در سفر... مثل باد

سفر .... مرا از تو به هیچ‌کجا نمی‌بَرَد

تمامِ دل، تمام شد... تمامِ سفر، نیمه‌تمام...

به سفر می‌روم، اما

با بال‌های زخمی پرنده‌ای

که نه به مقصد می‌رسانَدَم

نه دوباره به خانه!

سفر

یعنی تو بروی

من پشتِ سرت آب بریزم

اما هیچ‌وقت برنگردی!

 

 

با خیال نمی‌شود سفر کرد

خودت هم بیا...   

 

 

نیایی هم

بهار می‌آید.

حفظِ آبرو کُن؛ بیا !

 

 

پ.ن:

یک‌شب با تو تنها بودم

یک‌عمر بی‌تو

تنها !

 

 

چقدر این شبها دلگیره...

   + مرتضی اردبیلی ; ۱۱:٠٢ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/٩/٢٦
comment نظرات ()

داستان

 

 

 

 

یک داستان زیبا از دوست عزیز و هنرمندم حمید سلطان آبادی :

 

این قفسه سینه که می بینی یه حکمتی داره. خدا وقتی آدم و آفرید سینه اش قفسه نداشت. یه پوست نازک بود رو دلش. یه روز آدم عاشق دریا شد. اونقدر که با تموم وجودش خواست تنها چیز با ارزشی که داره بده به دریا. پوست سینه اش و درید و قلبش و کند و انداخت تو دریا. اونوقت موجی اومد و نه دلی موند و نه آدمی. خدا دل آدم و از دریا گرفت و دوباره گذاشت تو سینه اش. آدم دوباره آدم شد. ولی امان از دست این آدم!

در حقیقت دو روز بعد آدم داستان ما عاشق جنگل شد. دوباره پوست نازک تنش و جر داد و دلش و پرت کرد میون جنگل. باز نه دلی موند و نه آدمی. خدا کم کم داشت عصبانی می شد. یه بار دیگه دل آدم و برداشت و محکم گذاشت تو سینه اش. ولی مگه این آدم، آدم می شد. این بار سرش و که بالا کرد، یه دل که داشت هیچی، با صد دلی که نداشت عاشق آسمون شد. همه اخم و تخم خدا یادش رفت و پوست سینه اش و جر داد و باز دلش و پرت کرد میون آسمون افسانه ای. دل آدم مثل یه سیب سرخ قل خورد و قل خورد و قل خورد افتاد تو دامن خدا.

نه دیگه؛ خدا گفت. این دل واسه آدم دیگه دل نمی شه. آدم دراز به دراز چشم به آسمون رو زمین افتاده بود. خدا این بار که دل رو گذاشت سرجاش بس که از دست آدم ناراحت بود، یه قفس کشید روش که دیگه بسه. آدم که به خودش اومد؛ دید ای دل غافل، چقدر نفس کشیدن واسش سخت شده. چقدر اون پوست لطیف رو سینش سفت شده. دست کشید رو سینه اش و وقتی فهمید چی شده یه آهی کشید، همچین که از آهش رنگین کمون درست شد. این برای اولین بار بود که رنگین کمون قبل از بارون درست می شد.

بعد هی آدم گریه کرد؛ هی آسمون گریه کرد. روزها پس از روزها گذشت و آدم با اون قفس سنگین خسته و تنها روی زمین سفت خدا قدم می زد و اشک می ریخت. آدم بیچاره دونه دونه اشکاشو که می ریخت رو زمین، شکل مروارید می شد اونها رو بر می داشت و پرت می کرد طرف خدا تو آسمون. تا شاید دل خدا واسش بسوزه و قفس و برداره. اینطوری بود که آسمون پر از ستاره شد. ولی خدا دلش واسه آدم نسوخت.

خلاصه یه شب آدم تصمیم خودش رو گرفت. یه چاقو برداشت و پوست سینه اش و پاره کرد. دید خدا زیر پوستش چه میله های محکمی گذاشته، دلش و دید که اون زیر طفلکی مثل دل گنجشک می زنه. تالاپ تولوپ می کرد. انگشتاش و کرد زیر همون میله ای که درست روی دلش بود و با همه ی زوری که داشت اونو کند. آخ! اونقدر دردش اومد که دیگه هیچی نفهمید و روی زمین افتاد.

خدا از اون بالا همه چیز و نیگا می کرد؛ دلش واسه آدم سوخت. استخون و برداشت و مالید به دریا و آسمون و جنگل. یهو همون تیکه استخون روی هوا رقصید و رقصید. چرخید و چرخید. آسمون رعد و برق زد. دریا پر شد از موج و توفان، و درختای جنگل شروع کردن به رقصیدن.

همون تیکه استخون یواش یواش شکل گرفت و شد و یه فرشته، با چشای سیاه مثل شب آسمون، با موهای بلند مثل آبشار توی جنگل، اومد جلو و دست کشید روی چشای بسته ی آدم. آدم که چشاش و باز کرد اولش هیچی نفهمید. هی چشاش و مالید و مالید و هی نیگا کرد. فرشته رو که دید با همون یه دل که نه، با صد تا دلی که نداشت، عاشقش شد. همون قدر که عاشق آسمون و دریا و جنگل شده بود. نه خیلی بیشتر.

پا شد و فرشته رو نیگا کرد. دستش و برد گذاشت روی دلش همونجا که استخونش و کنده بود. خواست دلش و در بیاره و بده به فرشته. ولی دل آدم که از بین اون میله ها در نمی یومد. باید دو سه تا دیگه از اونا رو هم میکند. تا دستش و برد زیر استخون قفس سینش، فرشته اروم اروم اومد جلو. دستاش و باز کرد و آدمو بغل کرد. سینش و چسبوند به سینه ی آدم. خدا از اون بالا فقط نیگا می کرد، با یه لبخند رو لبش.

آدم فرشته رو بغل کرد. دل آدم یواش و یواش نصفه شد و آروم آروم خزید تو سینه ی فرشته خانوم. فرشته سرش و آورد بالا و توی چشای آدم نیگا کرد. آدم با چشاش می خندید. فرشته سرش و گذاشت رو شونه آدم، و چشاش و بست. آدم یواشکی به آسمون نیگا کرد و از ته دلش دست خدا رو بوسید. اونجا بود که برای اولین بار دل آدم احساس آرامش کرد!

   + مرتضی اردبیلی ; ۱٠:٥۱ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/٩/٢٦
comment نظرات ()

دیدار با ماسایی ها

 

جامبو،

سلام به همه دوستان

الان که دارم براتون سفرنامه مینویسم داخل یک چادر و داخل کیسه خواب دارم میلرزم! هنوز آفریقا هستم اما اومدم در ارتفاع 2300 متری و لبه دهانه آتشفشان گورونگورو در کمپ سیمبا.

فردا صبح زود قراره همراه با راهنمام به داخل دهانه این آتشفشان خاموش بریم که الان زیستگاه انواع و اقسام حیواناته!

بله دهانه این آتشفشان انقدر بزرگه که توش یک پارک درست شده با انواع پستانداران و حیوانات درنده!

ادامه مطلب
   + مرتضی اردبیلی ; ٢:۳۳ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/٩/٢٤
comment نظرات ()

گذر از کنیا، سافاری در تارانگیره

سلام

الان داخل چادر هستم در شمال تانزانیا نزدیک دریاچه ناریانا، از دیروز یک تور سافاری 4 روزه رو آغاز کردم شامل پارکهای ملی تارانگیره، گورونگورو و سرنگیتی.

ساعت 6 صبحه و خورشید داره طلوع میکنه، انقدر صدای پرنده های که اطرافم دارند میخونند متنوع و زیاده که سخت میشه از هم تشخیصشون داد. دیروز در پارک ملی تارانگیره انقدر حیوون دیدم که دیگه موندم توی این 3 روز دیگه چی خواهم دید!

هزاران هزار پستاندار مثل گورخر، گاو وحشی، زرافه، فیل، آهو، غزال، ایمپالا، بوفالو و انواع پرندگان زیبا و البته شیر!

ادامه مطلب
   + مرتضی اردبیلی ; ٢:۳۳ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/۸/٢
comment نظرات ()

اوگاندا، آبشارهای سیپی

سیپی یعنی همین جایی که الان توشم جزو منطقه کاراموجان محسوب میشه، مردم بومی اینجا بیشترشون از قبایل کوه نشین شمال آفریقا بودند که بعدا به این قسمت کوچ کردند و چون کوه نشین بودند باز هم دنبال منطقه کوهستانی گشتند تا اینکه کوه الگون رو پیدا کردند. این کوه واقعا زیباست، تا با چشم خودتون نبینید باور نمیکنید، برای رسیدن به سیپی از جینجا سوار یک ون شدم به مقصد شهری به نام امباله (اما تلفظ میشه باله) خدود 3 ساعت راه بود، امباله کنار کوه الگون قرار داره و از همون داخل شهر چند تا آبشار بلند مشخصه.

ادامه مطلب
   + مرتضی اردبیلی ; ۸:٥٢ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۳/٧/۱٩
comment نظرات ()

اوگاندا، جینجا

جینجا اگه معروفترین شهر اوگاندا نباشه بدون شک توریستی ترینشه، و تنها دلیلش هم اینه که رود نیل از اینجا شروع میشه!

به هرکس بگید که میخام برم جینجا میگه میخوای بری رفتینگ؟ رفتینگ یا قایقرانی آبهای خروشان مهمترین فعالیت تفریحی این شهره که هر روز تعداد زیادی توریست رو به اینجا میکشونه، جینجا جزو 10 مقصد برتر رفتینگ دنیاست و به قول حرفه ای های رفتیگ گرید 5 و 6 جهانی که جزو سخت ترین رفتینگ های دنیاست در این منطقه وجود داره. 

ادامه مطلب
   + مرتضی اردبیلی ; ۸:٤۱ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۳/٧/۱٩
comment نظرات ()

اوگاندا، انتبه و کامپالا

سلام

آخرین مطلبی که یادم میاد براتون گفتم موقعی بود که هنوز نرفته بودم فرودگاه زنگبار. تصمیم گرفتم برای اینکه صبح زود مجبور نشم پول تاکسی گرون بدم و واسه چند ساعت خواب الکی پول اتاق ندم اتاق نگیرم، پروازم ساعت 5 صبح بود. حدود ساعت 7 شب رفتم فرودگاه و مثل بقیه فرودگاهها انتظار داشتم سالن انتظاری چیزی داشته باشه که بشینم اونجا تا صبح و بخوابم.

ادامه مطلب
   + مرتضی اردبیلی ; ۸:۱٩ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۳/٧/۱٩
comment نظرات ()

تانزانیا، زنگبار

سلام

صبح ساعت 8 از هتل خارج شدم تا یکساعت قبل از حرکت کشتی اونجا باشم. سوار شدن به کشتی دستکمی از سوار شدن به هواپیما نداشت، بازرسی و فرم پر کردن و اونطرف داخل زنگبار هم مهری داخل پاسپورتم زدند! انگار اومدم یک کشور دیگه.

بعدا متوجه شدم که زنگبار قبلا واسه خودش خودمختار بوده و الان هم خیلی دوست داره از تانزانیا مستقل باشه، حتی ادارات دولتی هم یکی در میون نوشتند دولت تانزانیا و بیشتر مینویسند دولت زنگبار، اینجا واسه خودش رییس جمهور هم داره!

ادامه مطلب
   + مرتضی اردبیلی ; ۳:٠٩ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۳/٧/۱٢
comment نظرات ()

تانزانیا، دارالسلام

سلام به هرکسیکه داره این وبلاگ رو میخونه

اینجا مثل دفتر خاطرات منه، خاطرات سفر،

فکر میکنم در پست قبلی تا سه چهار روز پیش رو براتون گفتم که از ژوهانسبورگ خواستم بیام دارالسلام و اون جریانات کنسل شدن بلیط و ... در آخر مجبور شدم بیام آدیس آبابا در اتیوپی و بعد از اونجا با یک پرواز دیگه بیام دارالسلام.

 

ادامه مطلب
   + مرتضی اردبیلی ; ٩:۳٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/٧/٩
comment نظرات ()

کیپ تون، پیاده روی

سلام به همه

اول از همه مرسی که دارید سفرنامه های منو میخونید، خیلی خوشحال میشم کامنت های شمارو میبینم و متوجه میشم که شما میخونیدشون و امیدوارم مفید باشه. باور کنید واقعا سعی خودمو میکنم که خلاصه بنویسم اما وقتی شروع به تایپ میکنم یهو به خودم میام میبینم 4-5 صفحه نوشتم که مطمئنا واسه خیلی ها خسته کننده میشه.

امروز صبح اومدم فرودگاه تا ببینم چیکار میشه بلیط کنسل شده ام کرد. برعکس دیشب که یک گاگول اونجا گذاشته بودند که خودشم تکلیف خودشو تو فرودگاه نمیدونست امروز یک خانم از سوییس ایر اینجا موضوع رو پیگیری میکرد و بعد از کلی معذرت خواهی گفت که میتونه برامون یک پرواز بگیره به آدیس آبابا در اتیوپی و از اونجا هم دنبالشه که پرواز به دارالسلام رو هماهنگ کنه. خلاصه هماهنگی هاشو کرد و بلیطمو داد دستم، حالا الان باید پرواز کنم به آدیس آبابا، حدود 6-7 ساعت پرواز دارم تا اونجا، بعد اونجا 2 ساعت انتظار دارمو بعدش دوباره پرواز دارم به دارالسلام که اون هم حدود 3 ساعته.

 

ادامه مطلب
   + مرتضی اردبیلی ; ۱۱:۳۳ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/٧/٥
comment نظرات ()
← صفحه بعد