در سفر... مثل باد

سفر یعنی زندگی، برو ... زندگی کن

تانزانیا، دارالسلام

سلام به هرکسیکه داره این وبلاگ رو میخونه

اینجا مثل دفتر خاطرات منه، خاطرات سفر،

فکر میکنم در پست قبلی تا سه چهار روز پیش رو براتون گفتم که از ژوهانسبورگ خواستم بیام دارالسلام و اون جریانات کنسل شدن بلیط و ... در آخر مجبور شدم بیام آدیس آبابا در اتیوپی و بعد از اونجا با یک پرواز دیگه بیام دارالسلام.

عجب فرودگاه داغونی داشت آدیس آبابا، یک چیزی تو مایه های فرودگاه های شهرستان های دست دوم سوم ما، انگار نه انگار که فرودگاه بین المللی و اول یک کشوره!

فرودگاه تقریبا هیچ امکاناتی نداشت، حتی توالت ها هم کثیف و ناجور بود، مثل توالت های ایستگاههای سر راهی اتوبوس، خلاصه سه ساعت یک گوشه نشستم تا نوبتم بشه برای پرواز بعدی به دارالسلام. نظم این فرودگاه از اونجا مشخص تر میشد که پرواز من اصلا توی دیپارچر بورد فرودگاه نوشته نشده بود و تا لحظه آخر هم که رفتیم واسه سوار شدن توی برد نیومد!

بالاخره پس ازکلی کشمکش ساعت حدود 2:30 صبح رسیدم دارالسلام، راستی یادم رفت بگم که در مسیر رفت از کنار قله کلیمانجارو، بلندترین قله آفریقا هم رد شدم، از پنجره هواپیما موقع غروب به زور دیده میشد، اما من که نیم ساعتی بود کنار پنجره منتظر بودم که ببینمش بالاخره پیداش کردم و دیدمش! البته در مسیر برگشت از کنارش رد میشد و دوباره خواهم دیدش!

فرودگاه دارالسلام به مراتب بهتر از فرودگاه آدیس آبابا، اما همچنان قدیمی و داغون بود، میگفتن کنارش دارن فرودگاه جدید رو میسازند که خیلی مدرنه! در بدو ورود کاغذهایی رو به دستمون دادند که در اون از کشورهایی که در 21 روز گذشته سفر کردیم سوال شده بود و اینکه آیا علائم بیماری مانند تب و خونریزی و تهوع و ... داشتیم یا نه! (علائم ویروس ایبولا) بعد از پر کردن فرم سلامت نوبت به فرم ویزا میشد. خوشبختانه برای ورود به تانزانیا خیلی از کشورها از جمله ایران نیازی به ویزا ندارند و ویزا در فرودگاه صادر میشه، و قیمت اون هم 50$ است. داخل فرم محلی هست که باید محل اقامتت رو در تانزانیا مشخص کنید، آدرس هتل مثلا، من هم از قبل آدرس یک هتل رو توی دفترچه ام نوشته بودم و همونجا اونو وارد کردم، درحالیکه رزرو نکرده بودم، و اون هتل هم نرفتم! یک نفر هندی اونجا بود که یک آدرس الکی نوشته بود و مامور گیر داد که این هتل وجود نداره و اذیتش کرد! پس همیشه یک آدرس هتل از جاییکه دارید میرید داشته باشید.

نکته ای که باید بهش اشاره کنم اینه که خیلی از توریستها از جمله اروپایی ها بدون هیچگونه سوالی و بعضی ها بدون هزینه ویزا وارد تانزانیا میشدند، اما ما علاوه بر اینکه پول دادیم و آدرس محل سکونتمون، از تمام انگشتهامون هم انگشت نگاری کردند! برای ایرانی ها، پاکستانی ها و هندی ها این قانون وجود داره! (چی بگم؟)

خوب تا این کارها انجام بشه شد ساعت 3 و براساس همون قانون جاری آفریقا کلا شبها آفریقا نا امنه، پس مجبور بودم تا صبح توی فرودگاه صبر کنم، همین کار رو هم کردم، روی یک نیمکت داخل فرودگاه (از گیت خروج رد نشدم و داخل محیط امن فرودگاه موندم) نشستم تا صبح، خوشبختانه فرودگاه اینترنت رایگان هم داشت و تا صبح یکم سرگرم کردم خودمو.

یک چرتی هم زدم تا ساعت 7 که بیدار شدم و دیدم فرودگاه شلوغ شده، کوله ام رو برداشتمو از فرودگاه خارج شدم. داخل کتاب راهنمای سفر لونلی پلنت خونده بودم که دالادالا (مینی بوسهای خطی) از فرودگاه به مقصد شهر میره، اما توی کتاب هم نوشته بود که خیلی شلوغه و به سختی میشه سوار شد. منم هرچی نگاه کردم دیدم نمیتونم با وسایلم سوار بشم و  مجبور شدم تاکسی بگیرم تا شهر. یک چند تا هتل ارزون در مرکز شهر رو قبلا از کتاب راهنما انتخاب کرده بودم که برم سراغش، توی یک هتل ارزون قیمت در شهر قدیم اتاقی گرفتم، صاحب هتل هندی بود و به صورت خانوادگی این مسافرخونه 5 طبقه رو اداره میکردند. قیمتش مناسب بود (حدود شبی 10 دلار) و محلش هم به بندر و مرکز شهر نزدیک.

گفتم قبلا که برنامه داشتم برم زیمبابوه اما خوب جواب درخواست ویزامو ندادن، گفتم وقتی رسیدم تانزانیا میرم سفارت زامبیا و از اونجا امتحان میکنم (چون آبشار ویکتوریا که من قصد دیدنش رو داشتم در مرز زیمبابوه و زامبیا قرار داره و از هر دو کشور میشه اونو دید) آدرس سفارت رو پیدا کردم و همین که خواستم از هتل خارج بشم بارون شدیدی شروع به باریدن کرد، خیلی عجیب بود چون همین چند دقیقه پیش هوا آفتابی بود و الان بارون میومد! کمی صبر کردم واز شدت بارون که کمتر شد به سمت محل سفارت رفتم، ساعت حدود 11 رسیدم اونجا، مامور جلوی در گفت ما فقط از ساعت 9 تا 10 کار میکنیم! گفتم خواهش میکنم فقط سوال کن ببین اصلا امکانش هست به من از اینجا ویزا بدهند یا نه! تماس گرفت با کسی در داخل سفارت و بعد ازم ملیتم رو پرسید، گفتم ایران و پرسید ایران کجاست؟ اروپا؟ گفتم نه در خاورمیانه، گفت آره ویزا میدهد، گفتم چقدر طول میکشه؟ گفت دو ساعت!! من که خیلی تعجب کرده بودم گفت مطمئنی؟ چون میدونم قبلا حدود یک ماه زمان میبرد! دوباره تماس گرفت و گفت افسر اجازه داده برم به دفترش. افسر ویزا آدم خوش برخورد  و خندانی بود و بعد از اینکه کلی داخل لیست کشورها دنبال ایران گشت گفت متاسفانه ما قرارداد روادید با ایران نداریم و باید مدارک شمارو بفرستیم لوزاکا و اونها ویزا براتون صادر کنند و این پروسه حداقل سه هفته طول میکشه! خلاصه از زامبیا هم ناامید شدم و رفتم سراغ  پلن بعدی یعنی اوگاندا، قبلا سرچ کرده بودم در مورد پرواز به اوگاندا، از زنگبار به کنیا پروازی وجود داشت مربوط به هواپیمایی کنیا ایر، و از اونجا هم پرواز به آنتب در نزدیکی کامپالا پایتخت کشور اوگاندا.

قیمت دوتا پرواز در مجموع در اینترنت 245 دلار میشد که مناسب بود و رفتم که این پرواز رو بخرم. اول چند تا آژانس رفتم و قیمتهای بسیار بالایی بهم دادند، 350، 360 دلار، بعد گفت میرم سراغ خود کنیا ایر، متاسفانه دفتر خود کنیا ایر هم قیمتش همین بود! گفتم تو اینترنت که ارزون تره؟ جوابشون این بود که خوب برو از اینترنت بخر!!!

در راه برگشت در کمال نا امیدی از سفر به اوگاندا از جلوی یک آژانس مسافرتی داغون رد میشدم گفت بذار از اینم سوال کنم، رفتم تو و دختره سیاهپوست پشت کامپیوتر بهم قیمت 260 دلار رو داد! من که خیلی خوشحال شدم جزئیات پرواز رو چک کردم و وقتی دیدم همون پروازه سریع خریدمش تا نظرش عوض نشده بود. نمیدونم اینهمه اختلاف قیمت بین خود نمایندگی کنیا ایر و آژانسها و اینترنت برای چی بود!

خیالم که از پرواز بعدیم راحت شد رفتم سمت بندر تا بلیط کشتی به زنگبار رو برای فردا بخرم، در مسیر بندر تعدادی دست فروش دیدم که گوشی های روز رو به قیمت های خیلی پایین میدادند، مثلا یکیشون اومد سمت من یک گوشی اچ تی سی وان دستش بود که الان قیمتش تو ایران 1700 باید باشه، اول گفت 500 دلار گفتم نمیخوام، گفت 400 دلار، گفتم نمیخوام، خلاصه تا 200 تا اومد پایین و گفتم نمیخوام، مطمئنم پایینتر هم میومد! اما شک کردم به اینکه یا گوشی دزدیه یا خراب!

خلاصه از اونجا رد شدم و رسیدم به بندر و همونطور که توی کتاب راهنما نوشته بود کلی آدم اومدن سمت من که بلیط کشتی زنگبار داریم، اما نباید به اونها توجه کنید و ادامه بدید به سمت دفتر کشتیرانی کلیمانجارو که تنها جاییکه کشتی های قابل اعتماد و خوب داره اما خوب قیمت بلیط هم یکم بالاست (40 دلار) اما در عوض داخل کشتی کولر داره و خنکه و تمیزه و کشتی هم سر وقت حرکت میکنه. بلیطمو که خریدم دیدم هنوز وقت دارم و یک نگاهی به کتاب راهنما انداختم و تنها جاییکه به نظرم رسید ارزش دیدن داشته باشه موزه ملی تانزانیا بود. زیاد از بندر دور نبود و در کنار دانشگاه دارالسلام قرار داشت. خوشبختانه موزه اون روز رایگان بود و دو سه ساعتی وقتمو پر کرد، از اسکلت های انسانهای اولیه که شبیه میمون بودند تا تاریخچه حیوانات و فرهنگ و هنر تانزانیا.

یک درخت بسیار بزرگ انجیر معابد در حیاط موزه بود که مدتی رو پای اون درخت استراحت کردم و بعد به سمت هتل راه افتادم.

یکی از چیزهاییکه اینجا خیلی پر طرفداره ترب سفیده پخته است! روی ذغال میگذاشتند و از داخل کباب میشد  و بعد لای روزنامه میپیچیدند و لهش میکردند. بد نبود! به یکبار امتحان میارزید.

دیگه دارالسلام چیزی برای دیدن نداشت، مقصد بعدی جزیره زنگباره، که بلیطشو خریده بودم.

دارالسلام ایستگاه اوله برای کشوری وسیع، پر از دیدنی، اما ایستگاه خوبی برای توقف نیست، مثل خیلی از شهرهای بزرگ دنیا. بهتره سریعتر ازین شهر خداحافظی کرد. البته مجبورم به اینجا برگردم چون پرواز برگشتم ازین شهره.

 

مرتضی

1 اکتبر 2014

خیابانهای دارالسلام

ترب سفید کبابی! مزه سیب زمینی میداد!

آفتاب نیم ساعت بعد از باران!

موزه ملی تانزانیا

سیر تکاملی انسان از میمون!

اسکلت انسانها اولیه

مهره یک وال

درخت داخل موزه

آب نارگیل! شربت مخصوص استوایی

 

   + مرتضی اردبیلی ; ٩:۳٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/٧/٩
comment نظرات ()

کیپ تون، پیاده روی

سلام به همه

اول از همه مرسی که دارید سفرنامه های منو میخونید، خیلی خوشحال میشم کامنت های شمارو میبینم و متوجه میشم که شما میخونیدشون و امیدوارم مفید باشه. باور کنید واقعا سعی خودمو میکنم که خلاصه بنویسم اما وقتی شروع به تایپ میکنم یهو به خودم میام میبینم 4-5 صفحه نوشتم که مطمئنا واسه خیلی ها خسته کننده میشه.

امروز صبح اومدم فرودگاه تا ببینم چیکار میشه بلیط کنسل شده ام کرد. برعکس دیشب که یک گاگول اونجا گذاشته بودند که خودشم تکلیف خودشو تو فرودگاه نمیدونست امروز یک خانم از سوییس ایر اینجا موضوع رو پیگیری میکرد و بعد از کلی معذرت خواهی گفت که میتونه برامون یک پرواز بگیره به آدیس آبابا در اتیوپی و از اونجا هم دنبالشه که پرواز به دارالسلام رو هماهنگ کنه. خلاصه هماهنگی هاشو کرد و بلیطمو داد دستم، حالا الان باید پرواز کنم به آدیس آبابا، حدود 6-7 ساعت پرواز دارم تا اونجا، بعد اونجا 2 ساعت انتظار دارمو بعدش دوباره پرواز دارم به دارالسلام که اون هم حدود 3 ساعته.

یک روز دیرتر میرسم اما بالاخره میرسم، اشکال نداره، مشکل اینه که ساعت 1 شب میرسد دارالسلام و چاره ای جز این ندارم که توی فرودگاه بخوابم تا صبح بشه و بعد برم دنبال هتل.

الان که این مطلبو تایپ میکنم تو بوردینگ پورت فرودگاه ژوهانسبورگ نشستم روی زمین و دارم تایپ میکنم، با باقیمونده پول آفریقاییم یکم شکلات خریدمو دارم میخورم بجای نهار، البته فکر میکنم تو هواپیما نهار بدن.

گرفتم

خیلی خسته بودم اینجا!

جونم براتون بگه که تا اونجارو براتون گفتم که رفتم کوه تیبل رو دیدم، که یکی از عجایب طبیعی دنیا محسوب میشه، دیروز صبح تصمیم گرفتم برم تور پیاده روی، یک بابایی هست توی ژوهانسبورگ که تورهای پیاده روی برگذار میکنه، هر روز ساعت 11 صبح و 2 ظهر یک جای مشخص ایستاده و توریستها هم که از بروشورهاییکه تو هتلها پخش کرده از کارش مطلع میشن میاند اونجا؛ تورها رایگانه و آخرش اگه دوست داشتی یک پولی بهش میدی.

اولین تور که ساعت 11 بود تور پیاده روی تاریخی شهر کیپ تون و بقولی شهر قدیمه، البته نه اونقدر قدیم چون کلا تاریخ شهر کیپ تون و در کل آفریقای جنوبی بیشتر از 400و 500 سال نیست. اولش هم همونطور که گفتم برمیگرده به دریانوردان کمپانی های اروپایی مثل هلند و پرتقال و انگلیس.  اولین ها هلندی ها بودند و کمپانی هند شرقی هلند در کیپ تون برای خودش یک مرکز تجدید قوا و ایستگاه استراحت درست کرد و بعد پرتقالی ها اومدند و بعد انگلیسی ها، این وسطها درگیری هایی هم بین اونها بوده که من خاطرم نمونده اما آخرش انگلیسی ها اینجا موندگار شدند.

توی این مسیری که کشتی ها میرفتندو دوباره برمیگشتند خوب خیلی از ملوان ها و خدمه در طی مسیر از بین میرفتند. اونها اینجا نیاز به جذب نفرات جدید داشتند که همین نیاز کیپ تون رو به یکی از بزرگترین مراکز خرید و فروش برده تبدیل کرده بود. اون زمان بومی های جنوب آفریقا خیلی بدوی بودند و اصلا هیچی نمیفهمیدن! واسه همین اروپایی ها از خیر اونها گذشتند و رفتند سراغ سیاهپوستهای یکم باهوشتر و متمدت تر، پس سیاههارو از ماداگاسکار و موزامبیک و تانزانیا و سومالی میاوردند به کیپ و میفروختند.

کشتی ها به برده های بدون مهارت نیاز نداشتند؛ بلکه برده هایی میخواستند که دریانوردی بدونند و با مهارتهایی مثل آشپزی، خیاطی و ...

پس اینجا مراکزی هم برای تربیت برده ها برای آماده کردنشون برای کار در کشتی ساخته شده بود.

کشتی هایی که ماهها روی آب بودند تا از اروپا به جنوب آفریقا برسند و از اونجا هم ماهها روی آب باشند تا خودشونو به هند برسونند و از اونجا ادویه هندی رو بار کنند و تمام این راه رو برگردند تا اروپا علاوه بر سبزی و میوه و غذا به آب هم احتیاج داشتند. اما آب رو خیلی نمیشه نگه داشت، مخصوصا اون موقع که آب رو داخل بشکه های چوبی نگه میداشتند بعد از مدت کوتاهی آب غیرقابل خوردن میشد و یجورایی میگندید. پس چیکار میکردند؟ باید یک مایعی پیدا میکردند که بتونه جایگزین آب باشه و خراب هم نشه، با ماندگاری طولانی!

این شد که کیپ تون بزرگترین مرکز تولید شراب در آفریقا است. مزارع عظیم انگور و تولیدی های شراب کیپ تون شهرت جهانی داره و در نوع خودش جزو بزرگترینهاست.

از کجا به اینجا رسیدم؟ آها از تاریخچه شهر کیپ،

خلاصه تور پیاده روی رو با لیدرمون که جوان سفید پوستی بود به اسم مونی شروع کردیم. یک کلیسا به اسم سنت جرج اولین مقصد بود، کلیسا شکل قلعه درست شده بود و داخلش هم خیلی زیبا بود اما اجازه عکاسی نداشتیم. یکدونه ازون پیانوهای بزرگ که بالاش لوله های بلند برای خروج صدا هست هم داشت که تو طبقه دوم بود. در کنار کلیسا مسیر پیاده روی بود که شبیه مسیر پیاده روی در باغ بود. به این منطقه میگن باغ کمپانی، همون کمپانی هند شرقی، در ابتدای خیابان پارلمان آفریقای جنوبی قرار داره.

آها اینو میخواستم بگم، آفریقای جنوبی 3 تا پایتخت داره، اولی پرتوریا هست که مرکز استقرار دولته. دومی کیپ تونه که محل استقرار مجلس و پارلمانه و سومی یک شهریه که اسمش سخت بود و یادم رفت و اون مرکز قوه قضاییه و دادگاه مرکزی. حتما میپرسید پس زوهانسبورگ چی؟ ژوهانسبورگ به پروتوریا خیلی نزدیکه و مرکز اقتصادی و برزگترین و پرجمعیت ترین شهره اما هیچ جایگاه خاص دیگه ای نداره و تقریبا هیچی هم واسه دیدن نداره!

یک خونه قدیمی پشت پارلمان هست که به گفته لیدرمون محلیه که مهمانهای مخصوص خارجی مثل رییس جمهورها در اون اقامت میکنند. داخل باغ یک درخت بود که تقریبا مرده بود و خشک بود و داشت سقوط میکرد اما با یعالمه پایه نگهش داشته بودند که نیفته! این درخت اولین درختی بوده که اروپایی ها در اینجا کاشتند و بابای درختهای دیگه باغ بود اما پاش لب گور بود دیگه!

پشت باغ کمپانی دادگاه قدیمی شهر کیپ تون قرار داشت. نکته جالب این دادگاه این بود که جلوی در اون رو هنوز به شکل دوره قبل از انقلاب نگه داشته بودند! جلوی در دوتا نیمکت بود، روی یکی نوشته بود مخصوص سفید ها، و اونیکی مخصوص رنگین پوست ها.

لیدرمون اینجا یک سری نکات جالب ازون موقع گفت که من از اون نقل قول میکنم. میگفت در زمان آپارتاید مردم بر اساس رنگ پوستشون دسته بندی میشدند، دسته اول اروپایی ها بودند که خیلی سفید بودند. دسته دوم میشدند آسیایی ها و افرادیکه میانه بودند و دسته آخر هم افرادی که سیاهپوست بودند. واسه تمام حقوق اجتماعی، کار، تحصیل، حتی جای پارک و نیمکت نشستن باید براساس دسته بندی خودت (خوشه بندی) عمل میکردی. مثلا خوشه سه ای ها نمیتونستند بعد از ساعت 7 بیرون از خونه باشند. اگه این اتفاق می افتاد دستگیر میشدند و 3 ماه زندان در انتظارشون بود!

سیاهها اگه میخواستند از شهرشون به یک شهر دیگه در داخل آفریقا جنوبی سفر کنند نیاز به اجازه نامه داشتند! انگار برا سفر داخل کشور خودت ویزا لازم داشته باشی. و یعالمه قانون عجیب و غریب دیگه!

بعد رفتیم سمت میدان اصلی شهر ژوهانسبورگ که روبروی تالار اصلی شهر قرار داشت. این ساختمان جزو قدیمی ترین ساختمانهای شهر بود و ازین نظر مهم هم بود که محلی بود که ماندلا اولین سخنرانیش رو اونجا و جلوی هزاران سیاه انجام داد و اونها رو دعوت به صلح کرد.

بعد از دیدن این مکانها که حدود 2 ساعت طول کشید رفتم به یکی از معروفترین موزه های شهر، موزه محدوده 6؛ یا رستریکت سیکس،

زمانی که این دسته بندی های نژادی و رنگ پوستی انجام شد تصمیم بر این شد که مرکز شهر فقط در اختیار سفید پوست های اروپایی باشه. پس شروع کردند به بیرون کردن بقیه از مرکز شهر، اولین جایی که ازش شروع کردند محله ضعیف نشینی بود به نام ناحیه 6 که نزدیک میدان اصلی بود، اکثر ساکنین اون کارگر و سیاهپوست بودند و در کلبه های محقر زندگی میکردند. نیروهای نظامی دولتی مردم رو از اونجا بیرون کردند و در این گیر و دار تعدادی کشته شدند (همین الان که من سخت مشغول تایپ بودم یکی ازین نیروهای امنیتی پرواز با یک سگ گنده اومد سمت من و من حواسم نبود و سگه یهو شروع کرد کف پای منو لیس زدن، یهو پریدم سگه خودش ترسید رفت، نمیدونم بوی چی شنیده بود) مردمی که از اونجا رونده شدند بعد از انقلاب شروع کردند به برگشتن به محل زندگی قبلیشون اما چون هیچ مدرکی وجود نداشت که نشون بده کی کجا زندگی میکرد و فقط بیرونشون کرده بودند و بعد خانه ها رو با بولدوزر خراب کرده بودند درگیری هایی اینجا پیش اومده بود.

موزه رو خود مردم اداره میکردند و عکسها و روایتها و آثار هنری مربوط به اون دوره رو در اون نگهداری میکردند.

بعد از موزه سریع رفتم به سمت محل قرار با لیدر تا در تور دوم هم شرکت کنم اما وقت نهار بود و رفتم به یک بازارچه غذای آسیایی که همون نزدیک بود؛ انواع غذای هندی و چینی و مالزی و اندونزی و عربی وانجا فروخته میشد که قیمت های خوبی هم داشت.

تور دوم مربوط به منطقه ای به اسم بورقا، این منطقه مسلمان نشینه و توی دنیا مشهور شده. اما چرا؟ بیشتر ساکنین اون منطقه مسلمان های مالایی (یا همون مالزی و اندونزی) هستند که همون دوران جدا سازی به زور به این منطقه آورده شدند. خونه ها همه یک شکل و همه به رنگ خاکستری رنگ شده بودند و تصورش هم خیلی بی روح بود (مثل خیلی از شهرکها و خیابونهای شهرهای ایران و تهران) در وسط این محله منزل یک دکتر بود که به هرکس آدرس خونشو میداد مردم نمیتونستند توی اون محله خونشو پیدا کنند. دکتر یک فکر بکر کرد و شروع کرد خونشو به رنگ بنفش رنگ زد و بعد اسم خودشم گذاشت دکتر در خانه بنفش! اینجوری دیگه همه خونشو پیدا میکردند. اما این ایده محدود به دکتر نشد و بقیه هم از این ایده خوششون اومد و یواش یواش همه شروع کردند به رنگ کردن خونه هاشون به رنگهای مختلف، قرمز زرد صورتی سیاه سبز آبی بنفش ارغوانی!!!! این شد که خیابونهای این محله شکل رنگین کمان شده وهرخونه ای یک رنگه و همین ایده جالب شده یکی از جاذبه های گردشگری شهر کیپ تون.

میگن اولین گروههای مسلمانهایی که یه این جزیره آورده شدند به عنوان برده بودند و یکی از قانونهایی که برده دارها داشتند این بود که برده ها حق ندارند هیچ علامت و وسایل مذهبی همراهشون باشه، در این میون مردی بود که حافظ کل قرآن بود و وقتی به اینجا اورده شد یواش یواش قرآن رو نوشت و اسلام رو اینجا بسط داد.

خوب دوستان الان بردینگ پروازمو اعلام کردند و باید جمع و جور کنم و برم سوار هواپیما بشم.

به امید دیدار همتون

مرتضی

25 سپتامبر 2014 فرودگاه ژوهانسبورگ

 

   + مرتضی اردبیلی ; ۱۱:۳۳ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/٧/٥
comment نظرات ()

کیپ تون، جزیره رابن و کوه تیبل

سلام به همه دوستان همسفرم

قانونا الان باید تو هواپیما نشسته بودم به مقصد دارالسلام، اما الان تو یک مسافرخونه هستم نزدیک فرودگاه ژوهانسبورگ!

بله، پروازی که واسش اونهمه به زحمت افتادمو یک جورایی پوستم کنده شد واسه خریدن بلیطش کنسل شد!

با یک پرواز ایرلاین منگو از کیپ تون اومدم ژوهانسبورگ، ساعت 9 شب رسیدم و قرار بود پروازم به دارالسلام با فست جت ساعت 12 شب باشه اما دیدم روی بورد دیپارچر جلو پرواز من زده کنسل شد! رفتم دفترشون رو پیدا کردم اما بسته بودو کرکره رو داده بودند پایین، توی یکی از دیپارتینگ گیت ها یک بابایی نشسته بود مثلا یک لیست جلوش بود و اسامی مسافرهایی که پروازشون کنسل شده بودو مینوشت! گفت شما سه تا آپشن دارید: 1- یا اینکه تو اولین پرواز به دارالسلام جاتون بدیم 2- اینکه تو اولین پرواز خودمون جاتون بدیم 3- پولتونو پس بدیم

گفتم اولین پرواز کیه؟ گفت نمیدونم!

گفتم اولین پرواز خودتون کیه؟ گفت نمیدونم فکنم جمعه!

نمیخوام اینجا بحثو کش بدم، راستش الانم زیاد حوصلشو ندارم تعریف کنم فقط بگم دو ساعت باهاش بحث میکردم که باید الان پرواز جایگزین بدی و تا زمان پروازم بهم هتل بدین و اون پسره هم میگفت من کاره ای نیستم و به من گفتن فقط اسمهارو بنویس و شماره تلفنشونو! رییسش هم جواب تلفن نمیداد! شماره خدمات مشتریان فست جت رو گرفتم کسی جواب نمیداد! خلاصه همه راهها بسته بود و تنها راه باقی مونده این بود که برم یجا پیدا کنم بخوابم.

دفتر ایرلاین ساعت 9 صبح باز میکرد و تا اون موقع باید یک جارو پیدا میکردم که بمونم، یک خانمی تو فرودگاه بود که گفت من مسافرخونه دارم و نزدیک فرودگاهه و خودم الان میبرمت و صبحم برت میگردونم، قیمتش بالا بود اما حساب کردم اگه بخوام تاکسی بگیرم برم شهر (این موقع شب ساعت 11 اتوبوس نیست و شهر هم خیلی نا امنه) بیشتر از این میشه خلاصه قبول کردم و اومدم اینجا و الان در خدمت شما هستم.

اعصابم خورد شد ازین وضعی که پیش اومده اما سفره و همین اتفاقات! سفر میکنم واسه همین تجربه ها! اگه قرار باشه همچی سر جای خودشو با برنامه بشه که دیگه سفر نمیشه!

امیدوارم فردا صبح که میرم فرودگاه پروازی وجود داشته باشه!

بگذریم، بذارید براتون از کیپ تون بگم، گفتم که دو روز اولم در کش و قوس همین بلیط کنسل شده تلف شد! اما دو روز دیگه فرصت داشتم و باید ازش کمال استفاده رو میکردم.

صبح زود رفتم واترفرونت، اگه نمیدونید بگم که واترفرونت یک منطقه توریستی و مرکز خرید بزرگ و شیکه بقل اسکله کیپ تون، که چندین ساله به عنوان پر جاذبه ترین مرکز توریستی کل آفریقا انتخاب شده! بیشترین تعداد بازدید کننده از یک جاذبه، در کل آفریقا مربوط به این نقطه است! چیز خاصی هم اونجا نیست، فقط مراکز خرید خیلی شیک و صدها رستوران رنگ و وارنگ کنار اقیانوس اطلس.

جالبه که واترفرونت از اهرام مصر هم بیشتر بازدید کننده داره! اهرام در جایگاه دومه و کوه تیبل کیپ تون در جای سوم، پس از سه تای اول دوتاش تو کیپ تونه!

هر روز و هر ساعت تعدادی هنرمند در واترفرونت مشغول هنر نمایی اند، یکی یک گوشه نقاشی میکشه، گروههای موسیقی محلی به شکل مداوم دارند اجرا میکنند، و توریستها هم خرید میکنند و پول خرج میکنند.

اما من نرفتم واتر فرونت واسه خرید، رفتم واسه جزیره رابن!

جزیره رابن به عنوان آلکاتراز آفریقا معروفه؛ یک جزیره در فاصله 10 کیلومتری کیپ تون که از قدیم مرکز نظامی و تمرینی و زندان بوده.

اما به تدریج تبدیل شد به یک زندان بزرگ برای رهبران سیاسی و مذهبی آفریقا.

تابلوی ورودی بندر به مقصد جزیره رابن

هر ساعت تعدادی کشتی واترفرونت رو به مقصد جزیره رابن ترک میکنند، تنها راهی که میشه به جزیره رفت خریدن تورهاییکه همونجا توی بندر فروخته میشه، قیمتش 250 رانده و شامل کشتی رفت و برگشت و تور داخل جزیره میشه. حدود یک ساعت روی آب بودیم تا به جزیره رسیدیم. هوا اون روز خیلی سرد شده بود و من هم برای استفاده از فرصت باقی مانده با اولین گروه ساعت 9 صبح عازم جزیره شدم. دریا توفانی بود و موجهای بزرگی داشت، اسکله جزیره رابن کوچیک بود اما پر بود از یک پرنده هایی که مثل پنگوین راه میرفتند اما پرواز هم میکردند و داخل آب شیرجه میزدند.

داخل اسکله تعدادی اتوبوس منتظر ما بود و داخل هر اتوبوس هم یک نفر تور لیدر بود که توضیحات لازم رو میداد. حدود 45 دقیقه داخل اتوبوس بودیم و دور تا دور جزیره که به گفته تورلیدر حدود 11کیلومتر مربع بود رو گشتیم و جاهای مختلف اون رو بهمون نشون داد. از اولین ساختمانهایی که هلندی ها اونجا ساختند و کلیسا و مدرسه و ... تا مراکز مربوط به زندان.

قبل از اینکه اونجا رسما زندان ضد آپارتاید بشه یک جزیره نظامی بود. بعدا در اوایل قرن بیستم یواش یواش صدای سیاهپوستها در اومد، یکی از کسایکه به اینجا فرستاده شد یک مبارز بود به اسم رابرت سوبوکوه که از پرتوریا به اینجا آورده شد. این فرد که به گفته لیدر پدر مبارزه های ضد نژادپرستی آفریقا جنوبیه سالها در جزیره در یک کلبه کوچیک زندانی بوده و هیچکس هم اجازه نداشته باهاش حرف بزنه، فکر میکنم این بزرگترین شکنجه باشه، که 16 سال زندانی باشی بدون اینکه هیچکس باهات حرف بزنه، همچنین روبروی کلبه اون و 30 تا قفس سگ بود که اونجا سگهای نگهبان جزیره رو نگداری میکردند. فکر کنید یک کلبه داشته کنار 30 تا سگ که شب و روز پارس میکنند و هیچکس هم باهات حرف نزنه!

به گفته تور لیدر در طی این 16 سال این فرد فقط چند بار به مدت نیم ساعت تونسته خوانوادشو ببینه.و آخرش هم توی زندان از دنیا رفت. اما خوب معروفترین زندانی این زندان حتما نلسون ماندلا است. اون که بیست و چند سال از زندگیش رو در این زندان سپری کرد و بعد از آزادی رییس جمهور آفریقا جنوبی شد.

ظاهرا ماندلا قبل از دستگیری مبارز تندرویی بوده، و در دورانی که در زندان بوده افکارش خیلی تغییر کرد. حتی یک عملیات بمب گذاری در پرتوریا هم که چند ده نفر کشته داشت به گروهی که ماندلا عضوش بود نسبت داده شد. اما ماندلا توی زندان زمان زیادی داشت که فکر کنه، در این بیست و چند سال چند تا کتاب هم نوشت، یکی از معروفترین کتابهاش هست "راه طولانی تا آزادی" یا همچین چیزی!

زندان جزیره چند بخش داشت، بخش آ موبوط به زندانی های سیاسی مثل ماندلا بود که همراه با بقیه مبارزان و رهبران در یک بند و در سلول انفرادی نگهداری میشدند. یادم رفت بگم ماندلا تمام مدت زندانش رو در سلول انفرادی بوده.

یکی از کارهاییکه زندانی های سیاسی رو مجبور میکردند به انجام دادنش خورد کردن سنگ بود! عین فیلم لوک خوش شانس که دالتونها سنگ خورد میکردند اینجا هم به رهبران سیاسی با هر سطح سواد و جایگاهی یک کلنگ میدادند که کوه رو بکنند! بالای کوه یک برج دیده بانی بود که اگه زندانی ها سعی میکردند از کوه بیشتر از 20 متر دور بشند بهشون شلیک میکردند! اون کوه آهکی بود و به علت سالها کار کردن در این معدن بدون ماسک و عینک و ... بود که ماندلا اواخر عمر سرطان ریه گرفته بود و چشمهاش هم درست نمیدید.

زندانی ها هم داخل کوه یک سوراخ برای خودشون کنده بودند که به عنوان توالت ازش استفاده میکردند. اما زمانیکه ماندلا و دیگر رهبران اومدند اونجا اون توالت تنها جایی شد که رهبران میتونستند باهم صحبت کنند و مبانی انقلابشون رو تدوین کنند. پس مرکز پرورش ایدئولوژی انقلاب بر علیه آپارتاید از یک غار شروع شد.

اما چیشد که اونهارو آزاد کردند؟ من که درست نفهمیدم اما اینجور که میگن در طی سالهایی که اونها در زندادن بودند افکار عمومی جهان خیلی به دولت آپارتاید فشار میآورد، دادگاه ژنو و سازمان ملل و ... سعی داشتند که این زندان رو از بین ببرند و به تنها دولتی که در اون هنوز یک جورایی برده داری وجود داشت خاتمه بدند.

نکته جالب گشتن داخل زندان این بود که تور لیدر داخل زندان خودش از زندانیان اونجا بوده! از 16 سالگی تا 28 سالگی در زندادن بوده ولی نه در سلول انفرادی بلکه در سلولهای گروهی که مخصوص مبارزان رده پایین تر و خورده پا بود.

راهنما خاطرات خودشو تعریف میکرد وجاهارو برامون همونجوری توضیح میداد که اون به چشم خودش در اون 12 سال دیده بود، بسیار پر حرارت و با انرژی، یکی از توریستهای اونجا یک سوال جالب ازش پرسید، گفت توکه از اینجا آزاد شدی حتما به خودت گفتی دیگه هیچوقت اینجا بر نمیگردم، پس چرا حالا اینجا هستی؟ جواب داد آره اون روز گفتم دیگه هیچوقت به این جزیره که بهترین سالهای جوانیم در اون از بین رفت برنمیگردم، اما الان برگشتم تا به همه بگم که در اون سالها اینجا چخبر بوده و با ما چکار کردند!

یک نفر در اون جزیره یک کافه داشت که در سلول بقلی ماندلا بود و الان تنها کافه جزیره رو داشت، و کافش هم پر بود از عکسهاش با ماندلا بعد از آزادی

خلاصه بعد از اینکه در سال 1990 درهای زندان باز شد و زندانی ها آزاد شدند همه زندانی ها پیاده به سمت بندر حرکت کردند. مسیری که ما هم اون رو به عنوان یک حرکت نمادین پیاده طی کردیم و خودمون رو به کشتی برای برگشت رسوندیم. در اون سال مردم میدونستند که قراره ماندلا آزاد بشه و صدها هزار نفر سیاهپوست در میدان اصلی شهر کیپ تون جمع شده بودند تا به اولین سخنرانی اون بعد از آزادی گوش بدهد. قراربود ماندلا ساعت 10 صبح سخنرانی کنه، اما تا ساعت 3 طول کشید که ماندلا به محل سخرانی برسه و همه مردم هم منتظرش موندند! (خیلی شبیه به تبعید و بازگشت امام به ایران، سخنرانی بهشت زهرا و ... است نه؟ انگار همه انقلاب ها از یک قانون کلی پیروی میکنند)

همه کساییکه با تفکرات قبلی ماندلا آشنا بودند انتظار داشتند که اون با یک سخرانی شدید مردم رو به مبارزه با حکومت دعوت کنه و جنگ در کشور شروع بشه! اما این اتفاق نیفتاد! ماندلا نه تنها از مرد نخواست که با حکومت بجنگند، بلکه سخنانی گفت که جاییزه صلح نوبل رو براش به ارمغان آورد.

ماندلا گفت من نمیخوام امروز از سالهاییکه در زندان بودم حرف بزنم، نمیخوام از کسی انتقال بگیرم، امروز روز بخششه، من همه اونهاییکه به من ظلم کردند رو میبخشم، امروز روز صلحه، من همه رو به صلح دعوت میکنم.

این حرفها دقیقا حرفهای ماندلا نیست بلکه برداشت من از سخنرانی اون روزه، خلاصه با این سخنرانی خود دولتمردان حکومت هم شرمنده شدند و بعد از 4 سال اولین انتخابات آزاد آفریقای جنوبی برگذار شد و ماندلا در سال 1994 اولین رییس جمهور آزاد آفریقای جنوی شد.

پرندگان مهاجر

مسیر پرواز درنا ها از روبروی کوه سرشیر (سرشیر نه، سرٍ شیر)

این پرندگاه بندر جزیره رابن رو اشغال کرده بودند، هزاران عدد

اولین تبعیدی های جزیره

راهنمای ما سلول گروهی خودش رو بهمون نشون میداد

 

یکی از ساختمان های داخل جزیره رابن

راهنمای داخل زندان که خودت دوازده سال اینجا زندانی بوده

حیاط زندادن؛ اون گوشه سمت راست پایه های چوبی رو ماندلا درست کرده و معروفه به گوشه ماندلا، اونجا یک درخت تاک هست

داخل راهرو منتهی به زندان انفرادی ماندلا

سلول انفرادی که ماندلا 24 سال در اون زندگی کرد

ورودی جزیره، که ماندلا و بقیه زندانی ها پیاده از اون خارج شدند

دریا برای برگشت ما از جزیره طوفانی بود و مجبور شدیم تا ساعت 2 صبر کنیم تا قایق بتونه به سمت کیپ حرکت کنه.

از همونجا با کارت اتوبوسی که داشتم سوار اتوبوس شدم به مقصد کوه تیبل، که نماد شهر کیپه، کوهی که توی هر عکسی که از کیپ تون ببینید خودشو یک گوشه نشون میده، واقعا کوه عجیب و زیباییه، دیواره های یک کیلومتری عمودی! مثل یک مکعب وسط شهر قرار داده شده و مطمین نیستم اما فکر میکنم بخاطر همین شکل مکعبی و عجیبش اسمش رو کوه تیبل (یعنی نیمکت با میز) گذاشتند. برای بالا رفتن فقط 2 تا راه وجود داره، هیچ راه ماشین رویی وجود نداره، یکی یک راه پیاده روی مارپیچ در عمق یک دره که خیلی هم خطرناکه و دومی تلکابین!

من میخواستم با تلکابین برم بالا و پیاده برگردم پایین اما چون هوا سرد شده بود و بخاطر تاخیر کشتی خیلی هم دیر شده بود تصمیم گرفت با تلکابین برم و برگردم. بلیطش 250 رانده که همون پایین میتونید بخرید. برای اینکه پیشبینی این سرما رو نکرده بودم مجبور شدم همون پایین یک لباس گرم بخرم و خوب شد این کارو کردم چون اون بالا واقعا خیلی خیلی سرد بود.

بالای کوه در ابر فرو رفته بود و همه میگفتند پولت حروم میشه چون ابرها اجازه نمیده هیچ منظره ای رو ببینی، اما من تصمیم گرفتم برم بالا وشانسم رو امتحان کنم.

تلکابین خیلی سریع میرسید بالا، شاید حدود 2 دقیقه. کابین خیلی بزرگ بود و حدود 70 نفر توش جا میشدند و کف اون هم میچرخید که همه بتونند مناظر اطراف رو نگاه کنند.

رسیدیم بالا، از تلکابین که خارج شدم منظره رو که دیدم دهنم باز موند! خیلی منظره زیبایی بود، غیر قابل توصیف! از یک طرف کوه منظره شبه جزیره کیپ که اقیانوس اطلس رو از اقیانوس هند جدا میکنه و از طرف دیگه خلیج کیپ تون و خود شهر و بندر و کوه کله شیر که در کنار دریا قرار داشت.

منظره رو نمیشه توصیف کرد اما همین بگم که تا نبینید نمیفهمید چی میگم! بالای کوه به طرز عجیبی صاف بود و یک پارک ملی بود به اسم پارک ملی کوه تیبل، بزرگترین موجود زنده ای هم که اونجا زندگی میکرد یک جونوری بود شبیه سمور، یک جور جونده بود اندازه گربه که از گیاهای اونجا تغذیه میکرد. گیاهای عجیب و غریبی که تاحالا ندیده بودم، همه درختچه ها اون بالا مثل بونسای بودند. یک گونه گل اونجا بود که فقط همونجا تو دنیا در میاد واسمش هست پروتیا، البته پروتیا انواع داره اما این گونه پروتیا مخصوص اینجاست و فقط همینجا درمیومد و میگن بعد از چیدن تا 4 ماه تازه میمونه! البته چون اینجا پارک ملی بود اگه یک گل رو میچیدی حسابی جریمه و حتی زندان داشت! پرتگاههای چند صد متری هیچگونه حفاظ و نرده و زنجیر و هیچی نداشت! هرکس اینجاست با مسئولیت خودشه و میدونه که اینجا پرتگاهه! این عدم وجود حفاظ یجوری محیط رو بکر  و دست نخورده نگه داشته بود که اصلا حس نمیکردی جایی هستی که با تلکابین بهش رسیدی.

غروب خورشید از اون بالا جزو زیباترین غروبهایی بود که دیدم! منظره وصف ناشدنی! خیلی خوشحالم که توی اون هوا رفتم بالا و اون منظره خارق العاده رو دیدم.

تو راه برگشت یک نون و یک تن ماهی خریدم و شامم شد تن ماهی، اینجا ماهی خیلی ارزونه، خوب خودشون بزرگترین مراکز صید ماهی رو دارند! این چند روزه خیلی تن ماهی خوردم J

دیگه خیلی خابم میاد بهتره بخوابم و صبح زود برم به فرودگاه تا ببینم چیکار میشه کرد.

فعلا

شب بخیر

مرتضی، ژوهانسبورگ 25 سپتامبر 2014

 

منظره کیپ تون و کوه تیبل از جلوی کشتی

تلکابین کوه تیبل ایستگاه پایین

تابلوی قدمگاه حوا، منظورش یک رد پای زنه خیلی قدیمی مربوط به انسانهای اولیه که در کیپ پیدا شده

منظره بالای کوه و ساحل اقیانوس اطلس

 

در مسیر واترفرونت

طبیعت کیپ تون

استادیوم کیپ تون از واتر فرونت

کوه تیبل و مراکز خرید ویکتوریا در واترفرونت

 

هلیکوپترها مرتب توریستهارو سوار و پیاده میکردند

 

 

گروههای موسیقی در واتر فرونت

اینجا یک قاب طراحی شده بود که منظره خیلی خوبی از کوه تیبل داشت و مردم اونجا عکس یادگاری میانداختند

 

هوای ابری در مسیر جزیره رابن و دریای طوفانی

 

در مسیر بازگشت از جزیره

مسیر تلکابین کوه تیبل

این جونورها تنها موجودات بزرگ ساکن بالای کوه بودند،اندازه سمور

گیاهان اون بالا

پارک ملی تیبل مونتین

خلیج کیپ و شهر

یک سکو نفتی در بندر آماده حرکت به سمت دریا!

 

   + مرتضی اردبیلی ; ۸:۳٩ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/٧/٥
comment نظرات ()

کیپ تون، ملاقات با آبهای سرد

سلام،

کیپ تون اگه میای باید واسه خرید بیای! اینجا پر از مرکز خریده، البته دوربان هم یک پاساژ عظیم داشت، اما اینجا همش پاساژه! مخصوصا واسه اروپایی ها قیمت ها خوبه و خوب خرید میکنند.اما واسه ما همچین بفهمی نفهمی یک قیمته، اما خوب بعضی برندها و اینا هم هست که تو ایران پیدا نمیشه، همه برندها اینجا هستند، حتی طبقه پایین پاساژ ویکتوریا لامبورگینی و فراری و استون مارتین نمایندگی دارند!

کتابهای روز، فیلم ها و دیویدی های ارجینال، همزمان با اروپا و آمریکا اینجا هست و همه اروپایی ها میگن ارزونتره و میخرن حسابی!

این دو روزه خیلی جالب نبود، یعنی اصلا جالب نبود؛ نمیخوام با گفتن جزئیات خسته کننده حوصلتونو سر ببرم، اما خلاصشو میگم.

یادتونه که بلیط برگشت نداشتم و اومدنه یک بلیط تقلبی درست کردم و نشون دادم و وارد آفریقا جنوبی شدم. اما خوب بالاخره باید بلیط میخریدم دیگه واسه خروج ازین کشور، چون زیمبابوه که هم مرزه با اینجا و من میخواستم زمینی برم اونجا اصلا جواب منو نداد! از حدود یک ماه قبل بارها مدارکمو تو سایتشون که واقعا سایت داغون و مزخرفیه آپلود کردم و فقط یکبار جواب دادن که مدارکم ناقصه، بعدا هم که مدارکمو کامل کردم چیزی عایدم نشد که هیچ اصلا دیگه جوابی ندادن!

تنها راه خروج زمینی دیگه موزامبیک بود که خوشبختانه اونم دوسال پیش قرارداد روادید در بدو ورودشو با ایرانی ها به طور یک طرفه لغو کرده! خوشبحالمون! به این میگن دیپلماسی!

واسه کشورهای داغونی مثل زیمبابوه و موزامبیک هم باید التماس کنیم بذاریم بریم تو کشورشون پول خرج کنیم!

بگذریم، یک هواپیمایی آلمانی به اسم هان ایر پرواز مستقیم داشت از ژوهانسبورگ به دارالسلام. قیمت پرواز 270 دلار میشد و من تو کارت اعتباری خودم به اندازه کافی پول نداشتم، فقط حدود 170 تا مونده بود؛ پرواز از کیپ تون به ژوهانسبورگ (اینا خودشون به ژوهانسبورگ میگن ژوبورگ و به کیپ تون میگن کیپ منم ازین ببعد همین کارو میکنم) رو خودم گرفتم اما واسه پرواز بعدی باندازه کافی پول نداشتم خواهش کردم یکی از دوستانم تو ایران اینکارو از طریق یکی دیگه از دوستاش تو ترکیه انجام بده! (اون آقایون احمقی که نشستن تو مجلس و میگن مردم ما چه نیازی دارن با دنیا تبادل مالی انجام بدن اینو بخونن، مخاطب خاص من الان شمای) واسه خرید یک بلیط پرواز 3 دست باید بچرخونیم! خلاصه دوست خوبم واسم این کارو کرد و گواهی اولیه واسم اومد! تا اینجاش خوب بود نه؟ راحت انجام شد اما داستان از اینجا شروع شد:

فردا صبح یعنی اولین روزی که تو کیپ بودم خوشحال و خندون رفتم سمت اولین جاذبه توریستی این شهر یعنی گرین پوینت! منطقه ای بندری توریستی پر مراکز خرید و رستوران و نمایشگاه های هنری و آکواریوم و تورهای گردشی و خلاصه همچی! همون اولاش بودم که یک اس ام اس واسم اومد که آقا در مورد اون بلیطی که خریدی یک ایمیل مهم واستون فرستادیم واجیه که زود جواب بدی! اما خوب چون پرداختو دوستم انجام داده بود ایمیل اصلی هم ایمیل اون بود و من بدو بدو برگشتم به مسافرخونه (بعدا در موردش میگم) چون فقط اونجا اینترنت داشتم، برگشتم اونجا و تو وایبر (منظورم همین اپلیکیشنیه که همون آقایان احمق قبلی دارن گلو خودشونو پاره میکنن که فیلترش کنن) به دوستم مسج دادم که ببین اینا چی فرستادند، ایمیل این بود که مدارک کامل کردیت کارت و کپی کارت و کارت شناسایی صاحب حساب و .... رو خواسته بودند. اون دوباره فرستادشون به دوستش و اونم مدارکو برای اونا، اما اتفاقی نیفتاد. خلاصه اون روزم تا عصر به زنگ زدن و وایبر با دوستم واسه حل کردن مشکل و چک کردن کردیت گذشت اما جوابی از سایت نگرفتیم. پول از حساب کم شده اما یجا گیر کرده! تصمیم گرفتم امروز صبح بهشون زنگ بزنم. اما شماره دفتر هواپیمایی مورد نظر رو تو ژوهانسبورگ پیدا کردم که اونم یک آژانس همکار با اون هواپیمایی بود و کلی سروکله زدم بهشون تا بالاخره شماره فروشنده اصلی رو بهم دادن. خلاصه فروشنده گفت پول به حساب من نیومده و اگه تا آخر وقت امروز نیاد من بلیطو کنسل میکنم، پول کجا گیر کرده خدا میدونه!

خلاصه بگم تصمیم گرفتم پولو دستی ببرم بانک بریزم به حسابشون (تو تمام بانکهای آفریقا جنوبی حساب داشتند) اما من انقدر راند یا پول آفریقا جنوبی نداشتم پس باید تبدیل میکردم. اینجا بانک ها نرخ های خوبی واسه تبدیل پول دارند و نرخ های صرافی ها پایین تره و کارمزدهای بالایی هم میگیرن (7 دلار) پس رفتم اول بانک نشنال آفریقا جنوبی (اف ان بی) توی بانک تبدیل پول باید با پاسپورت باشه، پاسپورتمو دادم و دیدم دختره پشت دخل هی این دست اون دست میکنه لبخند میزنه! آخرش گفت کشور شما تو سیستم بانکی ما نیست! نمیتونم تیدیل کنم براتون!!!

یعنی اصلا کشور ما توی سیستم بانکیشون وجود نداره!

گفتم اشکال نداره میرم یک بانک دیگه!

رفتم بانک استاندارد که یکی دیگه از بانکهای بزرگه اینجاس، رفتم تو و باز صف وایسامو نوبتم شد دیدم بعد یک چند دقیقه یک نفر از دفتر بانک پاشد اومد پیش من گفت میتونم باهاتون تو دفتر صحبت کنم؟ (اصلا جالب نبود، بقیه یجوری نگاه میکردن انگار من دزدم) گفتم باشه رفتیم تو اتاقو گفت ببخشید اما قوانین بانکی ما اجازه نمیده برای شما هیچگونه عملیات بانکی انجام بدیم! گفتم یعنی چی؟ من میخوام پولمو چنج کنم که تو کشور شما خرجش کنم! اونوقت این فیلمها چیه؟ کلی معذرت خواهی کرد و گفت ما اصلا نمیتونیم هیچ خدماتی بدیم حتی چنج!

مجبور شدم برم سراغ صرافی ها که علاوه بر اینکه نرخ پایینی دارن کارمزد خیلی زیادی میگیرن! 100 دلار رو حدود 15دلار کارمزد کم میکنند! خیلی نامردیه!

خلاصه سر مجبوری رفتم سراغشون.

حالا باید پولو واریز میکردم اما خوب اون قوانین وجود داشت! اینبار رفتم یک بانک جدید و گفتم پاسپورتم همراهم نیست و میخام این پولو واریز کنم. اول گفتن نمیشه و آره و نه و آخرش گفت باشه مشکل نداره چون شماره موبایل داری اینجا و آدرس هتل و همچی رو ازم گرفت. خلاصه واریز کردم و فیش واریزو فکس کردم واسه شرکت اما دوباره جوابی نیومد. دوباره زنگ و زنگ و کسیوکه فکسو بررسی کرده بود پیدا کردم گفت فکست کیفینش پایین بود و نمیتونم بخونم دوباره فیش رو اسکن کردم و ایمیل کردم براشون تا بالاخره پس از دو روز بلیطم صادر شد و برام فرستاده شد!

اما دو روز!!! چه دو روزی؟ دو روز از چهار روز که من اینجا بودم! نصف زمان حضور من اینجا تلف شد! فقط بخاطر همین! اینمه خرج کردم اینجا باشم تا تو صف بانکها بگذره؟ فقط 100 راند شارژ تلفن دادم انقدر زنگ زدم به شرکتشون! باز خدا پدر این وایبر و اسکایپو بیامرزه که مفتی با ایران صحبت میکردم.

اینجا جا داره خطاب به دولتمردان عزیز مصبب این قضیه بگم دوستان عزیز همین الان بخاطر شرایطی که یکیشو اون بالا نوشتم و صدها دیگشو ننوشتم ازتون بدم میاد اما اگه بخواید این روند رو ادامه بدید ازتون متنفر خواهم شد و من هم به خیل عظیم فراری (بله فراری بهترین کلمه توصیف کننده است) از این کشور خواهم پیوست!

بحث سیاسی بسه، البته اگه تا همینجاش باعث فیلتر شدن وبلاگم نشه!

یک جوری باید به یک کارت اعتباری پیش پا افتاده تو دستان خارجی ها نگاه کنیم که انگار داریم به حسرت 100 سالمون نگاه میکنیم! و برای داشتن یدونه نصفه نیمه محدود شده مسخرش باید بیشتر از 1 میلیون تومن خرج کنیم (بیشتر از 300 برابر قیمت اصلیش)

تا اینجاکه نتونستم کیپ تون رو ببینم حداقل در مورد این مسافرخونه بنوسیم! اینجا جای خیلی بامزه ایه، یک خونه دو طبقه بزرگ با حدود 10 تا اتاق. طبقه پایین کلا نشمینه؛ یک آَشپزخونه مجهز به همچی، یک کتابخونه (که من الان توشم و دارم مینوسم) یک اتاق با تلوزیون و کلی دیویدی و فیلم و یک نشیمن با یک نیمکت و میز بزرگ و زیبای چوبی که همه میتونن اینجا غذا بخورند، یک استخر و حیاط هم اینجا سر همه خونه ها هست.

پرسنل (که بیشترشون یهودی هستند) بسیار مهمان نواز و خوش برخوردند، البته پرسنل نه که فکر کنید 20 نفر آدم اینجان، کلا 3 تا پسرو دختر جوونن که کار رسپشن رو شیفتی انجام میدن و بقیه کارها، روزها هم دو تا کارگر سیاهپوست واسه نظافت و لاندری و اینا.

توی آشپزخونه یک قسمتی هست که هرکس واسه خودش یک سبد داره میتونه خوراکیهاشو بذاره توش! توی یخچال همیشه پر از خوراکیه، فقط هرچی برداشتی باید روی کاغذ چسبونده شده روی در اسمتو و چیزیوکه گرفتی بنویسی! انگار دیفالت ذهنی اینا اینه که هیچکس دزدی نمیکنه! برعکسه ما!

در ورودی رمز داره، اتاقها هم همینطور، رمزو میزنی و وارد میشی. اول که من اومدم تو اتاقی بودم با 4 تا تخت که من و یک پسر چینی بودیم که کلا سایلنت بود و دو تا دختر یکی آلمانی یکی انگلیسی که باهم دوست شدن و همجا باهم میرن.

کیپ تون شهر زیباییه، اما چیزیکه بیشتر از زیبایی بنظر من اومد آروم بودنه، خیلی آرومه؛ انگار نه انگار که دومین شهر پر جمعیت این کشوره، باورتون میشه این شهر 3.5 میلیون نفر جمعیت داره! و ترافیک نداره!! و مترو هم نداره!!

چطور ممکنه؟

همینکه که این شهر به عنوان شهر اول دنیا از نظر طراحی شهری انتخاب شده،

طبیعت زیبای اطراف، کوه زیبای شهر (تیبل مونتین) و اقیانوس هم که جای خود داره.

شهر دوتا سیستم حمل و نقل عمومی داره، یکی اتوبوسه، عین بی آر تی ما خط ویژه داره همجا و فقط هم با رنگ زرد جدا شده از خیابون و هیچکس هم به محدوده اون تجاوز نمیکنه، و یک خط اتوبوس دیگه مخصوص توریستها!

خط دوم اتوبوسهای قرمز سربازه که دورتا دور شهر و جاهای توریستی میچرخه و فقط باید سوار بشی و هرجا خواستی پیاده میشی با بعدی میای، کارت دو روزه اش میشه 270 رند یعنی 27 دلار.

اما من سیستم اولو انتخاب کردم که ارزونتره اما خوب شلوغتره  و اتوبوسهاشم معمولیه و خودت باید راهتو پیدا کنی.

هر روز از نقاط خاصی از شهر تورهای پیاده روی رایگان انجام میشه و جاهای دیدنی و تاریخی شهر رو بهتون نشون میدند.

اما یکم از تاریخ بگیم، کلا تو این دوتا گزارش قبلی نتونستم هیچی از تاریخ بگم.

تاریخچه پیدایش این شهرها خیلی نیست! حدود 400-500 سال پیش اروپایی ها راه هند رو پیدا کردند و تجارت از آسیا و چین و هند به اروپا رو آغاز کردند. اما راه زمینی این مسیر تا اروپا خیلی خطرناک و ناامن بود و بهترین راه دریا بود. اما برای رسیدن به هند باید کل آفریقا رو دور میزدند! (کانال سوئز که در زمان کوروش کبیر ساخته شده توانایی گذر کشتی های بزرگ رو نداشت در اون زمان) اما مسافت خیلی طولانی بود! از اروپا بیای همه آفریقا رو دور بزنی و برسی به اقیانوس هند  وخودتو برسونی به هند، برا همین اروپایی ها وسط راه ایستگاههایی زده بودند. این ایستگاهها هم جایی بود برای استراحت ملوانها و تهیه آب شیرین  و غذا و میوه و ...

اما اون زمان آفریقا که این شکلی نبود؛ نه کشوری بود که شهری، فقط یک سری قبیله بدوی بودند که وسط جنگل واسه خودشون شکار میکردند و زندگی!

ایستگاهها تو نقاط مختلف مسیر بودند، حتی جاهایی مثل قشم و کیش ما هم ایستگاههای بودند در مسیر پرتقالی ها وانگلیسی ها. 

خلاصه کیپ تون اولین ایستگاه پرتقالی ها تو این منطقه بود. پرتقالی ها که رسیدند اینجا این کوه زیبا و عجیب رو نزدیک دریا دیدند! فکر کنید یک کوه با ارتفاع 1 کیلومتر، با اون دیواره های عمودی تیز تو فاصله چند صد متری ساحل وافعا خیره کننده بود. 

خلاصه اینجا عده ای پیاده شدندو کلبه هایی ساختند و شروع کردند به کشاورزی تا میوه و آذوغه مورد نیاز کشتی هارو فراهم کنند. واسه همینم الان قدیمی ترین قسمت شهر اسمش هست کمپانی گاردن! باغ کمپانی، کدوم کمپانی؟ کمپانی هند شرقی!

انگلیسی ها هم اومدند تو دربان برا خودشون ایستگاه ساختند. بعدا که تعداد کشتی ها زیاد شد و کشاورزی اینجا گسترش پیدا کرد دیدند از پس کارهای اینجا بر نمیان تصمیم گرفتند از هند برده به اینجا بیارند. سالهای بعد اینجا شد مرکز انتقال برده به تمام دنیا.

بعد از مدتی بومی های جنگلی دیدند یک عده اومدند و دارند جنگلهارو قطع میکنند و میبرند و ساکن شدند. این بود که اولین رویارویی بومی ها و اروپایی ها در کیپ تون و در کنار رودخانه کیپ تون اتفاق اقتاد که منجر به سلسله جنگهایی بین اروپایی ها و بومی ها شد که البته بومی ها با شمشیر و اروپایی ها با تیر و تفنگ! نتیجه معلوم بود! ازون به بعد برده های آفریقایی هم به هندی ها اضافه شدند.

کم کم بومی ها متمدن شدند و ساکن شهرها شدند اما به عنوان کارگر و برده و جنگ برای آزادی شروع شد. اولین دولت آفریقای جنوبی حدود 100 سال پیش تشکیل شد و چون همه دلتمردان سفیدپوست بودند (چون سیاهها کلا هیچ حقوق انسانی نداشتند) تصمیم گرفتند که سیاههارو از سفیدها جدا کنند، چیزیکه امروز به اسم آپارتاید میشناسیم و تا دهه نود هم ادامه داشت.

در این جدا سازی حتی شیر آبخوری سفیدها و سیاهها جدا بود و سیاهها حق رای و تحصیل و پیشرفت و هیچی نداشتند و کلا زندگی میکردند و میمردند برای ارتقاع زندگی سفید پوستها!

مبارزان سیاه هم جاشون تو زندان جزیره ای نزدیک کیپ تون بود به اسم جزیره رابن که امروزه از جاذبه های گردشگری کیپه.

یعد از اینکه مبارز معروف نلسون ماندلا بعد از 27 سال در سال 1990 از زندان آزاد شد و رهبر جریانی شد که در نهایت منجر به آفریقای جنوبی دموکراتیک شد.

اینم برگی از تاریخ!

مطلب امشب عکس نداره،

ایشالا بعدا عکسهای کیپ رو مفصل آپلود میکنم

این چند روز که اصلا فرصتی نشد که عکسی بگیرم.

 

به امید سفرهای خوب برای همه دوستانم

مرتضی

کیپ تون 22 سپتامبر 2014

   + مرتضی اردبیلی ; ٩:۱٦ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/٦/۳۱
comment نظرات ()

دوربان

سلام به همه

اول بگم که شما قراره یک سفرنامه طولانی رو بخونید چون خیلی چیزها واسه گفتن دارم! این چند روز انقدر چیز دیدم که باید تعریف کنم که سانسور هم نمیتونم بکنم!

و البته یعالم عکس که موندم چجوری جداشون کنم واسه وبلاگ!

خوب این چند روز بواسطه اینکه کنفرانس بود و یک سری کار دیگه داشتم همش تو هتلهای مجلل و رستورانهای چند ستاره و ... بودم که زیاد هم هیجان انگیز نبودن. چون این هتلها همجای دنیا شبیه هم هستند. اما چیزیکه جالبه اینه که 90% کسایی که توی این هتلها اقامت دارن سفید پوستند و 100% خدمه سیاهپوست.

توی خیابون وقتی ماشینهای گرون قیمت رو نگاه میکنی راننده ها اکثرا سفید پوستند، و داخل این هتلها همه انگلیسی صحبت میکنند حتی سیاهپوستها!

اما بنابر تجریه قبلی میدونستم که این تنها وجه آفریقای جنوبی نیست، این کشور باید یک روی دیگه هم داشته باشه.

دوربان یک شهر ساحلیه؛ و همه شهرهای ساحلی زیباترین جاشون همون خیابون نزدیک دریاست یا همون بیچ رود، تمام هتلهای شیک و گرون هم تو همین خیابونند، تو این مدت چندین بار شنیدم که خیابون پشتی نرو! خیابون پشتی نرو!

مخصوصا سفیدپوستها همه اینو میگفتن، رسپشن هتل، مغازه هایی که ازشون آدرس میپرسیدی! بهتره اون پشت نری!

خلاصه یک دو روز پیش دنبال یک آژانس مسافرتی بودم که بلیط بخرم برا کیپ تون بالاخره مجبور شدم برم اون پشت! یعنی یکدونه خیابون از بیچ رود اونورتر!

اولش با احتیاط رفتم، عین خیابونهای دیگه، فقط هیچ سفید پوستی نبود! همه سیاه،

گوشه و کنار عده زیادی با چرخ دستی های پر از وسیله و لباسهای ژنده که معلوم بود بی خانمان هستند! گدا خیلی زیاد بود و گدا هاییکه گاهی دنبالت میومدن و التماس میکردن که من پول غذا ندارم بچه های خونه گشنه اند و ...

بیشتر مردم اینطرف انگلیسی بلد نیستند! فقط یک خیابون اینوتر!! یک دنیای دیگه!

اونطرف برج ها و جلوشون ماشینهای لوکس و رستورانهای چند ستاره و اینطرف گرسنگی و فقر! پشت همون برج ها!

خلاصه برا پیدا کردن آژانس مجبور شدم برم تو قلب این منطقه که بهش میگن تون! یعنی همون شهر! خلاصه یکجا یک آژانس پیدا کردم که قیمت بالایی میگفت و خودم اینترنتی با قیمت بهتر (حدود 40 دلار!) پیدا کردم و خریدم! اما همونجا تصمیم گرفتم قبل رفتن حتما یک گشتی تو تون بزنم.

برگردم به داستان خودم! قرار شد برم شنا با کوسه ها! برای این کار باید از شهر خارج بشی، مرکز این تورها دهکده ایه به اسم اومکوماس، تقریبا از دوربان با ماشین چهل دقیقه راه بود. این برنامه فقط صبح ها هست، چون به قول پرسنل برگذار کننده تور صبح ها کوسه ها گرسنه و فعال هستند و معمولا بعد از ظهرها که سیر شدند میرن کف آب و میخوابند! ما هم 6 صبح راه افتادم به سمت اومکوماس. اومکوماس واقعا یک دهکده آروم و توریستی بود، آرامش تو این دهکده موج میزد، پر از مدرسه های غواصی و قایقرانی و ... واقعا اگه یکروز برگردم اینجا تو این دهکده چند روزی میمونم! بگذریم رفتیم سمت یک ساحل دهکده و یک ساختمان سیاه جالب که روش پر از نوشته های تبلیغاتی تورهای دریایی بود. و یکی از اونها شنا با کوسه ها بود! چیزی که من بخاطرش اونجا بودم.

این برنامه فقط صبح ها هست، چون به قول پرسنل برگذار کننده تور صبح ها کوسه ها گرسنه و فعال هستند و معمولا بعد از ظهرها که سیر شدند میرن کف آب و میخوابند! ما هم 6 صبح راه افتادم به سمت اومکوماس.

پرسنل اونجا سفید پوست بودند و یک فروشگاه لوازم غواصی و دربانوردی هم داشتند و همچنین یک مسافرخونه کوچیک طبقه بالا. بعد از پر کردن فرم ها و تعهد نامه اینکه ریسک این کار رو میدونم و با مسئولیت خودم میام و ... به سمت رختکن راهنمایی شدم، از بین صدها دست لباس غواصی که داشتند یکیشو که اندازه من بود بهم دادند و منم با سختی زیاد پوشیدمش! واقعا سخت بود!

جنس لباس یک ماده فوم ماننده که آب هم ازش رد میشه و اسمش هست وت سوت، یعنی لباس تر! خاصیتش اینکه که وقتی پریدی توی آب یک لایه آب داخل لباس میره و همونجا میمونه و با دمای بدنت گرم میشه، پس بعد از چند دقیقه دیگه گرم میشی و سرمای آب رو حس نمیکنی، البته امروز واقعا آب سرد نبود. لباسو پوشیدم و دوربینو وسایلمو آماده کردم برای غواصی.

بجز من چند نفر دیگه هم بودند که صبر کردیم تا همه بیایند و همه باهم بریم. قایق نسبتا بزرگی بود، حدود 15 نفر توش جا میشدند اما ما فقط 10 نفر بودیم که 4 نفرشون پرسنل بودند و بقیه توریست. قایق پشت یک وانت بسته شده بود روی یک کفی و همراه با هم رفتیم به سمت ساحل، اونجا قایق رو به آب انداختیم و همگی سوار شدیم. یک قفس هم در انتهای قایق بود که مخصوص دیدن کوسه ها بود.

حدود یک ربع داخل قایق حرکت کردیم و حدود 10 کیلومتر از ساحل دور شدیم تا رسیدیم به نقطه ای که ظاهرا خونه کوسه ها بود!

از 2-3 کیلومتر قبل یکی از پرسنل شروع کرد از یک سطل خون و گوشت ماهی داخل آب میریخت تا کوسه ها رو جذب کنه به سمت محل نهایی که ما داخل آب میرفتیم. به محل مورد نظر که رسیدیم یکی از پرسنل شروع کرد با فین غواصی کوبیدن روی سطح آب، این کار برای این بود که به قول خودش کوسه ها از خواب بیدار بشن و فکر میکنن که در سطح آب ماهی ها باهم درگیر شدند و سریع خودشونو میرسونند! حق هم داشت! به دقیقه نکشید که چند تا بالک کوسه دور و بر قایق پیداشون شد! کم کم زیاد و زیادتر شدند! در همین حال پرسنل هم قفس رو داخل آب انداختند!

تمام طول راه و اونجا یکی از پرسنل برامون توضیح میداد که چه کارهایی باعث میشه کوسه ها بهتون حمله کنند، مهمترین نکته این بود که داخل آب دست و پا نزنیم، آروم شنا کنیم و فقط با استفاده از پا زدن های آروم و اصلا از دست استفاده نکنیم.

به هرکدوم ما یک عینک غواصی و یک اسنورکل داده شد تا زیر آب تنفس کنیم، من دفعه اولم بود ازش استفاده میکردم اما زوذ یاد گرفتم!مارو به دو تا گروه 4 نفره تقسیم کردند که داخل قفس بریم و کوسه هارو تماشا کنیم، من اولین نفر داخل قفس شدم! اولین نظر واقعا حیرت انگیز بود، یک کوسه سه متری درست به فاصله 3-4 متری من در حال شنا کردن بود!

ماهی های دیگه هم بودند بزرگ و کوچیک! مخصوصا ازین ماهی های انگل که زیر شکم کوسه ها میچسبند هم زیاد بودند. سطل خون و تیکه های ماهی رو با یک طناب فرستادند پایین و به فاصله 4-5 متری سطح زیر آب آویزون شد زیر پای ما و ماهی ها هم دور تا دورش طواف میکردند!

یک پنج دقیقه که گذشت و کوسه ها به حضور ما عادت کردند (البته در قفس) یکی از پرسنل آروم وارد آب شد (خارج از قفس و داخل آب آزاد) البته اونها کپسول اکسیژن داشتند و وزنه های مخصوص غواصی هم به خودش بسته بود که اونو تو عمق 2-3 متری ثابت نگه میداشت، یعد دو نفر دیگه هم اومدند و فقط قایقران موند. من هم که بعد از حدود 10 دقیقه ترسم ریخته بود به یکی از پرسنل گفتم میشه منم از قفس خارج بشم یا نه؟ بهم گفت باید خیلی مراقب باشی  واصلا دست و پا نزنی و آروم شنا کنی اگه میتونی و نمیترسی، چون کوسه ها ممکنه بهت خیلی نزدیک بشند و حتی لمست کنند، منم قبول کردم و آروم از روی دیوار قفس وارد آب های آزاد شدم. اولش یکم ترس داشتم، خیلی راحت خوابیدم روی آب و با اسنورکل نفس میکشیدم و به شنای کوسه ها اون زیر نگاه میکردم. بیرون از قفس خیلی بهتر بود، چون اولا داخل قفس محدود بودی و نمیتونستی تکون زیادی بخوری و چند نفر هم کنارت بودند. مخصوصا یک مرد آلمانی و دخترش داخل قفس بودند که جفتشون خیلی میترسیدند و میچسبیدند به آدم و نمیذاشتند لذت ببری. خلاصه بعد از رهایی از قفس شاید فقط یکربع دور و بر قایق آروم روی آب اسنورکلینگ میکردم و کوسه ها هم گاهی خیلی بهم نزدیک میشدند، حتی یکبار پام به بالک پشت یکیشون برخورد کرد  و دم یکی دیگشون هم به صورتم خورد. 

خیلی تجربه متفاوتی بود، حیونهایی که به ظاهر یکی از خطرناکترین حیوانات دنیاست با رعایت یک سری نکات ساده کاملا بی آزار و آروم بود، یک کوسه ببری بود که از بقیه بزرگتر بود، شاید حدود 3.5 متر طولش بود. از بقیه کمی چاق تر بود. یک کوسه سفید هم آخری ها پیداش شد که به گفته راهنما خیلی خوش شانس بودیم که دیدیمش چون کوسه سفید معمولا اینطرفها نمیاد و بیشتر سمت کیپ تون دیده میشه.

ماهی های انگل کوسه که همیشه زیر شکمش هستند هم خیلی کنجکاو هستند و میومدند از نزدیک همچیز رو ببرسی میکردند و گاهی نوکی هم به وسایل همراهون میزدند. بالای سرشون مثل یکجور مکنده داشتند که اونهارو به زیر بدن کوسه متصل میکرد.

آخرین نفر از آب بیرون اومدم و سوار قایق شدیم، یعد از اینکه همه سوار شدند سطل طعمه رو بالا کشیدند و یک مقدارشو ریختند توی آب، اونجا بود که کوسه ها خوی وحشیشون رو نشون دادند و حمله میکردند سمت طعمه ها و با همدیگه برای غذای بیشتر میجنگیدند. بعد از حرکت حدود یکی دو کیلومتر دورتر قایقران یک وال رو دید به سمت اون حرکت کرد وقتی نزدیک شدیم دیدیم دوتا وال هستند و یک حرکات عجیبی انجام میدادند به این شکل که بالک کنار بدنشونو از آب بیرون میآوردند و محکم رو سطح آب میکوبیدند و گاهی همین کارو با دم عقبشون میکردند، صدای بلندی داشت و از چند صد متری شنیده میشد. راهنما گفت که نباید زیاد به والها نزدیک بشیم چون اینجا منطقه حفاظت شده والهاست و همین که تونستیم این موجود عظیم و رفتار عجیبشو ببینیم خیلی شانس میخواست.

فضول ماهی!

 

لحظه غذا دادن به کوسه ها

 

در برگشت به ساحل موجها خیلی زیاد شده بودند و راننده قایق با مهارت خاصی با سرعت از میان موجها خودشو به ساحل رسوند تا قایق رو سوار یدک کش کنند و به محل کمپ منتقل کنند. هزینه این برنامه چیزی حدود 60 دلار بود که واقعا می ارزید!

توی یکی از هتلها یک بروشور دیدم در مورد اینکه بلندترین تاب دنیا در ورزشگاه جدید شهر دوربان قرار داره، ورزشگاه یک قوس بلند فلزی داره که در قسمتی از اون بلند ترین تاب دنیا نصب شده! رکوردش هم تو گینس ثبت شده.

گفتم من باید این کارو بکنم! خلاصه امروز صبح فرصتی پیش اومد که امتحانش کنم. با مینی بوسهای محلی خودمو به استادیوم رسوندم. استادیوم خیلی زیباست و طراحی منحصر به فردی داره. محل فروش بلیط رو پیدا کردم اما اونها فقط بلیط بازدید از استادیوم رو میفروختند و آدرس اونجاکه باید میرفتم برای این پرش رو بهم داد که در انتهای استادیوم بود. یک دفتر بزرگ در گوشه خلوتی از استادیوم بود. اول باید یک فرم اطلاعات پر میکردی و اظهار میکردی که بیماری قلبی و ... نداری. بعد خانم مسئول گفت باید برای پرداخت مبلغ حتما کارت اعتباری داشته باشی، گفتم من فقط پول نقد همراهمه، گفت نمیشه! فقط کارت اعتباری! منم کارت اعتباریم رو توی هتل جا گذاشته بودم. رفتم کنار خیابون تا سوار ون بشم و برگردم هتل اما همه ون ها از شهر پر میومدند و جایی واسه من نبود، خلاصه مجبور شدم دوباره برم شهر و از ابتدای خط سوار بشم و برگردم هتل تا کارت اعتباریمو بردارمو برگردم استادیوم.

یکی از پرسنل اونجا برای پوشیدن هارنس یا همون کمربند ایمنی پرش بهم کمک کرد، هرچند که من این لباسو برای کار روی توربینهای بادی زیاد پوشیدم و یک دوره کار در ارتفاع هم دیده بودم و اصولش رو بلد بودم. بعد از پوشیدن لباس یک آموزش کوتاه 2 دقیقه ای از چیزیکه قراره اتفاق بیفته برگذار میشه و بعد هم حرکت. من تنها بودم! کس دیگه ای نبود برای پرش، میگفتن یک نفر دیگه هم هست که شاید بیاد اما امروز فقط همین دو نفر بودیم!

از انتهای آرک یا همون قوس ورزشگاه وارد میشیم و 325 تا پله رو بالا میری تا به محل سکوی پرش بلندترین تاب دنیا برسی! تاب درست بالای زمین چمن ورزشگاه نصب شده و در طول زمین چمن تاب میخورید.

پس از رسیدن به ارتفاع مورد نظر از یک نردبان حدود 4 متری پایین میری تا روی سکوی پرش قرار بگیری، تا قبل از اینکه از نردبان برم پایین ترس زیادی نداشتم، چون لبه های راه پله پهن بود و نمیشد پایین رو درست دید. وقتی لبه نردبان قرار گرفتم و نگاهی به پایین انداختم یهو سرم گیج رفت! خیلی بلند بود! آدمها کنار زمین مورچه هایی بودند! از اونجا ترسو حس کردم! فکنید از یک نردبون پایین بری در ارتفاع 200 متری! خیلی ترسناک بود؛ گفتم نباید پایین رو نگاه کنم، همین کار رو هم کرد و آروم اومدم رو لبه. راهروی پرش فقط از یکطرف حصار داشت  واز سمت دیگه هیچی وجود نداشت! همون که میرسی روی لبه یکی از پرسنل اونجا طناب حائل رو به کمربند من وصل کرد تا منو به دیواره متصل کنه که یکوقت پرت نشم پایین. آروم به سمت وسط پل رفتیم و یک نفر دیگه از پرسنل منو به طناب اصلی پرش وصل کرد و گفت بیا لبه سکو وایستا! اینجا دیگه واقعا ترسیده بودم، خیلی منظره پایین ترسناک بود! لحظه آخر بود و هر لحظه از فکرم این رد میشد که بگم منصرف شدم!

طناب حائلم که از سازه جدا شد تنها چیزیکه منو روی از سقوط باز میداشت پاهام بودند. وزن خود سیم بکسل هم زیاد بود (فرض کنید چند صد متر سیم بکسل) و منو به سمت جلو و سقوط میکشید. لحظه آخر فقط گفتم باید بپرم.

پریدم!

با یک جست کوچیک پریدم، 

خیلی چیز زیادی از لحظه پرش یادم نیست!

تا حدود وسطهای پرش که دیدم دارم به سرعت به سمت زمین میرم!

آروم وزنم به روی جلیغه ایمنی منتقل شد و حالت سقوط تبدیل به تاب خوردن شد. نمیدونم چند تا اما شاید 4-5 تا تاب بزرگ خوردم. نقطه انتهایی که وایسادم یک جایی با فاصله حدود 10 متری زمین بود که بعد از اون پرسنل پرس با فعال کردن وینچ منو از همونجاییکه پریده بودم دوباره گرفتند.

یک دوربین گوپرو با خودم آورده بودم که فیلم بگیرم، اما انقدر شتاب پرش زیاد بود که جهت دوربین کاملا تغییر کرده و من تو کادر نیستم، هرچند فیلم خوبی نشد اما یادگاری خوبی شد!

اینم از پرش! من یکم ترس از ارتفاع دارم، اما میگن همیشه برای غلبه بر ترس ها باید باهاشون روبرو بشی! منم همین کارو کردم! فکر میکنم الان ترسم از ارتفاع کمتر شده باشه.

 

 

بعد از پریدن از تاب، رفتم به سمت مرکز شهر یا همون تون که قبلا دیده بودم سه تا موزه قرار داشت، یک موزه استقلال یکی هم موزه محلی و یک موزه دربانوردی.هوا هم امروز نیمه ابری و بارونی بود و جون میداد واسه قدم زدن. اول رفتم موزه استقلال (ورودی نداشت) که مثلا مراحل مبارزه با آپارتاید (با همون جدا کردن سیاه و سفید) و استقلال رو بیشتر با عکس نشون داده بود. زیاد جالب نبود بعد رفتم به سمت داخل شهر و از خیر موزه محلی گذشتم. در مسیر موزه دریایی قرار گرفتم و وارد یکی از شلوغترین مراکز سیاه ها شدم! فقط چند نفر سفید پوست دیدم تو این پیاده روی نیم ساعته که اونها هم گدا بودند!

یادگار زمان آپارتاید!

زنان و مردان آفریقای جنوبی خیلی به زیبایی خودشون اهمیت میدند و گوشه و کنار شهر پره از آرایشگاههای زنونه و مراکز طراحی  روی ناخن. حتی گوشه خیابونها هم پر از کسایی که بافت های مخصوص مو رو انجام میدن در صدها طرح و مدل

ساختمان دادگستری شهر، یک مجسمه مریم قدیس و یک خیابون عین خیابونهای شلوغ نیویورک، پر از برج و خیلی خیلی شلوغ!

بعد از گذشتن از اون خیابونها و پس از گذر از یک زیر گذر که از زیر ریلهای قطار رد میشد رسیدم به گوشه بندر و موزه دریانوردی که ورودیه اش 5 روند بود بعنی نیم دلار! 

دو تا کشتی قدیمی اجزای اصلی موزه بودند که میتونستی از تمام قسمتها اعم از موتورخانه و کابین کنترل و اتاق کاپیتان و ... بازدید کنی. یک کشتی جنگی هم داشت اماده میشد که به موزه بپیونده!

اما داخل بندر کشتی های بسیاز بسیار عظیمی پهلو گرفته بودند. کشتی های کانتینتر بر چند هزار تنی!

انتهای غربی ساحل دوربان میشه ساحل شمالی و بندرگاه. اما انتهای شرقی میرسه به منطقه ای به اسم اوملگایا که به زبان زولو (زبان بومیان آفریقای جنوبی) اسم یک درخت مقدسه. این منطقه پولدار نشین دوربان و مرکز سفیدپوستهاست. همونطور که در مرکز شهر همه سیاهپوست بودند و غیر از خط ساحلی سفیدی دیده نمیشد اینجا هم قلمرو سفیدها بود و به ندرت سیاهپوستها دیده میشدند.

انگار همچنان نظار آپارتاید سر جاشه!

پولدارهای سفید  و سیاههای فقیر فقیر

این ساحل زیبا یک فانوس دریایی هم داره که هر شب کار میکنه و انتهای اون میرسه به یک جنگل زیبا و بسیار تودرتو که پس از گذشتن از راه باریک میون اون میرسید به مرداب.

از روی مرداب یک پل چوبی ساده شما رو به ادامه راه در داخل جنگل هدایت میکنه.

مسیر خیلی زیبایی بود و من حدود 6 کیلومتر داخل اون رفتم اما از اونجاکه جز من کسی در مسیر نبود بنابر احتیاط برگشتم و ادامه ندادم تا ببینم به کجا میرسه.

تو مسیر برگشت برای رسیدن به مینی بوسهای رسیدن به هتل که تو حاشیه شهر قرار داره از یک بازار عجیب رد شدم. توی این بازار که شبیه بازار جادوگرها بود همچی فروخته میشد. از استخون حیوانات تا پوست سوسمار و پر پرندگان و اجزاء مختلف بدن کرکس و موش تا اسپرم وال!!! 

خیلی جای عجیبی بود و من هم سریع از اونجا رفتم و زیاد نموندم

فردا پرواز دارم به کیپ تون

مرسی که این سفرنامه طولانی و خسته کننده رو خوندید.

 

منتظر گزارش بعدی در کیپ تون باشید.

 

مرتضی

 

 

عکسهای موزه دریانوردی دوربان:

 

تعدادی عکس متفرقه از همه چی و همجا

فیش اند چیپس!

دندان یک کوسه ماقبل تاریخ! با طول 22 متر

قفس کوسه!

آها اینو یادم رفت تو متن بنویسم یک روز بعد کار رفتم سینما! فیلم لوسی رو دیدم، فیلم هیچی ولی عجب سینمایی بود! کیفیت واقعا بی نظیر بود، سیستم آیمکس که لوگوش رو اون بالا میبینید ظاهرا سیستم حرفه ای سینمایی، تصاویر واقعا با کیفیت و صدا بسیاز زنده بود، در ضمن وقتی کاراکتر ها حرف میزند جهت صدا یک جوری بودی که انگار داره قشنگ از دهن بازیگر خارج میشه! فوق العاده بود!

مرکز خرید گیتوی بزرگترین مرکز خرید دوربان! واقعا دیدنی بود

 

ورودی گیتوی

باب مارلی رو خیلی دوست دارند!

صنایع دستی دوربان

خیابان پولدارها!

یک غذا سفارش دادم پری روز! این بود

روش صدف بود، صدفهارو خوردم! داشتم فوتوچینی هارو میخوردم دیدم زیرش یک چیزیه! ببینید چی پیدا کرذم؟

بچه هشت پا!!! داخل غذای ما! البته جزئی از غذاست! به عنوان گوشت! من که نتونستم ادامه بدم!

خطر حمله کوسه!

عکسهای مسیر جنگلی:

پل روی مرداب

ساحل زیبای دوربان البته یکم طوفانیه :)

فانوس دریایی

یک کشتی بزرگ در حال خارج شدن از بندر

اینجا ساحل سیاهپوستهاست!

منطقه سیاهپوستها!:

شهرهای دوست و برادر خواهر اینا!

 

 

یازار عجیب فروشی! اونایی که آویزونن مار و مارمولک و .. هستند

اون وسطیه کرکسه!

انواع استخون و دندون و پوست جونورها!

 

 

مرتضی

   + مرتضی اردبیلی ; ۸:۳٥ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/٦/٢۸
comment نظرات ()

آفریقای جنوبی

سلام به همه دوستانم، سلام منو جنوب آفریقای جنوبی، از سواحل زیبای یجایی بین اقیانوس هند و اطلس پذیرا باشید :)

ولی آخرش هم خودم نفهمیدم این اقیانوس کدومشونه!! اطلس یا هند؟

خوب بذارید از اولش شروع کنم، بعد از 13 ساعت معطلی در فرودگاه دوحه، بالاخره ساعت 1:30 شب پروازم به مقصد ژوهانسبورگ پرید. هواپیما بوئینگ 787 بود، منم که خیلی خابم میومد همون اولای پرواز خابم برد. ردیفی که من توش بودم خالی بود و  من دلمو صابون زدم که بعد از تیکاف میگیرم رو سه تا صندلی دراز میکشم میخابم، اما یک زنه سیاهپوست تپل مپل که جاش جلو بود تندی پاشد اومد نشست اول ردیف و نقشه های منو نقش بر آب کرد و من با سختی سعی کردم بخوابم. توی مانیتور جلوی هر صندلی یعالم انتخاب وجود داره؛ فیلم های مختلف و موسیقی و بازی و ... از تهران به دوهه فیلم آواتار رو دوباره دیدم، با اینکه دفعه صدم بود ولی بازم دوستش داشتم، اینجا ولی انقدر خابم میومد که فقط یک آلبوم بوچلی گذاشتم که خابم ببره. راستی یادم رفت بگم چون پرواز طولانی بود که یک بسته بهمون دادن که توش یکدونه جوراب بود برای اینکه پا زیاد آویزونه اذیت نشه، یکدونه چشم بند خاب، یک مسواک و دوتا تیکه اسفنج برای اینکه بذاری تو گوش و بخوابی.

وسطهای شب از خواب بیدار شدم، همه جای هواپیما تاریک تاریک بود و فقط چراغهای کف که مسیر راهرو رو نشون میداد روشن بودن و یک وتوک مانیتورهای جلو مسافرا، از پنجره بیرونو نگاه کردم منظره واقعا زیبایی بود. ماه نصفه نیمه وسط آسمون میدرخشید و بازتاب نورش روی بال هواپیما واقعا دیدنی بود؛ پایین انقدر تاریک بود که هیچی دیده نمیشد، اول فکردم روی اقیانوس پرواز میکنیم اما وقتی نقشه داخل مانیتور رو نگاه کردم که مسیر پرواز و موقعیت هواپیمارونشون میده دیدم روی کشور اتیوپی  هستیم.

مسیر هواپیما اینجوری بود که بعد از بلند شدن از فرودگاه دوهه به سمت جنوب غربی پرواز کرد بعد از گذشتن از عربستان و یمن از جیبوتی و اتیوپی رد شد، از کنیا و تانزانیا رد شد و بعد از گذشتن ازمالاوی و زیمبابوه و زیمبابوه به آفریقای جنوبی رسید.

خلاصه که منظره ای که از پنجره میدیدم فوق العاده بود، درحال نگاه کردن به همین منظره خوابم برد  و دو سه ساعت بعد بیدار شدم و یک منظره دیگه دیدم که اینو هیچوفت یادم نمیره، میدونم که توصیف کردن این منظره اصلا نمیتونه اونی که واقعا بود رو بیان کنه اما سعیمو میکنم، چشمامو باز کردم دیدم آسمون تاریکه و در افق یک جسم بسیار درخشان قرمز رنگ دیده میشه! خیلی تعجب کردم و خواب و بیدار بودم، به خودم گفتم اگه این خورشیده که طلوع کرده پس چرا آسمون هنوز تاریکه؟ اگه ماهه پس چرا قرمزه و انقدر درخشان؟ خلاصه کمی که بیدار تر شدم مطمئن شدم که خورشیده، اما مثل این منظره هایی که از فضا پیما ها نشون میده، آسمون تاریک بود و اون وسط یک خورشید درخشان دیده میشد، اطراف خورشید به فاصله خیلی کمی یک حاله آبی رنگ وجود داشت. واقعا منظره فوق العاده ای بود، حیف که دوربینم تو کیفم بود و خانم تپله هم راه رو مصدود کرده بود! خلاصه مشغول تماشای این منظره فوق العاده بودم که گفتم مگه ارتفاع ما چقدره که خورشید اینجوری شده؟ توی کامپیوتر جلوم نگاه کردم و دیدم ارتفاع هواپیما 44000 پا بود! تا اونجاکه من میدونم هواپیما های تجاری معمولا بین 31 تا 37 هزار پا پرواز میکنند و گاهی هم تا 40 هزار پا اوج میگیرن اما تاحالا نشنیده بودم که 44 هزار پا ارتفاع بگیرن!

منظره ای که از پنجره میدیدم! انگار تو فضا بودم!

خلاصه تنها کاری که از دستم بر میومد این بود که این منظره رو تماشا کنم، البته این منظره فقط برای 3-4 دقیقه وجود داشت و بعد اون یه سرعت آسمون شروع یه روشن شدن کرد، اما واقعا این یکی از زیباترین و عجیب ترین طلوع هایی بود که تاحالا دیدم  و این حسو بهم داد که تو فضا هستم :)

بعد از ظلوع نگاهی به نقشه انداختم و دیدم روی ناییروبی کنیا هستیم و هنوز 3 ساعت و نیم دیگه از پرواز باقی مونده پس تصمیم گرفتم یک فیلم ببینم. هرچی فکر میکنم یادم نمیاد چه فیلمی دیدم اما فیلم خوبی بود :)))

در طول پرواز 2 بار پذیرایی شدیم، یکبار همون اول بعد از تیک آف که یک ساندویچ دادند و دفعه دوم صبحانه بود که اونم یک نیمروی داغ بود با قارچ و پنیر و نون و بقیه مخلفات.

کلا این پروازهای قطر چون بیشتر مسافرهاش عرب و هندی هستند در زمینه پذیرایی و شکم اصلا کم نمیذاره!

خلاصه ساعت 8و نیم صبح به وقت محلی بعد از 8 ساعت پرواز رسیدم به ژوهانسبورگ.

فرودگاه ژوهانسبورگ قدیمی بود اما بسیار بزرگ و صدها هواپیما توی فرودگاه پهلو گرفته بودند و مسافر سوار و پیاده میکردند. پروازهای بریتیش ایرویز خیلی زیاد بودند.

افسر کنترل ویزا ازم بلیط برگشت خواست و من هم بلیط پرواز از ژوهانسبورگ به هراره رو بهش نشون دادم و پرسید بعد هراره کجا میری؟ گفتم تانزانیا! باید اعنراف کنم که بلیط برگشتم به هراره تقلبی بود و پروازی در کار نیست :/ احتمالا زمینی خارج میشم. 

خلاصه مهر ورود رو به پاسپورتم زد، اما ویزای آفریقایی من تاریخ ورود و خروج نداشت و فقط نوشته بود برای 14 روز اقامت تا قبل از پایان سال 2014 اعتبار داره، افسر کنار مهر ورودی که زده بود نوشت 28 سپتامبر، یعنی خروج من از آفریقای جنوبی باید تا قبل از 28 سپتامبر انجام بشه.

با اینکه دم صبح بود اما هوای ژوهانسبورگ خیلی شرجی بود، از ترمینال پروازهای بین المللی خارج شدم  و پیاده به سمت ترمینال بی که مخصوص پروازهای داخلی بود رفتم تا از اونجا پرواز کنم به دوربان یعنی همینجاییکه الان هستم.

از فرودگاه یک کتاب کوچیک خریدم در مورد آفریقای جنوبی که دارم تاریخ آفریقا رو میخونم و در پست بعدی حتما در مورد تاریخچه این کشور براتون مینویسم.

ساعت 12 ظهر رسیدم به دوربان، شهر ساحلی و توریستی و سومین شهر بزرگ آفریقای جنوبی، بعد از ژوهانسبورگ و کیپ تون.

برای فرود در فرودگاه بین المللی کینگ شاکا دوربان از از روی ساحل پرواز کردیم و این اولین بارم بود که اقیانوس رو میدیدم.

از بالا کاملا مشخص بود که منطقه جنگلی و سرسبزه، اقیانوس آبی آبی مواج بود اما کمی مه آلود.

از داخل فرودگاه یک سیم کارت وودافون خریدم به قیمت 150 رند؛ واحد پول اینجا رند با زره، هردوتاش یکیه، الان یکم وضع پول آفریقای جنوبی خراب شده و هر دلار حدود 10.7 زر معامله میشه.

محل اقامت من در منطقه ای در شمال شهر و بالای یک تپه مشرف به دریا و مرکز تجاری شهر هست. یک خانه قدیمی 90 ساله به سبک انگلیسی که صاحب اون یک خانم اصالتا هلندی-المانیه به اسم جنا، فکر میکنم جنا حدود 60-70 سالشه اما کاملا سالمه و تمام مدت هم تو اتاق کارش در حال کار با اینترنت و اسکایپ و ایمیل و ایناس.

خونه یک استخر کوچیک داره و یک حیاط بزرگ و یک تراس زیبا کنار استخر. خونه بزرگیه و پر از در و راهرو، همون اول جنا بهم یک دسته کلید داد به یعام کلیدهای قدیمی بزرگ، خونه پر از دره و قانون خونه اینه که همه درها باید بسته و قفل بشه، فکنید از اتاق من تا استخر 4 تا در وجود داره و باید هرکدومو باز کنی و دوباره قفل کنی! یاد فیلم آدرز افتادم که تاکید داشتند برای اینکه اجنه وارد خونه نشند همیشه باید همه درها قفل باشه!

اما اینجا برای این نیست که اجنه نیان! اینجا از ترس آدمیزاد این کارهارو میکنن! متاسفانه آفریقای جنوبی خیلی نا امنه، مخصوصا شب ها.

تمام خونه ها سیستمها امنیتی دارند وجلوی همه خونه ها پلاکی نصب شده که میگه این خونه به سیستم امنیتی فلان مجهزه، روی همه دیوارها سیم های برق فشار قوی نصب شده، مخصوصا توی این محله که پولدارند!

همه تاکید میکنند که اصلا شبها بیرون از خونه قدم نزنید، هرگز پول و چیزهای گرون همراهتون نبرید.

اینجا برای یک سری جلسات هستم و خوشبختانه دوستانم برام تفریحات گرون قیمت رو هم فراهم میکنن، امروز بعد از ظهر رفتیم هلیکوپتر سواری بر فراز ساحل اقیانوس و شهر دوربان، برای سوار شدن به هلیکوپتر رفتیم به یک کلوب هوانوردی و اونجا سوار یک هلیکوپتر 4 نفره شدیم، من بقل دست خلبان جلو نشستم و دوستام عقب.

هلیکوپتر از باند بلند شد و از روی یک مسیر درختی و جنگلی به کنار ساحل رسید، کل شهر روی از کنار ساحل و در ارتفاع حدود 100 یا 200 متر رد کردیم، استادیوم ورزشی خیلی زیبای شهر دوربان و بندر بزرگ اون که به گلدن هاربر مشهوره یعنی بندر طلایی! اینجا جایی بوده که طلا صادر میشده!

بعد از گذشتن از بندر به یک تپه رسیدم که بعد از اون زیباترین سواحل دوربان قرار داشت، ده ها کیلومتر ساحل زیبا و طلایی اقیانوس هند و اطلس. تو ساحل هم هیچکس نبود، چون الان هنوز یکم سرده واسه شنا ساحل خالی خالی بود؛ خلبان هم از موقعیت استفاده کرد و از اون ارتفاع یک شیرجه سریع زد به سمت آب و با سرعت خیلی زیاد در ارتفاع حدود 2 متری آب پرواز میکرد، گاهی فکر میکردم بالای موج های بلند به زیر هلیکوپتر برخورد میکنه، این تیکه از پرواز از نظرم بهترین قسمتش بود؛ پرواز با ارتفاع بسیار پایین و سرعت زیاد. خیلی تجربه منحصر به فردی بود که فکر نمیکنم بتونم دوباره تجربش کنم.

فردا صبح قراره با همکارام به وسط اقیانوس بریم و با بزرگترین کوسه دنیا شنا کنیم! البته در قفس فولادی! کوسه سفید بزرگترین کوسه دنیاست و زیستگاه اصلی هم همین دوروبرهاست. تنها زمانی که این کوسه رو میشه دید صبح بسیار زوده واسه همین ما باید 5 صبح به سمت بندر حرکت کنیم تا بتونیم سر وقت اونجا باشیم.

ممنونم از همتون که سفرنامه های طولانی و گاهی خسته کننده منو میخونید

 

گزارش بعدی ایشالا فردا :)

مرتضی

15 سپتامبر 2014 دوربان آفریقای جنوبی

 

عکسهای هلیکوپتر:

پرواز در ارتفاع فوق العاده پایین

وقتی اینجوری دور میزد!!!

سرعت زیاد و ارتفاع کم روی موج ها

لحظاتی قبل از فرود

هلیکوپتر ما و خلبانمون که داره هلیکوپتر رو هل میده که بیاره داخل آشیانه

 

:)

   + مرتضی اردبیلی ; ۸:٤٥ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/٦/٢٤
comment نظرات ()

دوحه

سلام به همه

داشتم فکر میکردم دوحه درسته یا دوهه؟ 😀

ساعت1 و نیم ظهر رسیدم اینجا و الان ساعت 12 شبه، تقریبا 12 ساعت، انقدر چرخیدم تو فرودگاه و قدم زدم خسته شدم، یک دوساعتی هم خابیدم، اما فکنید این فرودگاه پر از هندیه و توقع داشتن از هندی ها برای ساکت بودن واقعا مثل توقع پرواز از گاوه!

فرودگاه جدید دوحه خیلی بزرگتر از فرودگاه قدیمه، تو مسیر نپال اومده بودم دوهه اما این یک فرودگاه دیگس، فرودگاه جدید کنار دریاست و بسیار بزرگ و شیک و تمیزه. 

ساعت 1:30 پرواز میکنم به ژوهانسبورگ، ساعت 8 صبح میرسم و بعد دوباره پرواز میکنم به دوربان، در جنوب آفریقای جنوبی، کنار اقیانوس. 

راستی برا اولین بار میخام برم کنار اقیانوس، قبلا از بالاش پرواز کردم ولی تاحالا نرفتم ساحل اقیانوس.

گزارش بعدی ایشالا از آفریقا خواهد بود 😊

مرتضی

   + مرتضی اردبیلی ; ۱٢:٢۳ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۳/٦/٢۳
comment نظرات ()

سفر به آفریقا

سلام

خوشبختانه سفر به آفریقا درست شد و شنبه پرواز دارم، ویزای آفریقا جنوبی رو دیروز گرفتم، اما هنوز زیمبابوه جواب نداده، امیدوارم تو این مدت جواب بده، اگه جواب نده مجورم پرواز کنم به تانزانیا.

سعی میکنم در طول سفر گزارش بدم هروقت تونستم

 

مرتضی

   + مرتضی اردبیلی ; ۱٢:٢٥ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/٦/٢٠
comment نظرات ()
← صفحه بعد