم دوباره تجربش کنم.

فردا صبح قراره با همکارام به وسط اقیانوس بریم و با بزرگترین کوسه دنیا شنا کنیم! البته در قفس فولادی! کوسه سفید بزرگترین کوسه دنیاست و زیستگاه اصلی هم همین دوروبرهاست. تنها زمانی که این کوسه رو میشه دید صبح بسیار زوده واسه همین ما باید 5 صبح به سمت بندر حرکت کنیم تا بتونیم سر وقت اونجا باشیم.

ممنونم از همتون که سفرنامه های طولانی و گاهی خسته کننده منو میخونید

 

گزارش بعدی ایشالا فردا :)

مرتضی

15 سپتامبر 2014 دوربان آفریقای جنوبی

 

عکسهای هلیکوپتر:

پرواز در ارتفاع فوق العاده پایین

وقتی اینجوری دور میزد!!!

سرعت زیاد و ارتفاع کم روی موج ها

لحظاتی قبل از فرود

هلیکوپتر ما و خلبانمون که داره هلیکوپتر رو هل میده که بیاره داخل آشیانه

 

:)

   + مرتضی اردبیلی ; ۸:٤٥ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/٦/٢٤
comment نظرات ()

دوحه

سلام به همه

داشتم فکر میکردم دوحه درسته یا دوهه؟ 😀

ساعت1 و نیم ظهر رسیدم اینجا و الان ساعت 12 شبه، تقریبا 12 ساعت، انقدر چرخیدم تو فرودگاه و قدم زدم خسته شدم، یک دوساعتی هم خابیدم، اما فکنید این فرودگاه پر از هندیه و توقع داشتن از هندی ها برای ساکت بودن واقعا مثل توقع پرواز از گاوه!

فرودگاه جدید دوحه خیلی بزرگتر از فرودگاه قدیمه، تو مسیر نپال اومده بودم دوهه اما این یک فرودگاه دیگس، فرودگاه جدید کنار دریاست و بسیار بزرگ و شیک و تمیزه. 

ساعت 1:30 پرواز میکنم به ژوهانسبورگ، ساعت 8 صبح میرسم و بعد دوباره پرواز میکنم به دوربان، در جنوب آفریقای جنوبی، کنار اقیانوس. 

راستی برا اولین بار میخام برم کنار اقیانوس، قبلا از بالاش پرواز کردم ولی تاحالا نرفتم ساحل اقیانوس.

گزارش بعدی ایشالا از آفریقا خواهد بود 😊

مرتضی

   + مرتضی اردبیلی ; ۱٢:٢۳ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۳/٦/٢۳
comment نظرات ()

سفر به آفریقا

سلام

خوشبختانه سفر به آفریقا درست شد و شنبه پرواز دارم، ویزای آفریقا جنوبی رو دیروز گرفتم، اما هنوز زیمبابوه جواب نداده، امیدوارم تو این مدت جواب بده، اگه جواب نده مجورم پرواز کنم به تانزانیا.

سعی میکنم در طول سفر گزارش بدم هروقت تونستم

 

مرتضی

   + مرتضی اردبیلی ; ۱٢:٢٥ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/٦/٢٠
comment نظرات ()

نرم افزارهای سفر

سلام

خیلی وقته میخوام این مطلب رو بنویسم، اما هی نشد

حالا شد

:D

قبلنا، اون قدیما که من تو ایران سفر میرفتم، نقشه جاده ها و شهر ها و بعدا که علم پیشرفت کرد جی پی اس از ملزومات سفر بود، چون معمولا من و دوستانم سفرهای خارج از جاده یا در اصطلاح آفرود میرفتیم و دور از امکانات و آبادی بودیم

حتی تو اولین سفر جدی خارج از کشورم هم جی پی اس همراهم بود، اما برای سبک شدن بار گذاشتمش کنار

این روزا این نرم افزارها و اپلیکیشن های موبایل چنان پیشرفت کرده که جای همه اینهارو گرفته، قبل از سفر ترکیه یک تبلت خریدم، و به توصیه چند نفر از دوستان تعدادی اپلیکیشن رو روی اون نصب کردم، انصافا توی این سفر فهمیدم که این اپلیکیشن ها چقدر مفیده و میتونه کیفیت سفر رو تغییر بده

اینجا میخوام این اپلیکیشن ها رو بهتون معرفی کنم:

 

1- Triposo

این نرم افزار بهترین کمک من در ترکیه بود، نرم افزار یک بیس داره که اول نصب میکنید بعد جلوی روتون تعداد زیادی پکیج هست، برای هر کشور یکی (گاهی برای هر استان و گاهی یک شهر) مثلا برای ترکیه یک پکیج حدود 300 مگابایتی دانلود کردم. حالا توی این پکیج چیا هست؟ نقشه کامل ترکیه، شهرها (نقشه کوچه به کوچه) اماکن تاریخی و توریستی، رستورانها، هتلها، مراکز خرید و ... تقریبا همه چی!

مثلا من رفته بودم ازمیر، ساعت 12 شب رسیدم، هیچ هتلی رو هم بوک نکرده بودم، تریپوسو رو باز کردم و و ازمیر رو انتخاب کردم و لیست هتلهارو آوردم، اول از همه دیدم که منطقه توریستی که بیشتر هتلها اونجاست کجای شهره و مستقیم رفتم اونجا، بعد هتلهارو از نظر قیمت مرتب کردم و از ارزونترین شروع کردم، به این شکل که جی پی اس تبلت رو هم روشن کردم و پوزیشن هتل هم توی نقشه نشون داده میشد و تریپوسو منو برد درست در در هتل! عالی نیست؟ من که خیلی این نرم افزار رو دوست دارم

علاوه بر این تریپوسو در مورد اماکن توریستی و دیدنیاطلاعات اولیه رو در اختیارتون قرار میده و همچنین قیمت ورودی ها رو بهتون میده!

 

2- city maps to go

این نرم افزار هم عین تریپوسو هست، نقشه آفلاین بدون نیاز به اینترنت، و لیست هتلها و جاهای دیدنی و ... اما من تریپوسو رو بیشتر دوست دارم و راحتتر باهاش کار میکنم، علاوه بر اینکه تعداد نقشه های اینیکی محدوده و مثل ترپوسو همچی رایگان نیست

 

3- We hostels

این اپلیکیشن هاستل ها یا همون مسافرخونه های ارزون قیمت رو همجای دنیا براتون پیدا میکنه، مثلا من تو بوکینگ ارزونترین هتلی که تو ژوهانسبورگ پیدا کردم 40 دلار بود اما وی هاستل برام هاستل هایی پیدا کرد با 10 دلار!

 

4- Trip Advisor

اپلیکیشن سایت معروف تریپ ادوایزر، همچیز سفر، راهنمایی، هتل، پرواز؛ همچی

اما آنلاین

 

5- booking.com

این هم اپلیکیشن سایت هتل یابی بوکینگ که خیلی جاها بدرد میخوره

 

6- flights

اپلیکیشن سایت SkyScanner

سافتن پروازهای ارزان قیمت از همجا به همجا!

 

7- و در آخر Couchsurfing

اپلیکیشن سایت مهمان نوازی کوچ سرفینگ که من عموما در سفرهام برای یافتن میزبان یا اقامت رایگان استفاده میکنم و امتخان خودشو همجوره پس داده

 

امیدوارم مفید بوده باشه

مرتضی

   + مرتضی اردبیلی ; ٦:۳٥ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/٤/٢۸
comment نظرات ()

زنگ تفریح

سلام به همه دوستان،

خیلی تنبل شدم در نوشتن، البته مشغله کاری و یکم مشکلات شخصی هم مزید بر علت شده، بقیه سفرنامه ترکیه، پاموکاله، آنتالیا و قونیه مونده قول میدم به زودی بنویسم. 

تجربه بهم ثابت کرده اگه در طول سفر ننویسم همینجوری میشه و هم خیلی چیزها یادم میره هم هی عقب می افته و آخر سر هم اونجوریکه باید در نمیاد.

در ادامه برنامه سفر آفریقا رفتم سفارت آفریقای جنوبی، پایین تر از میدان تجریش بود روبروی پمپ بنزین تقریبا، زنگ زدم و رفتم تو، آقای مسئول ویزا راهنماییهای خوبی کرد و فرمهاشو بهم داد، بلیط و رزرو هتل لازم داشت که هنوز نگرفتم، برای سفر زمینی هم گفت اول ویزای زیمبابوه رو بگیر بعد بیا اینجا، بعد رفتم دنبال زیمبابوه، اینترنت که سرچ میکردم رفتم تو سایت وزارت امور خارجه زیمبابوه (برای همه کشورها حتما سر میزنم) چون معمولا توصیه های سفر و ویزا و اینا توش هست، یک لینک داده بود برای ویزا که الکترونیک صادر میکنه، منم رفتم اونجا و ثبتنام کردم و فرم هاشو پر کردم؛ بعد مرحله ارسال کپی مدارک بود، یک کپی پاسپورت میخواست و عکس که فرستادم، رزرو هتل هم میخواست و من چون هنوز نداشتم گفتم بذار یک امتحانی بکنم، یک نامه نوشتم به این مزمون:

سلام افسر محترم

من میخوام اوخر سپتامبر به کشور زیبای شما سفر کنم، من اول به آفریقای جنوبی خواهم رفت و پس از اون از طریق مرز زمینی میخوام وارد کشور شما بشم، چون من یک بک پکر هستم و زمانبندی سفرم دقیق نیست نمیتونم هتل رزرو کنم و معمولا پس از رسیدن به مقصد از اقامتهای ارزان قیمت در دسترس استفاده میکنم.  پس خواهش میکنم محبت کنید و با درخواست ویزای من موافقت کنید.

و اینو براشون فرستادم، بلافاصله یک ایمیل برام اومد که درخواست شما دریافت شد و ظرف 48 ساعت جواب داده میشه.

سه روز گذشت و خبری نشد و منم آدرس سفارتشون رو در تهران پیدا کردم، که تو ولنجک بود، رفتم اونجا، یک خانمی درو باز کرد و رفتم تو هیچکس جز اون خانم نبود بهشون گفتم من اینترنتی اقدام کردم و جوابی ندادن، گفت حداکثر تا یک هفته جواب میدن و چند تا سوال دیگه در مورد سفر زمینی داشتم که پرسیدم و با حوصله جواب داد (دستش درد نکنه) اومدم بیرون، همون شب ایمیل از حراره پایتخت زیمبابوه برام اومد که دوست عزیز با درخواست ویزای شما موافقت نشد

ضمیمه ایمیل هم اسکن یک نامه رسمی وزارت امور خارجه زیمبابوه بود با مهر و تاریخ و کاملا رسمی که اعلام کرده بود به من که با درخواست ویزام مخالفت شده

خلاصه اینو نوشتم که شما هم همین راهو امتحان نکنید و حتما رزرو و بلیط رو داشته باشید، آها اون خانم گفت حتما بلیط رو هم جزو مدارک بفرست که اونا ننوشته بودند، گفتم میخوام زمینی برم، گفت از کجا به کجا؟ گفتم مثلا بلیط رفتم از کیپ تون یا ژوهانسبورگه و برگشتم از دارالسلام (آفریقای جنوبی به تانزانیا) که هیچ ربطی به زیمبابوه نداره، گفت اشکال نداره همونو براشون بفرست اونا میدونن خودشون!

خلاصه یجورایی خیالم راحت شد که ویزای این دوتا کشور مشکل خاصی نداره، و مدارکم که کامل باشه میتونم بگیرمشون

حالا مسئله بعدی کشور بعدیه! از زیومبابوه کجا برم؟ زامبیا؟ موزامبیک؟

جفت این کشورها ویزاشون مشکل داره! موزامبیک قبلنا از ما ویزا نمیخواست اما الان میخواد! (شکر خدا)

گفتم فوقش از حراره پرواز میگیرم برا دارالسلام! تو تانزانیا هم یک دوری میزنم و میرم زنگبار و بعدم برمیگردم!

البته باید یک اعترافی بکنم! یک روز تمام به این فکر کردم که همینجوری ادامه بدم بیام تا شاخ آفریقا و مصر و بندر اسکندریه از اونجا کشتی سوار بشم بیام ازمیر! اما با بررسی مسئله همیشگی یعنی ویزا دیدم تقریبا غیر ممکنه، چون مصر که کلا ویزا انفرادی نمیده! اتیوپی و سودان و سومالی هم این وسط هستند که وضعیت ویزاشون در هاله ای از ابهام به سر میبره!

خلاصه این فکر بلند پروازانه رو گذاشتم کنار و برگشتم به دنیای واقعی!

این هم داستان سفر آفریقا؛ حالا تا شهریور ماه که نوبت این کارها و گرفتن ویزا و بلیط بشه فرصت زیاده؛ فعلا بیشتر سرچ میکنم،

 

راستی آدرس سایت ویزای زیمبابوه اینه

www.evisa.gov.zw

 

قربان شما

مرتضی

 

   + مرتضی اردبیلی ; ٥:٢٩ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/٤/٢۸
comment نظرات ()

آفریقا؟

سلام

تا همین چند وقت پیش اگه بهم میگفتن آفریقا، میگفتم فعلا پولشو ندارم و خیلی گرونه، حالا اتفاقی یک فرصت پیش اومده واسه آفریقا، دوربان در آفریقای جنوبی؛ سپتامبر برای یک کنفرانس باید برم اونجا؛ اما من نمیخوام همینجوری برم یک هفته و برگردم، دنبالشم که بتونم از آفریقای جنوبی برم زیبابوه، آبشار ویکتوریا!

اگه بشه بعدش برم موزامبیک و تانزانیا و کنیا و بعد برگردم، حدودا 1 ماه، ماداگاسکارم دوست داشتم برم اما خیلی گرونه! فعلا مقدور نیست!

امروز به سفارت آفریقای جنوبی زنگ زدم، گفت حتما باید حضوری بیای، برم ببینم اگه خدا بخواد بخت آفریقا باز بشه!

 

مرتضی

   + مرتضی اردبیلی ; ۱:٥٩ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/٤/۱٢
comment نظرات ()
← صفحه بعد