در سفر... مثل باد

سفر یعنی زندگی، برو ... زندگی کن

اوگاندا، آبشارهای سیپی

سیپی یعنی همین جایی که الان توشم جزو منطقه کاراموجان محسوب میشه، مردم بومی اینجا بیشترشون از قبایل کوه نشین شمال آفریقا بودند که بعدا به این قسمت کوچ کردند و چون کوه نشین بودند باز هم دنبال منطقه کوهستانی گشتند تا اینکه کوه الگون رو پیدا کردند. این کوه واقعا زیباست، تا با چشم خودتون نبینید باور نمیکنید، برای رسیدن به سیپی از جینجا سوار یک ون شدم به مقصد شهری به نام امباله (اما تلفظ میشه باله) خدود 3 ساعت راه بود، امباله کنار کوه الگون قرار داره و از همون داخل شهر چند تا آبشار بلند مشخصه.

اون فیلم های قدیمی وسترن یادتونه که خیابون اصلی شهر گل آلود بود همیشه و مردم از جلوی مغازه ها رد میشدند و بارون شدید هم میومد؟ خیابونهای امباله دقیقا همون شکلیه، گل همجا رو گرفته اما علتش چیه؟

در کوه الگون و اطرافش هر روز بارون میاد!! من اولش باورم نشد تا اینکه دقیقا همون دوروزی که اونجا بودم روزی 2 ساعت بارون شدید اومد، روز دوم که رگبار و تگرگ خیلی شدید. محلی ها میتونند وقوع بارون رو پیشبینی کنند، بو میکشند و میگند که یکساعت دیگه بارون میاد؛

از امباله سوار تاکسی شدم به مقصد سیپی، قیمت تاکسی 10 هزار شیلینگ اوگاندا بود، حدود 1 ساعت طول کشید، توی بارون شدید که راننده اصلا نمیتونست جلوشو ببینه اما با سرعت بسیار زیاد توی اون جاده پر پیچ و خم میرفت.

آها یک چیزیو تا یادم نرفته بگم؛ تو اوگاندا سنت بر اینه که صندلی عقب ماشین، که قانونا باید 3 نفر سوار بشند 4 نفر میشینند! اگه یکم ریز باشند 5 نفر هم جا میدند، خلاصه راننده نمیذاره راحت بشینید، مگه اینکه کرایه دو نفر رو حساب کنید تا بتونید عادی بشینید. گاهی توی ون که بودم روی صندلی جلوییم 5 نفر مینشستند و کاملا مشخص بود که همشون دارند عذاب میکشند، نه برای چند دقیقه بلکه برای ساعتها، مسافتها طولانی، جاده ها افتضاه و این وضع نشستن تو ماشین، اما اگر از دیوار صدا در بیاد از این مردم صدا در نمیاد! اصلا اعتراض انگار بلد نیستند؛ اصلا نمیدونند اعتراض یعنی چی! چند باری شد ازشون خواستم جاشون رو به من بدند و همیشه قبول کردند، مردم خیلی مهربانی هستند و سخت کوش، این مردم رو دوست دارم، فکر میکنم همین عادتها و اخلاقها باعث شده که این مردم تا مدتها برده سفید پوستها باشند و امروزه هم این اخلاق ها همچنان ادامه داره.

به سیپی که رسیدیم بارون تقریبا تموم شده بود، جلوی در یک مسافرخونه ارزون قیمت که قبلا تو کتاب راهنما پیدا کرده بودم (ارزون ترین در منطقه) پیاده شدم و همونطور که همیشه همینطوره عده ای جوان سر خیابان منتظر هستند و تا میبینند که شما مسافری و خارجی به سمتتون میاند و شمارو به سمت همون هتلی که خودتون داشتید میرفتید هدایت میکنند (که بعدا از صاحب هتل پولی بگیرند برای اینکه توریستی رو به اونجا هدایت کردند!) به محل هتل که رسیدم اولین چیزی که دیدم منظره زیبایی از یک آبشار حدود 100 متری در فاصله نزدیک هتل بود که برای چند دقیقه ای منو اونجا میخکوب کرد. چیزیکه باعث شد توی اون هتل نمونم این بود که اونجا برق نداشت! بعدا فهمیدم کلا منطقه مونت الگون برق نداره! و هرکس که میخواد موتور برق و ژنراتور میخره! و خوب چون معمولا کسی پولشو نداره بجز چند تا هتل خوب کس دیگه اون دوروبر برق نداره! منم که برای شارژ دوربین و نوشتن سفرنامه برق لازم داشتم مجبور شدم به یکی از این هتلهای گرون قیمت برم! اما واسه یک شب اشکالی نداشت، هتل اتاقهایی داشت که چوبی ساخته شده بودند و به شکل دایره ای و سنتی اون منطقه و خیلی تمیز و جذاب بودند. قیمتش حدود شبی صد هزار شیلینگ اوگاندا یعنی حدود 30 دلار بود (جاهایی که من معمولا میمونم قیمت کمتر از 10 دلار دارند) و قول داد که موتور برقشو برام از ساعت 6 و نیم روشن کنه تا 10 شب! البته قیمت شامل شام و صبحانه هم میشد که واقعا شام شاهانه ای داد! بعد از مدتها دلی از عزا در آوردم!

شب این منطقه خیلی سرد بود! خوب کوهستانی بود دیگه

برای دیدن آبشارهای سیپی حتما باید راهنما داشته باشید، به چند علت، یکی اینکه اگه نداشته باشید خیلی راحت گم میشید، دوم اینکه باید از وسط روستاها رد بشید و روستایی ها شاید ازتون پول بگیرند برای گذشتن از ملکشون و سوم اینکه منطقه حیواناتی داره که راهنما ها میتوند به شما برای دیدنش کمک کنند. همون جوونی که منو تا هتل مشایعت کرد راهنمای من شد برای دیدن آبشارها، اسمش سزار بود و واقعا عین بزکوهی از کوه بالا میرفت، من سعی میکردم بتونم پا به پای اون برم اما سریع متوجه شدم که غیر ممکنه! ساعت 8 صبح با سزار و موتورش به سمت آبشار سوم که بالاترین بود حرکت کردیم. یک ساعتی در راه بودیم و یک ساعتی هم پیاده روی کردیم، آبشار بسیار بلند بود و بسیار پر قدرت، از فاصله 10 متری کاملا خیس میشدم! آبی که به هوا برمیخواست کل دره رو مه آلود میکرد.

اما زیباترین آبشار بدون شک آبشار دومه! چون پشت آبشار یک غار هست که شما میتونید با استفاده از اون به پشت جریان آب برید و منظره ای رو ببینید که کمتر دیده شده!

آبشار دوم ورودی هم داشت که نفری 2000 شلینگه. مسیر نزدیک شدن به آبشار دوم از میون جنگل های بسیار فشره و تا فاصله حدود 15 متری آبشار اصلا آبشار دیده نمیشد، چون مسیر داخل تونلی از گیاهان بود، ولی وقتی بهش برسید عظمتش رو متوجه خواهید شد.

آبشار اول رو از هتل دیده بودم، از جاده هم دیده میشد، اما همین که خواستم برم اونو از نزدیک ببینم بارون بسیار شدید شروع شد که از دیدنش منصرف شدم، چون مسیر همینجوری بدون بارش بارون کاملا لغزنده بود و وقتی بارون میومد که دیگه افتضاه میشد!

تقریبا تمام خانواده ها در سیپی درخت قهوه توی باغشون دارند و قهوه مخصوص خودشون رو تولید میکنند، دونه قهوه رو تاحالا روی درخت ندیده بودم، سزار نشونم داد و بهم گفت که دونه قهوه رو بعد از اینکه از قلافش خارج کردند میشورند و بعد میذارند خشک بشه  و بعد آسیاب میکنند تا قهوه به این شکلی که ما میبینیم در بیاد.

در مسیر آبشارها سراز چند تا چیز نشونم داد، اولی چند تا آفتاب پرست بودند که خیلی کوچیک بودند، اندازه یک انگشت، اما سزار اونهارو بین درختها میدید! رنگهاشون خیلی زیبا بود و سعی میکردند خودشون رو قایم کنند، یدونه هم دیدیم که خیلی بچه بود و اندازه یک بند انگشت بود!

دومی یک درخت بود که برگش با کرک های نرمی پوشونده شده بود و محلی ها از اون به عنوان دستمال توالت استفاده میکنند! سزار میگفت همه روستایی ها یکی ازین درخت نزدیک خونشون دارند و نیازی به دستمال توالت ندارند!

درخت انواع میوه هم دیدیم اما جالبترینشون درخت آووکادو بود که تاحالا ندیده بودم

این منطقه صدها تن موز تولید میکنه! هر روز تعداد زیادی کامیون پر از موزهای سبز در جاده حرکت میکردند! باغهای گستره موز در تمام منطقه وجود دارند. موزها اما انواع دارند، ارزونترینشون کوچولوترینشونه و بزرگتر که میشند گرونتر هم میشند. موز اینجا خیلی خیلی ارزونه، یک دسته موز حدود 1 کیلو و نیمی فقط 1000 شیلینگ، از آب هم ارزونتره!

 

اتاق من در اینجا :)

شکل اتاق از بیرون

آبشار 1 که از هتل هم دیده میشد

کودکان دوست داشتنی روستا

موز!

جاده سیپی

باز هم موز

یک آفتابپرست نر

آووکادو

بچه آفتاب پرست

 

بقیه عکسهارو به زودی میذارم

   + مرتضی اردبیلی ; ۸:٥٢ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۳/٧/۱٩
comment نظرات ()

اوگاندا، جینجا

جینجا اگه معروفترین شهر اوگاندا نباشه بدون شک توریستی ترینشه، و تنها دلیلش هم اینه که رود نیل از اینجا شروع میشه!

رودخانه نیل، طولانی ترین رودخانه جهان، از دریاچه ویکتوریا جدا میشه، و محل این خروجی آب شهر جینجا قرار داره. قبلا در این خروجی یک آبشار وجود داشت که الان به جای اون سد ساخته شده و برای رسیدن به جینجا باید از روی تاج سد رد شد.

ظاهرا موقعیکه گاندی از دنیا رفت و جنازش رو سوزاندند، خاکسترش به چند قسمت تقسیم شد و هر قسمت به قاره ای فرستاده شد تا در رودخانه ریخته بشه و در آفریقا هم البته که مهمترین رود رود نیل است و سرچشمه اون هم اینجا، پس خاکستر گاندی به اینجا آورده شد تا در رودخانه نیل ریخته بشه و 6500 کیلومتر سفر کنه و به دریای مدیترانه برسه.

به هرکس بگید که میخام برم جینجا میگه میخوای بری رفتینگ؟ رفتینگ یا قایقرانی آبهای خروشان مهمترین فعالیت تفریحی این شهره که هر روز تعداد زیادی توریست رو به اینجا میکشونه، جینجا جزو 10 مقصد برتر رفتینگ دنیاست و به قول حرفه ای های رفتیگ گرید 5 و 6 جهانی که جزو سخت ترین رفتینگ های دنیاست در این منطقه وجود داره. ارزانترین شرکت برگزار کننده رفتینگ در جینجا شرکتیه به اسم بکپکرز اکسپلورر نیل، که یک مسافرخونه ارزون قیمت هم در محل شرکت داره و اگه شما در رفتینگ ثبتنام کنید بهتون یک شب اقامت رایگان هم هدیه میده، اما قیمت رفتینگ ارزان نیست، برای گرید 5 و یک روز کامل 125 دلار. من قبلا یکبار در نپال رفتینگ رفته بودم و خیلی دوست داشتم دوباره امتحانش کنم، رفتینگی که در نپال تجربه کردم در رود گنگ بود و آب آنچنان خروشان نبود و تقریبا خط واژگونی وجود نداشت. اما اینجا قضیه فرق میکرد.

ساعت 8:30 صبح باید برای رفتن به کنار رودخانه آماده باشید. اولین مراسم توجیهی در کنار دفتر و همون مسافرخانه برگذار میشد که کلاه ایمنی و جلیقه نجات به هرکس داده میشه و توضیحات اینکه برنامه چیه و قراره چیکار کنیم و چی بپوشیم. خلاصش اینکه چون قراره تمام روز زیر آفتاب پاروبزنیم بهتره لباسمون هرچقدر میتونه پوشیده تر باشه اما جوری نباشه که سنگین باشه و آب جذب کنه و راحت نباشه، کرم ضد آفتاب هم از مهمترین چیزهایی بود که نباید فراموش کنید (که من اصلا نداشتم و حسابی سوختم) بعد از توجیه اولیه صبحانه ای به دستمون دادند و سوار یک کامیون شدیم که چند ردیف نیمکت داشت برای انتقال به کنار رودخانه، صبحانه اسمش رولکس بود، یک لایه تخم مرغ که لای چاپاتی پیچیده شده بود، و یک ظرف میوه شامل هندوانه و موز و آناناس و پشن فروت.

محل توقف ما کنار رودخانه از سطح رودخانه حدود 30 متر بالاتر بود و منظره زیبایی از رودخانه نیل داشت، از اون بالا کاملا عظمت رودخانه مشخص بود؛ تازه این نیل که اینجا جریان داره با بسیاری رودهای دیگه در مسیر یکی میشه تا رود نیل نهایی شکل میگیره که از مصر میگذره، اون دیگه چقدر بزرگه!

به هرکس یک پارو داده شد و کفش ها داخل کامیون ها، همه وسایل اضافی غیر از پارو داخل کامیون میموند تا موقع برگشت.

یک جوان آمریکایی که به قول خودش رفتینگ رو در می سی سی پی یاد گرفته و الان 6 ساله که مربی رفتینگه آموزش اصطلاحات و اتفاقات ممکن رو بهمون داد، به قسمتهای خطرناک رودخانه که جریان آب میتونه قایق رو واژگون کنه "رپید" گفته میشه، یعنی سریع، رپید ها بر حسب ارتفاع موج ها و گاهی ارتفاع سقوط و سرعت و سختی دسته بندی میشند به گرید های از 1 تا 6، در مسیر ما یک رپید گرید 6 وجود داشت (که ما اونو دور زدیم و ازش رد نشدیم) و 4 تا رپید گرید 5 و چند تا هم 3 و 4.

به گروههای 6-7 نفری تقسیم شدیم (کلا حدود 30 نفر بودیم) و به هرگروه هم یک راهنما که هدایت گروه و قایق رو بر عهده داشت معرفی شد. بقیه آموزشها شامل فرمانها و عکس العملها در روی رودخانه آموزش داده میشد. همونطور که رفت (همون قایق بادی مخصوص رفتینگ) روی جریان آب رودخانه در حال حرکت به سمت پایین دست بود آموزشهای مربوط به شرایط مختلف پیش رو بهممون داده شد، مهمترین قسمتش این بود که موقع واژگونی قایق باید چیکار کنیم و اگه قایق یجا گیر کرده که جریان آب داشت واژگونش میکرد چطور جلوی اونو بگیریم و آخر اینکه چطور قایق واژگون رو دوباره به حالت اولیه برگردونیم. برای این کار هممون پریدیم داخل آب و راهنما قایق رو واژگون کرد و با کمک هم دوباره قایق رو به حالت اولیه برگردوندیم و همه سوار شدیم و به سمت اولین رپید حرکت کردیم.

تا اون لحظه که صدای رپید شنیده نمیشه همچیز خوبه؛ اما استرس از اونجایی شروع میشه که یواش یواش به منبع صدای غرش آب نزدیک میشدیم و میدیدیم که قایق داره سرعت میگیره! قبل از اولین رپید باید با پارو زدن سریع خودمون رو به مرکز رپید میرسوندیم که جریان شدت کمتری داشت، متاسفانه کار گروهیمون خوب نبود و نتونستیم به نقطه مورد نظر برسیم و از منطقه بدی وارد رپید شدیم و در کسری از ثانیه قایق واژگون شد. باور کنید انقدر سریع اتفاق افتاد که حتی نفهمیدم قایق از کدوم طرف واژگون شد، فقط به خودم اومدم دیدم توی آب هستم و دور تا دورم پر از حباب! آب با شدت زیادی منو به هر طرفی که میخواست پرتاب میکرد، عین ماشین لباسشویی بود! به لطف جلیغه نجاتی که تنم بود روی آب اومدم و قایق رو دیدم که در فاصله 4-5 متری من واژگونه و 3 نفر از اعضای تیم به قایق آویزونن.

انقدر جریان تند بود که نتونستم بر خلافش شنا کنم و خودمو به قایق برسونم پس تصمیم گرفتم در جهت رودخانه برم تا به تیم نجات که در انتهای رپید قرار داشتند برسم و اونجا سوار یکی از کایاک های نجات شدم. تازه بعد از اولین سقوط و واژگونی همه فهمیدیم که واقعا این یک رفتینگ جدی هست و باید خیلی هشیار باشیم. با اینکه تیم برگذار کننده تور خیلی حرفه ای و مجهز بودند و 2 تا قایق نجات و 3 تا کایاک همیشه مواظب همه بودند اما خوب جریان آب با کسی شوخی نداشت!

بچه های باقیمونده اطراف قایق و راهنما قایق رو برگردوندند و سوار شدند و اومدند ما رو هم سوار کردند و ازون به بعد تصمیم گرفتیم خیلی هشیارتر باشیم. توی رپیدهای بعدی خیلی بهتر عمل کردیم و توی یک رپید که همه قایقها واژگون شدند قایق ما سالم رد شد! حدود 5 ساعت پارو زدیم و 25 کیلومتر روی رود نیل حرکت کردیم تا به مقصد نهایی رسیدیم و تور رفتینگ تمام شد. همونطور که گفتم در مسیرمون یک رپید گرید 6 بود که وقتی اونو از خشکی دیدم با خودم گفتم اصلا میشه کسی از این جریان زنده خارج بشه؟ حتی کایاک  سوارها هم جرات اینو نداشتند که وارد اون منطقه بشند، واقعا ترسناک بود. در ادامه مسیر فقط 2 بار دیگه واژگون شدیم، بعضی جاها هم که جریان آب آرام بود راهنما اجازه میداد بپریم داخل آب و شنا کنیم یا فقط سوار جریان آب بشیم و لذت ببریم.

دفعه قبل از رفتینگ در نپال لذت بردم اما این یکی فوق العاده بود، تجربه ای بود که فکر نمیکنم دیگه به این زودی ها بتونم تکرارش کنم، بعد از هیجان قبل از رسیدن به رپیدها و رد کردن اون که همراه با واکنش های سریع و پارو زدن های با قدرت میشد، دراز کشیدن روی آب و گوش دادن به صدای پرندگان واقعا لذتبخش بود. گفتم پرندگان یادم اومد که بهتون از طبیعت بی نظیری بگم که در حین رفتینگ از میونش رد شدیم، انواع و اقسام پرندگاه دوزیست اطراف ما پرواز میکردند. چند گونه پرنده ماهیگیر که هر چند دقیقه در میون اطراف ما در داخل آب شیرجه میرفتند. کنار رودخانه هم که منظره جنگلی بسیار بکری دیده میشد، گاهی جنگل چنان در هم پیچیده بود که مثل دیوار سبزی در کنار رودخانه بنظر میرسید.

حدود ساعت 5 بعد از ظهر رفتینگ به پایان رسید و همگی خسته و کوفته به کمپ برگشتیم، من شب رو هم در کمپ ساید خوابیدم و فردا صبح به سمت مقصد بعدی یعنی سیپی حرکت کردم.

سرچشمه رود نیل

اما تصاویر رفتینگ، این همون قسمتیه که ما در گذر ازش موفق نبودیم و قایقمون چپ شد!

اما لحظه واژگونی!

این اون قسمتیه که شبیه ماشین لباسشویی بود! گرید 6!

هیجان انگیز بود!

   + مرتضی اردبیلی ; ۸:٤۱ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۳/٧/۱٩
comment نظرات ()

اوگاندا، انتبه و کامپالا

سلام

آخرین مطلبی که یادم میاد براتون گفتم موقعی بود که هنوز نرفته بودم فرودگاه زنگبار. تصمیم گرفتم برای اینکه صبح زود مجبور نشم پول تاکسی گرون بدم و واسه چند ساعت خواب الکی پول اتاق ندم اتاق نگیرم، پروازم ساعت 5 صبح بود. حدود ساعت 7 شب رفتم فرودگاه و مثل بقیه فرودگاهها انتظار داشتم سالن انتظاری چیزی داشته باشه که بشینم اونجا تا صبح و بخوابم. اما سالن انتظاری در کار نبود. فقط 4 تا صندلی داشتند داخل سالن گیت ها. اونجا اینترنت هم داشت و همونجا نشستم تا حدود ساعت 9 تا اینکه شیفت نگهبانها عوض شد ونگهبان جدیده اومد گفت نمیتونی اینجا بمونی، گفتم چرا؟ گفت فقط 3 ساعت قبل پرواز میتونی اینجا بیای، گفتم خوب سالن انتظارتون کو؟ گفت نداریم باید بری بیرون، خلاصه کلی باهاش سر و کله زدم دیدم نه، از اون آدمهای زبون نفهمه که همجا پیدا میشن. خلاصه اومدم بیرون و کنار پارکینگ یک تعداد نیمکت بود و نشستم اونجا. فقط همینقدر بگم از شب تا صبح اونجا پشه ها مهمونی راه انداخته بودند و تا تونستن خون تازه اصیل ایرانی نوش جان کردند. خوشبختانه واکسن تب زرد و قرص مالاریا خورده بودم وگرنه همون شب همشونو میگرفتم. وسط شب یک موش هم اطرافم میپلکید اندازه گربه! خلاصه که بدترین شب توی این سفر بود تا الان.

الان که دارم این مطلبو مینویسم در اوگاندا هستم. اما احتمالا آخرین شبیه که در این کشورم در یک روستا هستم به اسم سیپی، در شرق اوگاندا نزدیک مرز کنیا. آبشارهای سیپی مجموعه ای از 3 تا آبشار که هرکدوم حدود 100 متر ارتفاع دارند. اما گذشته از خود آبشار منطقه قرار گرفتن این آبشارها هم دارای اهمیت خاصیه، اول اینکه یکی از زیباترین کوهستانهای آفریقای مرکزی این کوهستانها هستند که معروفند به الگون. کوهستان الگون وقتی دارید به سمت شهر امباله میاید شبیه تیبل مونتین کیپ تون بنظر میاد. حتی زیباتر و سبز تر، که از هر گوشه اون آبشارهای بلندی به پایین میریزه.

قبل از اینکه برسم به این منطقه برگردم سر پرواز به اوگاندا. پرواز کنیا ایر بود، پرواز اول از زنگبار به نایروبی، پرواز دوم بعد یک ساعت از نایروبی به انتبه، که یک شهره نزدیک کامپالا پایتخت. همش فکر میکردم چرا فرودگاه بین المللی یک کشور در یک شهر غیر از پایتختشه که وقتی رسیدم به فرودگاه دلیلشو فهمیدم. اولا که انتبه پایتخت قدیمی بوده ولی دلیل اصلی اینه که انتبه مقر اصلی سازمان ملل در آفریقا مرکزی هست و دور فرودگاه پر از چادرها و سوله های سازمان ملل بود و یک پارکینگ پر از ماشینهای با آرم یو ان.

گرفتن ویزای اوگاندا راه خودشو داره، قبلا در موردش تحقیق کرده بودم و فهمیده بودم که باید بهشون ثابت کنم که من توریست هستم تا بهم ویزای توریستی بدن!! واسه همین از قبل دوتا هتل یکی تو شهر انتبه واسه یک شب و یکی تو شهر کامپالا واسه دو شب رزرو کردم و گواهی رزرو رو هم پرینت شده نگه داشتم، همچنین اسم چند تا آژانس مسافرتی و آدرس وشماره تلفنشونو نگه داشتم و اسم پارک های ملی و جاهای دیدنی رو حفظ کردم که تو فرودگاه یکجوری حرف بزنم که ثابت کنم من توریستم. همون اول که رفتم دم گیت ورود و طرف نگاهی به پاسپورتم انداخت گفت ملیتت چیه؟ گفتم ایران، گفت آها عراق! گفتم نه ایران! نگاهی توی لیست کشورهاییکه به دیوار کیوسکش زده بود کرد و بعد گوشه سالن رو نشون داد و گفت برو اونجا پیش اون خانم. اون خانمه کارش این بود که مطمئن بشه من توریستم. یک فرم پر کردم و کلی منتظر شدم تا مثلا یجورایی مصاحبه ای کرد و من هم با همون اسمهایی که حفظ کرده بودمو رزرو هتلها متقاعدش کردم که من توریستم و اون هم پایین فرم من نوشت که من ثابت کردم که توریستم و بهم ویزا بده. این روند حدود 1 ساعت و نیم طول کشید و  با پرداخت 50 دلار و پس از انگشت نگاری تمام انگشتهای هر دو دست (خوبه از پامون انگشت نگاری نمیکنن!) آخرین نفر از اون هواپیما وارد اوگاندا شدم.

شهر انتبه، شهر که چه عرض کنم، مشتمل بر چند تپه بود و یک خیابون آسفالت.

کلا وضع راهها در اوگاندا خرابه، وضع همچی خرابه، زیر ساختی وجود نداره، برق و آب خیلی وضعش خرابه. مثلا همینجا که هستم اصلا برق نداره! هرهتلی واسه خودش موتور برق داره. آب لوله کشی فقط در شهرها وجود داره و اینجا ها همه منبع دارند و روستایی ها هم که چشمه و چاه!

کلا اگه میخواید آفریقای مرکزی واقعی رو ببینید باید بیاید اوگاندا.

اما چیز دیگه که باید بگم اینه که اوگاندا خیلی سبزه! اما سبزش خیلی خوش رنگه، سبز بهاره! مثلا زنگبار هم سبز بود اما سبز آخر تابستون بود، همچی خاک داشت، اینجا خاک نیست، همچی سرزنده است. مردمش کاری تر هستند، مردها رو نمیبینی که بیکار نشسته باشند کنار خیابون، همه دارند کشاورزی میکنند. مردم لبخند میزنند و بهتون سلام میکنند، همه بچها برام دست تکون میدن و میخندن. انگار اینجا آفریقای واقعیه، انقدر کنیا و تانزانیا توریست به خودش دیده دیگه اون اصالت خودشو از دست داده، مردم به توریست به چشم کیسه دلار نگاه میکنند. پیش میومد گاهی کسی میومد و میگفت همینجوری به من پول بده!

اما اینجا اینطوری نیست. چیزهای جدید اینجا دیدم. این کشور رو دوست دارم. الان حدود یک هفته است که اینجام و واقعا دوست دارم این کشور رو. میره توی لیست کشورهایی که دوست دارم دوباره ببینم، مثل هند، مثل نپال، مثل قرقیزستان.

بگذریم، انتبه فقط یک شب میزبان من بود و من باید ازین فرصت استفاده میکردم تا شهر رو بگردم. وسایلمو که گذاشتم تو مسافرخونه گوریل آفریقایی!! سریع یک موتور گرفتم و رفتم به شهر! آها اینو یادم رفت بگم تو اوگاندا حمل و نقل دو تا رکن اصلی داره، یکی موتور و یکی دیگه تاکسی، تاکسی اما فقط ون هست، ون هایی که انقدر آدم توشون میریزه که دیگه در بسته نمیشه! روی درش نوشته 14 نفر اما تا 24 نفر هم دیده شده! اما موتور که خوب هم گرونتره هم سریعتر واسه تورسیتها جذاب تره. من هم خیلی جاها از موتور استفاده کردم.

مقصد اول یک جایی بود به اسم بوتانیکال گاردن انتبه که کنار دریاچه ویکتوریاست. انقدر این چیزهاییکه میخام بگم زیاد شدن که تا میرسم بهشون یادم میاد. دریاچه ویکتوریا! یکی از بزرگترین دریاچه های آب شیرین دنیا (فکر کنم بزرگترین باشه اما الان اینترنت ندارم که سرچ کنم) و سرچشمه رود نیل. این دریاچه بین سه کشور قرار داره، تانزانیا، کنیا و اوگاندا. اما بیشتر جاذبه های دریاچه در اوگاندا قرار داره، دوتا جزیره زیبا و شهر جینجا سرچشمه نیل. دریاچه ویکتوریا خیلی بزرگه، مثل دریاست، بخش زیادی از پرواز از نایروبی به انتبه روی دریاچه بود و فرودگاه هم که تو ساحل دریاچه قرار داره.

بوتانیکال گاردن در اصل حیاط یک هتل بود به اسم هتل ایمپریال، چند دقیقه رفتم و نگاه کردم و اومدم بیرون! جالب نبود. مقصد بعدی همون نزدیکی و یتیم خانه حیوانات بود. به گفته کتاب راهنمام این مرکز که همه به اسم باغوحش میشناختنش در اصل مرکزیه که حیواناتی که در پارکهای ملی مریض و ضعیف پیدا شده اند بزرگ کرده و تبدیل به یک باغوحش شده. از شیر و پلنگ و کرگدن و تمساح و ایمپالا و گراز و کفتار و بوفالو بگیر تا جغد و زرافه و انواع شامپانزه و میمون و گوریل.

تا غروب اونجا بودم فضای قشنگی داشت مثل جنگل بود. کنار قفس شیر نوشته بود "من موقعی که دو ماهم بود در حالیکه داشتم از گرسنگی میمردم در پارک ملی پیدا شدم و بعد به اینجا آورده شدم و بزرگ و قوی شدم و دوتا زن و 4 تا دختر دارم. وضعی که الان میبینید بخاطر این نیست که من کم غذا میخورم، من پیر شدم، خیلی پیر، متوسط عمر شیرها 16 ساله و من الان 18 سالمه و خیلی پیر هستم." داخل قفس هم یک شیر نر خیلی پیر و لاغر بود و چند تا شیر ماده جوان.

جاتون خالی الان رفتم شام خوردم و برگشتم و عجب شامی بود!! برای اولین بار از ابتدای سفرم مجبور شدم بیام یک هتل به معنای واقعی، چون مسافرخونه های دیگه برق نداشتند و تنها جاییکه برق داشت اینجا بود و منوی هالف بردشو گرفتم که شام هم داشت ولی انصافا این شام به همه چیزهای دیگه می ارزید! همچین چیزهاییکه میشه میفهمم چرا پولدارها همش میان هتلهای خوب J خوب خوش میگذره!

بگذریم، انتبه همین ها رو داشت و از من میشنوید شما در این شهر توقف نکنید، من برای بستن دهن مامور ویزا مجبور بودم چند شب هتل بگیرم و ارزونترین هتلیکه پیدا کردم در انتبه بود پس مجبور بودم یجورایی برای کم کردن هزینه اونجا بمونم.

فردا صبح سوار یک ون شدم به مقصد کامپالا پایتخت، کامپالا کلا تپه تپه است و محله ها هم به اسم تپه ها شناخته میشه، همونطور که انتظارشو داشتم شهر شلوغی بود و مرکز شهر ترافیک های خیلی بدی داره و تنها راه حمل و نقل سریع هم موتورسیکلته. مسافرخونه ای که رزرو کردم علاوه بر اینکه ارزونترین مسافرخونه ای بود که وجود داشت، از مرکز شهر هم فاصله داشت و در منطقه ای بود که در نزدیکی اون پناهندگان کونگویی اسکان داشتند. داخل مسافرخونه چند نفر نروژی اقامت داشتند که در حال انجام یک پروژه مطالعاتی جامعه شناسی روی همین پناهندگان بودند. یکی از اونها دختری بود به اسم آنت، که استاد دانشگاه کامپالا هم بود اما با اینکه باید درآمد خوبی داشته باشه اما توی ارزونترین مسافرخونه شهر اقامت داشت، دلیلشو بعدا فهمیدم، آنت تقریبا همه درآمدشو خرج خیریه میکرد، خرج تحصیل چند نفر از دخترهای اوگاندایی رو میداد و به چند تا از خانواده های بی سرپرست کونگویی هم کمک میکرد، خلاصه که با اینکه خیلی جوان بود (شاید 35 سال) اما خودشو وقف اونجا کرده بود و میگفت که میخواد کلا اینجا بمونه و تلاش میکرد اقامت اوگاندا رو بگیره.

از آنت کمک خواستم که اگه چیزی هست که توصیه میکنه ببینم بهم بگه، تلفنشو برداشت و با کاترین تماس گرفت و بهم گفت میتونی با کاترین امشب بری مراسم رقص محلی کامپالا که کاترین اونجا کار میکنه رو ببینی، اون جاشو بهت نشون میده. حدود ساعت 6:30 بعد از ظهر با راهنمایی کاترین که به نسبت بقیه سیاهها یکم سیاه تر بود (چون کاراموجان بود و بعدا میگم یعنی چی) به مرکز فرهنگی کامپالا رسیدیم. بلیط خریدم و رفتم یکجا نشستم و کاترین هم گفت من میرم لباسهامو عوض کنم و مشغول بشم. سن مراسم در فضای باز و سه طبقه داشت که طبقه وسط مخصوص نوازندگان موسیقی بود. سازهای عجیب و قریبی که بیشترشون رو برای دفعه اول میدیدم. در حین مراسم متوجه شدم که کاترین تک خوان مراسمه و یکی از ستاره های برنامس چون دو تا اجرای تکی مخصوص به خودش داشت که در اون آداب و رسوم قبیله خودش رو شرح میداد. کاراموجان اسم منطقه ای وسیع در شمال اوگانداست، مردم کاراموجان به سرسختی معروفند؛ آداب و رسوم خودشونو دارند، لباسهای محلی و یکی از مراسم هاییکه اون شب نشون داده شد خواستگاری به سبک کاراموجان بود که بیشتر شبیه جنگ بود تا خواستگاری و دختر و پسر تقریبا باهم درگیر میشدند!!

از بخت بد اون شبی که من رفتم نمایش رو ببینم جمع کثیری از سران لشگری و کشوری اوگاندا به همراه مهمانهایی از کشورهای همسایه مهمان مراسم بودند. وسط مراسم یهو یک عده ژنرال و درجه دار وارد سالن شدند. ظاهرا مراسم سالگرد تاسیس نیروی نظامی اوگاندا بود و فرمانده ارتش تصمیم گرفته بود مراسم اختتامیه رو با این مراسم فرهنگی تلفیق کنه و در میان برنامه ها دونه دونه این درجه دارها میومدند و نیم ساعت سخنرانی میکردند با لهجه های عجیب و غریب انگلیسی که برای من کاملا غیرقابل فهم بود. خلاصه که مراسمی که قرار بود ساعت 10 شب تموم بشه تا ساعت 12 طول کشید!

کاترین بعدا واسم تعریف کرد که صاحب همین مرکز مثلا فرهنگی به بهانه اینکه بهش کمک کنه اینجا بمونه ازش مدتها سو استفاده میکرد و اینکه این طرز سواستفاده متاسفانه در این کشور خیلی رایجه، مثلا کاترین میگفت روز قبل برای گرفتن گواهی عدم خلافی خواهرش به اداره پلیس رفته بود و فرد مسئول ازش خواسته بود یا 100000 شیلینگ بده یا شماره تلفنشو! و از دیروز همینجور زنگ میزد و مزاحم میشد، از یکطرف کاترین نمیخواست بهش بی احترامی کنه چون ازش میترسید (طرف رییس پلیس منطقه سکونتش بود و بعدا کارش به اونجا میافتاد) و از طرف دیگه نمیخواست تن به این کار بده، یکبار بهش گفت تو زن داری باید به زنت احترام بذاری و بهش خیانت نکنی، طرف جواب داد من هرچند تا زن بخوام میگیرم (این تو اوگاندا رسمه مثلا پدر کاترین هم 4 تا زن داشت) و به زنم ربطی نداره! بهش گفتم چرا به دادگاه شکایت نمیکنی در این مورد؟ گفت فکر میکنی برم دادگاه وضع بهتر از اینه؟ فکر میکنی قاضی ازم چی میخواد؟

فساد در این کشور خیلی زیاده و متاسفانه بخاطر همین هم پیشرفت در این کشورها تقریبا وجود نداره.

کامپالا یک مرکز مذهبی هم داشت که در اصل اولین محلی بود که مسیحیت رو در اوگاندا ترویج کرد و الان اکثریت اوگاندایی ها مسیحی هستند، البته مسلمان هم در اوگاندا زیاد هست و هر گوشه کنار میشه مسجد کوچکی پیدا کرد، مخصوصا در محلات مخصوصی که جمعیت مسلمانها در اون بیشتره. متاسفانه این مرکز مذهبی در سال 2010 بر اثر حمله های تروریستی القاعده به تماشاچیان فینال جام جهانی فوتبال در این محل خراب شد و ظاهرا الان در دست ترمیمه.

مقصد بعدیم شهری بود به اسم جینجا.

دریاچه ویکتوریا

چند تا عکس از یتیمخانه حیوانات در انتبه

یک گونه شاخ گاودار!!

اگه به رنگدانه های روی پوستش دقت کنید کاملا متوجه میشید که یک چوب خشکه!

این پرنده های عظیم الجسه همه جای شهر بودند! ایجا روی دکل مخابراتی نشسته، عرض بال بزرگهاشون بیشتر از 3 متر بود

اما چند تا عکس از مراسم رقص محلی و سنتهای کاراموجان

گروه موسیقی و سازهای عجیب

کاترین دوست من در میان هنرمندان

نمیدونم چطور این تبل های گنده و سنگین رو روی سرشون نگه میداشتند، تبل ها از تنه درخت درست شده

مراسم خاستگاری کاراموجان! خاستگار زنون 1 !

یکی از سازها که مخصوص اینجاست و شبیه چنگه و اندازه های مختلف داره

اینهایی که دستشونه شبیه پوست کدو تنبله، اما پوستش عین سنگ سفت شده  و در فرهنگ کاراموجان همچی هست! چتر، بالشت، آلت موسیقی، صندلی، ظرف غذا، ظرف آب، وسیله دفاعی!!

اینم یکی دیگه از هنرهای کاترین!

 

   + مرتضی اردبیلی ; ۸:۱٩ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۳/٧/۱٩
comment نظرات ()

تانزانیا، زنگبار

سلام

صبح ساعت 8 از هتل خارج شدم تا یکساعت قبل از حرکت کشتی اونجا باشم. سوار شدن به کشتی دستکمی از سوار شدن به هواپیما نداشت، بازرسی و فرم پر کردن و اونطرف داخل زنگبار هم مهری داخل پاسپورتم زدند! انگار اومدم یک کشور دیگه.

بعدا متوجه شدم که زنگبار قبلا واسه خودش خودمختار بوده و الان هم خیلی دوست داره از تانزانیا مستقل باشه، حتی ادارات دولتی هم یکی در میون نوشتند دولت تانزانیا و بیشتر مینویسند دولت زنگبار، اینجا واسه خودش رییس جمهور هم داره!

بزرگترین شهرجزیره زنگبار یک شهر قدیمیه به اسم استون تون، یا شهر سنگی. همه ساختمانهای شهر از سنگ درست شده و خیلی از اونها هم از سنگهای مرجانی که از اطراف ساحل جمع کردند. ساختار شهر منو یاد کاتماندو انداخت (البته بدون معابد بی شمار) کوچه های تنگ و تودرتو که به راحتی توشون گم میشی، حتی بعد از چند روز پیاده روی داخل این کوچه ها باز هم در تو در توی این کوچه ها گم میشم و از یک جای دیگه سر در میارم.

مردم زنگبار مهمان نوازند و همه به آدم سلام میکنند، سلام به زبان سواحیلی میشه "جامبو" چطوری میشه "مامبو" پس وقتی یکیو دیدین باید بگین "جامبو مامبو" ، مشکلی نداره میشه "هاکونو متاتا" این کلمه رو خیلی میشنوید، بیشتر از هر کلمه دیگه ای، هاکونومتاتا.

تفریحاتی که میشه توی این جزیره داشت بیشترش دریاییه، دایوینگ و اسنورکلینگ و ماهیگیری و دیدن دلفینها و دیدن چند تا جریره همون دوروبر، مشهورترین جزیره خیلی به شهر سنگی نزدیکه و بهش میگن "پریزون آیلند" یا جزیره زندان، برای رفتن به این جزیره میتونید از قایقهایی که اطراف  ساحل پارک "فرودانی" قرار داره استفاده کنید که قیمت مناسبش حدود نفری 10 دلاره.

داخل جزیره هم یک ورودی 4 دلاری داره برای دیدن مشهور ترین جاذبه جزیره که همه توریستها برای دیدنش به اونجا میان، لاکپشت های غولپیکر. این لاکپشت ها که واقعا بزرگ هستند و وزنشون شاید بیشتر از 500 کیلو بشه و قطر لاکشون بیشتر از 1.5 متر قدیما تو خیلی از جزیره های اقیانوس هند پیدا میشدند. اما به علت شکار زیاد برای بدست آوردن لاک اونها الان تنها جاییکه میشه اونها رو دید توی این جزیره و جزیره سشل هست. این لاکپشت ها هم هدیه ملکه انگلستان بوده به سلطان جزیره.

بله جزیره سلطان داشته و سلطان های جزیره هم یمنی بودند. اولین سلطان حدود 500 سال قبل به حکومت جزیره رسید و برای خودش قصر و بازار  و داد و ستد راه انداخت، فرزندان سلطان هم به نوبت تا حدود جنگ جهانی اینجا حکومت میکردند. یکی از آخرین بازارهای خرید و فروش برده در این جزیره قرار داشت که الان تبدیل به کلیسای آنجلیکا شده!

سلطان ها دوتا قصر داشتند یکیش اسمش هست بیت ساحل و اونیکی بیت العجایب. الان این دوتا ساختمان موزه شده اما انتظار دیدن چیز خاصی اونجا نداشته باشید، بجز مبلمان قدیمی هندی و انگلیسی و درهای بزرگ منبت کاری. اینجا شهر درهاست، در در در، درهای چوبی بزرگ که با شکلهای مختلف و میزان قلم کاری و منبت کاری های روی اون میزان ثروت صاحب خانه رو میشه متوجه شد، پس زیباترین درها مربوط به قصر سلطانه. کنار قصرها قلعه قدیمی قرار داره که توش الان پر از فروشگاه صنایع دستی و رستوران شده. از اینها که بگذریم میمونه چند تا مسجد و کلیسا. پس کل دیدنی های شهر سنگی در یک روز تموم میشه. اما من تصمیم گرفتم 4 روز اینجا بمونم، نه برای موندن در شهر سنگی، بلکه برای دیگر جاذبه های این جزیره.

تور مزارع ادویه یکی از اون تورهاییکه نباید از دست داد. حدود 3 ساعت طول میکشه و در طول این سه ساعت شما تقریبا تمام بوته ها و درختهای ادویه رو میبینید و میچشید و بو میکنید.

فلفل و زردچوبه و هل و جوز هندی و دارچین و وانیل و علف لیمو و رزماری  یعالمه ادویه دیگه که یادم نمونده، همچنین انواع میوه ها شامل موز و آناناس و استارفروت و جک فروت و لیچی و انبه و گریپ فروت و پاپایا و ....

انقدر میوه میخورید که خسته میشید و البته به دعوت تورلیدر برای چشیدن دانه سبز فلفل توجه نکنید وگرنه مثل من تا یکساعت بعد سوزش زبان و لب در انتظارتونه! واقعا فکر نمیکردم بتونه انقدر تند باشه!

یک چیزیکه نمیدونستم این بود که انواع فلفل از یک دانه به دست میان و فقط بسته به میزان فرآوری و خشک کردنشون تبدیل به فلفل سیاه یا قرمز میشن.

شهر سنگی قبلا برای خودش یک جزیره جدا از کل جزیره زنگبار بوده و یک کانال آب به قطر حدود 100 متر اون رو از جزیره اصلی جدا میکرده؛ امروز دیگه اثری از اون کانال نمونده و خشک شده و بجای اون یک خیابان قرار داره به اسم دارجانی که به معنی پل میشه (به یاد پلی که زمانی اینجا بوده و الان خراب شده) شبها بعد از تاریکی هوا اونجا بازاری برپا میشه واقعا دیدنی، تقریبا همچی میفروشند اما دیدنی ترین چیز چرخ دستی های مواد غذایی هستند که انواع کباب از جیگر و مرغ و ماهی دارند تا ماهی مرکب و هشت پا و لابستر و خرچنگ و میگو و موز کبابی! موز نگو مووووووووووووووووووووووووووزز بگو! موز دارند به طول حدود نیم متر!!!

البته شب بعد تونستم ورژن تمیزتر و توریستی تر همین بازارچه غذایی رو در پارک فرودانی پیدا کنم؛ این پارک هم که پیدا کردنش خیلی راحته و روبروی قلعه قدیمی کنار اسکله قرار داره شبها میزبان چند ده چرخ دستی دست فروشهای مواد غذایی که انواع کبابها رو براتون فراهم میکنند و از چند ده متر اونطرفتر دستتونو به زور میگیرندو میکشند سمت چرخ دستی خودشون و پرزنت کردن غذاهاشون حدود 5 دقیقه طول میکشه. در کنار اونها کسایی هم هستند که شربت نیشکر و البته شربت تمرهندی میفروشند! اگه تاحالا شربت تمرهندی نخوردین اینجا جاشه! آب تمرهندی! خیلی خوشمزه است.

اصلا یادم رفت در مورد محل اقامتم در شهر سنگی بگم، یک مسافرخانه پیدا کردم نزدیک بازار ماهی! چون اونجا بوی ماهی میومد و از صبح زود ماهی فروشها شلوغ پلوغ میکردند قیمت مسافرخونه از همجا ارزونتر بود و یک اتاق با کولر و توالت و حموم شد 25 دلار. مسافرخونه یک خانه قدیمی 2 طبقه بود که به طرز خلاقانه ای دکور شده بود، من که خیلی خوشم اومد.

آخرین روز یک تور گرفتم (اینجا چون هزینه حمل و نقل خیلی زیاد میشه برای دیدن جاهای دور به صرفه اینه که  به یک تور ملحق بشید تا هزینه حمل و نقل بین همه تقسیم بشه) برای دیدن دلفین ها. برای دیدن دلفینها باید به جنوبی ترین نقطه جزیره و روستایی به اسم کیزیمکازی برید. از شهر سنگی تا اونجا حدود 1 ساعت راه بود ولی وقتی رسیدیم اونجا همه ما (4 نفری که توی تور بودیم) از دیدن منظره غیرقابل توصیف ساحل شوکه شده بودیم. همه اولش چند دقیقه ای فقط می ایستادند و تماشا میکردند و بعد عکس میگرفتند. شنهای سفید، نخل های بلند و درختهای نارگیل که روی دریا خم شده بودند و دریایی که تمام طول موجهای آبی رو به شما نشون میداد. از آبی کمرنگ در جلوی ساحل تا نیلی آب اقیانوس بیکران در انتهای افق. برای دیدن دلفینها قایقها گروهی از ساحل حرکت کردند و در همون ابتدای حرکتمون چند تا دلفین رو از فاصله چند صد متری دیدیم که برای تنفس روی آب اومدند و دیگه ناپدید شدند. دیگه هرچی دنبالشون گشتیم پیداشون نکردیم. دلفینها موجودات خجالتی هستند و خیلی سریع از اونجا دور شده بودند و راننده قایق ما هم که خوب کارشو بلد بود به بهانه پیدا کردن دلفینها (بعد از یک ساعت گشت بیهوده تو دریا) قایق رو یکجا خاموش کرد و منتظر موند، البته نه منتظر دلفینها، که منتظر اولین نفری که دچار دریازدگی بشه! تا موقعیکه قایق در حرکت باشه کسی چیزیش نمیشه، اما به محض اینکه قایق متوقف بشه و شروع کنه با حرکت موجها جابجا شدن بعد ازمدت کوتاهی دریازدگی برای کساییکه تجربشو نداشته باشند شروع میشه و اینبار نوبت یک دختر آلمانی بود که به سرعت دچار دریازدگی شد و خواهش کرد که برگردیم به ساحل و بقیه هم به ناچار با دیدن حال خراب اون موافقت کردند. بعد از رساندن فرد دریازده به ساحل مدتی رو به اسنورکلینگ همون اطراف سپری کردیم. چند تا صخره مرجانی زیبا پر از ماهی های ریز و درشت برای یک ساعت مارو مجذوب خودش کرد. داخل روستا و درست در ورودی ساحل یک درخت بائوباب بسیار بزرگ بود که شاید قطر بدنه اون حدود 15 متر میشد. مقصد بعدی جنگل جوزانی بود. بزرگترین جنگل جزیره که منطقه حفاظت شده هست و شامل سه تا ناحیه میشه، اولی خود جنگل، دومی منطقه زندگی میمونها، و سومی جنگهای حرا (مانگرو).

جنگل بسیار فشرده بود و در حین قدم زدن نیم ساعته در جنگل چند تا میمون سیاه و هزارپا و یک مارمولک بزرگ دیدیم. اما حیوان معروف اینجا یک گونه میمونه معروف به میمون پشت قرمز که مخصوص همین جزیره است و جای دیگه زندگی نمیکنه. برای دیدن اونها به زیستگاه خودشون در سمت دیگه جاده رفتیم و تعداد زیادی از اونها رو دیدیم که روی درختها استراحت میکردند و از شاخه و برگ درختها تغذیه میکردند. دوتا میمون مادر هم بودند که بچه نوزادشون به سینشون چسبیده بود و با همین وضعیت از شاخه ای به شاخه دیگه میپریدند.

جزرومد آب توی این جزیره خیلی زیاده، واسه همین در سمت غربی جزیره جنگلهای حرا بوجود اومده که واقعا دیدنی هستند. من قبلا جنگلهای حرا در قشم رو دیده بودم اما چون مسیری برای ورود به داخل اونها نبود و فقط با قایق از میانشون رد میشدیم نتونستم اینجوری ببیمشون. البته جنگل اینجا خیلی فشرده بود و وقتی که من رفتم اونجا موقع عقب رفتن آب بود و اطراف ریشه های درخت ها هزاران خرچنگ ریز و درشت در حال حرکت بودند.

برای دو روز باقیمونده اقامتم تصمیم گرفتم یکی از روستاهای ساحل شرقی رو انتخاب کنم. یکم پرس و جو کردم و بنظر بهترین جاییکه هم محیط آرومی داشت هم به بودجه من میخورد روستایی بود به اسم پاجه. از جنگل جوزانی تا پاجه باید با مینی بوس خطی یا همون دالادالا میومدم که حدود یک ساعتی طول کشید تا یکیشون منو سوار کرد. به پاجه که رسیدم رفتم لب ساحل، واقعا ساحل زیبایی داشت، به همون زیبایی ساحل کیزیمکازی. به دنبال یک هتل ارزان قیمت به یک لاج رسیدم به اسم جامبو، کلبه های حصیری ساده با کف شنی و یک تخت داخلش، چیزیکه من احتیاج داشتم برای دو روز استراحت بعد از دو هفته دوندگی. بهترین قسمتش این بود که این دوروز کفش نپوشیدم و کلا پابرهنه در ساحل و اتاق بودم و زخم های پام کمی بهتر شد.

ساحل پر از صدف های زیبا بود؛ همین هایی که تو ایران میفروشند اینجا کف ساحل ریخته بود! اولاش یکم جمع کردم بعد دیدم نه اگه بخوام هرکدوم که به نظرم قشنگه جمع کنم چند کیلو صدف میشه. سعی کردم از هر نمونه فقط یکی بردارم.

موقعی که آب جلو اومده بود (مد) فاصله آب از در کلبه من 10 متر بود و موقع عقب رفتن آب (جزر) این فاصله شاید بیشتر از 500 متر بود! الان که من اینجام اوج جزر حدود ساعت 3 ظهر اتفاق میافتاد که یکبار سعی کردم برم تا محل جدید ساحل! تمام این 500 متر فاصله پر بود از لانه های خرچنگ های ریز و بعضی جاها هم خارپشت های دریایی، اگه خواستید اینجا برید توی آب حتما با دمپایی یا کفش باشید تا پاتون آسیب نبینه.

بهترین زمان برای آبتنی هم 2 ساعت قبل غروب آفتابه که آب دوباره بالا میاد و جلوی ساحل میشه شنا کرد و البته آب هم بسیار گرم و دلچسبه.

بهترین مزیت ساحل شرقی به نسبت ساحل غربی وزیدن باد در این منطقه است. به همین علت ساحل پاجه به عنوان بهترین جا برای کایت سرفینگ شناخته میشه. مدارس کایت سرفینگ هم در این منطقه فراوونه. دو روزی که شهر سنگی بودم هر روز بارون میومد و هوا بسیار شرجی بود. اما اینجا از بارون خبری نبود و باد هوارو خیلی قابل تحمل تر میکرد. مخصوصا دم غروب و صبح زود که واقعا ساحل دیدنی میشد.

مجبور شدم برای رسیدن به پروازم به اوگاندا از این ساحل زیبا بعد از دو روز خداحافظی کنم، جاییکه برای آرامش بسیار مناسب بود و زیباترین ساحلی بود که من تاحالا دیده بودم.

امروز صبح از پاجه با یک دالادالا به شهر سنگی اومدم و الان که دارم برای شما این مطلبو تایپ میکنم در یک کافه در بازار نشستم. باید یکجوری وقتمو بگذرونم چون الان ساعت 5 و نیم عصره  و پرواز من 5 و نیم صبح! بعد از پایان این مطلب میرم به بازار مواد غذایی که براتون تعریف کردم  و تا حدود ساعت 9 شب اونجا میمونم و بعد میرم به فرودگاه تا اگه بتونم کمی اونجا بخوابم و ساعت 5 صبح پرواز کنم به مقصد بعدی، اوگاندا.

 

پست بعدی انشاالله از اوگاندا

مرتضی (خبرنگار اعزامی به آفریقا)

1 اکتبر 2014

شهر سنگی

زنگبار

 

 

ساحل کیزیمکازی

در جستجوی دلفین ها!

چند تا عکس از زیر آب و اسنورکلینگ

مسیر زیبای داخل جنگل مانگرو

داخل قصر سلطان زنگبار

مبمان داخل کاخ

منظره اسکله از قصر

یکی از درهای قرص

در قصر

بازار زنگبار

در!

در مسیر جزیره لاکپشتها

تاووس در  جزیره لاکپشتها

گلهای زیبا در جزیره لاکپشتها

جزیره لاکپشتها

ستاره های دریایی در ساحل جزیره لاکپشتها فراوون بودند؛ در رنگهای مختلف

ماهیگیرها

بوبوبو! اسم روستا

میوه ستاره ای! استار فروت؛ مزه پرتقال میداد

جک فروت؛ میوه ای بزرگتر از هندوانه که روی درخت در میومد!

جوز هندی!

بوته آناناس! فقط سالی یدونه آناناس میده

پاپایا

بالارفتن از درخت برای چیدن نارگیل، همراه با آواز مخصوص

 

   + مرتضی اردبیلی ; ۳:٠٩ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۳/٧/۱٢
comment نظرات ()

تانزانیا، دارالسلام

سلام به هرکسیکه داره این وبلاگ رو میخونه

اینجا مثل دفتر خاطرات منه، خاطرات سفر،

فکر میکنم در پست قبلی تا سه چهار روز پیش رو براتون گفتم که از ژوهانسبورگ خواستم بیام دارالسلام و اون جریانات کنسل شدن بلیط و ... در آخر مجبور شدم بیام آدیس آبابا در اتیوپی و بعد از اونجا با یک پرواز دیگه بیام دارالسلام.

عجب فرودگاه داغونی داشت آدیس آبابا، یک چیزی تو مایه های فرودگاه های شهرستان های دست دوم سوم ما، انگار نه انگار که فرودگاه بین المللی و اول یک کشوره!

فرودگاه تقریبا هیچ امکاناتی نداشت، حتی توالت ها هم کثیف و ناجور بود، مثل توالت های ایستگاههای سر راهی اتوبوس، خلاصه سه ساعت یک گوشه نشستم تا نوبتم بشه برای پرواز بعدی به دارالسلام. نظم این فرودگاه از اونجا مشخص تر میشد که پرواز من اصلا توی دیپارچر بورد فرودگاه نوشته نشده بود و تا لحظه آخر هم که رفتیم واسه سوار شدن توی برد نیومد!

بالاخره پس ازکلی کشمکش ساعت حدود 2:30 صبح رسیدم دارالسلام، راستی یادم رفت بگم که در مسیر رفت از کنار قله کلیمانجارو، بلندترین قله آفریقا هم رد شدم، از پنجره هواپیما موقع غروب به زور دیده میشد، اما من که نیم ساعتی بود کنار پنجره منتظر بودم که ببینمش بالاخره پیداش کردم و دیدمش! البته در مسیر برگشت از کنارش رد میشد و دوباره خواهم دیدش!

فرودگاه دارالسلام به مراتب بهتر از فرودگاه آدیس آبابا، اما همچنان قدیمی و داغون بود، میگفتن کنارش دارن فرودگاه جدید رو میسازند که خیلی مدرنه! در بدو ورود کاغذهایی رو به دستمون دادند که در اون از کشورهایی که در 21 روز گذشته سفر کردیم سوال شده بود و اینکه آیا علائم بیماری مانند تب و خونریزی و تهوع و ... داشتیم یا نه! (علائم ویروس ایبولا) بعد از پر کردن فرم سلامت نوبت به فرم ویزا میشد. خوشبختانه برای ورود به تانزانیا خیلی از کشورها از جمله ایران نیازی به ویزا ندارند و ویزا در فرودگاه صادر میشه، و قیمت اون هم 50$ است. داخل فرم محلی هست که باید محل اقامتت رو در تانزانیا مشخص کنید، آدرس هتل مثلا، من هم از قبل آدرس یک هتل رو توی دفترچه ام نوشته بودم و همونجا اونو وارد کردم، درحالیکه رزرو نکرده بودم، و اون هتل هم نرفتم! یک نفر هندی اونجا بود که یک آدرس الکی نوشته بود و مامور گیر داد که این هتل وجود نداره و اذیتش کرد! پس همیشه یک آدرس هتل از جاییکه دارید میرید داشته باشید.

نکته ای که باید بهش اشاره کنم اینه که خیلی از توریستها از جمله اروپایی ها بدون هیچگونه سوالی و بعضی ها بدون هزینه ویزا وارد تانزانیا میشدند، اما ما علاوه بر اینکه پول دادیم و آدرس محل سکونتمون، از تمام انگشتهامون هم انگشت نگاری کردند! برای ایرانی ها، پاکستانی ها و هندی ها این قانون وجود داره! (چی بگم؟)

خوب تا این کارها انجام بشه شد ساعت 3 و براساس همون قانون جاری آفریقا کلا شبها آفریقا نا امنه، پس مجبور بودم تا صبح توی فرودگاه صبر کنم، همین کار رو هم کردم، روی یک نیمکت داخل فرودگاه (از گیت خروج رد نشدم و داخل محیط امن فرودگاه موندم) نشستم تا صبح، خوشبختانه فرودگاه اینترنت رایگان هم داشت و تا صبح یکم سرگرم کردم خودمو.

یک چرتی هم زدم تا ساعت 7 که بیدار شدم و دیدم فرودگاه شلوغ شده، کوله ام رو برداشتمو از فرودگاه خارج شدم. داخل کتاب راهنمای سفر لونلی پلنت خونده بودم که دالادالا (مینی بوسهای خطی) از فرودگاه به مقصد شهر میره، اما توی کتاب هم نوشته بود که خیلی شلوغه و به سختی میشه سوار شد. منم هرچی نگاه کردم دیدم نمیتونم با وسایلم سوار بشم و  مجبور شدم تاکسی بگیرم تا شهر. یک چند تا هتل ارزون در مرکز شهر رو قبلا از کتاب راهنما انتخاب کرده بودم که برم سراغش، توی یک هتل ارزون قیمت در شهر قدیم اتاقی گرفتم، صاحب هتل هندی بود و به صورت خانوادگی این مسافرخونه 5 طبقه رو اداره میکردند. قیمتش مناسب بود (حدود شبی 10 دلار) و محلش هم به بندر و مرکز شهر نزدیک.

گفتم قبلا که برنامه داشتم برم زیمبابوه اما خوب جواب درخواست ویزامو ندادن، گفتم وقتی رسیدم تانزانیا میرم سفارت زامبیا و از اونجا امتحان میکنم (چون آبشار ویکتوریا که من قصد دیدنش رو داشتم در مرز زیمبابوه و زامبیا قرار داره و از هر دو کشور میشه اونو دید) آدرس سفارت رو پیدا کردم و همین که خواستم از هتل خارج بشم بارون شدیدی شروع به باریدن کرد، خیلی عجیب بود چون همین چند دقیقه پیش هوا آفتابی بود و الان بارون میومد! کمی صبر کردم واز شدت بارون که کمتر شد به سمت محل سفارت رفتم، ساعت حدود 11 رسیدم اونجا، مامور جلوی در گفت ما فقط از ساعت 9 تا 10 کار میکنیم! گفتم خواهش میکنم فقط سوال کن ببین اصلا امکانش هست به من از اینجا ویزا بدهند یا نه! تماس گرفت با کسی در داخل سفارت و بعد ازم ملیتم رو پرسید، گفتم ایران و پرسید ایران کجاست؟ اروپا؟ گفتم نه در خاورمیانه، گفت آره ویزا میدهد، گفتم چقدر طول میکشه؟ گفت دو ساعت!! من که خیلی تعجب کرده بودم گفت مطمئنی؟ چون میدونم قبلا حدود یک ماه زمان میبرد! دوباره تماس گرفت و گفت افسر اجازه داده برم به دفترش. افسر ویزا آدم خوش برخورد  و خندانی بود و بعد از اینکه کلی داخل لیست کشورها دنبال ایران گشت گفت متاسفانه ما قرارداد روادید با ایران نداریم و باید مدارک شمارو بفرستیم لوزاکا و اونها ویزا براتون صادر کنند و این پروسه حداقل سه هفته طول میکشه! خلاصه از زامبیا هم ناامید شدم و رفتم سراغ  پلن بعدی یعنی اوگاندا، قبلا سرچ کرده بودم در مورد پرواز به اوگاندا، از زنگبار به کنیا پروازی وجود داشت مربوط به هواپیمایی کنیا ایر، و از اونجا هم پرواز به آنتب در نزدیکی کامپالا پایتخت کشور اوگاندا.

قیمت دوتا پرواز در مجموع در اینترنت 245 دلار میشد که مناسب بود و رفتم که این پرواز رو بخرم. اول چند تا آژانس رفتم و قیمتهای بسیار بالایی بهم دادند، 350، 360 دلار، بعد گفت میرم سراغ خود کنیا ایر، متاسفانه دفتر خود کنیا ایر هم قیمتش همین بود! گفتم تو اینترنت که ارزون تره؟ جوابشون این بود که خوب برو از اینترنت بخر!!!

در راه برگشت در کمال نا امیدی از سفر به اوگاندا از جلوی یک آژانس مسافرتی داغون رد میشدم گفت بذار از اینم سوال کنم، رفتم تو و دختره سیاهپوست پشت کامپیوتر بهم قیمت 260 دلار رو داد! من که خیلی خوشحال شدم جزئیات پرواز رو چک کردم و وقتی دیدم همون پروازه سریع خریدمش تا نظرش عوض نشده بود. نمیدونم اینهمه اختلاف قیمت بین خود نمایندگی کنیا ایر و آژانسها و اینترنت برای چی بود!

خیالم که از پرواز بعدیم راحت شد رفتم سمت بندر تا بلیط کشتی به زنگبار رو برای فردا بخرم، در مسیر بندر تعدادی دست فروش دیدم که گوشی های روز رو به قیمت های خیلی پایین میدادند، مثلا یکیشون اومد سمت من یک گوشی اچ تی سی وان دستش بود که الان قیمتش تو ایران 1700 باید باشه، اول گفت 500 دلار گفتم نمیخوام، گفت 400 دلار، گفتم نمیخوام، خلاصه تا 200 تا اومد پایین و گفتم نمیخوام، مطمئنم پایینتر هم میومد! اما شک کردم به اینکه یا گوشی دزدیه یا خراب!

خلاصه از اونجا رد شدم و رسیدم به بندر و همونطور که توی کتاب راهنما نوشته بود کلی آدم اومدن سمت من که بلیط کشتی زنگبار داریم، اما نباید به اونها توجه کنید و ادامه بدید به سمت دفتر کشتیرانی کلیمانجارو که تنها جاییکه کشتی های قابل اعتماد و خوب داره اما خوب قیمت بلیط هم یکم بالاست (40 دلار) اما در عوض داخل کشتی کولر داره و خنکه و تمیزه و کشتی هم سر وقت حرکت میکنه. بلیطمو که خریدم دیدم هنوز وقت دارم و یک نگاهی به کتاب راهنما انداختم و تنها جاییکه به نظرم رسید ارزش دیدن داشته باشه موزه ملی تانزانیا بود. زیاد از بندر دور نبود و در کنار دانشگاه دارالسلام قرار داشت. خوشبختانه موزه اون روز رایگان بود و دو سه ساعتی وقتمو پر کرد، از اسکلت های انسانهای اولیه که شبیه میمون بودند تا تاریخچه حیوانات و فرهنگ و هنر تانزانیا.

یک درخت بسیار بزرگ انجیر معابد در حیاط موزه بود که مدتی رو پای اون درخت استراحت کردم و بعد به سمت هتل راه افتادم.

یکی از چیزهاییکه اینجا خیلی پر طرفداره ترب سفیده پخته است! روی ذغال میگذاشتند و از داخل کباب میشد  و بعد لای روزنامه میپیچیدند و لهش میکردند. بد نبود! به یکبار امتحان میارزید.

دیگه دارالسلام چیزی برای دیدن نداشت، مقصد بعدی جزیره زنگباره، که بلیطشو خریده بودم.

دارالسلام ایستگاه اوله برای کشوری وسیع، پر از دیدنی، اما ایستگاه خوبی برای توقف نیست، مثل خیلی از شهرهای بزرگ دنیا. بهتره سریعتر ازین شهر خداحافظی کرد. البته مجبورم به اینجا برگردم چون پرواز برگشتم ازین شهره.

 

مرتضی

1 اکتبر 2014

خیابانهای دارالسلام

ترب سفید کبابی! مزه سیب زمینی میداد!

آفتاب نیم ساعت بعد از باران!

موزه ملی تانزانیا

سیر تکاملی انسان از میمون!

اسکلت انسانها اولیه

مهره یک وال

درخت داخل موزه

آب نارگیل! شربت مخصوص استوایی

 

   + مرتضی اردبیلی ; ٩:۳٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/٧/٩
comment نظرات ()

کیپ تون، پیاده روی

سلام به همه

اول از همه مرسی که دارید سفرنامه های منو میخونید، خیلی خوشحال میشم کامنت های شمارو میبینم و متوجه میشم که شما میخونیدشون و امیدوارم مفید باشه. باور کنید واقعا سعی خودمو میکنم که خلاصه بنویسم اما وقتی شروع به تایپ میکنم یهو به خودم میام میبینم 4-5 صفحه نوشتم که مطمئنا واسه خیلی ها خسته کننده میشه.

امروز صبح اومدم فرودگاه تا ببینم چیکار میشه بلیط کنسل شده ام کرد. برعکس دیشب که یک گاگول اونجا گذاشته بودند که خودشم تکلیف خودشو تو فرودگاه نمیدونست امروز یک خانم از سوییس ایر اینجا موضوع رو پیگیری میکرد و بعد از کلی معذرت خواهی گفت که میتونه برامون یک پرواز بگیره به آدیس آبابا در اتیوپی و از اونجا هم دنبالشه که پرواز به دارالسلام رو هماهنگ کنه. خلاصه هماهنگی هاشو کرد و بلیطمو داد دستم، حالا الان باید پرواز کنم به آدیس آبابا، حدود 6-7 ساعت پرواز دارم تا اونجا، بعد اونجا 2 ساعت انتظار دارمو بعدش دوباره پرواز دارم به دارالسلام که اون هم حدود 3 ساعته.

یک روز دیرتر میرسم اما بالاخره میرسم، اشکال نداره، مشکل اینه که ساعت 1 شب میرسد دارالسلام و چاره ای جز این ندارم که توی فرودگاه بخوابم تا صبح بشه و بعد برم دنبال هتل.

الان که این مطلبو تایپ میکنم تو بوردینگ پورت فرودگاه ژوهانسبورگ نشستم روی زمین و دارم تایپ میکنم، با باقیمونده پول آفریقاییم یکم شکلات خریدمو دارم میخورم بجای نهار، البته فکر میکنم تو هواپیما نهار بدن.

گرفتم

خیلی خسته بودم اینجا!

جونم براتون بگه که تا اونجارو براتون گفتم که رفتم کوه تیبل رو دیدم، که یکی از عجایب طبیعی دنیا محسوب میشه، دیروز صبح تصمیم گرفتم برم تور پیاده روی، یک بابایی هست توی ژوهانسبورگ که تورهای پیاده روی برگذار میکنه، هر روز ساعت 11 صبح و 2 ظهر یک جای مشخص ایستاده و توریستها هم که از بروشورهاییکه تو هتلها پخش کرده از کارش مطلع میشن میاند اونجا؛ تورها رایگانه و آخرش اگه دوست داشتی یک پولی بهش میدی.

اولین تور که ساعت 11 بود تور پیاده روی تاریخی شهر کیپ تون و بقولی شهر قدیمه، البته نه اونقدر قدیم چون کلا تاریخ شهر کیپ تون و در کل آفریقای جنوبی بیشتر از 400و 500 سال نیست. اولش هم همونطور که گفتم برمیگرده به دریانوردان کمپانی های اروپایی مثل هلند و پرتقال و انگلیس.  اولین ها هلندی ها بودند و کمپانی هند شرقی هلند در کیپ تون برای خودش یک مرکز تجدید قوا و ایستگاه استراحت درست کرد و بعد پرتقالی ها اومدند و بعد انگلیسی ها، این وسطها درگیری هایی هم بین اونها بوده که من خاطرم نمونده اما آخرش انگلیسی ها اینجا موندگار شدند.

توی این مسیری که کشتی ها میرفتندو دوباره برمیگشتند خوب خیلی از ملوان ها و خدمه در طی مسیر از بین میرفتند. اونها اینجا نیاز به جذب نفرات جدید داشتند که همین نیاز کیپ تون رو به یکی از بزرگترین مراکز خرید و فروش برده تبدیل کرده بود. اون زمان بومی های جنوب آفریقا خیلی بدوی بودند و اصلا هیچی نمیفهمیدن! واسه همین اروپایی ها از خیر اونها گذشتند و رفتند سراغ سیاهپوستهای یکم باهوشتر و متمدت تر، پس سیاههارو از ماداگاسکار و موزامبیک و تانزانیا و سومالی میاوردند به کیپ و میفروختند.

کشتی ها به برده های بدون مهارت نیاز نداشتند؛ بلکه برده هایی میخواستند که دریانوردی بدونند و با مهارتهایی مثل آشپزی، خیاطی و ...

پس اینجا مراکزی هم برای تربیت برده ها برای آماده کردنشون برای کار در کشتی ساخته شده بود.

کشتی هایی که ماهها روی آب بودند تا از اروپا به جنوب آفریقا برسند و از اونجا هم ماهها روی آب باشند تا خودشونو به هند برسونند و از اونجا ادویه هندی رو بار کنند و تمام این راه رو برگردند تا اروپا علاوه بر سبزی و میوه و غذا به آب هم احتیاج داشتند. اما آب رو خیلی نمیشه نگه داشت، مخصوصا اون موقع که آب رو داخل بشکه های چوبی نگه میداشتند بعد از مدت کوتاهی آب غیرقابل خوردن میشد و یجورایی میگندید. پس چیکار میکردند؟ باید یک مایعی پیدا میکردند که بتونه جایگزین آب باشه و خراب هم نشه، با ماندگاری طولانی!

این شد که کیپ تون بزرگترین مرکز تولید شراب در آفریقا است. مزارع عظیم انگور و تولیدی های شراب کیپ تون شهرت جهانی داره و در نوع خودش جزو بزرگترینهاست.

از کجا به اینجا رسیدم؟ آها از تاریخچه شهر کیپ،

خلاصه تور پیاده روی رو با لیدرمون که جوان سفید پوستی بود به اسم مونی شروع کردیم. یک کلیسا به اسم سنت جرج اولین مقصد بود، کلیسا شکل قلعه درست شده بود و داخلش هم خیلی زیبا بود اما اجازه عکاسی نداشتیم. یکدونه ازون پیانوهای بزرگ که بالاش لوله های بلند برای خروج صدا هست هم داشت که تو طبقه دوم بود. در کنار کلیسا مسیر پیاده روی بود که شبیه مسیر پیاده روی در باغ بود. به این منطقه میگن باغ کمپانی، همون کمپانی هند شرقی، در ابتدای خیابان پارلمان آفریقای جنوبی قرار داره.

آها اینو میخواستم بگم، آفریقای جنوبی 3 تا پایتخت داره، اولی پرتوریا هست که مرکز استقرار دولته. دومی کیپ تونه که محل استقرار مجلس و پارلمانه و سومی یک شهریه که اسمش سخت بود و یادم رفت و اون مرکز قوه قضاییه و دادگاه مرکزی. حتما میپرسید پس زوهانسبورگ چی؟ ژوهانسبورگ به پروتوریا خیلی نزدیکه و مرکز اقتصادی و برزگترین و پرجمعیت ترین شهره اما هیچ جایگاه خاص دیگه ای نداره و تقریبا هیچی هم واسه دیدن نداره!

یک خونه قدیمی پشت پارلمان هست که به گفته لیدرمون محلیه که مهمانهای مخصوص خارجی مثل رییس جمهورها در اون اقامت میکنند. داخل باغ یک درخت بود که تقریبا مرده بود و خشک بود و داشت سقوط میکرد اما با یعالمه پایه نگهش داشته بودند که نیفته! این درخت اولین درختی بوده که اروپایی ها در اینجا کاشتند و بابای درختهای دیگه باغ بود اما پاش لب گور بود دیگه!

پشت باغ کمپانی دادگاه قدیمی شهر کیپ تون قرار داشت. نکته جالب این دادگاه این بود که جلوی در اون رو هنوز به شکل دوره قبل از انقلاب نگه داشته بودند! جلوی در دوتا نیمکت بود، روی یکی نوشته بود مخصوص سفید ها، و اونیکی مخصوص رنگین پوست ها.

لیدرمون اینجا یک سری نکات جالب ازون موقع گفت که من از اون نقل قول میکنم. میگفت در زمان آپارتاید مردم بر اساس رنگ پوستشون دسته بندی میشدند، دسته اول اروپایی ها بودند که خیلی سفید بودند. دسته دوم میشدند آسیایی ها و افرادیکه میانه بودند و دسته آخر هم افرادی که سیاهپوست بودند. واسه تمام حقوق اجتماعی، کار، تحصیل، حتی جای پارک و نیمکت نشستن باید براساس دسته بندی خودت (خوشه بندی) عمل میکردی. مثلا خوشه سه ای ها نمیتونستند بعد از ساعت 7 بیرون از خونه باشند. اگه این اتفاق می افتاد دستگیر میشدند و 3 ماه زندان در انتظارشون بود!

سیاهها اگه میخواستند از شهرشون به یک شهر دیگه در داخل آفریقا جنوبی سفر کنند نیاز به اجازه نامه داشتند! انگار برا سفر داخل کشور خودت ویزا لازم داشته باشی. و یعالمه قانون عجیب و غریب دیگه!

بعد رفتیم سمت میدان اصلی شهر ژوهانسبورگ که روبروی تالار اصلی شهر قرار داشت. این ساختمان جزو قدیمی ترین ساختمانهای شهر بود و ازین نظر مهم هم بود که محلی بود که ماندلا اولین سخنرانیش رو اونجا و جلوی هزاران سیاه انجام داد و اونها رو دعوت به صلح کرد.

بعد از دیدن این مکانها که حدود 2 ساعت طول کشید رفتم به یکی از معروفترین موزه های شهر، موزه محدوده 6؛ یا رستریکت سیکس،

زمانی که این دسته بندی های نژادی و رنگ پوستی انجام شد تصمیم بر این شد که مرکز شهر فقط در اختیار سفید پوست های اروپایی باشه. پس شروع کردند به بیرون کردن بقیه از مرکز شهر، اولین جایی که ازش شروع کردند محله ضعیف نشینی بود به نام ناحیه 6 که نزدیک میدان اصلی بود، اکثر ساکنین اون کارگر و سیاهپوست بودند و در کلبه های محقر زندگی میکردند. نیروهای نظامی دولتی مردم رو از اونجا بیرون کردند و در این گیر و دار تعدادی کشته شدند (همین الان که من سخت مشغول تایپ بودم یکی ازین نیروهای امنیتی پرواز با یک سگ گنده اومد سمت من و من حواسم نبود و سگه یهو شروع کرد کف پای منو لیس زدن، یهو پریدم سگه خودش ترسید رفت، نمیدونم بوی چی شنیده بود) مردمی که از اونجا رونده شدند بعد از انقلاب شروع کردند به برگشتن به محل زندگی قبلیشون اما چون هیچ مدرکی وجود نداشت که نشون بده کی کجا زندگی میکرد و فقط بیرونشون کرده بودند و بعد خانه ها رو با بولدوزر خراب کرده بودند درگیری هایی اینجا پیش اومده بود.

موزه رو خود مردم اداره میکردند و عکسها و روایتها و آثار هنری مربوط به اون دوره رو در اون نگهداری میکردند.

بعد از موزه سریع رفتم به سمت محل قرار با لیدر تا در تور دوم هم شرکت کنم اما وقت نهار بود و رفتم به یک بازارچه غذای آسیایی که همون نزدیک بود؛ انواع غذای هندی و چینی و مالزی و اندونزی و عربی وانجا فروخته میشد که قیمت های خوبی هم داشت.

تور دوم مربوط به منطقه ای به اسم بورقا، این منطقه مسلمان نشینه و توی دنیا مشهور شده. اما چرا؟ بیشتر ساکنین اون منطقه مسلمان های مالایی (یا همون مالزی و اندونزی) هستند که همون دوران جدا سازی به زور به این منطقه آورده شدند. خونه ها همه یک شکل و همه به رنگ خاکستری رنگ شده بودند و تصورش هم خیلی بی روح بود (مثل خیلی از شهرکها و خیابونهای شهرهای ایران و تهران) در وسط این محله منزل یک دکتر بود که به هرکس آدرس خونشو میداد مردم نمیتونستند توی اون محله خونشو پیدا کنند. دکتر یک فکر بکر کرد و شروع کرد خونشو به رنگ بنفش رنگ زد و بعد اسم خودشم گذاشت دکتر در خانه بنفش! اینجوری دیگه همه خونشو پیدا میکردند. اما این ایده محدود به دکتر نشد و بقیه هم از این ایده خوششون اومد و یواش یواش همه شروع کردند به رنگ کردن خونه هاشون به رنگهای مختلف، قرمز زرد صورتی سیاه سبز آبی بنفش ارغوانی!!!! این شد که خیابونهای این محله شکل رنگین کمان شده وهرخونه ای یک رنگه و همین ایده جالب شده یکی از جاذبه های گردشگری شهر کیپ تون.

میگن اولین گروههای مسلمانهایی که یه این جزیره آورده شدند به عنوان برده بودند و یکی از قانونهایی که برده دارها داشتند این بود که برده ها حق ندارند هیچ علامت و وسایل مذهبی همراهشون باشه، در این میون مردی بود که حافظ کل قرآن بود و وقتی به اینجا اورده شد یواش یواش قرآن رو نوشت و اسلام رو اینجا بسط داد.

خوب دوستان الان بردینگ پروازمو اعلام کردند و باید جمع و جور کنم و برم سوار هواپیما بشم.

به امید دیدار همتون

مرتضی

25 سپتامبر 2014 فرودگاه ژوهانسبورگ

 

   + مرتضی اردبیلی ; ۱۱:۳۳ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/٧/٥
comment نظرات ()

کیپ تون، جزیره رابن و کوه تیبل

سلام به همه دوستان همسفرم

قانونا الان باید تو هواپیما نشسته بودم به مقصد دارالسلام، اما الان تو یک مسافرخونه هستم نزدیک فرودگاه ژوهانسبورگ!

بله، پروازی که واسش اونهمه به زحمت افتادمو یک جورایی پوستم کنده شد واسه خریدن بلیطش کنسل شد!

با یک پرواز ایرلاین منگو از کیپ تون اومدم ژوهانسبورگ، ساعت 9 شب رسیدم و قرار بود پروازم به دارالسلام با فست جت ساعت 12 شب باشه اما دیدم روی بورد دیپارچر جلو پرواز من زده کنسل شد! رفتم دفترشون رو پیدا کردم اما بسته بودو کرکره رو داده بودند پایین، توی یکی از دیپارتینگ گیت ها یک بابایی نشسته بود مثلا یک لیست جلوش بود و اسامی مسافرهایی که پروازشون کنسل شده بودو مینوشت! گفت شما سه تا آپشن دارید: 1- یا اینکه تو اولین پرواز به دارالسلام جاتون بدیم 2- اینکه تو اولین پرواز خودمون جاتون بدیم 3- پولتونو پس بدیم

گفتم اولین پرواز کیه؟ گفت نمیدونم!

گفتم اولین پرواز خودتون کیه؟ گفت نمیدونم فکنم جمعه!

نمیخوام اینجا بحثو کش بدم، راستش الانم زیاد حوصلشو ندارم تعریف کنم فقط بگم دو ساعت باهاش بحث میکردم که باید الان پرواز جایگزین بدی و تا زمان پروازم بهم هتل بدین و اون پسره هم میگفت من کاره ای نیستم و به من گفتن فقط اسمهارو بنویس و شماره تلفنشونو! رییسش هم جواب تلفن نمیداد! شماره خدمات مشتریان فست جت رو گرفتم کسی جواب نمیداد! خلاصه همه راهها بسته بود و تنها راه باقی مونده این بود که برم یجا پیدا کنم بخوابم.

دفتر ایرلاین ساعت 9 صبح باز میکرد و تا اون موقع باید یک جارو پیدا میکردم که بمونم، یک خانمی تو فرودگاه بود که گفت من مسافرخونه دارم و نزدیک فرودگاهه و خودم الان میبرمت و صبحم برت میگردونم، قیمتش بالا بود اما حساب کردم اگه بخوام تاکسی بگیرم برم شهر (این موقع شب ساعت 11 اتوبوس نیست و شهر هم خیلی نا امنه) بیشتر از این میشه خلاصه قبول کردم و اومدم اینجا و الان در خدمت شما هستم.

اعصابم خورد شد ازین وضعی که پیش اومده اما سفره و همین اتفاقات! سفر میکنم واسه همین تجربه ها! اگه قرار باشه همچی سر جای خودشو با برنامه بشه که دیگه سفر نمیشه!

امیدوارم فردا صبح که میرم فرودگاه پروازی وجود داشته باشه!

بگذریم، بذارید براتون از کیپ تون بگم، گفتم که دو روز اولم در کش و قوس همین بلیط کنسل شده تلف شد! اما دو روز دیگه فرصت داشتم و باید ازش کمال استفاده رو میکردم.

صبح زود رفتم واترفرونت، اگه نمیدونید بگم که واترفرونت یک منطقه توریستی و مرکز خرید بزرگ و شیکه بقل اسکله کیپ تون، که چندین ساله به عنوان پر جاذبه ترین مرکز توریستی کل آفریقا انتخاب شده! بیشترین تعداد بازدید کننده از یک جاذبه، در کل آفریقا مربوط به این نقطه است! چیز خاصی هم اونجا نیست، فقط مراکز خرید خیلی شیک و صدها رستوران رنگ و وارنگ کنار اقیانوس اطلس.

جالبه که واترفرونت از اهرام مصر هم بیشتر بازدید کننده داره! اهرام در جایگاه دومه و کوه تیبل کیپ تون در جای سوم، پس از سه تای اول دوتاش تو کیپ تونه!

هر روز و هر ساعت تعدادی هنرمند در واترفرونت مشغول هنر نمایی اند، یکی یک گوشه نقاشی میکشه، گروههای موسیقی محلی به شکل مداوم دارند اجرا میکنند، و توریستها هم خرید میکنند و پول خرج میکنند.

اما من نرفتم واتر فرونت واسه خرید، رفتم واسه جزیره رابن!

جزیره رابن به عنوان آلکاتراز آفریقا معروفه؛ یک جزیره در فاصله 10 کیلومتری کیپ تون که از قدیم مرکز نظامی و تمرینی و زندان بوده.

اما به تدریج تبدیل شد به یک زندان بزرگ برای رهبران سیاسی و مذهبی آفریقا.

تابلوی ورودی بندر به مقصد جزیره رابن

هر ساعت تعدادی کشتی واترفرونت رو به مقصد جزیره رابن ترک میکنند، تنها راهی که میشه به جزیره رفت خریدن تورهاییکه همونجا توی بندر فروخته میشه، قیمتش 250 رانده و شامل کشتی رفت و برگشت و تور داخل جزیره میشه. حدود یک ساعت روی آب بودیم تا به جزیره رسیدیم. هوا اون روز خیلی سرد شده بود و من هم برای استفاده از فرصت باقی مانده با اولین گروه ساعت 9 صبح عازم جزیره شدم. دریا توفانی بود و موجهای بزرگی داشت، اسکله جزیره رابن کوچیک بود اما پر بود از یک پرنده هایی که مثل پنگوین راه میرفتند اما پرواز هم میکردند و داخل آب شیرجه میزدند.

داخل اسکله تعدادی اتوبوس منتظر ما بود و داخل هر اتوبوس هم یک نفر تور لیدر بود که توضیحات لازم رو میداد. حدود 45 دقیقه داخل اتوبوس بودیم و دور تا دور جزیره که به گفته تورلیدر حدود 11کیلومتر مربع بود رو گشتیم و جاهای مختلف اون رو بهمون نشون داد. از اولین ساختمانهایی که هلندی ها اونجا ساختند و کلیسا و مدرسه و ... تا مراکز مربوط به زندان.

قبل از اینکه اونجا رسما زندان ضد آپارتاید بشه یک جزیره نظامی بود. بعدا در اوایل قرن بیستم یواش یواش صدای سیاهپوستها در اومد، یکی از کسایکه به اینجا فرستاده شد یک مبارز بود به اسم رابرت سوبوکوه که از پرتوریا به اینجا آورده شد. این فرد که به گفته لیدر پدر مبارزه های ضد نژادپرستی آفریقا جنوبیه سالها در جزیره در یک کلبه کوچیک زندانی بوده و هیچکس هم اجازه نداشته باهاش حرف بزنه، فکر میکنم این بزرگترین شکنجه باشه، که 16 سال زندانی باشی بدون اینکه هیچکس باهات حرف بزنه، همچنین روبروی کلبه اون و 30 تا قفس سگ بود که اونجا سگهای نگهبان جزیره رو نگداری میکردند. فکر کنید یک کلبه داشته کنار 30 تا سگ که شب و روز پارس میکنند و هیچکس هم باهات حرف نزنه!

به گفته تور لیدر در طی این 16 سال این فرد فقط چند بار به مدت نیم ساعت تونسته خوانوادشو ببینه.و آخرش هم توی زندان از دنیا رفت. اما خوب معروفترین زندانی این زندان حتما نلسون ماندلا است. اون که بیست و چند سال از زندگیش رو در این زندان سپری کرد و بعد از آزادی رییس جمهور آفریقا جنوبی شد.

ظاهرا ماندلا قبل از دستگیری مبارز تندرویی بوده، و در دورانی که در زندان بوده افکارش خیلی تغییر کرد. حتی یک عملیات بمب گذاری در پرتوریا هم که چند ده نفر کشته داشت به گروهی که ماندلا عضوش بود نسبت داده شد. اما ماندلا توی زندان زمان زیادی داشت که فکر کنه، در این بیست و چند سال چند تا کتاب هم نوشت، یکی از معروفترین کتابهاش هست "راه طولانی تا آزادی" یا همچین چیزی!

زندان جزیره چند بخش داشت، بخش آ موبوط به زندانی های سیاسی مثل ماندلا بود که همراه با بقیه مبارزان و رهبران در یک بند و در سلول انفرادی نگهداری میشدند. یادم رفت بگم ماندلا تمام مدت زندانش رو در سلول انفرادی بوده.

یکی از کارهاییکه زندانی های سیاسی رو مجبور میکردند به انجام دادنش خورد کردن سنگ بود! عین فیلم لوک خوش شانس که دالتونها سنگ خورد میکردند اینجا هم به رهبران سیاسی با هر سطح سواد و جایگاهی یک کلنگ میدادند که کوه رو بکنند! بالای کوه یک برج دیده بانی بود که اگه زندانی ها سعی میکردند از کوه بیشتر از 20 متر دور بشند بهشون شلیک میکردند! اون کوه آهکی بود و به علت سالها کار کردن در این معدن بدون ماسک و عینک و ... بود که ماندلا اواخر عمر سرطان ریه گرفته بود و چشمهاش هم درست نمیدید.

زندانی ها هم داخل کوه یک سوراخ برای خودشون کنده بودند که به عنوان توالت ازش استفاده میکردند. اما زمانیکه ماندلا و دیگر رهبران اومدند اونجا اون توالت تنها جایی شد که رهبران میتونستند باهم صحبت کنند و مبانی انقلابشون رو تدوین کنند. پس مرکز پرورش ایدئولوژی انقلاب بر علیه آپارتاید از یک غار شروع شد.

اما چیشد که اونهارو آزاد کردند؟ من که درست نفهمیدم اما اینجور که میگن در طی سالهایی که اونها در زندادن بودند افکار عمومی جهان خیلی به دولت آپارتاید فشار میآورد، دادگاه ژنو و سازمان ملل و ... سعی داشتند که این زندان رو از بین ببرند و به تنها دولتی که در اون هنوز یک جورایی برده داری وجود داشت خاتمه بدند.

نکته جالب گشتن داخل زندان این بود که تور لیدر داخل زندان خودش از زندانیان اونجا بوده! از 16 سالگی تا 28 سالگی در زندادن بوده ولی نه در سلول انفرادی بلکه در سلولهای گروهی که مخصوص مبارزان رده پایین تر و خورده پا بود.

راهنما خاطرات خودشو تعریف میکرد وجاهارو برامون همونجوری توضیح میداد که اون به چشم خودش در اون 12 سال دیده بود، بسیار پر حرارت و با انرژی، یکی از توریستهای اونجا یک سوال جالب ازش پرسید، گفت توکه از اینجا آزاد شدی حتما به خودت گفتی دیگه هیچوقت اینجا بر نمیگردم، پس چرا حالا اینجا هستی؟ جواب داد آره اون روز گفتم دیگه هیچوقت به این جزیره که بهترین سالهای جوانیم در اون از بین رفت برنمیگردم، اما الان برگشتم تا به همه بگم که در اون سالها اینجا چخبر بوده و با ما چکار کردند!

یک نفر در اون جزیره یک کافه داشت که در سلول بقلی ماندلا بود و الان تنها کافه جزیره رو داشت، و کافش هم پر بود از عکسهاش با ماندلا بعد از آزادی

خلاصه بعد از اینکه در سال 1990 درهای زندان باز شد و زندانی ها آزاد شدند همه زندانی ها پیاده به سمت بندر حرکت کردند. مسیری که ما هم اون رو به عنوان یک حرکت نمادین پیاده طی کردیم و خودمون رو به کشتی برای برگشت رسوندیم. در اون سال مردم میدونستند که قراره ماندلا آزاد بشه و صدها هزار نفر سیاهپوست در میدان اصلی شهر کیپ تون جمع شده بودند تا به اولین سخنرانی اون بعد از آزادی گوش بدهد. قراربود ماندلا ساعت 10 صبح سخنرانی کنه، اما تا ساعت 3 طول کشید که ماندلا به محل سخرانی برسه و همه مردم هم منتظرش موندند! (خیلی شبیه به تبعید و بازگشت امام به ایران، سخنرانی بهشت زهرا و ... است نه؟ انگار همه انقلاب ها از یک قانون کلی پیروی میکنند)

همه کساییکه با تفکرات قبلی ماندلا آشنا بودند انتظار داشتند که اون با یک سخرانی شدید مردم رو به مبارزه با حکومت دعوت کنه و جنگ در کشور شروع بشه! اما این اتفاق نیفتاد! ماندلا نه تنها از مرد نخواست که با حکومت بجنگند، بلکه سخنانی گفت که جاییزه صلح نوبل رو براش به ارمغان آورد.

ماندلا گفت من نمیخوام امروز از سالهاییکه در زندان بودم حرف بزنم، نمیخوام از کسی انتقال بگیرم، امروز روز بخششه، من همه اونهاییکه به من ظلم کردند رو میبخشم، امروز روز صلحه، من همه رو به صلح دعوت میکنم.

این حرفها دقیقا حرفهای ماندلا نیست بلکه برداشت من از سخنرانی اون روزه، خلاصه با این سخنرانی خود دولتمردان حکومت هم شرمنده شدند و بعد از 4 سال اولین انتخابات آزاد آفریقای جنوبی برگذار شد و ماندلا در سال 1994 اولین رییس جمهور آزاد آفریقای جنوی شد.

پرندگان مهاجر

مسیر پرواز درنا ها از روبروی کوه سرشیر (سرشیر نه، سرٍ شیر)

این پرندگاه بندر جزیره رابن رو اشغال کرده بودند، هزاران عدد

اولین تبعیدی های جزیره

راهنمای ما سلول گروهی خودش رو بهمون نشون میداد

 

یکی از ساختمان های داخل جزیره رابن

راهنمای داخل زندان که خودت دوازده سال اینجا زندانی بوده

حیاط زندادن؛ اون گوشه سمت راست پایه های چوبی رو ماندلا درست کرده و معروفه به گوشه ماندلا، اونجا یک درخت تاک هست

داخل راهرو منتهی به زندان انفرادی ماندلا

سلول انفرادی که ماندلا 24 سال در اون زندگی کرد

ورودی جزیره، که ماندلا و بقیه زندانی ها پیاده از اون خارج شدند

دریا برای برگشت ما از جزیره طوفانی بود و مجبور شدیم تا ساعت 2 صبر کنیم تا قایق بتونه به سمت کیپ حرکت کنه.

از همونجا با کارت اتوبوسی که داشتم سوار اتوبوس شدم به مقصد کوه تیبل، که نماد شهر کیپه، کوهی که توی هر عکسی که از کیپ تون ببینید خودشو یک گوشه نشون میده، واقعا کوه عجیب و زیباییه، دیواره های یک کیلومتری عمودی! مثل یک مکعب وسط شهر قرار داده شده و مطمین نیستم اما فکر میکنم بخاطر همین شکل مکعبی و عجیبش اسمش رو کوه تیبل (یعنی نیمکت با میز) گذاشتند. برای بالا رفتن فقط 2 تا راه وجود داره، هیچ راه ماشین رویی وجود نداره، یکی یک راه پیاده روی مارپیچ در عمق یک دره که خیلی هم خطرناکه و دومی تلکابین!

من میخواستم با تلکابین برم بالا و پیاده برگردم پایین اما چون هوا سرد شده بود و بخاطر تاخیر کشتی خیلی هم دیر شده بود تصمیم گرفت با تلکابین برم و برگردم. بلیطش 250 رانده که همون پایین میتونید بخرید. برای اینکه پیشبینی این سرما رو نکرده بودم مجبور شدم همون پایین یک لباس گرم بخرم و خوب شد این کارو کردم چون اون بالا واقعا خیلی خیلی سرد بود.

بالای کوه در ابر فرو رفته بود و همه میگفتند پولت حروم میشه چون ابرها اجازه نمیده هیچ منظره ای رو ببینی، اما من تصمیم گرفتم برم بالا وشانسم رو امتحان کنم.

تلکابین خیلی سریع میرسید بالا، شاید حدود 2 دقیقه. کابین خیلی بزرگ بود و حدود 70 نفر توش جا میشدند و کف اون هم میچرخید که همه بتونند مناظر اطراف رو نگاه کنند.

رسیدیم بالا، از تلکابین که خارج شدم منظره رو که دیدم دهنم باز موند! خیلی منظره زیبایی بود، غیر قابل توصیف! از یک طرف کوه منظره شبه جزیره کیپ که اقیانوس اطلس رو از اقیانوس هند جدا میکنه و از طرف دیگه خلیج کیپ تون و خود شهر و بندر و کوه کله شیر که در کنار دریا قرار داشت.

منظره رو نمیشه توصیف کرد اما همین بگم که تا نبینید نمیفهمید چی میگم! بالای کوه به طرز عجیبی صاف بود و یک پارک ملی بود به اسم پارک ملی کوه تیبل، بزرگترین موجود زنده ای هم که اونجا زندگی میکرد یک جونوری بود شبیه سمور، یک جور جونده بود اندازه گربه که از گیاهای اونجا تغذیه میکرد. گیاهای عجیب و غریبی که تاحالا ندیده بودم، همه درختچه ها اون بالا مثل بونسای بودند. یک گونه گل اونجا بود که فقط همونجا تو دنیا در میاد واسمش هست پروتیا، البته پروتیا انواع داره اما این گونه پروتیا مخصوص اینجاست و فقط همینجا درمیومد و میگن بعد از چیدن تا 4 ماه تازه میمونه! البته چون اینجا پارک ملی بود اگه یک گل رو میچیدی حسابی جریمه و حتی زندان داشت! پرتگاههای چند صد متری هیچگونه حفاظ و نرده و زنجیر و هیچی نداشت! هرکس اینجاست با مسئولیت خودشه و میدونه که اینجا پرتگاهه! این عدم وجود حفاظ یجوری محیط رو بکر  و دست نخورده نگه داشته بود که اصلا حس نمیکردی جایی هستی که با تلکابین بهش رسیدی.

غروب خورشید از اون بالا جزو زیباترین غروبهایی بود که دیدم! منظره وصف ناشدنی! خیلی خوشحالم که توی اون هوا رفتم بالا و اون منظره خارق العاده رو دیدم.

تو راه برگشت یک نون و یک تن ماهی خریدم و شامم شد تن ماهی، اینجا ماهی خیلی ارزونه، خوب خودشون بزرگترین مراکز صید ماهی رو دارند! این چند روزه خیلی تن ماهی خوردم J

دیگه خیلی خابم میاد بهتره بخوابم و صبح زود برم به فرودگاه تا ببینم چیکار میشه کرد.

فعلا

شب بخیر

مرتضی، ژوهانسبورگ 25 سپتامبر 2014

 

منظره کیپ تون و کوه تیبل از جلوی کشتی

تلکابین کوه تیبل ایستگاه پایین

تابلوی قدمگاه حوا، منظورش یک رد پای زنه خیلی قدیمی مربوط به انسانهای اولیه که در کیپ پیدا شده

منظره بالای کوه و ساحل اقیانوس اطلس

 

در مسیر واترفرونت

طبیعت کیپ تون

استادیوم کیپ تون از واتر فرونت

کوه تیبل و مراکز خرید ویکتوریا در واترفرونت

 

هلیکوپترها مرتب توریستهارو سوار و پیاده میکردند

 

 

گروههای موسیقی در واتر فرونت

اینجا یک قاب طراحی شده بود که منظره خیلی خوبی از کوه تیبل داشت و مردم اونجا عکس یادگاری میانداختند

 

هوای ابری در مسیر جزیره رابن و دریای طوفانی

 

در مسیر بازگشت از جزیره

مسیر تلکابین کوه تیبل

این جونورها تنها موجودات بزرگ ساکن بالای کوه بودند،اندازه سمور

گیاهان اون بالا

پارک ملی تیبل مونتین

خلیج کیپ و شهر

یک سکو نفتی در بندر آماده حرکت به سمت دریا!

 

   + مرتضی اردبیلی ; ۸:۳٩ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/٧/٥
comment نظرات ()

کیپ تون، ملاقات با آبهای سرد

سلام،

کیپ تون اگه میای باید واسه خرید بیای! اینجا پر از مرکز خریده، البته دوربان هم یک پاساژ عظیم داشت، اما اینجا همش پاساژه! مخصوصا واسه اروپایی ها قیمت ها خوبه و خوب خرید میکنند.اما واسه ما همچین بفهمی نفهمی یک قیمته، اما خوب بعضی برندها و اینا هم هست که تو ایران پیدا نمیشه، همه برندها اینجا هستند، حتی طبقه پایین پاساژ ویکتوریا لامبورگینی و فراری و استون مارتین نمایندگی دارند!

کتابهای روز، فیلم ها و دیویدی های ارجینال، همزمان با اروپا و آمریکا اینجا هست و همه اروپایی ها میگن ارزونتره و میخرن حسابی!

این دو روزه خیلی جالب نبود، یعنی اصلا جالب نبود؛ نمیخوام با گفتن جزئیات خسته کننده حوصلتونو سر ببرم، اما خلاصشو میگم.

یادتونه که بلیط برگشت نداشتم و اومدنه یک بلیط تقلبی درست کردم و نشون دادم و وارد آفریقا جنوبی شدم. اما خوب بالاخره باید بلیط میخریدم دیگه واسه خروج ازین کشور، چون زیمبابوه که هم مرزه با اینجا و من میخواستم زمینی برم اونجا اصلا جواب منو نداد! از حدود یک ماه قبل بارها مدارکمو تو سایتشون که واقعا سایت داغون و مزخرفیه آپلود کردم و فقط یکبار جواب دادن که مدارکم ناقصه، بعدا هم که مدارکمو کامل کردم چیزی عایدم نشد که هیچ اصلا دیگه جوابی ندادن!

تنها راه خروج زمینی دیگه موزامبیک بود که خوشبختانه اونم دوسال پیش قرارداد روادید در بدو ورودشو با ایرانی ها به طور یک طرفه لغو کرده! خوشبحالمون! به این میگن دیپلماسی!

واسه کشورهای داغونی مثل زیمبابوه و موزامبیک هم باید التماس کنیم بذاریم بریم تو کشورشون پول خرج کنیم!

بگذریم، یک هواپیمایی آلمانی به اسم هان ایر پرواز مستقیم داشت از ژوهانسبورگ به دارالسلام. قیمت پرواز 270 دلار میشد و من تو کارت اعتباری خودم به اندازه کافی پول نداشتم، فقط حدود 170 تا مونده بود؛ پرواز از کیپ تون به ژوهانسبورگ (اینا خودشون به ژوهانسبورگ میگن ژوبورگ و به کیپ تون میگن کیپ منم ازین ببعد همین کارو میکنم) رو خودم گرفتم اما واسه پرواز بعدی باندازه کافی پول نداشتم خواهش کردم یکی از دوستانم تو ایران اینکارو از طریق یکی دیگه از دوستاش تو ترکیه انجام بده! (اون آقایون احمقی که نشستن تو مجلس و میگن مردم ما چه نیازی دارن با دنیا تبادل مالی انجام بدن اینو بخونن، مخاطب خاص من الان شمای) واسه خرید یک بلیط پرواز 3 دست باید بچرخونیم! خلاصه دوست خوبم واسم این کارو کرد و گواهی اولیه واسم اومد! تا اینجاش خوب بود نه؟ راحت انجام شد اما داستان از اینجا شروع شد:

فردا صبح یعنی اولین روزی که تو کیپ بودم خوشحال و خندون رفتم سمت اولین جاذبه توریستی این شهر یعنی گرین پوینت! منطقه ای بندری توریستی پر مراکز خرید و رستوران و نمایشگاه های هنری و آکواریوم و تورهای گردشی و خلاصه همچی! همون اولاش بودم که یک اس ام اس واسم اومد که آقا در مورد اون بلیطی که خریدی یک ایمیل مهم واستون فرستادیم واجیه که زود جواب بدی! اما خوب چون پرداختو دوستم انجام داده بود ایمیل اصلی هم ایمیل اون بود و من بدو بدو برگشتم به مسافرخونه (بعدا در موردش میگم) چون فقط اونجا اینترنت داشتم، برگشتم اونجا و تو وایبر (منظورم همین اپلیکیشنیه که همون آقایان احمق قبلی دارن گلو خودشونو پاره میکنن که فیلترش کنن) به دوستم مسج دادم که ببین اینا چی فرستادند، ایمیل این بود که مدارک کامل کردیت کارت و کپی کارت و کارت شناسایی صاحب حساب و .... رو خواسته بودند. اون دوباره فرستادشون به دوستش و اونم مدارکو برای اونا، اما اتفاقی نیفتاد. خلاصه اون روزم تا عصر به زنگ زدن و وایبر با دوستم واسه حل کردن مشکل و چک کردن کردیت گذشت اما جوابی از سایت نگرفتیم. پول از حساب کم شده اما یجا گیر کرده! تصمیم گرفتم امروز صبح بهشون زنگ بزنم. اما شماره دفتر هواپیمایی مورد نظر رو تو ژوهانسبورگ پیدا کردم که اونم یک آژانس همکار با اون هواپیمایی بود و کلی سروکله زدم بهشون تا بالاخره شماره فروشنده اصلی رو بهم دادن. خلاصه فروشنده گفت پول به حساب من نیومده و اگه تا آخر وقت امروز نیاد من بلیطو کنسل میکنم، پول کجا گیر کرده خدا میدونه!

خلاصه بگم تصمیم گرفتم پولو دستی ببرم بانک بریزم به حسابشون (تو تمام بانکهای آفریقا جنوبی حساب داشتند) اما من انقدر راند یا پول آفریقا جنوبی نداشتم پس باید تبدیل میکردم. اینجا بانک ها نرخ های خوبی واسه تبدیل پول دارند و نرخ های صرافی ها پایین تره و کارمزدهای بالایی هم میگیرن (7 دلار) پس رفتم اول بانک نشنال آفریقا جنوبی (اف ان بی) توی بانک تبدیل پول باید با پاسپورت باشه، پاسپورتمو دادم و دیدم دختره پشت دخل هی این دست اون دست میکنه لبخند میزنه! آخرش گفت کشور شما تو سیستم بانکی ما نیست! نمیتونم تیدیل کنم براتون!!!

یعنی اصلا کشور ما توی سیستم بانکیشون وجود نداره!

گفتم اشکال نداره میرم یک بانک دیگه!

رفتم بانک استاندارد که یکی دیگه از بانکهای بزرگه اینجاس، رفتم تو و باز صف وایسامو نوبتم شد دیدم بعد یک چند دقیقه یک نفر از دفتر بانک پاشد اومد پیش من گفت میتونم باهاتون تو دفتر صحبت کنم؟ (اصلا جالب نبود، بقیه یجوری نگاه میکردن انگار من دزدم) گفتم باشه رفتیم تو اتاقو گفت ببخشید اما قوانین بانکی ما اجازه نمیده برای شما هیچگونه عملیات بانکی انجام بدیم! گفتم یعنی چی؟ من میخوام پولمو چنج کنم که تو کشور شما خرجش کنم! اونوقت این فیلمها چیه؟ کلی معذرت خواهی کرد و گفت ما اصلا نمیتونیم هیچ خدماتی بدیم حتی چنج!

مجبور شدم برم سراغ صرافی ها که علاوه بر اینکه نرخ پایینی دارن کارمزد خیلی زیادی میگیرن! 100 دلار رو حدود 15دلار کارمزد کم میکنند! خیلی نامردیه!

خلاصه سر مجبوری رفتم سراغشون.

حالا باید پولو واریز میکردم اما خوب اون قوانین وجود داشت! اینبار رفتم یک بانک جدید و گفتم پاسپورتم همراهم نیست و میخام این پولو واریز کنم. اول گفتن نمیشه و آره و نه و آخرش گفت باشه مشکل نداره چون شماره موبایل داری اینجا و آدرس هتل و همچی رو ازم گرفت. خلاصه واریز کردم و فیش واریزو فکس کردم واسه شرکت اما دوباره جوابی نیومد. دوباره زنگ و زنگ و کسیوکه فکسو بررسی کرده بود پیدا کردم گفت فکست کیفینش پایین بود و نمیتونم بخونم دوباره فیش رو اسکن کردم و ایمیل کردم براشون تا بالاخره پس از دو روز بلیطم صادر شد و برام فرستاده شد!

اما دو روز!!! چه دو روزی؟ دو روز از چهار روز که من اینجا بودم! نصف زمان حضور من اینجا تلف شد! فقط بخاطر همین! اینمه خرج کردم اینجا باشم تا تو صف بانکها بگذره؟ فقط 100 راند شارژ تلفن دادم انقدر زنگ زدم به شرکتشون! باز خدا پدر این وایبر و اسکایپو بیامرزه که مفتی با ایران صحبت میکردم.

اینجا جا داره خطاب به دولتمردان عزیز مصبب این قضیه بگم دوستان عزیز همین الان بخاطر شرایطی که یکیشو اون بالا نوشتم و صدها دیگشو ننوشتم ازتون بدم میاد اما اگه بخواید این روند رو ادامه بدید ازتون متنفر خواهم شد و من هم به خیل عظیم فراری (بله فراری بهترین کلمه توصیف کننده است) از این کشور خواهم پیوست!

بحث سیاسی بسه، البته اگه تا همینجاش باعث فیلتر شدن وبلاگم نشه!

یک جوری باید به یک کارت اعتباری پیش پا افتاده تو دستان خارجی ها نگاه کنیم که انگار داریم به حسرت 100 سالمون نگاه میکنیم! و برای داشتن یدونه نصفه نیمه محدود شده مسخرش باید بیشتر از 1 میلیون تومن خرج کنیم (بیشتر از 300 برابر قیمت اصلیش)

تا اینجاکه نتونستم کیپ تون رو ببینم حداقل در مورد این مسافرخونه بنوسیم! اینجا جای خیلی بامزه ایه، یک خونه دو طبقه بزرگ با حدود 10 تا اتاق. طبقه پایین کلا نشمینه؛ یک آَشپزخونه مجهز به همچی، یک کتابخونه (که من الان توشم و دارم مینوسم) یک اتاق با تلوزیون و کلی دیویدی و فیلم و یک نشیمن با یک نیمکت و میز بزرگ و زیبای چوبی که همه میتونن اینجا غذا بخورند، یک استخر و حیاط هم اینجا سر همه خونه ها هست.

پرسنل (که بیشترشون یهودی هستند) بسیار مهمان نواز و خوش برخوردند، البته پرسنل نه که فکر کنید 20 نفر آدم اینجان، کلا 3 تا پسرو دختر جوونن که کار رسپشن رو شیفتی انجام میدن و بقیه کارها، روزها هم دو تا کارگر سیاهپوست واسه نظافت و لاندری و اینا.

توی آشپزخونه یک قسمتی هست که هرکس واسه خودش یک سبد داره میتونه خوراکیهاشو بذاره توش! توی یخچال همیشه پر از خوراکیه، فقط هرچی برداشتی باید روی کاغذ چسبونده شده روی در اسمتو و چیزیوکه گرفتی بنویسی! انگار دیفالت ذهنی اینا اینه که هیچکس دزدی نمیکنه! برعکسه ما!

در ورودی رمز داره، اتاقها هم همینطور، رمزو میزنی و وارد میشی. اول که من اومدم تو اتاقی بودم با 4 تا تخت که من و یک پسر چینی بودیم که کلا سایلنت بود و دو تا دختر یکی آلمانی یکی انگلیسی که باهم دوست شدن و همجا باهم میرن.

کیپ تون شهر زیباییه، اما چیزیکه بیشتر از زیبایی بنظر من اومد آروم بودنه، خیلی آرومه؛ انگار نه انگار که دومین شهر پر جمعیت این کشوره، باورتون میشه این شهر 3.5 میلیون نفر جمعیت داره! و ترافیک نداره!! و مترو هم نداره!!

چطور ممکنه؟

همینکه که این شهر به عنوان شهر اول دنیا از نظر طراحی شهری انتخاب شده،

طبیعت زیبای اطراف، کوه زیبای شهر (تیبل مونتین) و اقیانوس هم که جای خود داره.

شهر دوتا سیستم حمل و نقل عمومی داره، یکی اتوبوسه، عین بی آر تی ما خط ویژه داره همجا و فقط هم با رنگ زرد جدا شده از خیابون و هیچکس هم به محدوده اون تجاوز نمیکنه، و یک خط اتوبوس دیگه مخصوص توریستها!

خط دوم اتوبوسهای قرمز سربازه که دورتا دور شهر و جاهای توریستی میچرخه و فقط باید سوار بشی و هرجا خواستی پیاده میشی با بعدی میای، کارت دو روزه اش میشه 270 رند یعنی 27 دلار.

اما من سیستم اولو انتخاب کردم که ارزونتره اما خوب شلوغتره  و اتوبوسهاشم معمولیه و خودت باید راهتو پیدا کنی.

هر روز از نقاط خاصی از شهر تورهای پیاده روی رایگان انجام میشه و جاهای دیدنی و تاریخی شهر رو بهتون نشون میدند.

اما یکم از تاریخ بگیم، کلا تو این دوتا گزارش قبلی نتونستم هیچی از تاریخ بگم.

تاریخچه پیدایش این شهرها خیلی نیست! حدود 400-500 سال پیش اروپایی ها راه هند رو پیدا کردند و تجارت از آسیا و چین و هند به اروپا رو آغاز کردند. اما راه زمینی این مسیر تا اروپا خیلی خطرناک و ناامن بود و بهترین راه دریا بود. اما برای رسیدن به هند باید کل آفریقا رو دور میزدند! (کانال سوئز که در زمان کوروش کبیر ساخته شده توانایی گذر کشتی های بزرگ رو نداشت در اون زمان) اما مسافت خیلی طولانی بود! از اروپا بیای همه آفریقا رو دور بزنی و برسی به اقیانوس هند  وخودتو برسونی به هند، برا همین اروپایی ها وسط راه ایستگاههایی زده بودند. این ایستگاهها هم جایی بود برای استراحت ملوانها و تهیه آب شیرین  و غذا و میوه و ...

اما اون زمان آفریقا که این شکلی نبود؛ نه کشوری بود که شهری، فقط یک سری قبیله بدوی بودند که وسط جنگل واسه خودشون شکار میکردند و زندگی!

ایستگاهها تو نقاط مختلف مسیر بودند، حتی جاهایی مثل قشم و کیش ما هم ایستگاههای بودند در مسیر پرتقالی ها وانگلیسی ها. 

خلاصه کیپ تون اولین ایستگاه پرتقالی ها تو این منطقه بود. پرتقالی ها که رسیدند اینجا این کوه زیبا و عجیب رو نزدیک دریا دیدند! فکر کنید یک کوه با ارتفاع 1 کیلومتر، با اون دیواره های عمودی تیز تو فاصله چند صد متری ساحل وافعا خیره کننده بود. 

خلاصه اینجا عده ای پیاده شدندو کلبه هایی ساختند و شروع کردند به کشاورزی تا میوه و آذوغه مورد نیاز کشتی هارو فراهم کنند. واسه همینم الان قدیمی ترین قسمت شهر اسمش هست کمپانی گاردن! باغ کمپانی، کدوم کمپانی؟ کمپانی هند شرقی!

انگلیسی ها هم اومدند تو دربان برا خودشون ایستگاه ساختند. بعدا که تعداد کشتی ها زیاد شد و کشاورزی اینجا گسترش پیدا کرد دیدند از پس کارهای اینجا بر نمیان تصمیم گرفتند از هند برده به اینجا بیارند. سالهای بعد اینجا شد مرکز انتقال برده به تمام دنیا.

بعد از مدتی بومی های جنگلی دیدند یک عده اومدند و دارند جنگلهارو قطع میکنند و میبرند و ساکن شدند. این بود که اولین رویارویی بومی ها و اروپایی ها در کیپ تون و در کنار رودخانه کیپ تون اتفاق اقتاد که منجر به سلسله جنگهایی بین اروپایی ها و بومی ها شد که البته بومی ها با شمشیر و اروپایی ها با تیر و تفنگ! نتیجه معلوم بود! ازون به بعد برده های آفریقایی هم به هندی ها اضافه شدند.

کم کم بومی ها متمدن شدند و ساکن شهرها شدند اما به عنوان کارگر و برده و جنگ برای آزادی شروع شد. اولین دولت آفریقای جنوبی حدود 100 سال پیش تشکیل شد و چون همه دلتمردان سفیدپوست بودند (چون سیاهها کلا هیچ حقوق انسانی نداشتند) تصمیم گرفتند که سیاههارو از سفیدها جدا کنند، چیزیکه امروز به اسم آپارتاید میشناسیم و تا دهه نود هم ادامه داشت.

در این جدا سازی حتی شیر آبخوری سفیدها و سیاهها جدا بود و سیاهها حق رای و تحصیل و پیشرفت و هیچی نداشتند و کلا زندگی میکردند و میمردند برای ارتقاع زندگی سفید پوستها!

مبارزان سیاه هم جاشون تو زندان جزیره ای نزدیک کیپ تون بود به اسم جزیره رابن که امروزه از جاذبه های گردشگری کیپه.

یعد از اینکه مبارز معروف نلسون ماندلا بعد از 27 سال در سال 1990 از زندان آزاد شد و رهبر جریانی شد که در نهایت منجر به آفریقای جنوبی دموکراتیک شد.

اینم برگی از تاریخ!

مطلب امشب عکس نداره،

ایشالا بعدا عکسهای کیپ رو مفصل آپلود میکنم

این چند روز که اصلا فرصتی نشد که عکسی بگیرم.

 

به امید سفرهای خوب برای همه دوستانم

مرتضی

کیپ تون 22 سپتامبر 2014

   + مرتضی اردبیلی ; ٩:۱٦ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/٦/۳۱
comment نظرات ()
← صفحه بعد