در سفر... مثل باد

سفر یعنی زندگی، برو ... زندگی کن

خاجوراهو قسمت دوم

سلام به دوستان همراه و همسفر من

الان که این گزارش (همچنین گزارش قبل ) رو مینوسیم داخل قطار هستم و سعی میکنم توی تکون تکونهای قطار بدون غلط تایپ کنم. خاجوراهو رو به مقصد دهلی نو ترک کردم و میخام سفر نامه داغ داغ خاجوراهو رو همین الان تکمیل کنم.

تا اونجا براتون گفتم که مجموعه غربی معابد و هنر بی نظیر مجسمه سازی هند 1000 سال قبل رو دیدم. پس از ترک معابد برای صرف نهار وارد روستای جدید خاجوراهو شدم.

روستای قدیمی خاجوراهو 3 کیلومتری با روستای جدید و مرکز توریستی خاجوراهو فاصله داره و میتونید یک دوچرخه کرایه کنید و به اونجا هم سری بزنید (همچنین دیگر معابد شرقی و جنوبی رو ببینید). اما رستورانهای خوب و هتلها همه در روستای جدید قرار داره. یعد از ترک معابد غربی برای هماهنگی بلیط برگشتم به دهلی رفتم به ایستگاه اتوبوس خاجوراهو که در اون یک دفتر رزرو قطار هم وجود داره. اما متاسفانه اونها تا ساعت 4 کار میکنند و من کمی دیر رسیدم برای اینکه بیشتر از این دیر نشه به یک کافی نت رفتم و همونجا یک بلیط برای دهلی رزرو کردم. تنها بلیط در دسترس نوع 3 ای سی بود که گرونتر از بقیه بود (1000 روپیه حدود 18 دلار) اما تجربه شب قبل قطار باعث شد که تن به این قیمت بالا بدم و بلیط رو بخرم. (الان نزدیک جشن هولی هست که همه هندی ها میخواند به خونه و خانواده خوشون برسند برای شرکت در هولی واسه همین قطارها خیلی شلوغتر از حالت عادی هستند)

خیالم که از بلیط راحت شد تصمیم گرفتم تنی صفا بدم و یک سر برم به مرکز ماساژ آیورودا (طب سنتی هند) که در لونلی پلنت خیلی تعریفشو کرده بود که هم ارزونه هم با کیفیت.

خیلی نزدیک مسافر خونه من بود و رفتم اونجا، همونطور که در لونلی پلنت نوشته بود پیرمرد صاحب اونجا خیلی مهمان نواز و خوش مشرب بود و منو به چایی دعوت کرد و یک جورایی نمک گیرم کرد. همش میخندید و با اون لباسهای سفیدی که پوشیده بود میون اونهمه هندی سیاه و نه چندان تمیز واقعا میدرخشید. یک زونکن آورد پر از دست نوشته های توریستهایی که برای ماساژ و درمان بیماریهای خود به اونجا اومده بودند. خلاصه به من یک ماساژ رو پیشنهاد داد و قبول کرد با من نصف قیمت حساب کنه!

ماده اصلی مورد استفاده در این ماساژ روغن آیورودیک هست که 80 نوع روغن عطری اون در هند موجوده و اونها با مخلوط کردن تعدادی از اونها از اون استفاده میکنند. طبقه بالای مرکز اتاقهای ماساژ بود. ماساژ حدود 1 ساعت طول کشید.

با بدنی شادابتر تر و سرحال تر و البته چرب چرب!! راهی مرکز فرهنگی خاجوراهو شدم. هرشب در این مرکز مراسم فرهنگی و سنتی هند که شامل رقص هندی هم میشه برگزار میشه که از چند نفر شنیده بودم ارزش دیدن داره!

پیاده که به اون سمت میرفتم یک پسر 14-15 ساله هندی که نسبتا خوب انگلیسی حرف میزد با من همراه شد. اسمش راجو بود و با خونوادش در دهکده قدیمی زندگی میکرد و راهو به من نشون داد.

راستش مراسم رو زیاد دوست نداشتم، زیاد که نه، اصلا دوست نداشتم، جالب نبود و توصیه هم نمیکنم کسی بره ببینه، موسیقی های ضبط شده معروف هندی پخش میشد و تعدادی مرد و زن مثل بازیگران فیلمهای هندی لب میزدند و ساز به دست میگرفتند و ادای ساز زدن در میاوردند و میرقصدند! البته بگم من کلا فیلم هندی هم دوست ندارم! اگه شما دوست دارید شاید این مراسم رو هم دوست داشته باشید.

رقصهای تمام هند، شمال جنوب و شرق و غرب در این مجموعه اجرا شد.

از مراسم که بیرون اومدم دیدم راجو هنوز اونجاست و منتظر من مونده! باهم به شهر برگشتیم و تمام طول راه حرف زدیم اون از خانوادش گفت و از خودش و قرار شد فردا به من بقیه معابد و مجموعه معابد شرقی و جنوبی رو نشون بده.

صبح زود یک دوچرخه به قیمت 50 روپیه اجاره کردم (1 دلار) و باهم به سمت روستای قدیمی حرکت کردیم. بعد از گذشتن از روستا به معبد شرقی رسیدیم که دوتا از اونها بهتر از بقیه مونده بود. در کنار چاهی که در کنار یکی از معابد بود زنان هندی داشتند رخت میشستند و تعداد دیگری از زنان داشتند حمام میکردند. اما با لباس!

بعد راجو منو به داخل روستای قدیمی برد. اونجا دوچرخه رو جای پارک کردیم و پیاده کوچه پس کوچه های رنگارنگ و باریک روستا رو پشت سر گذاشتیم. دورتادور بعضی خانه ها رنگ آبی و سفیدی زمین رو پوشونده بود که راجو بهم گفت اینها برای دور کردن حشرات از خونه است. خانه ای هم بود که در و دیوار اون پر از نقاشی ها و نوشته های شاد رنگ و وارنگ بود که راجو بهم گفت در این خونه عروسی بوده و این خونه زن و شوهر جوانه و مردم دیوار خونه رو براشون نقاشی کردند. بعد به مدرسه رفتیم که به گفته مسئول مدرسه 300 تا دانش آموز دبستانی داشت و متاسفانه بودجه ای که دولت بهشون میده خیلی کم بوده و بیشتر معلمها از اونجا رفتند! حالا مدرسه مونده و چند تا دانش آموز با سواد تر که دبستان رو تموم کردندو به صورت داوطلب به بقیه دانش آموزان درس میدند! بعد راجو منو به مغازه یکی از اهالی روستا برد و اونجا چند تا شیء تزیینی خریدم وراجو برام تخفیف خوبی گرفت!

بعد برای صرف چای به خانه راجو دعوت شدم. جایی که اون و پدر و مادر و مادریزرگ و سه خواهر و یک برادر راجو زندگی میکردند. برادر کوچکتر راجو بیمار بود بسیار ضعیف! زمانی که به اونجا رفتم مادر راجو اونو توی حیاط زیر آفتاب خابونده بود ولی انقدر لاغر بود که اگر هم سالم بود بعدی میدونم میتونست راه بره، راجو میگفتم برادرم فقط میخوابه!

زمانی که مادر راجو برامون چایی درست میکرد راجو به من آلبومهای عکسشو نشون داد. توی اون آلبومها انواع عکسها بود، از عکس عروسی پدر و مادرش تا عکسهای راجو با چند نفر توریست خارجی دیگه.

راجو برام تعریف کرد که اونها وضعشون خوب بوده، و پدرش کشاورزی میکرد و علاوه بر خونه یک زمین کشاورزی داشتند و یک خانه در کنار زمین کشاورزی، تا اینکه پدر به الکل معتاد میشه و همه چیز رو خرج الکل میکنه، اول خانه کنار زمین کشاورزی و بعد زمین کشاورزی و بعد نصف خونه خودشو (همه اینها رو به من نشون داد) تا اینکه مادر راجو پدرشونو ترک میده و پدرش هم دوباره مشغول به کار میشه، البته اینبار روی زمین مردم و نه زمین خودش!

زمانی هم که ما به خانه خانواده راجو رسیدیم مادرش مشغول بالا بردن کیسه های شن و سیمان برای بنایی خانه بقلی بود، کاری که در هند خیلی زنها انجام میدند ولی واقعا برای یک زن سخته.

بعد از صرف چای شیر خوشمزه ای که مادر راجو برامون آورد منزلشون رو ترک کردیم و به سمت معبد جنوبی رفتیم که شامل یک معبد جدید و دو معبد قدیمی بود.

در معبد جدید (که فکر کنم 500 سالی عمر داشت) یک مجسمه مرد ایستاده وجود داشت به ارتفاع حدود 5 متر. توی این معبد بود که من با مذهب جدید آشنا شدم به اسم جینیسم (Jainism) اعتقاد این مذهب بر اینه که انسان با خودسازی و مدیتیشن میتونه انقدر روحش رو قوی کنه که تبدیل به خدا بشه! واسه همین گوشه و کنار این معبد پر بود از بت های یا همون مجسمه های انسان ( و تقریبا همشون هم مرد بودند) و روی دیوار هم عکسهای خدایان جدیدشون که همون مرتاض ها بودند چسبانده شده بود. (همه هم برهنه کامل!!)در گوشه ای از معبد زنی روبروی یکی از مجسمه ها نشسته بود و دعا میکرد و با تصبیهی که در دست داشت همش ذکر میگفت.

تکه هایی از مطلبی که در مورد این دین پیدا کردم در زیر میآرم:

آیین جین (जैन)، یکی از مذاهب نشأت گرفته در هند در قرون ۵ تا ۷ قبل از میلاد می‌باشد. آیین جین هدفش را فراهم کردن مسیری به سمت پاکسازی روحانی و رستگاری معرفی می‌کند که بر اساس اعتقادات این آیین این پاکسازی از طریق زندگی بر پایه سنت اهیمسا (پرهیز از آزار هرگونه جاندار) قابل دستیابی است. در واقع کلمه جین (जैन) از لغتی در زبان سانسکریت می‌آید که به معنی فتح کردن می‌باشد. این اشاره‌ای به جنگی درونی بر علیه نفسانیات، شهوات و حواس بدنی که راهبان آیین جین اعتقاد داشتند آنها را به دانستن همه چیز، و پاکسازی روح یا رستگاری میرساند، می‌باشد. آیین جین بهمراه هندوئیسم و آئین بودایی تنها مذاهب زنده هند باستان می‌باشند. آیین جین در سیر تکاملی اش بصورت تدریجی به فرهنگی مبدل شده و نقش عمده‌ای در توسعه فلسفه و منطق، هنر و معماری، ریاضی و نجوم، و ادبیات هندی داشته‌است. آیین جین مفاهیم مشترک زیادی با هندوئیسم و آئین بودایی دارد که ناشی از پیش زمینه فرهنگی و زبانی مشترک آنها می‌باشد. مورخین در گذشته عموماً به آیین جین به عنوان شاخه‌ای از هندوئیسم یا بدعتی در آئین بودایی می‌نگریستند ولی مقبولیت این دیدگاه‌ها امروزه از بین رفته چنانچه به نقل از دانشنامه بریتانیکا آیین جین باید به عنوان پدیده‌ای مستقل نگریسته شود که بخشی جدایی ناپذیر از سنن و اعتقادات رایج در آسیای جنوبی را تشکیل می‌داده‌است.

جین‌ها پوشیدن لباس را حرام می‌دانند و معتقدند مهاویرا در حال ریاضت و ترک تعلقات نفسانی، پس از مشاهده تعلق خاطر خود به حیا، همه لباسهای خود را بیرون آورد و تا آخر عمر برهنه به سر برد.

در حدود سال ۷۹ قبل از میلاد، میان پیروان این مذهب در مورد حدود برهنگی اختلاف و دودستگی پدید آمد:

  • فرقه آسمان‌جامگان (amhbra - Dig) هیچ لباسی را نپذیرفتند
  • فرقه سفیدجامگان (Svetambara) گفتند استفاده از اندکی پارچه جایز است

گاندی رهبر انقلاب هندوستان تحت تأثیر این آئین لباسهای دوخته ایام جوانی را کنار نهاد و تنها از مقداری پارچه سفید استفاده می‌کرد.

آیین جین تنها آیینی است که در آن از راهبه تا مردم عادی همه باید گیاه‌خوار باشند و از خوردن جانداران پرهیز کنند. حتی برخی از آنان از خوردن سیب‌زمینی و بسیاری از گیاهان زمینی خودداری می‌کنند، چراکه باور دارند روی سیب‌زمینی میکروارگانیسم‌هایی غیر قابل دیدن، وجود دارند که با خوردن سیب‌زمینی آن‌ها نیز از بین می‌روند.

هم اکنون حدود ۲ میلیون پیرو آیین جین در هندوستان وجود دارد و درپاکستان نیز در حدود سیصد هزار نفر، و جمعیّت جهانی جاینها در حدود چهار میلیون نفر برآورد شده‌است. که لباس کامل به تن می‌کنند و به جای گدایی سرگرم تجارت هستند و وضع اقتصادی خوبی دارند. آنان آیین خود را نوسازی کرده‌اند و تنها قدیسان و اندکی از ایشان در زندگی به روشهای عجیب باستان روی می‌آورند.

پشت معبد جیینسم یک معبد دیگه وجود داشت مشابه معابد غربی، قدیمی تر و کمی تخریب شده. پس از دیدن اون معابد به همراه راجو به یک رستوران محلی رفتیم و شاهی پنیر خوشمزه ای خوردیم و من برای جمع کردن وسایلم به مسافرخانه برگشتم چون بلیطم برای ساعت 6 بعد از ظهر بود. راجو و دوستش منو به ایستگاه قطار رسوندند و بعد از خداحافظی منتظر قطار شدم.

قطار که وارد ایستگاه شد طبق معمول مردم هجوم بردند به سمت واگنهای درجه 3 و واگنهای خواب، از در و پنجره و دیوار مردم سعی میکردند وارد قطار بشند تا سریعتر جایی رو برای خودشون اشغال کنند.

واگن من چون واگن گرونتری بری خلوت تر بود و الان که مینویسم فقط یک مرد هندی روبروی من روی تخت خوابیده و با موبایلش آهنگ هندی با صدای یک زن که انگار داره همش جیغ میزنه پخش میکنه و با این آهنگ ریلکس کرده لابد!!

چند دقیقه دیگه اگه ادامه بده مغزم سوراخ میشه!!

 

مرتضی 12 مارچ 2014

 

مراسم رقص محلی

یکی از معابد شرقی

گل های هدیه داده شده به خدای معبد :)

یک عتیقه فروشی محلی

این رنگ آبی دور خانه ها برای دور کردن حشرات بود

زن در حال تجدید لایه دور کننده حشرات منزل خود

درخت بودا!

مدرسه روستای قدیم خاجوراهو

منزل عروس و داماد :)

راجو داخل منزلشون آلبومهای عکسشو نشون میداد

من پشت دوچرخه :)

عکسهای معبد جینیسم

معبد پشتی معبد جینیسم

یک جغد کوچک!

در راه ایستگاه راه آهن

داخل ایستگاه

مردم برای رسیدن به واگن خودشون عجله داشتند!

خداحافظ خاجوراهو

   + مرتضی اردبیلی ; ۱٠:۱٧ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٢/۱٢/٢٦
comment نظرات ()

خاجوراهو، پایتخت کاماسوترا

سلام به همه دوستان عزیز

تا اونجای این سفر رو براتون گفتم که تصمیم گرفتم برای مقصد بعدی سفرم شهر خاجوراهو رو انتخاب کنم

به چند دلیل، اولینش اینکه این شهر یکی از هایلایتهای نیمه شمالی هنده، رفرنس همیشگی من در سفرهای کتابهای لونلی پلنت بوده که توی این کتاب توصیه شده حتما به این شهر برید، دوم اینکه این شهر در نیمه راه واراناسی به دهلی قرار داره و چون توی این سفر وقت من محدود بود نمیتونستم شهر دوری رو انتخاب کنم.

پس تصمیم گرفتم برم خاجوراهو، از آنکل (مغازه دار پیری که آلکس پیشش وقت میگذروند) خواستم که برام بپرسه که بلیط اتوبوس یا قطار پیدا میشه یا نه، و همچنین خودم هم رفتم دنبال بلیط قطار. چون رزرو قطار در هند اینترنتی انجام میشه کافی شاپ ها یا به اصطلاح اینجا سایبر کافی ها میتونند براتون چک کنند، اما بلیط برای خاجوراهو نبود و همچنین مسیر طولانی بود (500 کیلومتر) و این پانصد کیلومتر در هند یعنی 15 ساعت سفر با اتوبوس چون جاده ها وضعیت خیلی بدی داره. آنکل به من توصیه کرد که برم به ایستگاه قطار و همونجا یک بلیط معمولی بگیرم برای خاجوراهو، سیستم قطار هند اینجوریه که بلیط به یک درصد مشخص ظرفیت قطار پیشفروش میشه و یک گیشه توی ایستگاه هست که بلیط فوری میفروشه ولی فقط میفروشه و مسئولیتی در قبال اینکه جا بشی یا نه نداره! (این علت اینه که گاهی مردم از قطار آویزون هستند) من یک بلیط معمولی خریدم به قیمت 120 روپیه ولی نمیرم توی واگن معمولی که همه هندی ها هجوم میبرند! میرم تو واگن اسلیپر یا ای سی، واگن معمولی همون اتوبوسی یا درجه 3 ماست که همه هندی ها با اون میان چون ارزونه اسلیپر میشه درجه دو خودمون تخت خواب داره اما تهویه نداره و ای سی میشه درجه 1 که هم تخت داره هم تهویه، خلاصه دو ساعت زودتر از آلکس و آنکل خداحافظی کردم و اومدم سمت ایستگاه؛ توی راه هم ترافیک وحشتناکی بود، ایستگاه واراناسی هم مثل همه شهرهای یزرگ دیگه غلغله بود!

خلاصه بلیطمو خریدمو نشستم یک گوشه تا نزدیک زمان قطار من بشه که ساعت 5:45 حرکت میکرد، حدود ساعت 5 رفتم به دفتر توریستی ایستگاه، همه ایستگاه ها این دفتر رو داره، چون ایستگاهها و همچنین قطارهای هند خیلی شلوغ و بی سر و سامونه و خیلی از خارجی ها یا قطار اشتباه سوار میشند یا جا میمونند میتونی قبل از رسیدن نوبتت بری اونجا و اونها راهنماییت میکنند، رفتم اونجا و مسئولش ازم خواست صبر کنم، چهار نفر دیگه هم اومدند، یک زن و شوهر فرانسوی و دو تا دختر فرانسوی وقتی تعدادمون یکم زیاد شد افسر ایستگاه مارو همراهی کرد تا دم قطار، ایستگاه واراناسی 8 تا پلتفرم داشت واسه سوار شدن به قطار. اول اون افسر بلیطهامونو نگاه کرد و بلیط منو که دید گفت بلیط تو عادیه میخوای چیکار کنی؟ گفتم نمیدونم میشه برم تو اسلیپر؟ گفت باشه پس با این دختر های فرانسوی باش، و هرکی پرسید بگید ما باهم هستیم.

ما یکم تند تر رفتیم و یکی از دخترها که اسمش ماری بود گفت این واگن ماست و سوار شدیم و صندلیشونو پیدا کردند و نشستند و من هم صندلی بقلی رو گرفتم. شروع کردیم به حرف زدن، دخترها 25 و 23 ساله بودند و دفه اولشون بود که تنها اینجوری سفر میکردند و خیلی میترسیدند و مرتب هم به خودشون اسپری دور کننده حشرات میزدند!!

ماری اصلیت لبنانی سوریه ای داشت و عربی هم بلد بود و انگلیسیش هم بد نبود، اما سلین فقط فرانسوی بلد بود و انگلیسیش ضعیف بود و تمام مدت داشت کتاب راهنمای سفر فرانسویش رو میخوند.

دو سه ساعت بعد از حرکت تصمیم گرفتیم بخوابیم، اما خوب اینجا قسمت درجه دو بود و پنجره ها کلا باز! و باد نسبتا سردی هم به داخل میومد. هرچی داشتم پوشیدم، دو تا پیرهن و یک تیشرت و سعی کردم بخوابم، تازه خوابم برده بود که یک نفر هندی بیدارم کرد، بیدار شدم دیدم یک مرد هندی سیاهه گنده است که منو بیدار کرده و سعی میکنه کیفشو بذاره رو تخت من، منم که از خواب بیدارم کرده بود گفتم نه اینجا جای منه! بنده خدا هم فقط هندی بلد بود بعد از کلی هندی لاب لاب کردن رفت یکی رو پیدا کرد یکم انگلیسی بلد باشه و طرف ترجمه کرد که میگه من این تخت رو رزرو کردم، منم تسلیم شدم و گفتم باشه و رفتم روی یک تخت عقبتر که خالی بود خابیدم. قطار حرکت کرد و من باز تصمیم گرفتم بخوابم.

توقف بعدی یک شعر شلوغ بود، نمیدونم کجا اما یک عالم مسافر ریختند تو قطار!

اینبار یک نفر اومد و به ماری گفت که این تخت منه و تو باید بلند شی، اما اونها قرص و محکم وایسادند که نه این تخت ماست، و طرف رفت! بعدش یکی دیگه اومد دوباره به من گفت این تخت منه، اینبار من گفتم نه اصلا این تخت منه!! (البته یک تقلب کرد توی فاصله دوتا ایستگاه با خودکار روی بلیطم شماره تختی رو که روش بودم نوشتم که کسی نتونه مزاحمم بشه!! ) طرف بلیطشو در آورد که این تخت منه بابا! گفتم ایناها اینم بلیط من و افسر قطار به من گفته این تخت منه!

یک ده دقیقه ای به جر و بحث گذشت اما اینیکی کوتاه نیومد و رفت افسر قطار رو آورد! افسر قطار هم بلیط منو نگاه کرد و گفت تو چرا اصلا اینجایی؟ گفتم پس کجا باشم؟ گفت این قطار داره میره چنای!! (چنای یکی از بنادر جنوبی هنده!) گفتم چنای چیه؟ من میخوام برم خاجوراهو! گفت نه این قطار میره چنای! گفتم پس کدوم قطار میره خاجوراهو؟ گفت واگن آخر باید برید اونجا! حالا قطار هم داشت بوق آخر رو میکشید که حرکت کنه و واگنهای قطار هم به هم راه ندارند! بلیط دخترها رو هم بهش نشون دادم گفت کلا واگن رو اشتباه سوار شدید همتون باید برید واگن آخر!

داستان ازین قرار بود که در وسط راه قطار دو تیکه میشه، یعنی واگن های آخر جدا میشه و میره سمت خاجوراهو و واگنهای دیگه میره چنای! حالا اگه تو نقشه ببینید میفهمید که چنای حدود 2000 کیلومتر جنوب خاجوراهوو!

روی واگنها علاوه بر شماره واگن یک نوشته هست (روی دیوار خارجی واگن وسط) که مبدا و مقصد رو نوشته، ممکنه تو یک قطار دوتا واگن شماره 6 باشه اما یکیش روش نوشته چنای، اونیکی نوشته خاجوراهو!

دخترها هم که حسابی واسه خودشون بند و بساط پهن کرده بودند و تمام در و دیوارو  تشک تخت رو اسپری دور کننده حشره و ضد عفونی کننده زده بودند در عرض 20 ثانیه همرو جمع کردند و پریدیم پایین، بدو بدو رفتیم واگن آخر و موقعی که داشتیم سوار میشدیم قطار آروم آروم شروع به حرکت کرده بود!! یکم نشستیم نفسمون جا اومد بعد صندلیمونو پیدا کردیم، دوتا زن آلمانی هم اونجا بودند واسه اینکه مطمئن بشیم ازشون پرسیدیم شما میرید خاجوراهو؟ وقتی جواب مثبت شنیدیم نفس راحتی کشیدیم! ولی کلی شانس آوردیم که فهمیدیم و دخترها همش از من تشکر میکردند و میگفتند تو مارو نجات دادی وگرنه معلوم نیست ما کجا میرفتیم!! اما باید ازون هندیه که سمج بود و تخت خودشو مثل بقیه ول نکرد و نرفت تشکر کرد!

اتفاقا همون ایستگاه آخرین ایستگاه بود که بیرون ایستگاه قطار دو تکه شد و لکوموتیو ما بعدا بهمون متصل شد و مارو برد به خاجوراهو.

این از ماجراهای قطار!

ساعت 6:30 صبح رسیدم خاجوراهو، ایستگاه قطار خاجوراهو حدود 8 کیلومتر از شهر فاصله داره ولی همیشه تعدادی توک توک و تاکسی منتظر مسافران و توریستهاست، با دخترها سوار یک توک توک شدیم تا پول کرایه تقسیم بشه. وسط راه ماری گفت اون زن و شوهر فرانسوی که همراه ما بودندچی شدند؟ توی واگن ما که نبودند و توی خاجوراهو هم پیاده نشدند!! پس احتمال زیاد بندگاه خدا الان در راه چنای هستند و مثل ما خوش شانس نبودند!

دخترها از قبل یک هتل رزرو کرده بودند و رفتند اونجا و من هم وسط شهر (بهتره بگم روستا) پیاده شدم و دنبال یک مسافر خونه ارزونتر گشتم، چون صبح خیلی زود بود و خیلی از مسافرخونه ها درشون بسته بود بین چند تایی که باز بود یکی رو انتخاب کردم چون واقعا خابم میومد و نمیخواستم تا ساعت 9 و 10 که اونها باز میکنند صبر کنم.

اتاق نسبتا تمیز و خوبی رو گرفتم با 500 روپیه یعنی 8دلار، رفتم و تا ساعت 10 خوابیدم.

حالا بذارید یکم در مورد خاجوراهو بگم!

تو هند به هرکی بگی خاجوراهو! جواب میده کاماسوترا!

حالا این یعنی چه؟ از اینجا به بعد داستان یکم بالای 18 سال میشه و خواهش میکنم که کوچولوهای عزیز نخونند و برند بخوابند! (سینا آقا ترو میگما!!)

کاماسوترا در زبان سانسکریت (که زبان قدیم رایج در هند بوده) یعنی رابطه جنسی! حالا چه ربطی داره؟ خاجوراهو 3 مجموعه معبد بسیار قدیمی داره که روی در و دیوار اون پر از مجسمه های مختلف در این مورد برای انسان و حیوان و ... است.

از خدایان تا سربازان و حیوانات و گاهی انسان و حیوان و ...

معابد که بیشترتون حدود 1000 سال قبل ساخته شده، بنابر اطلاعات لونلی پلنت بهترین نمونه از هنر مجسمه سازی در هند قدیم هستند. در معابد اصلی که امروز اونها به گروه غربی معابد معروف هستند چندین ردیف مجسمه های 30 سانتی متری تا 2 متری کل دیواره معبد رو میسازه، کار و زندگی روزمره و جنگ و عشق و افسانه ها و خدایان عناصر اصلی مجسمه های معابر خاجوراهو هستند. اما به دلیل خاصی (که من نمیدونم چیه) توی این معابد به کاماسوترا توجه ویژه ای شده، جوری که در 3-4 تا از معابد عنصر اصلی کاماسوترا است.

معابد در اصل 85 تا بوده، اما متاسفانه مسلمانان محترم در ادامه تخریبهای خود در تمام دنیا! من جمله در ایران! تقریبا همه معابد رو تخریب کردند! از 85 معبد اون زمان که گفته میشه بعضی از اونها بسیار بزرگتر و باشکوهتر از اینهایی بوده که در حال حاضر وجود دارند فقط 25 تا باقی مونده و ازون 25 تا فقط 3-4 تاش از دست مسلمانان سالم باقی مونده (شایدم اینها رو ندیدند)  و در بیشتر اونها همه مجسمه ها تا اونجا که در دسترس بوده تخریب شده! بیشتر مجسمه ها سر نداره و چون در تمام مجسمه ها خدایان برهنه هستند اعضای بدن اونها تخریب شده! خوشبختانه این معابد خیلی بزرگ و با شکوه بوده و تعداد زیادی از مجسمه ها در ارتفاعی قرار داره که دسترسی به اون تقریبا غیر ممکنه! در بعضی معبد مجسمه های سالم در ارتفاع 10 متر و حتی بالاتر دیده میشه!

داخل معابد هم از هنر بی نظیر مجسمه سازی بی نصیب نمونده، در داخل معابد یک معبد کوچیکتر دیگه وجود داره که دور تادور اون هم پر از مجسمه های تقریبا یک متری زن و مرد در حالتهای مختلف است. و در داخل معبد کوچیک داخلی یک مجسمه بزرگتر از یکی از خدایان معروف، شیوا، کریشنا، پراواتی، گانش یا هانومان قرار داره.

شروع دیدن معابد رو از بهترین اونها یعنی گروه غربی شروع کردم، این تنها گروه از معابد هستند که برای دیدن اونها باید ورودیه داد و دوردیه هم 250 روپیه است یعنی 4 دلار.

معابد یک پلکان ورودی داره که شمارو به ایوان اصلی میبره که دور تا دور معبد میشه قدم زد، پلکان دیگری شمارو به داخل لایه اولیه داخل معبد میبره، جلوی این پلکان در همه معابد باید کفشها و جورابهارو  از پا در آورد و همونجا رها کرد (اجازه ندارید کفش رو دستتون بگیرید و داخل ببرید). واقعا وقتی اینهمه مجسمه زیبارو دیدم که به این شکل اعجاب انگیز طبیعی ساخته شده واقعا به این نتیجه رسیدم هنر مجسمه سازی فلورانس که در زمان خودش معروف بوده و الان به عنوان پایتخت مجسمه سازی مشهوره در مقابل هنر این مرد ناچیزه! این مردم 400 تا 500 سال قبل از اونها چنین مجسمه هایی ساخته اند و نه یکی و نه دوتا، صدها و هزاران عدد فقط در یک معبد!

سنگی در اطراف یکی از این معابد در مجموعه غربی کشف شده که نشون میده ساخت معبد 25 سال طول کشیده!

25 سال هنر بی نظیر با تیشه و نیزه سربازان اسلام در چند ساعت تخریب شده!

بیشتر از این نمیگم نکنه که وبلاگم فیلتر بشه!! عکسها نشون دهنده اوج هنر هستند.

علاوه بر معابد اصلی معابد کوچک و بزرگ دیگه ای هم اطراف مجموعه وجود داره که در اون مجسمه های بی نظیر گاو و شیر و میمون و اژدها و ... قرار داره.

در مجموعه غربی در مجموع فکر میکنم 12 عدد معبد وجود داره که 5 تای اون بسیار بزرگ و با شکوه هستند.

فکر کنم واسه گزارش اول خاجوراهو کافی باشه

ادامه سفرنامه خاجوراهو در روزهای دیگه!

محل خواب من  خانه آلکس


من و آلکس و آنکل

ایستگاه قطار واراناسی

من و ماری و سلین

ورودی معبد محلی

داخل معبد مردم در حال مراسم مذهبی

ستون مقدس؟

ورودی معابد اصلی

دریاچه مقدس (پخرا)

چ

داخل معبد

ادامه سفر نامه به زودی!

   + مرتضی اردبیلی ; ۳:۳۳ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/۱٢/٢٤
comment نظرات ()

واراناسی و سرنت

 

سلام به دوستان گلم

در مطلب قبل راجع به خود وراناسی یا همون بنارس و قت ها گفتم. امروز میخوام مکان های اطراف بنارس رو بگم.

اولین و معروفترین جای دیدنی اطراف بنارس شهر سرنت هست. این شهر در 20 کیلومتری بنارس قرار داره و به این خاطر معروفه که اینجا محلی بوده بودا اولین موعضه خودشو انجام داده و به قول هندی ها اینجا محلی بوده که بودا خدا شده! به همین مناسبت اطراف این شهر پر از معابد مختلف بودایی از سراسر دنیاست و یجورایی شده حوضه علمیه بودایی. مدارس تبتی، کامبوجی، تایلندی، چینی و ....

جالب اینه که خیلی از این مکان ها توست دولت هند ساخته شده و به بودایی ها تقدیم شده تا نشون بده که اونها با بودایی ها دوست هستند. مکانی که بودا به پیامبری (یا به قول هندو ها به خدایی) رسید اسمش هست دهامخ استوپا، در این محل یک سازه عظیم توپر سنگی به قطر حدود 50 متر و ازتفاع 30 متر ساخته شده. در اطراف اون هم هزاران سازه وجود داره مانند پایه ستون که ظاهرا قدیم هندو ها اینجا شمع روشن میکردند و قربانی می آوردند و ... . همه جای گوشه و کنار این سازه تابلوهایی بود که نوشته بود لطفا به سازه فویل های طلایی نچسبانید!! و صد البته که تمام سازه با تکه های فویل طلایی پوشیده شده بود! ظاهرا این کار رو تایلندی ها انجام میدند و به عنوان هدیه و تقدیس تکه های فویل طلایی به سازه میچسبونند و همچنان به این کارشون ادامه میدند!

یک معبد عظیم قدیم اینجا بوده که الان تخریب شد. خیلی ازین معابد در زمان ورود اسلام و لشکر اسلام تخریب شده اند چون پر از مجسمه های مختلف بودند و مسلمان ها اونهارو تخریب میکردند. اما ظاهرا مغول ها از عرب ها با فرهنگ تر بودند و زیاد تخریب نکردند، فقط در کنار معابد مساجد خودشون رو هم احداث کردند. معبد تبتی ها از همه بقیه معابد تمیزتر، ساکت ترو ساده تر بود و من واقعا دوستش داشتم، در اون عکس بزرگ دالایی لاما رو گذاشته بودند و یک مجسمه بزرگ بودا. یک رستوران تبتی هم بود که من اونجا غذای مخصوص تبتی یعنی مومو خورد که قبلا هم خورده بودم اما این خیلی خوشمزه تر بود.

مکان دیگه درست در جهت مخالف سرنت، در اونطرف رود گنگ قرار داشت به اسم رمنگرفرت، یا قلعه رم نگر، این قلعه هم خیلی قدیمی بود و متعلق به حاکم شهر که منظره خیلی قشنگی به گنگ داشت. بعدا مهاراجه بنارس اونو برای خودش ترمیم کرد اما الان تبدیل به موزه شده. یک موزه داشت پر از چیزهای عجیب و غریب از ماشین و کالسکه گرفته تا شمشیر و تفنگ و پوست پلنگ و ... اما تنها چیز موزه که توجه منو جلب کرد یک ساعت نجومی بود در ابعاد دو متر در دو متر که خیلی عجیب بود من من ازش سر در نیاوردم!

یک چیزی رو یادم رفت بگم، برای رسیدن به قلعه رمنگر، یعنی برای رد شدن از گنگ، باید از یک پل چوبی قدیمی بگذرید، این پل که فکر کنم حداقل 50 سالی عمر داره روی یک سری شناور ساخته شده، روی روی گنگ! پل شناور به طول 200-300 متر! اونم چوبی، پر از چاله چوله و چوبهای شکسته! رد شدن از اون پل خودش داستانی بود!

بالای قلعه از بالای دیوار از ارتفاع حدود 20-30 متری میتونستی به گنگ و منظره قت ها نگاه کنی و زیر پای ما هم صدها جوون هندی مشغول آبتنی بودند.

در شرق بنارس یک محوطه بسیار بزرگ هست به اسم "دانشگاه هندوی بنارس" که دومین دانشگاه هند بعد از دانشگاه بمبعی هست و خیلی معتبره (بین هندو ها) و خیلی دانشجوی خارجی هم در اون مشغول به تحصیلند. راحت میتونی وارد این محوطه بشی و تمام دانشکده ها رو ببینی از دانشکده پزشکی و اقتصاد و فلسفه تا مهندسی و مذاهب و هنر.

اما چیزی که منو اوونجا کشوند تنها معبد بزرگ هندو بود که اجازه میدادن غیر هندو ها به اون وارد بشند. اسم معبد ویشمنات بود. معبد بزرگی بود. در بدو ورود باید کفشهاتو در میاوردی و تحویل کفشداری میدادی. داخل معبد آوای موسیقی هندی پخش میشد که بعدا فهمیدم در طبقه بالا به صورت زنده اجرا میشد و یک زن هندی بود که اونو مینواخت و همراه اون میخوند.

صف طویلی به سمت داخل معبد بود، جایی که یک سازه مرمری شبیه چراغ روغنی وجود داشت که البته آتیش نداشت بلکه از بالای اون یک ظرف پر از شیر قطره قطره شیر روی اون میریخت و در مسیر جوی مانندی میرسید کنار نرده ها (سازه با نرده محاصره شده بود و دو نفر خادم داخل نرده ها هدیه های مردم رو تقدیم میکردند! شامل نارگیل و موز و شیر و پول و ...) اونجا مردم ته سازه رو میبوسیدند و یک جرعه از اون شیر رو مینوشیدند و میرفتند. اوناییکه خیلی پولدار بودند یا هدیه درست حسابی آورده بودند اجازه داشتند داخل بشند و دستی هم به سر سازه بکشند!! گاهی مراسم های هندو ها خیلی عجیب میشه. ساعتی رو در گوشه دیگه معبد که ساکت بود گذروندمو کمی استراحت کردم و بعد برگشتم.

حالا که تقریبا تمام جاهای دیدنی رو دیده بودم تنها کاری که داشتم قدم زدن در کنار گنگ و قت ها و دیدن مراسم عجیب و قریب هندو ها بود.

فردا عازم خاجوراهو هستم. آخرین نقطه از هایلایت های شمال هند که جا مونده بود. ایشالا فردا با اتوبوس به خاجوراهو میرم.

 

 یکی از مدارس بوداییسم

بودای بزرگ بر کلاس درس نظارت میکند، با ارتفاع 4-5 متر!!

یعالم بودا!! یجوری پوشوندنشون که یوقت سرما نخوردن!

مدرسه بودایی

استوپا، محلی که بودا خدا شد!

فویل های طلایی که تایلندی ها همجا میچسبونند

استوپا

بدون شرح!

نقاشی های دیوار معبد که داستان زندگی بودا رو نشون میده

بودای خسته!

موموهای خوشمزه، غذای خوشمزه تبتی که من خیلی دوست دارم!

دیدین روی دکمه آتش خاموش کن نوشته در هنگام آتش سوزی شیشه رو بشکنید و دکمه را فشار دهید

روی این شیشه نوشته در موقع آتش سوزی شیشه رو نشکنید!! نگهش دارید تو دستتون خنک بشید!!

تاثیر گذاره!

ورودی پل چوبی!

دروازه رمنگر

دروازه پشتی

معبد داخل دانشگاه

نشانه های عشق رو در و دیوار معبد :)

پیتزای آناناس تاحالا دیده بودید؟؟ حالا ببینید! خوشمزه هم بود :D

عکسهای دیگری از واراناسی

گروه هنرمند ژاپنی

خیلی ازین بابا ها (همینها با لباس نانجی و قیافه های اینجوری) مواد فروش هستند! هشیش و ماری جوانا!

 

یکی از معابد غرق شده بعد از بالا آمدن آب گنگ

مسجد قدیمی بنارس

خوب گاوه دیگه!

 

فعلا

مرتضی

خاجوراهو

12 مارچ 2014

   + مرتضی اردبیلی ; ۱:٠٤ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/۱٢/٢۱
comment نظرات ()

بنارس، دروازه سرزمین مردگان

بنام خدا

اول از همه اینو بگم که اگه هند اومدی و بنارس رو ندیدی، انگار اصلا هند رو ندیدی!!

اینجا یک دنیای دیگه است.

گفتم که از دهلی به واراناسی مجبور شدم بلیط هواپیما بخرم، چون راه خیلی طولانی بود و من هم وقت نداشتم و همه قطارها پر بود، بنابر این ترجیح دادم از هواپیما استفاده کنم، بلیط هواپیما حدود 100 دلار شد. خوب همونجور که انتظار داشتم هواپیما پر از هندی بود.

فرودگاه داخلی (دومیستیک Domestic Airport) نزدیک فرودگاه بین المللی یه، با مترو باید از ایستگاه دهلی نو قطار رو عوض کنید و وارد خط فرودگاه بشید که هزینه اون 150 روپیه است وجدا از خط اصلی مترو دهلی هست. از ایستگاه فرودگاه داخلی باید سوار اتوبوس بشید تا خود فرودگاه!! خود فرودگاه داخلی هم برعکس فرودگاه بین المللی اصلا بزرگ نیست، فرودگاه شلوغیه. داخلش هم پر از فروشگاههای مختلف!

رسیدم فرودگاه گرسنم بود ولی گفتم اگه الان چیزی بخورم نهار هواپیما رو نمیتونم بخورم، پس چیزی نخوردم، چند بار از جلوی بوفه رد شدم اما خودمو کنترل کردم و صبر کردم تا سوار هواپیما بشیم. هواپیما ای 320 نو بود و مهماندارها هم کاملا مشخص بود که تازه کارند. من که ردیف اول نشسته بودم میدیدم که هر 30 ثانیه یکبار جلوی آیینه خودشونو موهاشونو مرتب میکنند! خلاصه رفتیم تو آسمون و مهماندارها رفتند سراغ اون جعبه های مخصوص خوراکی ها و من خوشحال که الان غذامو میدن.

خانم مهماندار یکی از اون جعبه هارو افقی قرار داد جلوی خروجی سالن (یعنی ورودی قسمت مهماندارها به سمت کابین رو بست، و چند تا فلاکس چایی گذاشت بالای اون و همینجوری ایستاد اونجا. من هی منتظر بودم بیاد غذامو بده، اما بعد چند دقیقه یک مسافر پاشد و رفت بهش پول داد و یک لیوان قهوه گرفت! من که کلی تعجب کرده بودم اول باورم نشد اما کم کم آدما میومدن و خرید میکردند!! گاهی چند نفر میومدند و ازدحام میشد! رسما بقالی شده بود جلوی صندلی من! منم که دهنم باز مونده بود نمیدونستم چی بگم!! چای، قهوه، بیسکوییت، کیک، آبمیوه، اسنک، پفک، چیپس، آدامس، کلاه لبه دار، تیشرت زنانه و مردانه، اسباب بازی، ساعت مچی بچه گونه با طرح باربی!! اینا گوشه ای از اجناسی بود که جلوی من خرید و فروش شد! منم از لجشون هیچی نخریدم!!! فکن 300 تومن پول پرواز بدی بهت حتی آب هم ندن!!

خلاصه رسیدم فرودگاه واراناسی و اولین نفر از فرودگاه خارج شدم. طبق معمول یه عالمه راننده تاکسی و توک توک ازم میپرسیدن کجا میری، یکیشونم باهات میاد تا راضیت کنه باهاش بری، خلاصه توافقات از 700 روپیه رسید به 400 تا و رفتیم. قراری که با دوست روسم داشتم یک جایی بود به اسم پوکرا که یک استخر قدیمی بود. اونجا چند تا جوون هندی رو پیدا کردم و موبایلشونو قرض گرفتم و به دوستم زنگ زدم که اومد دنبالم و باهم رفتیم سمت خونش.

آلکس جوان 24 ساله روسی بود که حدود 1 ماهه اومده واراناسی؛ اصلیتش واسه شهر ولادیوستوک روسیه است که در اصل یکی از دور افتاده ترین شهرهای روسیه میشه، در اصلاح انتهای شرق دور و پایین کامچاتکا، مرز  با کره شمالی و چین 40 کیلومتر از این شهر فاصله داره. آلکس اینجا هیچ کاری نمیکنه! کلا یک خونه اجاره کرده، گاهی میره دوری میزنه چهار تا عکس میگیره، اما هیچ درآمدی نداره و چون درآمد نداره نتونسته خونشو تجهیز کنه و یک آپارتمان داره که توش فقط دوتا تشک داره که یکیشو داد به من! حتی آبگرم کن هم نداره و دوش آب سرد میگیره. همسایه آلکس یه مرد65 ساله هندیه که یک مغازه بقالی در خیابون اصلی داره، مغازه خیلی کوچیکیه پر از موش! الکس حوصله اش که سر میره بعد از ظهر ها میره مغازه و به همسایش کمک میکنه! این مرد انگلیسیش از آلکس بهتره و خیلی به من کمک کرد در مورد برنامه ریزی دیدن جاهای دیدنی و اطلاعات در مورد اتوبوسها و قطارها.

روز شنبه ساعت 5 صبح از خواب بیدار شدیم و با آلکس به کنار گنگ رفتیم. حدود 1 ساعت پیاده را بود، طلوع آفتاب کنار گنگ بودیم. خیلی پهن تر و پر آب تر از اونی بود که تصور میکردم. قبلا گنگ رو در هاریدوار و ریشیکش دیده بود که اونجا پهنای رود نصف این بود. احتمالا توی این مسیر تا اینجا رودهای دیگری هم به گنگ ملحق میشوند که رودخانه رو بزرگ و بزرگتر کرده. اولین جایی که رفتیم و به گفته آلکس بهترین منظره رو داشت بالای سه تا سازه بارو مانند کنار گنگ بود که در اصل پمپ و فیلتر آب گنگ بودند. واقعا جای خوبی بود واسه دیدن منظره کل قت ها. این پمپ ها به پیشنهاد یک پروفسور دانشگاه بنارس ساخته شده، چون بسیاری از شهرها فاضلاب خوشونو به گنگ میریزند و این آب در بنارس برای غسل و حتی خوردن استفاده میشه، این پروفسور پیشنهاد داد که این فیلتر و پمپ های عظیم رو بسازند تا آب رو تصفیه کنه. تعداد حداکثر باکتری موجود در آب برای اینکه بتون اونرو برای استحمام استفاده کرد 500 عدد در هر لیتره و آزمایش آب گنگ نشون داده که تعداد باکتری موجود در اون بیشتر از 1.5 میلیون در هر لیتره!!! حالا این آب بسیار آلوده حتی مناسب استحمام هم نیست اما شما هر روز میتونید هزاران نفر رو ببینید که در این آب استحمام میکنند و گاهی مردمی رو میبینید که مسواک میزنند و مسواکشونو داخل رود میشورند و طبق عقایدشون نوشیدن جرعه ای از آب گنگ به اونها کمک میکنه که به مراحل روحی بالاتری برسند پس معمولا بعد از غسل جرعه ای از آب رو مینوشند. اما چطور این مردم مریض نمیشند؟ نمیدونم!!

 به سازه های پلکانی که کنار گنگ ساخته میشه قت Qat میگند که در واراناسی ساحل گنگ شاید بیشتر از 50 قط وجود داره. اولین اون یک قت قدیمی بوده به اسم آسی قت که چند سال قبل که آب گنگ بالا اومده کامل تخریب شده اما هنوز ده ها قت دیگه وجود داره. قت های اصلی یکی شیوالا، هانومان، هاریچاندرا، کدار و داساواما قت هستند. بیشتر این قت ها فقط مراسم غسل و دعا برگزار میشه و تنها دو قت وجود داره که در اون مراسم مرده سوزی انجام میشه. این قت ها خیلی شلوغ و آلودس و اطراف اون هم پر از مغازه های چوب فروشیه برای سوراندن مردگان. انواع واقسام چوب وجود داره، ارزون و گرون، گرونترین چوب ساندالووده که عطریه و فقط پولدارها میتونند کل چوبهای لازم رو ساندال بگیرند بقیه فقط تکه ای ساندال داخلش میگذارند. بعضی چوب فروشی ها حتی براده های چوب ساندال رو کیسه کیسه میفروشند که فقیر ها بریزند تو آتیش مرده شون. در مراسم سوزاندن زن ها نیستند، فقط مردها حاضر میشند و اونها هم اصلا گریه نمیکنند و فقط نگاه میکنند. به عقیده اونها مرگ جزیی از زندگیه و گریه و ناراحتی دلیلی نداره!

حس دیدن سوزاندن یک آدم داخل آتیش رو موقعی میتونید حس کنید که اونو از نزدیک ببینید، بوی گوشت کباب شده رو استشمام کنید، و بتونید صورت مرده رو ببینید که چطور از بین میره! سوزاندن یک جنازه حدود 3 تا 4 ساعت زمان میبره و شاید دیویست سیصد کیلو چوب احتیاج داره. روش کار به این صورته که اول مرده رو نصفه از پا داخل رود میذارند برای چند یک ساعت بعد درش میارند و داخل کومه چوب میذارند و بعد از کلی دعا و مراسم مذهبی و چرخوندن آتیش در انتها آتیشش میزنند. بعد از 3-4 ساعت که کامل سوخت خاکستر اون رو به گنگ میریزند. هندی ها اصلا اجازه عکاسی در قت های مرده سوزی رو نمیدند و اگه کسی عکس بگیره شدیدا باهاش برخورد میکنند.

اما قت ها فقط مخصوص مراسم مرده سوزی و دعا نیست، خیلی ها برای استحمام به اونجا میاند (با صابون و شامپو) خیلی ها میاند اونجا لباس میشورند (مخصوصا صبها صدها زن مشغول لباس شستنند) حتی خیلی ها گاوهاشونو میارند اونجا داخل آب میشورند و خلاصه کاری نیست که در جهت آلوده کردن هرچه بیشتر آب انجام ندند!

ساعت 6 عصر یک مراسم تقدیس و تشکر از گنگ در قت داساواما برگزار میشه که جالبه. 5 نفر رو بروی گنگ میاستند و حدود یک ساعت و نیم با آتیش و دود انواع رقص های مختلف رو انجام میدند. روزی که من بودم خیلی شلوغ بود و در وسط مراسم یهو یک گله گاو تصمیم گرفتند شخصا در مراسم خضور پیدا کنند!! آروم اومدند و درست وسط اون شلوغی نشستند!

میشه از کنار گنگ از آسی قت تا انتهای راج قت که آخرین قت هست رو پیاده رفت. که حدود یک ساعت و نیم طول میکشه.

در طول این مسیر صدها و هزاران گدا و تلکه کن و ... وجود داره که در هیچ صورتی نباید بهشون پول بدی و اصلا نباید باهاشون حرف بزنی، تعدادی هم توریست وجود دارند که کارهای هنری انجام میدند، بعضی ها واسه دل خودشون و بعضی برای جمع کردن پول سفر. یک جوان سوییسی رو دیدم که ساز بسیار عجیبی مینواخت به اسم هندپن که شکل یک تابه بزرگ بود با ضربه ای که به نقاط مختلف اون میزد آوای خیلی زیبایی رو تولید میکرد. همچنین یک گروه 2 نفره ژاپنی که یکشون گیتار و سازدهنی میزد و دیگری ویالن و آهنگهای زیبای ژاپنی میخوندند.

کلا کنار قت های جای خوبی برای وقت گذرانی میشه اگه گداهای سمج اجازه بدند!

در کنار گنگ در ساحل واراناسی غیر از قت های نقاط دیدنی زیادی هست، صدها معبد! یکی معبد مشهور وجود داره به اسم معبد طلایی که معبو هندو ها است و اجازه نمیدند توریستها به اون وارد بشوند. گفته میشه در سقف این معبد 800 کیلو طلا استفاده شده!! خیلی هم شلوغه! و صدها نگهبان با اسلحه از معبد محافظت میکنند. معبد های هندو که خیلی زیادند، یک معبد نپالی قدیمی هم اونجا هست که به خاطر مجسمه های منحصر به فردش معروف شده! یک مسجد قدیمی هم هست که مربوط به زمان مغول هاست البته پیدا کردن اون خیلی سخت بود چون توی کوچه پس کوچه های باریک و یک متری پر از معابد هندو محاصره شده بود اما من پیداش کردم و رفتم اونجا و وقتی خادم مسجد فهمید من از ایران اومدم خیلی خوشحال شد و کلی تحویل گرفت و چایی بهم داد و همه درهای مسجدو برام باز کرد که همجارو بینم!

در انتهای قت ها یک جایی هست شکل حوض مانند بزرگ که میگند محلیه که شیوا گوشواره خودشو داخل آب انداخت!! خیلی همچین چیزهای این اطراف زیاده و مربوط به افسانه های قدیمی هندو میشه. هنگام غروب خیلی از هندی ها قایق های کوچکی رو با برگ به شکل گل نیلوفر درست میکنند و داخل اونرو پر از گل میکنند و یک شمع در وسط اون روشن میکنند و اونو به گنگ میسپرند. این هدیه ای است که توسط رودگنگ به سرزمین مردگان و به دست مردگان میرسه!

فکر کنم واسه امروز بسه

 

 

ماشین عروس هندی! شبیه دایناسور شده!!

 

 طلوع آفتاب در کنار گنگ

اولین نمای گنگ که دیدم

 هنوز قت ها بیدار نشده اند!

آسی قت

مردم برای شستشو کنار گنگ اومدند

محل قبلی آسی قت که تخریب شد

خیلی ها برای مدیتشن کنار رودخانه میاند! اگه هندی ها بذارند!

مرد سوییس و ساز عجیبش!

زنان در حال لباس شستن

بالا عکس گامش (وسط) شیوا (سمت چپ) و پراواتی (زن شیوا سمت راست)

یکی از قت های اصلی که اسمش سخت بود!

نپالی تمپل

برابری زن و مرد!! آرزوی زنان هندی!

چوب فروشی برای سوزاندن مردگان

بسته به پولداری مرده چوب بیشتر و بهتر انتخاب میشه!

یکی از قت های اصلی در کنار پمپ های آب و تصفیه خانه

مراسم تشکر از گنگ

تماشاچیان مراسم از آب!!

شبهای واراناسی!

 

شبخیر

مرتضی

خاجوراهو 11 مارچ 1013

   + مرتضی اردبیلی ; ٧:٥٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/۱٢/٢٠
comment نظرات ()

دهلی، نوعی دیگر

سلام

اول از همه بگم که این دهلی که الان دیدم اون دهلی قبل نیست!!

سفر قبلی من یک سفر بک پکری بود با حداقل هزینه، و این سفر، لوکس ترین سفری بود که تاحالا داشتم، بهترین هتل های  5 ستاره؛ بهترین رستوران ها و میتونم بگم انگار تو این سفر من یک دهلی دیگه رو دیدم.

متاسفانه چون سفر کاری بود و جنبه بیزینس داشت نمیتونستم از محل جلسات و هتل ها عکس بگیرم؛ سعی میکنم عکس چند تا از هتل هایی رو که دیدم پیدا کنم و اینجا قرار بدم.

اما نکات جالبی از زندگی هندی های پولدار (خیلی پولدار) فهمیدم که سعی میکنم چند تاشو اینجا بگم.

اول اینکه هندی هایی که خیلی پولدارند برای اینکه نشون بدهند با بقیه فرق دارند با هندی های دیگه هم انگلیسی حرف میزنند تا ثابت کنند خیلی با فرهنگ و تحصیل کرده هستند، جالبه گاهی توی هتل یا رستوران گارسن با خدمتکار باهاشون هندی حرف میزنه و اونها انگلیسی جواب میدند و اگه طرف نفهمه باز انگلیسی تکرار میکنند!! اصرار به انگلیسی حرف زدن!!

یا بچه هاشون گاهی دیدم که خیلی خودخواه و مستبد و بداخلاقند و گاهی انقدر بی تربیت که تعجب برانگیزه، مثلا یکبار یک بچه 12-13 ساله چنان با مرد دربان هتل فریاد میکشید!! چون داشت در یک ماشین دیگرو باز میکرد و ایشون 10 ثانیه منتظر مونده بود تا بیاد درو واسش باز کنه!!

صاحب هتل ما یک فراری و یک لامبورگینی داره که همیشه جلوی هتل پارک میکنه، فراری قرمز و لامبورگینی مشکی!

باورم نمیشه یک روز اینارو تو وبلاگم مینوشتم!!

این اتاق من بود و عکس بالایی هم لابی هتلم!!!

 

یکی از رستوران هایی که رفتیم!

محل اصلی جلساتمون اینجا بود! هتل تاج محل

 

هتل ایمپریال پالاس که یک قصر واقعی بود و تعدادی از جلساتم اینجا بود.

واقعا یک روز زمان میخواست که آثار هنری گوشه و کنار هتل رو نگاه کنی!

گوشه دیگری از هتل ایمپریال پالاس!

 

 

خیلی ندید بدید بازی در آوردم بسه واسه این گزارش!

خلاصه اینکه اگه خواستید برید هند و روزی 1000 دلار خرج کنید میتونید روی کمک من حساب کنید!!

 

فعلاً

   + مرتضی اردبیلی ; ۸:۱٩ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/۱٢/۱٥
comment نظرات ()

سلام دوباره دهلی

سلام به دوستان عزیزم

بعد از حدود 1 سال باز هم به هند برگشتم.

این بار نیت اومدنم یک سفر کاری بود، هفته اول کاری و هفته دوم سفر به سبک خودم!

بلیط و هتل رو مهمون شرکت دعوت کننده ام هستم، پرواز الاتحاد، و هتل لوکس در دهلی!

من که به اینجور هتلها عادت ندارم، سعی هم میکنم که بد عادت نشم :)

پرواز الاتحاد به ابوظبی میره بعد از 2 ساعت و نیم پرواز و پس از 3 ساعت معطلی در فرودگاه ابوظبی به سمت دهلی پرواز کردم که حدود 3 ساعت و نیم  طول کشید.

فرودگاه ابوظبی خیلی بزرگ نیست مثل دوحه و دبی اما دارن کنار سالن ترانزیت قدیمی یک سالن جدید میسازن که اگه تموم بشه،رو دست همه اون فرودگاهها خواهد بود، واقعا مجموعه عظیمیه.

راستی پرواز مستقیماً از روی جزیره قشم رد شد، و جزیره هرمز هم خیلی خوب دیده می شد. علاوه بر این 20 دقیقه قبل رسیدن به ابوظبی از کنار جزیره نخیل که فکر کنم بزرگترین خشکی دست ساخت بشر هست رد شدیم که سعی کردم ازش عکس بگیرم اما خوب نشد.

ساعت 11 صبح از تهران حرکت کردم و 8 شب به وقت دهلی رسیدم.

تشریفات ورود بدون مشکل انجام شد و از فرودگاه خارج شدم.

چون خرج من تو دهلی بر عهده کس دیگه ای بود تصمیم گرفتم از فرودگاه تا هتل با تاکسی بیام؛ راننده تاکسی هم نامردی نکرد و 800 روپیه گرفت، البته با تاکسی متر، ولی فکر کنم دور تا دور دهلی منو چرخوند، یک ساعت تو راه بودم!

هتلم اسمش لالیت هتل هست که هتل لوکس و بزرگیه، حدود 30 طبقه داره و اتاقهاش از شبی 150 یورو شروع میشه! یعنی شبی 600 تومن! تقریبا حقوق یک ماه من :|

من برای پنج شب اینجا هستم.

هروقت فرصت کنم میرم چند جایی رو ببینم، میخوام یکبار دیگه همایون تامب و لتوس تمپل رو برم. دروازه هند هم خیلی نزدیکه 5 دقیقه راهه که دفعه قبل ندیدم اینبار میرم ببینمش.

برام دعا کنید

مرتضی

3 مارچ 2014

   + مرتضی اردبیلی ; ۱٠:٥۱ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٢/۱٢/۱٢
comment نظرات ()

هیچ

تمام دل تمام شد ....

تمام سفر .... نیمه تمام ...

 

 

 

سفر مرا از هیچ 

به هیچ برد

 

 

   + مرتضی اردبیلی ; ۱:٤٩ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/۱٠/۳٠
comment نظرات ()

دوباره هند

سلام مجدد بعد از 7 ماه،

دوباره دارم میرم هند،باز هم دهلی،

این بار برای کار میرم، یک هفته دهلی هستم، اگه بتونم یک سر میرم واراناسی که برنامه سفر قبل رو تکمیل کنم.

اگه هم نشد همین قرار گرفتن یک هفته ای در جو هند خودش خوبه :)

خوشحالم که دوباره دارم میرم،

حدود یک ماه دیگه میرم :)

 

مرتضی

 

 

   + مرتضی اردبیلی ; ۱:٥٥ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/٩/٥
comment نظرات ()
← صفحه بعد