در سفر... مثل باد

سفر .... مرا از تو، به هیچ‌کجا نمی‌بَرَد

ورود به قزاقستان، آلماتی

سلام من به همه دوستان عزیزم از آلماتی

 

فصل چهارم قزاقستان

دفتر اول آلماتی

 

صبح ساعت 9 صبح با تونی و نیها خونه سایمون رو ترک کردیم و به سمت ایستگاه اتوبوسهای آلماتی حرکت کردیم. سایمون و ایرنه صبح زودتر وقتی ما خواب بودیم رفته بودند و من هم براشون یک یادداشت خداحافظی گذاشتم.

تونی و نیها رفتند سمت سفارت ازبکستان و ما هم بعد از خداحافظی به راه خودمون.

یک ماشروتکا مارو تا آلماتی میبرد اما اینبار رد شدن از مرز به راحتی مرز قرقیز نبود و مرز هم خیلی شلوغ بود و باید پیاده میشدیم و با کوله ها به ناحیه مرزی وارد میشدیم که خیلی شلوغ بود. هزاران قرقیز پشت مرز برای ورود به قزاقستان صف کشیده بودند اما باز هم از اونجاکه ما خارجی بودیم و با اون تیپ و وسایل و کوله های سنگین معلوم بود که خیلی خسته هستیم!! (بعد از سالها سفر) و مردم مهربان هم به ما راه میدادند که جلو بریم. خروج از قزقیزستان سزیع انجام شد اما ورود به قزاقستان کمی بیشتر زمان برد چون پروسه ورود و کنترل وسایل و ... و ازدهام جمعیت وجود داشت. موقع ورود به سالن کنترل از یک دستگاه ایکس ری با کوله و وسایل رد شدم که شروع کرد به آژیر کشیدن اما انقدر شلوغ بود که کسی اصلا نشنید!! کمی جلوتر یک دستگاه ایکس ری وسایل دیگه بود که مسئولش نبود!! ولی همه باید وسایلشونو داخل اون میفرستادند. اما کسی نبود که توی مانیتور ببینه که داخل ساک ها چی هست!!!

این وسط صدای داد و فریاد و دعوای پلیس با محلی هایی که میخواستند وارد بشند و گرمای هوا و عرق و فشار جمعیت و یواش کار کردن مسئولان کنترل مدارک اذیت کننده بود.

خلاصه نوبت ما شد و سرباز مسئول به روسی سوالاتی رو پرسید و من گفتم انگلیسی فقط بلدم بعد طبق معمول لبخندی زد و بهم فهموند (با بادی لنگویج) که کجا میخواید برید منم گفتم آلماتی و آستانه و بعد گفت با هواپیما؟ گفتم به بابا با خط 11.

خلاصه مهر ورود رو زد و ما وارد کشور چهارم شدیم. بیرون منطقه مرزی نیم ساعتی منتظر ماشروتکا شدیم بعد رسیدن سوار شدیم ولی یک نفر که اومدنه پشت سر ما نشسته بود کم بود یکم منتظرش شدن اما وقتی دیدند از طرف خبری نشد جاش گذاشتند و حرکت کردند!!

نگاه اول به قزاقستان بهم فهموند که به کشور متفاوت از 3 کشور قبلی وارد شدم. وضعیت جاده خیلی بهتر و رانندگی بسیار بهتر!! بعضی جاها میدیدم که ماشین خیلی خیلی آروم میره وقتی دقت کردم دیدم بعضی جاها که خانه یا منطقه مسکونی اطراف جاده هست محدودیت سرعت 5 کیلومتر درساعت هست!! که همه هم رعایت میکردند یا تمام ماشینها توی روز روشن با چراغ های روشن حرکت میکردند که این قانون رو قبلا فقط در مورد کشورهای اروپایی شنیده بودم.

دشت های فراخ و سرسبز که در هر گوشه و کنار گله های اسب در حال چرا بودند و گاه گاه یورت های سفید رنگ در زمینه سبز دشت ها در دوردست که نشانه حضور عشایر دامدار در این منطقه بود. همه اینها در بدو ورود برام از قرقیزستان کشوری زیبا ساخت.

همین آرامش و زیبایی منو توی ماشین به خواب برد و وقتی بیدار شدم خودم رو در
آلماتی دیدم. شهری مدرن و زیبا و لوکس!! اولین نشونه مرفه بودن مردم این شهر لیموزینهایی بود که در بدو ورود به شهر در یک محوطه دیدم!! اتوموبیلهای گران قیمت و بزرگ و پر مصرف و فروشگاههای لوکس و پر زرق و برق نشون میداد که در این شهر اوضاع با بیشکک و سایر شهرهایی که دیدیم فرق میکنه.


در این شهر یک هاست محلی داشتیم که متاسفانه اوضاعی پیش اومد که نتونستیم ازش استفاده کنیم و به یک هتل ارزان قیمت رفتیم. البته در اولین سرک کشیدنها به فروشگاهها و قیمت ها فهمیدیم که این شهر خیلی گرون قیمته!! مثلا یک بستنی 300 تومنی خودمون اینجا 3000 تومنه!!! یا آب معدنی 2000 تومنه!! ارزونترین غذایی که بشه توی این شهر پیدا کرد حداقل 10 دلار برات آب میخوره!!

هتل هم با اینکه هیچ امکانات رفاهی نداره و حتی حمومش هم با بقیه مشترکه حدود شبی 20 دلار در میاد!!

خلاصه توی این 2 روزی که اینجا بودیم جاهای دیدنی شهر رو دیدیم همه جارو هم یا پیاده رفتیم یا با اتوبوس (که اتوبوس هم نیم دلاره!!) در بین جاهای دیدنی این شهر کلیسای سنت نیکولاس رو خیلی دوست داشتم. البته زمانی که ما اونجا بودیم ظاهرا یک مراسم مذهبی مهم برگذار میشد که اسقف بزرگ به همه کشیش ها برکت میداد و سخنرانی کرد و بعد هم گروه کر فضای روحانی رو در فضا ایجاد کردند و با مردمی که همه یک شمع در دست داشتند خیلی دوست داشتنی و زیبا بود.

در بیرون کلیسا هم در فضای باز در پارک پانیلوف برنامه های شاد برگذار میشد.

خیابونهای این شهر خیلی تمیز و مرتبه و فروشگاههای برند های معروف دنیا همه جا دیده میشه. دیروز 2 ساعتی با اتوبوس برقی دور تا دور شهر چرخیدیم اما واقعا هیچ محله ای از شهر رو ندیدیم که بشه گفت محله فقیر نشین یا پایین شهره!! تقریبا تمام نقاط شهر شبیه هم و همه مرتب و زیبا و تمیز و پر از پارکها و فضاهای سبز هستند.

راننده ها وقتی میبینند که کسی قصد داره از خیابان رد بشه از چند متر دورتر توقف میکنند و بعضی وقتها انقدر زود توقف میکنند که اصلا آدم شرمنده میشه!!!

روز دوم اینجا یک رستوران سلف سرویس ارزون قسمت پیدا کردیم که غذا هاشم با کیفیت قابل قبول هستند و تنوع خوبی هم داره و این چند روز کلا مشتری این رستوران بودیم که میشه در اونجا با 4-5 دلار حسابی سیر شد!! (باور کنید این قیمت در این شهر واقعا مفته!!) قالب مشتری های این رستوران هم دانشجوها هستند.

 

بلیط قطار به مقصد آستانه پایتخت این کشور رو دیروز خریدیم که حدود 30 دلار شد و 24 ساعت هم راه هست تا آستانه. فردا صبح به سمت آستانه حرکت میکنیم و ایشالا سشنبه در آستانه خواهیم بود و در طول راه هم از کنار دریاچه بالخاش رد میشیم.

 

ایشالا در پست بعدی عکسهای آلماتی رو  قرار میدم و در مورد این شهر بیشتر تعریف میکنم.

 

به امید دیدار

مرتضی

15 آپریل 2012 آلماتی

   + مرتضی اردبیلی ; ۱٠:٢٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/۱/٢٧
comment نظرات ()

آخرین روز در بیشکک

سلام به دوستان همراه

فردا قراره اینجا رو به مقصد آلماتی ترک کنیم. قرقیزستان واسه ما تقریبا تمام شد و چیز خاص دیگه ای برای دیدن نداره.

دیروز دنبال کارهای ویزای روسیه رفتیم و شرکت قرقیزکانسپت که کارهای ویزای همه رو برای روسیه اینجا انجام میده گفت که برای ایرانی ها اینجا هیچ کاری انجام نمیشه و تنها کشوری که از اون میتونیم اقدام کنیم خود ایران و ازبکستانه!! که گرفتن ویزای ازبک از خود روسیه سخت تره!!

بعد رفتیم سراغ سفارت چین که توی لونلی پلنت محلشو داخل خیابون توکتوگول نوشته بود که وقتی رفتیم اونجا دیدیم سفارت تخلیه شده و رفته یجایی حومه شهر که خیلی دور بود و مجبور شدیم تاکسی بگیریم. رفتیم اونجا و بعد از حدود 1 ساعت معطلی رفتیم تو و اونجا هم مثل روسیه گفتند شرمنده  هیچ کاری واسه ایرانی ها نمیکنیم!! نمیدونم اینا میشینند اینهمه تفاهم نامه فرهنگی توریستی با هم امضا میکنند مفاد این تفاهم نامه ها چیه که حتی به ما ویزا نمیدن؟؟؟

ولی سفارت نوساز چین هم دنیایی بود واسه خودش و عین شهر ممنوعه چین ساخته بودند دروازه و ساختمان و ...

در کنار سفارت چین سفارت آمریکا بود که خودش یک شهر بود و اندازه نصف شهر بیشکک بود!!!

شب وقتی اومدیم خونه دیدیم که 2 تا مهمون جدید هم رسیدند تونی استرالیایی و یک خانم ویتنامی به اسم نیها.

اونا هم برنامه دارند از اینجا برند تاجیکستان و بعد ازبکستان و بعد از اونجا پرواز کنند به پاریس.

امروز هم با هم با تونی و میو رفتیم اوش بازار که یک بازار سنتی در بیشککه که جالب بود و دیدنش خالی از لطف نبود.

سفرمون از نیمه گذشته و 3 تا کشور رو رد کردیم و داریم وارد چهارمین کشور میشیم. همونطور که دوست خوبم آقای نوروزی عزیز در پست قبلی اشاره کرد بعد از گذشتن از سختی ها و خطرات و افغانستان و کوهستانهای تاجیکستان سفرمون داره به قسمتهای راهتش میرسه. قرقیزستان تجربه خوبی بود واسم. کشوری با بافت سنتی و تقریبا بدون صنعت و اقتصاد که هنوز داره از زخم دوران کمونیست رنج میبره!! فقر رو میشه جای جای این کشور دید.

پیشاپیش میدونم که قرقیزستان کشور پیشرفته تر و مرفه تریه و ممکنه مشکلمون اونجا بیشتر با راههای دور و مسافتهای طاقت فرسای اون باشه!!

 

 

 جاده ای اطراف ایسی کول

 ماشروتکای ما در کاجی سای

 داخل ماشروتکا. اون سمت راستی همون آقاهه مسلمونست که گفتم!! پشت سرمون هم چند تا افسر پلیس قرقیز هستند

 ایسی کول زیبا

  

 کوههای تیان شان پشت دریاچه ایسی کول

 

 

 

 این دودکش های همون کارخونه گرمایشی شهر بیشککه که قبلا تعریف کردم

 اوش بازار

شیرینی های خونگی

 آجیل و خشکبار که اینجا خیلی هم ارزونه!! مثلا گردو کیلویی حدود 5 هزار تومنه!

 ترشی جات و البته تندی جات هم اینجا خیلی طرفدار داره این سبزیجات رو همینجا میزیزند توی لیوان روش یه مایع شدیدا فلفلی میریزند و به عنوان تنقلات میخورند!!

 

 

 

 نهار با تونی و نیها!!

 

ایشالا پست بعدی از آلماتی

 

مرتضی 13 آپریل 2012

   + مرتضی اردبیلی ; ٢:٤٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/۱/٢٤
comment نظرات ()

ساحل جنوبی ایسی کول

سلام به همه دوستان همراه

برای برگشت از کراکول به بیشکک تصمیم داشتیم از ساحل جنوبی و از دامنه شمالی کوههای تیان شان به سمت کاجی سای و بعد از اون به سمت بلاکچی و سپس بیشکک بریم.

اول  بگم که در مدتی که در کراکول بودیم یک رستوران پیدا کردیم که به جرئت میشه گفت بهترین غذاهای این مدت رو اونجا خوردیم! اسم رستوران فکیر بود و وقتی داخل میشدی فکر میکردی یک رستوران ارزون و معمولیه که همه جا هست. اما نمیدونم سر آشپزاین رستوران کی بود. هرکس بود خیلی ماهر و خوش سلیغه بود و البته غذاها بسیار ارزون. خلاصه اینکه تو 2 روزی که اونجا بودیم 3 بار رفتیم به این رستوران. سبک غذا درست کردنش مثل این رستورانهای خیلی گرون قیمت اروپایی. اول از همه اینکه منو ترجمه انگلیسی داشت!! پس خوشبختانه میفهمیدیم قراره چی سفارش بدیم اما هر غذایی که سفارش دادیم بعد آماده شدنش تعجب کردیم که چقدر زیبا درست شده و چقدر خوشمزست! قیمت هاش حدود 100 تا 150 سم بود که میشه 2-3 دلار فکنید 2 دلار بدی و یک غذای بسیار عالی بخوری حتی توی بیشکک و دوشنبه هم همچین غذاهایی ندیده بودم. این 2 روزه یکم وزن از دست رفته این مدت رو جبران کردیم :)) البته خودمو وزن نکردم اما فکنم حداقل 10 کیلویی کم کردم و کمربندم که در افغانستان یک سوراخ بهش اضافه کردم اینجا مجددا واسم گشاد شده و یک سوراخ دیگه هم میطلبه!

حدود ساعت 1 ظهر بعد از صرف یک غذای عجیب در رستوران فکیر به سمت ایستگاه ماشروتکا برای کاجی سای حرکت کردیم ( فکنید یک گوشت سرخ شده اندازه کف دست که داخلش یجوری یک چیزهای خوشمزه ای ریخته بودند و روش هم یک چیز دیگه مالیده بودند که تخم مرغشو میشد فقط تشخیص داد و وقتی خوردم تعجب کردم که چقدر خوشمزه است لابلای گوشت لیمو ترش با پوست گذاشته بود که فکنم یکی از علتهای خوشمزگیش این بودو بگذریم اینجا شده کلاس آشپزی!! دهنم آب افتاد :)) ). خلاصه رسیدیم به ایستگاه ماشروتکا. همونطور که انتظار داشتم چون این مسیر کم رفت و آمد تر و خلوت تره و بیشتر برای حمل و نقل بین دهات ساحل جنوبی ازش استفاده میشه ماشروتکا ها هم داغون و تاریخ مصرف گذشته بودند. خلاصه راننده که دید ما دو تا خارجی تیتیش مامانی و تمیز هستیم (البته به حسین نگاه کرد نه به من!!) از 2 تا خانم چاقالویی که روی صندلی جلو نشسته بودند درخواست کرد که برند عقب و ما بشینیم بهترین جای ماشروتکا!! خلاصه راه افتادیم و کوله هامون رو هم گذاشتیم عقب روی صندلی که خالی بود. در طول راه ماشروتکا در هر دهی چند تا مسافر میزد و یواش یواش ماشین پر و پرتر میشد. یکجا به خودم اومدم دیدیم دیگه تو مینی بوس جا نیست و عده ای هم سرپا وایسادن گفتم درست نیست کوله من رو صندلی باشه این بندگان خدا سرپا! برگشتم دیدم یک خانمی نشسته روی صندلی جای کوله من و کوله منو بقل کرده!! حالا من که میدونم کوله من چقدر سنگینه!! حداقل 20-30 کیلو وزنشه نمیدونم این بنده خدا از کی کوله منو گرفته بود توی بقلش و نشسته بود اونجا!! خلاصه کولمو گرفتم و با 2-3 کلمه روسی که بلد شدم گفتم "باشویه اسپاسیبا پراستیته دوشکا" یعنی معذرت میخوام خانم خیلی ممنونم :)) البته من که روسی حرف میزنم اینا اول میخندند بعد جوابمو میدند :)).

خلاصه اینکه مردم خیلی خوب و بی آزار و آرومی هستند و اصلا نه اعتراض میکنند نه داد و فریاد میزنند من که خیلی دوسشون داشتم.

یک چیز جدید فهمیدم. یک عده زیادی اینجا هستند که ا قیافه هاشون کاملا مشخصه که روس هستند ولی اینجا چیکار میکنند؟ این بیچاره ها زمان شوروی که همه یکی بودند اومدند اینجا کار و کاسبی راه انداختن و بعد فروپاشی نداشتن برگردن روسیه و الان هم خیلی شاکی اند و به هر دری میزنند که یجوری برگردند روسیه اما روسیه هم دیگه بهشون ویزا نمیده!!

توی ماشروتکا یک پسر قرقیز سوار شد که قیافه اش مثل طلبه ها بود و خلاصه با بادی لنگوییج و یکم انگلیسی و یکم عربی شروع کردیم به حرف زدن اول از همه قیافه منو که دید گفت مسلمان گفتم دا یعنی آره بعد پرسید نماز میخونی گفتم دا گفت سنی هستی گفتم نت یعنی خیر شیعه بعد شروع کرد دعای سفر خوندن و انتظار داشت من هم یک چیزی بخونم منم یک دعایی که حفظ بودم و ساده بود خوندم و دیدم میفهمه و میگه این یعنی چی؟ فهمیدم عربی هم نمیدونه و فقط دعا هارو حفظ کرده (چقدر سخت باید باشه واسشون حفظ کردن عربی) خلاصه بعدش شروع کرد به قرقیزی و روسی قروقاطی حرف زدن که فکنم داشت منو نصیحت میکرد که بیام سنی بشم!! طرف 4 سال تو پاکستان دوره دینی دیده بود و نمیدونم چرا تو این 4 سال حداقل 4 کلام عربی بهشون یاد نداده بودند!!

یک جای جالب وقتی بود که به حسین 2 تا سیب داد و حسین یکیشو داد به من اما با دست چپ و طرف ناراحت شد و زد رو دست حسین!! حسین هم از همه جا بی خبر میگقت چی شده مگه؟؟ گفتم میگه با دست راست باید چیزی رو به کسی بدی و این سنته!!

مسلمون های اینجا خیلی حال میکنند وقتی میفهمند ما از ایران اومدیم. مثلا تو استروشان رفتیم یک مسجدی یک پیر مردی بود که وقتی فهمید ما ایرانی هستیم همش دعا میکرد که خدا ایرانو حفظ کنه و خدا به ایران قدرت بده که آمریکا رو نابود کنه!!

راستی تاجیکها و مسلمانهای قزقیز هم احمدی نژاد رو خیلی دوست دارند و هی دعاش میکنند!!

تمام طول این مسیر از منطقه بسیار زیبایی بود که در سمت راستمون دریاچه آبی ایسی کول قرار داشت و در سمت چپمون هم کوههای سر به فلک کشیده تیان شین که پر از ابر و برف بود. گاهی بین کوهها جنگلهای کاج بسیار زیبایی دیده میشد که پوشیده از برف بود و در تابستان محل زندگی عشایر یورت نشین قرقیزستانه.

بعد از 3 ساعتی به کاجی سای رسیدیم که شهر کوچک و ساحلی بود که اسکله خالی از کشتی و ساحل تفریحی خالی از توریستش نشون میداد که ما در زمان نامناسبی به اینجا اومدیم!! (فکنم سر ظهر دمای هوا اینجا حدود 5 درجه بود)

بعد از کاجی سای راهمون رو به سمت بوکنبایف ادامه دادیم که در ساحل جنوبی بزرگترین شهره. ساعت 6 بود که به اونجا رسیدیم و متاسفانه آخرین ماشروتکا به بیشکک حرکت  کرده بود خلاصه چند تا پلیس اونجا بودند که بهمون راهنمایی کردند که باید با تاکسی بریم و تاکسی هم یکی مونده بود که خوشبختانه 2 تا جا خالی داشت و ما هم پریدیم بالا و حرکت.

ساعت 9 شب بود که رسیدیم بیشکک و قرار بود بریم خونه سایمون هاست فرانسویمون. آدرسشو داشتم و از اونجا که بیشکک رو کمی بلد بدم به سمت خونه اون راه افتادیم اما آدرس خونش یکی از سخت ترین آدرس هایی بود که تاحالا پیدا کردم. حدود یک ساعتی گشتیم و 2-3 بار خیابون سوویت رو بالا پایین رفتیم و دنبال بلوک 97 میگشتیم اما آخرین بلوک اینطرف خط آهن 101 بود و اولین اونطرف خط آهن 73!! این وسط نزدیک 30 تا بلوک گم شده بود!!

خداروشکر یک پسر که انگلیسی بلد بود توی فروشگاه پیدامون کرد!! و برامون اون بلوکهای گم شده رو پیدا کرد! ظاهرا این بلوکهای مفقود یک جایی در کنار خط آهن جا داده شده بودند و فقط خود محلی ها میدونستن که سیستم عجیب پلاک اینجا چحوریه!!

خلاصه بعد از پیدا کردن بلاک به طبقه 9ام رفتیم. آپارتمان مثل بقیه آپارتمانهای این کشور ها حداقل 30 40 سالی عمر داره م وجزو مجموعه های بسیار بزرگیه که در زمان شوروی ساخته شده. استقبال گرم سایمون و دوستاشون در آپارتمانشون خستگی راهو از تنمون در کرد و بعد از شام کوتاهمون که 2 تا لیوان شیر و نون و پنیر به سرعت خوابیدیم.

 

مرتضی

11 آپریل 2012

   + مرتضی اردبیلی ; ۱:۱۱ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/۱/٢۳
comment نظرات ()

عکسهای راه ایسی کول

عکس یادگاری قبل از خداحافظی به ترتیب فیل یودیت من پیت حسین

 

از داخل ماشروتکا در کنار دریاچه ایسی کول

 

کوههای تیان شان در پی دریاچه ایسی کول عکس از داخل ماشروتکا

 

   + مرتضی اردبیلی ; ۸:۳٧ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/۱/٢٢
comment نظرات ()

هزینه ها و عکس های قرقیز و تاجیک

سلام مجدد

حالا که یکم وقت دارم تعدادی از عکسهای اطراف تاجیکستان و قرقیزستان رو اینجا قرار میدم

اما قبلش چون تعدادی از دوستان در مورد هزینه سفر تا اینجا سوال کرده بودند توضیحاتی رو اینجا میدم

اولا ما داریم خیلی راحت سفر میکنیم و به خودمون سختی نمیدیم تا هزینه رو پایین بیاریم  و از غذاهای خوب و مسافرخانه های مجهز تر و تمیزتر استفاده میکنیم اما چیزی که هزینه مارو پایین میاره اولا استفاده از منزل هاست ها یعنی اقامت بدون هزینه در 70 درصد مسیر و استفاده از حمل و نقل عمومی هست

بنابر این تا اینجای سفر:

هزینه کل سفر به افغانستان برای 15 روز کمتر از 150 دلار

هزینه کل سفربه تاجیکستان برای 9 روز و کلا اقامت در هتل (هاست نداشتیم) حدود 250 دلار

هزینه مصرف شده در قرقیزستان برای حدود 13 روز حدود  250  دلار 

قیمت بلیط هواپیما از تهران به بیشکک 550 دلار!!! پس ما بعد از دیدن 3 تا کشور فقط هزینه بلیط هواپیما تا اینجارو دادیم!! عجیب نیست؟

 

و اما عکس ها

اول چند تا عکس از یک مسجد به سبک چینی در استروشان در خجند تاجیکستان

 

 

خجند

 

خانم داروخانه دارو. اینجا ها هنوز خیلی ها دندون طلا استفاده میکنند حتی جوون ها. و نکته دیگه توی تاجیکستان و قرقیزستان بیشتر از هر مغازه دیگری داروخانه وجود داره!!

 

 

بازار کانتینری از داخل

بازار کانتینری از بیرون اطراف اوش

 

یکجور ترشی در بازار اوش

بازار کانتینر

مجسمه سر لنین در موزه بیشکک روی سقف هم به زبانهای مختلف نوشته لنین

 

 

لنین و دوستان

   + مرتضی اردبیلی ; ٧:٠٢ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/۱/٢۱
comment نظرات ()

بیشکک تا ایسی کول

بنام خدا

سلام به همه دوستان عزیزم

سلام من از کاراکول. شرقی ترین شهر قرقیزستان که میشه گفت تکه ای از چین هست در کشور فرفیزستان. قبل از توصیف کاراکول اجازه بدین گزارش سفر رو ادامه بدم.

 

فصل سوم قرقیزستان

ادامه دفتر دوم بیشکک

 

بیشکک شهریه که در میان شهرهایی که دیدیم دیرتراز همه میخوابه. توی بیشکک فروشگاههای 24 ساعته زیادی هست و همچنین در خیابانهای شهر فروشگاههایی که برندهای معروف رو میفروشند دیده میشه. ظاهرا قشر مرفه این این شهر رو روسهایی تشکیل دادند که بیشتر درآمد و فعالیتهای اقتصادی این شهر یا بهتر بگم این کشور در دست اونهاست. وقتی در جاده ها و حاشیه شهرهای قرقیزستان (و تاجیکستان) حرکت میکنید کارخونه های بزرگی دیده میشوند که مشخصه در زمانی نه چندان دور صنعت و کسب و کار در این کشور رونق داشته. اما امروز تقریبا هیچ صنعت و کارخانه ای در این کشور وجود نداره و  از کارخانه های قدیمی زمان شوروی هم فقط خرابه ای باقی مونده که هر لحظه ممکنه  ریزش کنه!!

برای مثال یکی از چیزهایی که در اولین نگاه در شهر بیشکک توجه منو جلب کرد دودکش بسیار بلندی بود که در غرب شهر دیده میشد و از اون دود خارج میشد. خیلی جالب بود برام که یک کارخونه فعال اینجا هست. وقتی درمورد اون پرس و جو کردم چیزی رو فهمیدم که باور کردنش برام یکم سخت بود.

ظاهرا در زمان شوروی این شهر قرار بوده شهری باشه نمونه شهر سازی و صنعت شوروی. واسه همین یک سیستم عجیب اینجا نصب شده که فکر میکنم در دنیا کم نظیر باشه. گرمایش تمام این شهر با همون کارخونه انجام میشه!

کوره های بسیار بزرگ ذغال سنگ (28 عدد) در کارخونه نصب شدند با سوزاندن ذغال سنگ آب گرمی رو تولید میکردند که با سیستم لوله کشی بسیار گسترده در تمام شهر توزیع میشد و به این ترتیب گرمایش تمام خونه ها در بیشکک با استفاده از این سیستم صورت میگرفت. اما این شهر کجا و بیشکک 30 سال پیش کجا؟ بیشکک امروز حداقل 4-5 برابر بیشکک قبل از فروپاشی باید باشه. و به گفته یودیت ساختمانهای نوساز شهر هم به این سیستم قدیمی متصل میشند. اما از 28 کوره نصب شده در شهر چون بعد از فورپاشی هیچ تعمیرات و نگهداری روی کارخونه انجام نشده فقط 4 کوره امروز کار میکنند و همچنان جواب این شهر رو میدند!! ولی مردم شهر نگران هستند که در زمستان کوره های باقی مانده هم دچار مشکل بشند و مردم رو در سرمای شدید اینجا بدون گرمایش بگذارند. خلاصه اینکه مردم اینجا و دولت هیچ تلاشی برای راه انداختن یا حداقل نگهداری از صنایع باقیمانده از زمان شوروی نمیکنند!

 

بگذریم... خیابونهای بیشکک مرتب و تمیزند ولی اسفالت خیابونها غیر از یکی دو خیابان اصلی شهر همه پر از چاله چوله و داغونه!

موزه شهر بیشکک جزو بهترین موزه هایی بود که دیدیم. البته بهتره اسمش رو بگذارند موزه لنین!! چون تمام موزه پر از مجسمه های لنینه! در حالت های مختلف. لنین در حال سخنرانی لنین با مشت های گره کرده لنین به دوردستها مینگرد  لنین درحالی که پرچم به دست دارد لنین در حالی که .... خلاصه در و دیوار این موزه پر از لنینه من فقط موندم اینها کی فزصت کردند اینمه مجسمه از لنین بسازند؟ حداقل یک محسمه هم از استالین بیچاره میساختی!! جالب اینه که اینها این مسجمه هارو نگه داشتند و در موزه گداشتن حالا تو ایران کجا میشه یکدونه مجسمه از شاه پیدا کرد؟ همشون نابود شدند.

در ورودی موزه یک یورت قرار داره و پشت یورت هم لنین!! طبقه 2کلا لنین و طبقه 3 بقیه اسطوره های شوروی و بعضی آثار تاریخی به جا مونده از عصز حجر و ...

ولی جالب ترین جای موزه از نظر من فروشگاه صنایع دستی کوچک طبقه اول بود که هرچند نمیتونستم چیز زیادی بخرم اما جالب بود. توی لابی موزه هم نمایشگاه یادمان کشته شدگان شورشهای سال 2002 در قرقیزستان که بین ازبک ها و قزقیزها بود برگذار شده بود.

روبروی ورودی موزه یک مجسمه یزرگ از یک اسب سوار نظامی دیده میشد که مثل لیوبی (تو کارتن سه برادر لیوبی شانگفی اینا...) لباس پوشیده بود و نیزه بلندی دستش بود در کنار مجسمه یک پرچم بزرگ قزقیزستان بود که 2 تا سرباز عین مترسک در کنارش ایستاده بودند و اصلا تکون نمیخوردندو  ظاهرا هر روز صیح مراسم برافراشتن پرچم رو اجرا میکردند ولی وقتی من داشتم ازشون عکس میگرفتم یواشکی داشتند منو نگاه میکردند!!

اون شب هم با یولیت و فیل شام رو میل کردیم که سیب زمینی پخته خودمون بود البته با یک سس خوشمزه که یولت درست کرده بود. بعد شام هم باز صحبت و گفتمان درباره فرهنگ ها و ایران و ...

تاحالا که با همه خارجی هایی که در سفر دیدیم و درباره ایزان حرف زدیم همه عاشق اومدن به ایران و لمس این فرهنگها و سنت ها شدند. فکنم بعد برگشتن به ایران تا 1 سال فقط باید جواب اینارو بدم!

 

فصل سوم  قرقیزستان

دفتر سوم  ایسی کول

 

یکشنبه 8 آپریل به سمت ایسی کول حرکت کردیم. از خونه یولیت رفتیم به سمت ایستگاه اتوبوسهای مسافتهای دور! اونجا مینیبوسی رو  به مقصد چولپان آتا سوار شدیم. کرایه مینی بوس هم 300 سم بود که میشه 5 دلار . بعد 3 ساعت یواش بواش دیدم داره بوی دریا میاد!! بعد چند دقیقه از پشت تپه ای رنگ آبی پررنگ ایسی کول رو دیدم. دریاچه بسیار بزرگیه! بزرگترین درباچه آب شیرین دنبا که فکر میکنم در پهن تربن قسمت جدود 30 کیلومتر عرض داره و از صاحل شمالی  فقط در افق قله کوههای سر به فلک کشیده تیان شان در طرف دیگه دریاچه دید میشه. بعد از 4 ساعت یه چولپان آتا رسیدیم و همونطور که حدس میزدم چون این شهر یک شهر توریستی و ییلاقی هست و الان هنوز اینجا خیلی سرد بود شهر خیلی خلوت و سوت و کور بود. نهار رو در رستورانی در کنار جاده اصلی خوردیم که صاحبش 2 تا خواهر روس بودند.

بعد از نهار و کمی قدم زدن در شهر با یک ماشروتکا به سمت کاراکول رفتیم. 2 ساعتی تا کاراکول راه بود و توی این مدت از پنجره ماشروتکا غروب خورشید رو در کنار دریاچه نگاه میکردم که با موسیقی سنتی ایرانی که گوش میدادم باعث شد توی ماشروتکا خوابم ببره!

کاراکول از بقیه جاها سردتر بود و ما ساعت 9 شب رسیدیم. متاسفانه توی این مدت حسین سرما خورد و با اینکه توی بیشکک دکتر رفت و دارو مصرف میکنه اما بهتر نشد. و توی راه و وقتی هم که رسیدیم اینجا زیاد حالش خوب نبود واسه همین قرار شد که 2 روز اینجا بمونیم تا حسین استراحت کنه و حالش ایشالا بهتر بشه.

چند تامسافرخونه اول که توی شهر سراغشون رفتیم و ارزون تر بودند یا کار نمیکردند یا خیلی گرون بودند و در نهایت یک هتل ارزونتر و تمیزتر پیدا کردیم که به نسبت قیمتش خیلی تمیز و مرتب بود و نوساز!

روبروی هتل یک سوپرمارکت سنتی بود که مثل خیلی دیگه از فروشگاههای اینجا پر از انواع بیسکوییت هایی بود که به صورت باز و کیلویی فروخته میشدند. تاحالا فرصتش نشده بود که امتحانشون کنم اما این بار از چند مدلش خریدم و واقعا خیلی خوشمزه بودند. خیلی خوشمزه تر از بیسکوییت های ترک و روسی که بسته بندی شده میفروشند. مخصوصا یکیش بود که شبیه قطاب بود خیلی خوشمزه تر از بقیه بود!

صبح حسین توی هتل موند تا استراحت کنه و من رفتم توی شهر چرخی زدم. اول به دفتر راهنمای توریستها رفتم چون میخواستم ببینم میشه این اطراف عشایر رو پبدا کرد که بریم باهاشون توی یورت بمونیم و اسب سواری کنیم و ... یا نه که متاسفانه ما خیلی زود رسیدیم (حتی از برنامه خودمون هم زودتر) و عشایر هنوز در دهات هستند و به کوه نرفتند. بعد به سمت مسجد معروف اینجا رفتم که به مسجد چینی معروفه مسجدی 700 ساله که به سبک و معماری چینی ساخته شده و برای من جالب بود. این شهر ظاهرا تحت تاثیر 3 فرهنگ مختلف قرار داره. اسلامی چینی و ارتودوکس روسی و نمادهایی از همه این مذاهب و فرهنگها در  اینجا دیده میشه.

بعد از ظهر باهم به کلیسای ارتودوکس رفتیم که از بیرون خیلی زیبا و فدیمی بود اما متاسفانه کسی رو پبدا نکردیم که درو برامون باز کنه که داخل اونو هم بتونیم ببینیم.

در منزل کارن و لویی در اوش با دیوارهای پوشیده از نقشه!

 

در کنار دریاچه توکتو گول در راه بیشکک از اوش

دریاچه توکتو گول

یک قبرستان نزدیک بیشکک

 

سرباز نگهبان پرچم در میدان  آلا تو بیشکک

 

میدان آلا تو

 

لنین عزیز

 

مجسمه قرمان جان قاتا اولین پادشاه زن قرقیز

 

میدان آلا تو از بالا در کنار کاخ سفید (کاخ ریاست جمهوری)

 

 

   + مرتضی اردبیلی ; ٤:٤۸ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/۱/٢۱
comment نظرات ()

اوش و بیشکک

سلام به همه دوستان همسفر

 

الان که دارم این مطالبو تایپ میکنم در کافی نتی در خیابان ماسکوییت (مسکو) در بیشکک هستم. نزدیک خونه هاستمون اینجا که یک زوج آلمانی آمریکایی هستند به نامهای یولیت و فیل که خیلی مهربان و مهمان نواز هستند و یک اتاق تمیز و بزرگ در خونشون در اختیار ما گذاشتند.

 

اجازه بدین به ادامه گزارش سفر برسیم.

 

ادامه گزارش اوش

 

اون شب بعد از برگشت از کوه سلیمان به یک یورت بزرگ در مرکز پارک اوش رفتیم که یکجور موزه عشایری بود که من خیلی ازش خوشم اومد. در اون همه جور وسایل و تجهیزات عشایر نگهداری میشد. در گوشه ای تعدادی وسیله شبیه شلاق بود که من فکر کردم قاعدتا مال اسب باید باشه اما بعد که از خانم مسئول اونجا پرسیدم (که بنده خداخیلی تلاش میکرد انگلیسی حرف بزنه وسط اینهمه آدم اینگلیسی ندون!!) بهم توضیح داد که این شلاق برای تنبه زنهاست!! ظاهرا هنوز هم اینجا کاربرد داره و میگفت زمانهای قدیم مردها همیشه این وسیله دستشون بوده که زنها وقتی میدیدندش بترسند و زنهای خوبی باشند!! حیف که جا نداشتم وگرنه یکی میخریدم :))

این یورت بزرگ 3 طبقه بود و طبقه بالای اون اختصاص داشت به شناسوندن آلن کین قاتا و قرمان جان قاتا به مردم. آلن کین قاتا ظاهرا حدود 100 سال پیش اولین خان عشایر بوده که همه قرقیز هارو متحد کرده و زنش یعنی قرمان جان قاتا که خیلی زن شجاع و مدیری بوده بعد از مرگ شوهرش میشه اولین زن فرمانروا در قرقیزستان و در جنگ با روس ها یکی از پسرهای خودشو به استقبال مرگ میفرسته که از کشورش دفاع کنه و بقیه کشته نشند. خلاصه این دو نفر مخصوصا قرمان جان خیلی تو قرقیزستان طرفدار داره و جا به جا عکسش و مجسمه اش نصب شده.

گفتم مجسمه اینو بگم که اینجا پر از مجسمه است. سر هر خیابون داخل پارکه ها و همه جا پر از مجسمه های برزرگه.

اون شب یک غذای عجیب و غریب که ترکیبی از نودل برنج و چند جور ترشی تند قرقیزی بود و کارن درست کرده بود خوردیم. تا آخر شب درباره برنامه سفرمون و سفر کارن و لویی صحبت کردیم. لویی و کارن قصد دارن 1 ماه دیگه سفری 1 ساله رو با دوچرخه شروع کنند که تقریبا تمام دنیا رو شامل میشه و قصد دارن از ایران هم بگذرندو من چند تا مسیر بهشون پیشنهاد دادم. 

اون شب رو راحت تر از شب قبل خوابیدیم چون دوچرخه سوارها برای گرفتن ویزای ازبک به بیشکک رفتند و 2-3 شب بعد بر میگشتند.

راستی یادم رفت بگم که کتاب راهنمای سفرم (لونلی پلنت) که عصای دستمون بود توی سفر رو توی تاکسی جا گذاشتم که با کمک لویی و کارن که که روسی بلد بودند تونستم پسش بگیرم خدارو شکر. بدون این کتاب اینجا کوریم. هرچند که با این کتاب هم کر و لالیم چون با 99% مردم نمیتونیم ارتباط برقرار کنیم.

فرداش کمی تلاش کردیم که شاید بتونیم ویزای ازبک رو از اینجا بگیریم و یک سری به سمرقند و بخارا بزنیم که متاسفانه خیلی گرون در میومد و منصرف شدیم. یک سزی هم به موزه تاریخ اوش زدیم که تنها چیز جالبش این بود که یک خانمی همراهم همه جا میومد و میشمرد که چند تا عکس میگیرم چون به ازای هر عکسی که بگیری 10 سام پول میگرفتند و خیلی مسخره بود و من هم واسه خنده 5 تا عکس گرفتم که 3 تاشو هم پاک کردم!!! شب آخر منو حسین کارن و لویی رو شام پیترا مهمون کردیم همینقدر بگم که بهترین پیتزای اوش که ما گرفتیم قابل مقایسه با بدترین پیترای ایران نیست!! اصلا اینا نمیدونن پیتزا چی هست!! بهشون گفتم بیاید ایران پیترا بخورید بابا!!

صبح زود ساعت 9 :)) بلند شدیم که به سمت بیشکک بریم بعد از خداحافظی گرم با کارن و لویی مهربان و دوست داشتنی پیاده به سمت ایستگاه تاکسی های بیشکک حرکت کردیم. از اوش به بیشکک اتوبوس و ماشروتکا نداره فقط تاکسی هست. نیم ساعتی راه بود و بعد از گذشتن از بازار به ایستگاه رسیدیم و با راننده یک مرسدس استیشن مدل 90 توافق کردیم که به ازای 1200 سام مارو تا بیشکک ببره!! وقتی میگم توافق کردیم شما تصور کنید که یک نفر کر و لال و بیسواد با یک آدم عادی توافق کنه! ما اینجا با این کوله ها و دوربین و با این قد و قواره کلا واسه اینا آدم فضایی ها هستیم که گاهی بعضیا موبایلهاشونو در میارن و ازمون فیلم و عکس میگیرند!! حتی گاهی مردم میخواند با من عکس یادگاری بگیرند!! نمیدونم من واسه اینا چه جذابیتی دارم اما تاحالا چند بار پسرا و دخترای جوون توی خیابون اومدم سمتم و با ایما و اشاره ازم خوستن که باهاشون عکس بگیرم و من هم همیشه قبول میکنم!! فکنم اینجا مشهور بشم!!

 

ببخشید چقدر طفره میرم. ساعت 10 ماشین به سمت بیشکک حرکت کرد. جاده اوش به بیشکک در طول این سفر اولین جاده ای بود که میتونم بگم وضع خوبی داشت. آسفالت خوب و تابلو و علائم (هرچند همش به روسی بود) و هر 2-3 کیلومتر هم پمپ بنزین! اینجا به تعداد ماشینها پمپ بنزین هست!

بعد از گذشتن از جلال آباد و کوچکور اتا ساعت 3 بود که به دریاچه  توکتوگل. دریاچه ای بسیار بزرگ و بسیار زییا که جاده دور تا دور اون دور میزد و از روی رودخانه نارین که به دریاچه میریزه راهرو به سمت گذرگاه آلا بل و تورآشو میرفت. اما اینجای داستان بودیم که مشکلات مسیر دوشنبه به خاروق دوباره شروع شد. پلیس جاده رو بست و مجددا ما نمیدونستیم که قضیه چیه!! با لویی تماس گرفتم تا به روسی از راننده بپرسه چی شده و معلوم شد که پلیس میگه که احتمال بهمن هست اما راننده میگه که باید بهشون پول بدیم تا بذارن رد بشیم. خلاصه2 ساعتی گذشت و حدود ساعت 7 و غروب بود که تعداد ماشینها زیاد شد و زورشون به زور پلیس چربید و به زور و با دعوا جاده رو باز کردند. به سمت گذرگاه حرکت کردیم. هوا تاریک شده بود اما زیر نور ماه کامل کوهستان پوشیده از برف تیان شان رو نگاه میکردم. زیبایی خارق العاده ای داشت که قابل وصف نیست. پنجره بخار گرفته و آسمان نیمه ابری و ماه کامل و درخشش برف زیر نور ماه کافی بود که فکرمو ببره به هزاران کیلومتر به سمت غرب به وطنم ...

بگذریم ... قرار بود ساعت 10 بیشکک باشیم و هاست مهربانمون در بیشکک (یودیت) گفت که هر وقت رسیدین بهم زنگ بزنید و من درو واستون باز میکنم اما ما که ساعت 1 شب رسیدیم نخواستیم مزاحم اونا بشیم و مستقیم به یک مهمان خانه ارزون قیمت در بیشکک رفتیم که فقط شب رو در اون سر کنیم. مهمان خانه در اصل یک خوابگاه دانشجویی بود که چند تا تخت واسه دیگران هم داشت. بعد از یک دوش سرد سرد خوابیدم و صبح ساعت 10 به سمت منزل هاستمون در خیابون ماسکویت بیشکک حرکت کردیم. باهاش با تلفن در تماس بودم و در کنار پارک نزدیک خونه یولیت به استقبالمون اومدو مارو به آپارتمان بزرگ و قدیمیش راهنمایی کرد. یولیت آلمانیه و اینجا روی یک پروزه جامعه شناسی درباره مهاجرت از آسیای میانه به اروپا تحقیق میکمه و همسرش فیل که آمریکاییه و اهل نیویورک تو کار تجارت الکترونیکه و کارش کلا پای کامپیوتره و واسش فرق نداره تو دل نیویورک باشه یا قرقیزستان!

بعد از گذاشتن وسایلمون در خونه به سمت سفارت روسیه حرکت کردیم چون میخواستیم شانسمون رو برای گرفتن ویزای روسیه از اسیجا امتحان کنیم. بهمون نوبت برای ساعت 2 دادند. جلوی سفارت روسیه در بیشکک مثل جلوی سفارت افغانستان در کابله!! صدها قزقیز اونجا برای گرفتن ویزا و رفتن به روسیه واسه کار صف کشیدند اما از اونجا که ما اینجا خارجی حساب میشیم همه به ما راه میدادند و نوبتمون هم سریع گرفتیم!!

در فرصت باقیمانده تا ساعت 2 اول نهار رو در رستوران پارسی که نزدیک میدان آلا تو (میدان اصلی بیشکک) توجهمون رو جلب کرده بود خوردیم!! خوشبختانه صاحب ایرانیش که اسمش سعید بود برامون گفت که چه غذاهایی دارن و تونستیم یکبار بفهمیم که قراره چی بخوریم و من هم از فرصت استفاده کردم و بعد 1 ماه یک چلوکباب اصل ایرانی خورم جای همتون خالی :)

سعید 18 سال بود که اینجا بود و زن روسی گرفته بود و کارهای زیادی انجام داده بود اما در نهایت رستوران زده بود و به نظر میرسید از زندگی در اینجا خیلی ناراضی نیست! (بزرگترین نعمت زستوران سعید توالت ایرانیش بود که نمیدونید چقدر چسبید!)

سفارت ایران هدف بعدی بود. کنسول هم تمام تلاششو کرد که با سفارت روسیه تماس بگیره و برامون کاری بکنه که موفق نشد و ما برای استفاده از نوبتمون به سفارت روسیه در خیابون ایزانوا برگشتیم.

در سفارت به یک آزانس برای گرفتم ال او آی روسیه معرفی شدیم که متاسفانه ساعت کاری تموم شده بود و فردا هم روز تعطیل اینجا بود و نشد برای روسیه اقدامی بکنیم. فکر نمیکنم شانس زیادی داشته باشیم چون ظاهرا ال او آی دست کم 10-15 روز زمان میبره که ما همچین زمانی برای صبر کردن نداریم.

هرشب در میدان آلا تو بیشکک مراسم موسیقی زنده اجرا میشه. ساعت 7 یا یولیت و فیل اونجا قرار گذاشتیم و بعد از 10 دقیقه به سمت یک کافه برای صرف شام رفتیم البته دوستان دیگه ای هم همراهمون بودند. تعدادی از دوستان و همکاران یودیت که یک خانم قرقیز و یک خانم آلمانی و یک پسر ایتالیایی و یک آقای آلمانی دیگه که همه غذاهای جور واجور و عجیب غریب سفارش دادیم که با هم خوردیم و آخر سر هم به شیوه دونگی حساب کردیم!

شب تا دیر وقت با یولیت و فیل درباره ایران و جامعه و سنت و رسوم ایرانی حرف میزدیم.

در یورت بزرگ و با مسئول یورت که داره ابزار تنبیه زنان رو نشون میده!

 

شام با کارن و لویی در اوش

 

 

 

یکی از غذاهای عجیبی که شانسی سفارش دادم زیرش یک تکه گوشت استیکه دورش برنج سفید و برنج قهوه ای و ماکارونی و پوره سیب زمینی و هویج و روش هم یک تخمرغ نیمرو شده!!

 

ادامه دارد...

فعلا خداحافظ

 

 

 

 

   + مرتضی اردبیلی ; ٥:۳٤ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/۱/۱٩
comment نظرات ()

اوش

بنام خدا

فصل سوم قرقیزستان

دفتر اول اوش

 

سلام به همه دوستان عزیز که مطالبمو پیگیری میکنند و توی این سفر همراه من هستند :)

همونطور که براتون تعریف کردم بعد از اتفاقاتی که در تاجیکستان افتاد مجبور شدیم تاجیکستان رو کمی زودتر ترک کنیم و از مرز اسفرا به سمت قرقیزستان بریم. از خجند تا مرز اسفرا حدودا 1 ساعتی راه بود و جاده هم بسیار زیبا و چشم نواز. تمام طول جاده درختهای سیب و زرد آلو با شکوفه های سفید دو طرف جاده رو زینت داده بودند و یک دریاچه بسیار بزرگ هم در سمت چپمون بود که ظاهرا سیر دریا از این دریاچه به سمت خجتد جریان داشت. اگه کسی از من بپزسه زیبا ترین ناحیه تاجیکستان کجاست بدون شک میگم این جاده!!

 گذشتن از مرز هم خیلی راحت بود. نه بازرسی نه سوال و جوابی البته ما هم که زبون اینارو نمیفهمیم چون روسی حرف میزنند فقط توی مرز قرقیزستان مامور مرزی که دوربین منو روی دوشم دید طبق معمول ابراز علاقه به دوربین و عکس کنچکاوی و ... حلاصه در کمتر از نیم ساعت از تاجیکستان خارج شده و وارد قرقیزستان شدیم.

قرقیزستان در نگاه اول تفاوت چندانی با تاجیک نداره. همون جاده های با وضعیت بد. فکر کنید جاده اصلی که به مرز میره و از مرز به سمت اوش دومین شهر بزرگ قرقیزستان میره 70% خاکی هست! کلا توی این 3 تا کشور این وضعیت بد راهها حاکم بوده. ماشینهای سواری در تاجیکستان مدل بالاتر و نمیزتر بودند و کلا تاجیکستان تمیز تر از قرقیزستان بودند. اما من فکر میکنم مردم قزقیز مهربان تر هستند.

ظاهرا از زمان فروپاشی بین قرقیزها و ازبک ها جنگ دائمی بوده چون ازبک ها همه جاهای بدربخور و صنایع و منابع رو برداشتن واسه خودشون و چیزی واسه قرقیزها و تاجیکها نگذاشتند. برای مثال وسط کشور قرقیزستان 2 تا ناحیه هست که مال ازبک هاست!! و جاده اصلی هم از همین ناحیه میگذره و کسی که بخواد از مرز اسفرا به سمت اوش بره باید ویزای ازبک رو هم بگیره. اما راه ساده تر و ارزانتری هم هست. اون هم اینکه به راننده تاکسی از مرز یک پول اضافی بدی که یجورایی قاچاقی از ناحیه ازیک رد کنه!! این همون کاری بود که کردیم با 10 دلار اضافه راننده از توی کوهها رفت و ناحیه ازبک هارو دور زد ولی خوب جاده خیلی بد و طولانی و خسته کننده بود و خدود 6 ساعتی طول کشید. خلاصه ساعت 10شب به اوش رسیدیم و مستقیم رفتیم سراغ هاستمون در اوش که زوج جوانی بودند که خودشون اینجا خارجی بودند. لویی کانادایی و کارن انگلیسی میزبان ما در این شهر بودند. آپارتمان کوچک (کمتر از 30-40 متر) اما گرم اونها شب 2 آپریل 2012 شاهد میهمانهای زیادی بود. علاوه بر ما 3 مهمان دیگه هم اونجا بودند که درست قبل از ما رسیدند. 3 جوان دوچرخه سوار شامل 2 برادر بلجیکی (ببخشید کیبور اینجا حرف درست ز با 3 تا نقطه رو نداره!!) و یک دختر آمریکایی. خلاصه اون شب حسابی شلوغ بود اونجا و هر کدوممون خاطرات و تجربیات خودمون رو تعریف میکردیم. دختر آمریکایی عکاس بود و واسه یک ارگان چینی در چین کار میکرد. 2 تاجوون بلزیکی هم 7 ماه بود که در سفر بودندو بعد از آفریقا و استرالیا و چین حالا به آسیای میانه رسیده بودند. کارن هم اینجا برای یک ارگان وابسته به سازمان ملل کار میکنه و لویی هم زبان فرانسه و انگلیسی تدریس میکنه.

شام هم اونجا نون و ماست و عسل خوردیم!! همه با هم!! اما چقدر چسبید مخصوصا به من که نهار هم نخورده بودم.

اون شب توی اون 1 دونه اتاق خونه لویی و کارن به سختی همه جا شدند و خابیدیم البته خسته تر از ما دوچرخه سوارها بودند که بعد از گیر کردن در طوفان برف در راه کاشگر چین به اینجا یک راننده کامیون نجاتشون داده بود!!

صبح ساعت 8 صبح بیدار باش زده شد و بعد از صبحانه مختصر راهی شهر شدیم. هدف اول بازار اوش بود که سنتی تر و زیبا تر از بازار دوشنبه و خجند بود. راستی یادم رفت بگم که اولین چیزی که توی ورودم به قرقیزستان توجهمو جلب کرده بود کلاه های عجیبی بود که مردها اینجا به سر دارند. یک جور کلاه نمدی که شبیه کلاه بوقی درست شده و روش طرح های جالبی داره. در بدو ورود به بازار اوش سراغ اون کلاهها رفتم و یکی خریدم به قیمت 100 سم که میشه حدود 2 دلار!! خیلی با مزه است اما من که میگذارم سرم شبیه دلقک ها میشم!! :)) اما به حسین میاد!

اینجا باتوجه به داشتن مرز مشترک با چین پر از جنس های چینی هستند که در بازارهای چینی فروخته میشند. اما بازار چینی چیه؟ بازاری که از کانتینر ساخته شده و هر مغازه یک کانتینره که ظاهرا صاحب اون اجناس داخل کانتینر زندگی میکنه تا جنسهارو بفروشه!! فکر کنم بازاری به اون بزرگی در طی جند روز و با استفاده از چند هزار کانتینر 12 متری و چند تا جرثقیل ساخته شده باشه.

زبان تنها مشکل ما اینجاست!! اینجا عین آدمهای بی سواد کر و لال هستیم و تنها زبانی که میشه ازش استفاده کرد بادی لنگوییج یا همون نمایش بازی کردنه!! این مشکل مهمتر از همه در رستورانها هست!! منو به روسی و هیچکس هم انگلیسی بلد نیست!! من که راهی رو که انتخاب کردم اینه که با توجه به قیمت ها (تنها چیزی که در منو میفهمم) به صورت راندوم دستمو روی یک غذا میگذارم و اونو میگیرم!! تاحالا که جواب داده و غذاهای خوبی بودند. حسین هم که فقط شیشلیک میخوره که میشه کباب چنجه خودمون.

شب اول در آپارتمان کوچک لویی و کارن

در خانه لویی که پوشیده از نقشه های تمام دنیاست با مهمانهای اون شب البته کارن نبود چون رفته بود سر کار

در مغازه کلاه قزقیزی فروشی!!!

من و حسین و لویی با کلاه قرقیزی در جلوی نقشه کانادا!!! عکسو کارن گرفت

 

برعکس تاجیکستان که همه چیز شیرین بود اینجا مردم عاشق ترشی و تندی هستندو فلفل هایی دارند که از چند متری دماغ آدمو میسوزونه!

 

بازار اوش

 

بعد از بازار به مرکز توریستی اوش رفتیم یعنی کوه سلیمان. کوهی که دورش مراکز گردشگری و موزه ها و ... قرار دارندو نزدیک خونه لویی هم هست. یک کوه که تا بالاش راه پله ای هست طافت فرسا که حسابی عرقمونو در آورد و از بالاش نمای کل شهر دبده میشد.

 

 

در این کوه یک موزه جالب هم در یک غار درست کرده بودند که دیدنش خالی از لطف نبود.

 

ادامه گزارش اوش در پست های بعدی

دلم برای همتون تنگ شده
:)

 

یا علی

   + مرتضی اردبیلی ; ٥:٠٩ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/۱/۱٦
comment نظرات ()

عکسهای دوشنبه

سلام

تعدادی از عکسهای دوشنبه

مجسمه اسماعیل سامانی. ناجی تاجیکستان که در همه شهرهای تاجیکستان و روی پولهاشون و ... دیده میشه.

کودکان تاجیک

 

این بنا یجورایی انگار نماد ملی تاجیکستانه و بالاش هم همون نمادیه که تو دست اسماعیل سامانی بود

مجسمه رودکی که تاجیکها مال خودشون میدونندش مثل ابوعلی سینا و دیگر دانشمندان فارسی زبان!!

مجسمه غول پیکر بودای خوابیده در موزه ملی تاجیکستان در دوشنبه

کفش سنتی تاحیکستان که 70% زنها پاشون میکنند

بازار دوشنبه

یک تانک روسی که نماد جنگ جهانی و در دوشنبه در میدانی نگهداری میشه

خیابان لنین در دوشنبه

مسجد جامع دوشنیه

اسماعیل سامانی

 

   + مرتضی اردبیلی ; ٤:٢۱ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/۱/۱٦
comment نظرات ()

خوجند 2

فصل دوم تاجیکستان
دفتر دوم خجند

اول باید اون دو روز عذاب آور رو توضیح بدم.
صبح ساعت 6 صبح از دوشنبه راه افتادیم و به سمت کوهستانهای زرافشان حرکت کردیم. در ورودی کوهستان عوارضی بود که طبق معمول رشوه ای گرفت و اجازه ورود داد. هرچی جلو میرفتیم ارتفاع برف بیشتر میشد. یادم رفت بگم که 80% ماشینهایی که حمل و نقل بین دوشنبه و خاروق رو انجام میدیند موسو هستند چون ظاهرا اینجا خیلی ارزونه و قطعاتشم فراوون از چین وارد میشه. بعضی جاها ارتفاع برف به 8 متر هم میرسید. یواش یواش حرکت کردن سخت میشد و دیواره ای از برف به ارتفاع بیشتر از 8 متر در دوطرف جاده وجود داشت و هوا خیلی سرد شد. به یک تونل رسیدیم که ظاهرا ایرانی ها داشتند میساختندش و داخل تونل بدتر از خارج اون بود و همه چیز یخ زده بود و دریاچه هایی از گل و برف به عمق نیم متر یا بیشتر داخل تونل بود که باید ازشون رد میشدیم. یه آفرود حسابی بود داخل تونل حداقل فکر میکنم 3-4 کیلومتری طول تونل بود و بعد از خارج شدن از تونل همه چیز تغییر کرد و هوا خیلی بهتر شد و گرمتر شد. رسیدیم به منطقه ای به نام اینی. در اصل این منطقه جایی هست بین کوهستانهای زرافشان و کوهستان ترکستان که قبل و بعد از اون سخت ترین قسمت های گذرگاه قرار دارند و ما خان اول رو رد کرده بودیم و رسیده بودیم به وسط راه. در اینی ماشینهای زیادی ایستاده بودند و  پلیس اجازه نمیداد که ادامه بدند. بدبختی زبون اینهارو هم درست نمیفهمیدیم و نمیدونسیتیم چی شده. حدودا ساعت 11 بود که رسیدیم اونجا. ظاهرا کمی جلوتر در کوههای ترکستان در 2 ناحیه بهمن شدیدی اومده بود و جاده کاملا بسته شده بود و 2 تا تریلی چینی رو هم به داخل دره انداخته بود. اول گفتند تا 2 ساعت دیگه جاده باز میشه و همینجور 2 ساعت 2 ساعت جلو رفت تا 30 ساعت اونجا گیر کرده بودیم!!! یک نقطه وسط ناکجا آباد که نه آب بود به دسشویی نه چیزی واسه خوردن!!! هوا هم انقدر سرد بود که نمیشد بیرون از ماشین بیشتر از 10 دقیقه ایستاد. نمیدونم تاحالا مجبور بودین 30 ساعت توی یک ماشین بشینید و هیچ کاری نکنید یا نه؟؟ اما فقط همینقدر بگم که عذاب آوره....


ارتفاع دیواره برف بهضی جاها بیشتر ار 8 متر بود

 

 

 

چند ساعت اول رو آهنگ گوش دادم اما باطری ام پی تری پلیرم تموم شد. بعد سعی کردم کمی بنویسم. بعد کمی لونلی پلنت خوندم. خلاصه هرجوری میشد خودمو سرگرم کردم. یک کمی شکلات و کاکائو از دوشنبه خریده بودیم خوشبختانه که از گشنگی نمردیم اونجا توی اون سرما.
شب میخواستم بخوابم گفتم حداقل پاهامو از تو کفشم در بیارم  ولی تصور کنید که پایی که از صبح توی کفش بوده و توی برف و گل راه رفتی و .... چه بویی میده؟!! همینقدر بگم که بعد از 30 ثانیه خودم منصرف شدم و باز پامو کردم تو کفشم!!
خواب که چه عرض کنم نیم ساعت چرت بعد یک ساعت بیداری و سعی برای پیدا کردن یک حالت راحت تر برای خواب!! اون هم توی سرما داخل یک موسوی داغون!!
تا طلوع آفتاب همین وضع بود و بعدم که آفتاب زد و خواب تعطیل و خوشبختانه هوا کمی گرمتر شد.
نکته قابل توجه اینجا اینه که این تاجیکها هیچ اعتراضی نمیکردند!! هیچکس حتی با پلیس هم هیچ بحثی نمیکرد. خیلی جالب بود. این مردم خیلی ریلکس هستند.
خلاصه نمیدونم ساعت 12 ظهر فردا چی شد که ملت به صورت ناگهانی سوار ماشین شدند و همه با هم حرکت کردند. فکر کنید 400-500 تا ماشین شامل یکعالم کامیون و تریلی باهم حرکت کنند و جاده کاملا بند اومد!!  خلاصه یکی دو ساعتی هم طول کشید تا وارد جاده شدیم. در چند نقطه بهمن شدیدی اومده بود و جاده کاملا بسته شده بود و چند تا ماشین هم ته دره دیده میشدند و شواهدی هم دیده میشد که بعضی ها سعی کردند که با بکسل ماشینها رو بالا بکشند. خلاصه بعد از 30 ساعت عذاب آور خلاصه از کوهستان زرافشان خارج شدیم و به یک جاده صاف و سبز رسیدیم که به خجند میرسید.
 اولین جایی که در خجند رفتیم هتل اکسان بود که ظاهرا هتل بزرگ و  مجهزی بود اول تعجب کردیم که چرا این هتل 14 طبقه به عنوان یک هتل ارزون در لونلی پلنت اشاره شده. وقتی وارد شدیم فهمیدیم که این هتل حداقل 50 سال سن داره و در زمان کمونیستی ساخته شده و فقط ظاهر بیرونی اون رو خوب نگه داشته بودند. ولی خوب قیمت قابل قبول اون اشکالاتشو مخفی میکرد. حدودا شبی 15 دلار برای 2 نفرمون میشد.

در گذر از این کوهها واقعا اذیت شدیم. بیشتر از من جسین اذیت شد که کمر درد هم داره و اون 2 روز توی ماشین واقعا طاقتش رو تموم کرده بود. در مدتی که در خجند بودیم سری به رایزنی فرهنگی ایران در خجند زدیم که اونها با تماسی که با رابطشون توی خاروق داشتند بهمون گفتند که راه پامیر کاملا بسته شده و حداقل 10 روزی طول میکشه که بخواد باز بشه. خلاصه با اینکه خیلی دلمون میخواست بام دنیا یعنی پامیر رو تجربه کنیم و با اینکه مجوزهای مزبوطه رو هم گرفته بودیم و لی مجبور شدیم که بی خیال پامیر بشیم و راهمون رو از طریق مرز اسفرا به سمت قرقیزستان ادامه بدیم.

 

در مدتی که در خجند بودیم (4 روز) تقریبا همه جاهای دیدنی اون اطراف رو دیدیم. چند تا نکته کلی درباره تاجیکستان. نام خیابان اصلی تمام شهرها حیابان لنین است :) نکته دیگه اینکه دز تمام شهرهای تاجیکستان مجسمه بزرگی از اسماعیل سامانی رو خواهید دید که همه هم یک شکل و یک حالت هستند درست مانند مجسمه بزرگ دوشنبه و یک چیزی شبیه تاج دسته دار هم توی دستشه که روی پرچم تاجیکستان هم همون طرح نقش بسته. شهرهای تاجیکستان خیلی کوچیک هستند. دوشنبه که بزرگترین شهره راحت در عرض نیم ساعت میشه از سر تا تهش قدم زد. و یک خیابون اصلی بیشتر نداره که اگه گفتید اسمش چیه؟؟

نکته دیگه اینکه توی تاجیکستان ممکنه خیابون بپیچه اما اسمش همون باشه!! مثلا سر چهار راه خیابون لنین اونیه که پهن تره نه اونی که روبروی خیابون لنین اصلیه!!

واسه همین یعضی وقتها ما گیج میشدیم چون خیابون نیپیچیبد اما اسمش نمیپیچید!!

 

داشتم خجند رو میگفتم. رودخانه بسیار بزرگ سیر دریا از وسط این شهر قدیمی میگذره. احتمالا این همون رودخانه سیحون باید باشه که ما میگیم البته مطمئن نیستم. در کنار رودخانه مجسمه اسماعیل سامانی!! و بعد در گوشه ای دور افتاده شهر و در بدترین جایی که میتونید فکرش رو بکنید مجسمه لنین قرار داره!!

من و لنین

مجسمه لنین لونه پرنده های بی خانمان خجند

مجسمه واقعا بزرگی بود و اونجور که میگفتند بعد از فروپاشی از مسکو به اینجا آورده شده و مردم خجند هم اونو به مزخرف ترین جای ممکن انداخته بودند.

رودخانه سیر دریا که از میانه خجند رد میشه و نشان ملی تاجیکستان در کنار رود

 

در یکی از روزها در پارک موسوم به نوروز گاه در خجند چند نفر از دانشجوهای زبان انگلیسی دانشگاه خجند رو دیدیم که چون علاقه داشتند انگلیسی حرف بزنند مارو دعوت کردند به خونه هاشون و اطراف رو بهمون نشون دادند. البته به نسبت اینکه ترم سوم بودند اما بعضی هاشون که اصلا نمیتونستند انگلیسی حرف بزنند اما بعضی هاشون بد نبودند. یکیشون بود به اسم منوچهر که رپ میخوند روسی و تاجیکی توی خونه خودش. خیلی هم خوب میخوند انصافا. چند تا از آهنگاشو ازش گرفتم.

فردوس من حسین و منوچهر در دانشگاه خجند

 


مجسمه اسماغیل سامانی که در همه شهرهای تاجیکستان به وفور یاقت میشه

مسجد جامع خجند که به مسجد پنج شنبه معروفه (چون نزدیک بازاری به همین نام قرار داره) هم جای زیبایی بود. یک مسجد قدیمی و مسجد جدید که هر دو بسیار زیبا بودند.

 

بازار پنج شنبه که معروفترین جای خحنده و یحورایی مرکز شهره پس هرجا که بخواید برید اول باید برید پنج شنبه و از اونجا برای همه جا ماشروتکا (ون های خودمون) آماده هستند که تمام مسیرهارو با 1 سامانی (هر 5 سامانی میشه 1 دلار تقریبا) طی میکنند. خود بازاز هم مثل بازاز دوشنبه پر از میوه های رنگارنگ و خوشمزه بود. نانهای تاجیکستان هم شکل جالبی داره و خوشمزه و است و در کنار خیابون فروخته میشه من نفهمیدم کجا نون هارو میپزند اما فکر میکنم زنها در خونه میپرند و میاند کنار خیابون و در بازار میفروشند. .

 

 

 

یک چیز خیلی مهم. همه چیز در تاجیکستان شیرینه!!! ظاهرا این مردم هیچ طعمی رو غیر از شیرینی دوست ندارند. کنار خیابونها شیرینی میفروشند. همه بغالی ها کیک های یزرگ میفروشند. پفک شیرینه!! چوب شورشون هم شیرینه!!!!

چاقوی خحند هم ظاهرا یکی از سوغات این شهره معمولا چاقوها با دسته استخوان یا شاخ ساخته میشه و خیلی هم زییا هستند.

 

2 آپریل خجند رو به مقصد اسفرا و از اونجا به سمت قرقیزستان ترک میکنیم.

ممنون از همه دوستانی که نوشته های منو دنبال میکنند و معذرت بخاطر اینکه نتونستم چند روز مطلبی آپلود کنم ولی سعی میکنم بعد از این بیشتر مطلب و عکس بگذارم.

عکس های دوشنبه رو هم به زودی میگذارم.

فعلا خدانگهدار

 

 

   + مرتضی اردبیلی ; ٩:۳٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/۱/۱٥
comment نظرات ()

روز دوم در دوشنیه

دوشنبه 26 مارچ 2012

دوشنبه در دوشنبه

 

امروز برامون روز پرکاری بود اول از همه از سفارت آذربایجان ویزای آدربایجان رو گرفتیم تا تکلیف برگشتمون مشخض بشه. خدارو شکر که حسین ترکی بلد بود و تونست از حس ناسیونالیستی ترک ها استفاده کنه و ویزارو بگیریم.

بعد رفتیم دنبال کار مجوز ورود به منطقه پامیر یا در اصطلاح گارمو بدخشان که کارهای اون هم تا ظهر انجام شدم برای نهار به رستوران من و تو که رستوران ایرانی دوشنبه بود رفتیم. آدرس رستوران رو آرش مدیر رستوران که روز قبل در بازار دوشنبه دیده بودیمش بهمون داد. یک چیز جالب اینکه در دوشنبه ایرانی خیلی زیاده!! تقریبا هرجا رفتیم ایرانی دیدیم. تو رستورانها فروشگاهها و خیابون و خیلی راحت هم از طرز لباس پوشیدن میشه ایرانی هارو تشخیص داد. آرش برامون خیلی از کسایی که اونجا هستند و وضع زندگی جرف زد و خلاصه کلام رو آخرش خودش گفتف گفت ما دیگه اینجا عادت کردیم و مجبوریم بمونیم. آرش و خانواده اش رستوران یززگی در خیابان رودکی یعنی خیابان اصلی دوشنبه داشتند که غذاهی ایرانی سرو میکنه. خود آرش هم پسر خیلی خون گرمی بود و خیلی هم شبیه آرش خواننده بود :)

خلاصه بعد نهار سری به مسجد و مدرسه اصلی دوشنبه زدیم به اسم مسجد حاج یعقوب و شام رو هم در یک رستوران ترکی روبروی کاخ ریاست جمهوری خوردیم.

یادم رفت بگم که سری هم به ایستگاه تاکسی های خاروق زدیم و با پسر جوانی به نام اکتاو قرار گذاشتیم که صبح زود بیاد دنبالمون که به سمت خاروق حرکت کنیم.

از موقعس مه وارد تاجیکستان شدم احساس غربت کردم. این مردم برخلاف اونچه که تبلیغ میکنند و میگند خیلی از فرهنگ و آداب ایرانی دورند. من مهمان نوازی اینجا ندیدم. هرکسی فقط به فکر جیب خودش/ برعکس چیزیکه در فغانستان دیدم. مردم اقغان در کمال فقر و نداری بسیار مهمان نواز بودند و اصلا من احساس غربت نمیکردم. اما تاجیکستان رو دوست ندارم. کشوری که اقتصا و صنعتی نداره (حداقل من ندیدم) و دولتی ها از راه رشوه امرار معاش میکنند و مردم عادی برای ثروتمند شدن یا باید وارد قاچاق هرویین بشوند یا فحشا.

کشوری که من دیدیم رنگ و بوی ایرانی و فازسی نداشت. حتی زیان فارسی حرف زدن اینجا نشانه بی کلاسی و رسی دانستن و حرف زدن نشانه تحصیلات و با کلاسی هست برای همین اگر در تاجیکستان خواستید آدرسی بپرسید یا سوالی داشتید از مردمی که تیپ دهاتی دارند بپزسید نه از خوشلباس ها و تحصیل کرده ها!!!

 

مرتضی

   + مرتضی اردبیلی ; ۸:٠٩ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/۱/۱٠
comment نظرات ()

یکشنبه در دوشنبه

سلام به همگی

 

فصل دوم تاجیکستان

دفتر اول دوشنبه

 

سلام منو از دوشنبه پذیرا باشید.

یکشنبه 25 مارچ صبح ساعت 6:30 پاشدم و سریع وسایلو جمع کردیم و پس از خداحافظی با گریشا به سمت دروازه کابل رفتیم. از اونجا سوار یک کورولا شدیم که با 600 افغانی مارو به کندوز برد. طبق معمول همه مسافرین تجربه سفر و زندگی در ایران رو داشتند و صحبت و نظر و نقد درباره اوضاع سیاسی ایران داغ داغ بود.

از کندوز باید به شیرخان بندر میرفتیم که مرز افغانستان و تاجیکستان بود. وقتی رسیدیم اونجا چند تا نظامی افغان که کاملا معلوم بود تو عمرشون اندازه انگشتای یک دست هم توریست ندیده بودند مدام میپرسیدند واسه چی افغانستان بودین مگه افغانستان جای دیدنی هم داره؟

پس از بازرسی کوله هامون و ممهور شدن پاسپورتمون به مهر خروج به سمت تاجیکستان رفتیم. رودخانه آمو دریا مرز جداکننده این دو کشوره و پلی به طول 750 متر گمرک دو کشور رو به هم مرتبط میکنه. پس از گذشتن از پل البته با پای پیاده 2 تا سرباز تاجیک به استقبال ما اومدند و از همون اول فهمیدیم که در ارتباط برقرار کردن با اونها مشکل داریم. تقریبا هیچی از حرفهاشون رو نمیفهمیدیم. ظاهرا زبان فارسی به شیوه ای که ما حرف میزنیم رو عده خیلی کمی بلدند و 70-80 درصد مردم به یجور زبان مابین فارسی و روسی حرف میرنند که اصلا برای ما قابل فهم نیست.

ورود ما به تاجیکستان با خاطره بدی شروع شد. رشوه!! برای عبور از مرز از صغیر و کبیر گمرک رشوه میگیرند!! قبلا توی لونلی پلنت خونده بودم که فساد اداری اینجا غوغا میکنه اما فکر نمیکردم دیگه تا این حد!! خلاصه تا خروجمون از گمرک ما مجبور شدیم 25 دلار رشوه بدیم!! مثلا دکتری اونجا بود که میگفت تا رشوه ندین من نمیذارم رد بشین مینویسم شما مریضید و باید برگردین!!

وضع افتضاهی بود. خلاصه تا از مرز خارج شدیم ساعت 5 بعد از ظهر شد.

بعد از خروج از گمرک 3 تا ماشین تمیز آماده بودند که به مقصد دوشنبه مسافر سوار میکردند و ما با یک بنز مشکی راهی دوشنبه شدیم.

اولین چیزی که در ورود به تاجیکستان توجه مارو جلب کرد تمیزی بود. البته در مقایسه با افغانستان. اونطرف مرز همچی خاکی و کثیف از ماشین ها تا خیابون و اینجا همچیز تمیز و سرسبز. مگه چقدر دور شده بودیم؟ جاده از مرز تا دوشنبه در کل اسفالت خوبی داشت و قابل قبول بود. در راه هم از چند شهرستان کوچک رد شدیم که معماری روسی کاملا مشهود بود. ساختمانهایی با معماری مشابه.

راننده اسمش سهراب بود  و مردی بود حدود 50 ساله که به گفته خودش در زمان شوروی معلم بوده و شدیدا هم کومونیست بود!! عین این پیرمردهای خودمون که هی میگند زمان شاه اینجوری بود اونجوری بود اینم هی میگفت زمان شوروی خیلی خوب بود ارزونی بود همچی مفت بود و ...

از اونجا که ما کلا توی تاجیکستان هاست نداریم مجبوریم بریم هتل. توی لونلی پلنت نگاه کردیم و هتل فرهنگ روکه ارزونترین هتل دوشنبه بود انتخاب کردیم. یک اتاقه دو تخته و کهنه و نه چندان تمیز با توالت و حموم مشترک با یک اتاق دیگه شبی 24 دلار!! خیلی گرونه.

یک نکته دیگه. آیا میدونستید که تاجیکها فارسی رو با حروف انگلیسی مینویسند؟ منم نمیدونستم و از امروز شروع کردم به یادگرفتن حروف الفبای روسی چون با یاد گرفتن حروف الفبا خیلی راحت خوندن تاجیکی رو یاد میگیرید!! من که یک روزه تا حدودی یک چیزهایی یاد گرفتم و اگه بلد نباشی اینجا خیلی سخته و هیچ چیز به انگلیسی نوشته نشده!! همه چیز فقط روسی!

شام رو توی یک رستوران روبروی هتل یک غذای تاجیکی خوردیم که اسمش بریونی بود اما عین قیمه خودمون بود!

تخت توی اتاق که انقدر کوچیک بود من توش جا نمیشدم و روی زمین خوابیدم.

صبح ساعت 8 رفتیم بیرون. اول به سمت خیابان رودکی رفتیم که خیابان اصلی شهر دوشنبه است و همه مراکز مهم شهر در این خیابون قرار داره. متاسفانه یا خوشبختانه ظاهرا توی این ایام رئسای جمهور چند کشور فارسی زبان از جمله ایران در دوشنبه هستند و از ساعت 10 صبح خیابون رودکی ممنوع التردد شد و ما مجبور شدیم کل امروز رو قدم بزنیم!! اول مجسمه اسمائیل سامانی که نماد شهر دوشنبه هست پشت اون هم کتابخانه ملی تاجیکستان و یک چیزی شبیه میل بود که در بالای اون در ارتفاع 40-50 متری نشانه ملی تاجیکستان قرار داشت.

بعد از اون به یادمان رودکی رفتیم که نزدیک بود ولی تا موزه ملی تاجیکستان راه پیمایی طولانی داشتیم که خستمون کرد ولی ارزشش رو داشت. موزه خیلی شیکی نبود اما یک مجسمه بودای درازکشیده بزرگ در یکی از اتاقها بود که فکنم طولش حداقل 13 متر بود!! خیلی بزرگ بود. بعد از موزه به یک رستوران لبنانی رفتیم در همون نزدیکی. کباب خوردیم و نکته جالب اینکه ماست رو توی لیوان ریخته بودند!!!

بعد نهار به سمت بازار شاه منصور رفتیم. بازار میوه و خرت و پرت بود و سنتی و زیبا من محیطشو دوست داشتم. خیلی از فروشنده ها خانم بودند. اینجا خیلی خانم ها همراه آقایون در مغازه ها کار میکنندو یک چیز جالب که صبح دیدم اینکه به نظر میرسه صبح خانم های خانه دار جلوی در خونه خودشون و قسمتی از کوچه رو هم جارو میکنند و این خودش میتونه علت تمیزی اینجا باشه.

به سمت ایستگاه راه آهن رفتیم تا ببینیم آیا میشه واسه خاروق بلیط قطار بگیریم یا ن که در کمال تعجب متوجه شدیم برای رسیدن به خاروق باید ویزای ازبک و ترکمن رو هم داشت چون قطارمیره این 2 تا کشور رو دور میزنه بعد بر میگرده به خاروق!

اینجا بیشتر مردم میگند که راه به خاروق بسته است چون برف شدیده و بهمن اومده و نمیشه رفت و تنها راه هواپیماست که ما هم نمیخوایم ازش استفاده کنیم

فردا میفهمیم که میشه رفت یا نه . چون فردا راه میفتیم!!

 

ممنون از همه دوستانی که با کامنت هاشون منو دلگرم به نوشتن میکنند از جمله پدر عزیزم و خواهرانم و آقای یدی عزیز که حس میکنم هر لحظه با منه و همه دوستان دیگه...

ممنونم

مرتضی 26 مارچ 2012

   + مرتضی اردبیلی ; ٦:٥٧ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/۱/٧
comment نظرات ()

 

صبح عید در خانه برایان از راست نلی برایان اگنس من حسین و لی

   + مرتضی اردبیلی ; ۱٢:٠۱ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/۱/٦
comment نظرات ()

 

نوروز با ناتالی و اگنس در کابل با سفره هفت سینی که تعریف کردم!!

 

با اگنس در خیریه مادر ترزا کابل

   + مرتضی اردبیلی ; ۱۱:٥٦ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/۱/٥
comment نظرات ()

 

بلخ

 

مزار

مزار

 

بلخ

   + مرتضی اردبیلی ; ۱۱:۳٦ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/۱/٥
comment نظرات ()

 

مزار شریف

 

هرات

 

بلخ

 

مزار شریف

 

هرات

 

 

   + مرتضی اردبیلی ; ۱۱:٢٦ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/۱/٥
comment نظرات ()

 

شهر باستانی بلخ

بلخ

 

هرات بازار پرندگان

جای خالی مجسمه بودا بامیان ارتفاع این مجسمه 55 متر بوده

 

 

   + مرتضی اردبیلی ; ۱۱:۱٥ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/۱/٥
comment نظرات ()

 

خداحافظی با اگنس در کابل

بامیان از از ارتفاعات شهر قلقله

   + مرتضی اردبیلی ; ۱٠:٥٩ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/۱/٥
comment نظرات ()

 

هرات مزار شاهزاده ها

 

بازار هرات

   + مرتضی اردبیلی ; ۱٠:٢٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/۱/٥
comment نظرات ()

کابل و بامیان

سلام به همه

 

اول از همه باید معذرت خواهی کنم به خاطر تاخیر در آپدیت چون اینجا اینترنت یک چیز کمیابه، شما تصور کنید جایی که نصف روز برق نیست اینترنت چه معنی داره؟

راستش چند شب پیش اومدم یک کافی نت و یک سری از خاطرات رو تایپ کردم و خواستم آپلود کنم که برق رفت و همه پرید :( اشتباه کردم اینجا لپتاپ نیاوردم

کابل یک پادگان نظامیه تمام عیاره، همه جا پر از نیروهای امنیتی سرتاپا مسلح، از هر 2 تا ماشین که رد میشه یکیش نظامیه.

روز اول در کابل هوا خیلی خراب بود و طوفان و گرد و خاک شدید شد، که ظاهرا در ایران هم بوده، اونروز رفتیم به باغ بابر که قبر بابر پادشاه مغول بوده و جای زیبایی بود اما نه در این فصل و نه در این هوا، بعد هم رفتیم بازار قدیم کابل که بخاطر شب عید خیلی شلوغ بود.

نزدیک غروب رفتیم خونه اگنس، برق نبود و نشستیم تو تاریکی به حرف زدن و توضیح عید و نوروز و هفت سین برای اگنس، خیلی خوشش اومد و گفت بیاید ما هم درست کنیم، خلاصه شروع کردیم، یه ظرف گود بزرگ برداشتیم و سین هارو جور کردیم، اول ساعت مچی من (که خواهر عزیزم بهم هدیه داده) بعد سیر که اگنس داشت، سیب نداشتیم اما اگنس برگه سیب خشک داشت که استفاده کردیم :) میخواستیم به اگنس توضیح بدیم که سنجد چیه!! چقدر سخت بود بعد از نیم ساعت تلاش وقتی فهمید با کمال تعجب فهمیدیم که داره!! مارمالاد سنجد :)) بعد هم سکه های افغانی و یورو و ... و سرکه هم که با شیشه گداشتیم، ماهی مون هم کاغذی بود، و دیگه آیینه  و شمع و راستی سبزه هم نعنا خشک و سبزی خوردن بود :))

آخر شب ناتالی هم اومد، ناتالی همخونه اگنس هست و ژورنالیسته در اینجا، توی تاریکی دور هم نشستیم و حرف میزدیم، ساعت حدود 11 شب بود که ناگهان صدای انفجار شدیدی شنیدیم، تمام خونه لرزید، ناتالی که توی توالت بود پرید بیرون و پرسید چی بود؟

ما هم که نمیدونستیم صدای چی بود رفتیم بیرون توی حیاط و نگاه میکردیم ببیینیم صدا از کجا بود، بعد از 1 دقیقه انفجار دوم و سوم و ... صدای تیر اندازی های مداوم و رگبار هم همینطور ادامه داشت، جنگ واقعی بود در کابل، ناتالی موبایلش دستش بود و پیوست به زبان هلندی گزارش لحظه به لحظه به خبرگزاری خودشون میفرستاد، مسئولین امنیتی اگنس هم باهاش تماس گرفتند که انفجارها کور هستند و داراز بکشید روی زمین، حسین و اگنس دراز کشیده کف زمین، ناتالی گزارش میداد و من هم عکس میگرفتم.

شاید یک ساعت این اوضاع ادامه داشت تا بالاخره ناگهانی قطع شد و صلح برقرار شد.

شب عید به یاد ماندنی.

فرداش با اگنش به موسسه خیریه مادر ترزا در کابل رفتیم، محلی که افغانهای فقیر میامدند و سهمیه مواد غذایی میگرفتند؛ تعدادی کودک عقب افتاده هم اونجا نگهداری میشدند، 2-3 ساعتی با اونها بازی کردیم. حیف که وقت ندارم زیاد توضیح بدم وگرنه حرف واسه گفتن زیاد دارم.

صیحانه خونه برایان دعوت بودیم، برایان آمریکاییه، بقیه مهمونها هم کریستینا آمریکایی و آنا آلمانی و لی چینی و یک نفر اسپانیایی، آدمهای خوب و مهربونی بودند و درباره سفر ما خیلی کنجکاو بودندو خیلی حرف زدیم دربارش.

اونروز بعد از ظهر رفتیم با اگنس شام بیرون به یه رستوران فرانسوی، جالبه که رستورانهای اینحا مخفی هستند، از ترس حمله طالبان رستورانها خونه های معمولی هستند بدون تابلو یا نشانه، فقط مشتری ها میدونند کجا رستورانه!!

فردا صبح کابل رو به مقصد بامیان ترک کردیم

اول یک نکته، به حرف هیچکس در افغانستان اعتماد نکنید، هیچ حرفی اعتبار نداره، فقط همینقدر بگم که هیچکس درست نمیدونست چطور میشه رسید به بامیان

اول به ماشین سوار شدیم به مقصد غروند، از اونجا ساعت 3 ظهر یه راننده به اسم عبدالله گفت که هیچکس این روزها به بامیان نمیره چون راه خیلی بده و پر از دزده اما من شمارو میبرم و خلاصه ساعت 8 شب رسیدیم بامیان

بامیان ته دنیاست، فکر کنید مرکز استانی که راه نداره!! گذرگاه شیبر تنها راه رسیدنه که یک راه خاکی بسیار بد هست که پر از برف و یخه

مرکز استانی که برق نداره!!! هیچ نداره، آب نداره تلفن نداره، خلاصه اگه مجسمه های بودا اونجا نیود اصلا شهری وجود نداشت، شب توی یک مسافر خانه با عبدالله و حسین خوابیدیم که بخاری ذغال سنگ سوز داشت!!

فردا صبح مجسمه های بودا، یا بهتره بگم جای خالی مجسمه ها که طالبان نابودشون کرد و شهر باستانی غلغله رو دیدیم و حرکت کردیم برای برگشت، در راه سیل آمد و جاده بسته شد، 2-3 ساعتی معطل شدیم تا تونستیم رد بشیم و ساعت 10 شب به کابل برگشتیم و بلیط گرفتیم برای 4 صبح به مقصد مزار

شام مختصری خوردیم و برای خواب عبدالله، راننده تاکسیمون مارو برد به خونش و 3 ساعتی خوابیدیم و 3 صبح با سختی بیدار شدیم و رفتیم به سمت اتوبوس.

خونه عبد الله در قلب کابل از امکانات رفاهی فقط برق داشت، نه آب نه فاضلاب و هیچی، فاضلاب خونه ها هم مستقیم به جوب توی کوچه ریخته میشد و نمیدونید چه بوی تعفنی درست میکرد.

در راه مزار از کنار پاسگاه بگرام گذشتیم، بزرگترین بیس آمریکایی ها در انغانستان که در شب مثل روز روشن بود.

توی اتوبوس خوابم برد و وقتی بیدار شدم دیدم دور تا دورمون تا ارتفاع سقف اتوبوس برفه، پرسیدم کجا هستیم، مسافری گفت سالنگ.

تازه فهمیدم چرا همه از اول سفر در افغانستان ازم میپرسیدند میخوای از سالنگ رد بشی؟ سالنگ یک یخچال طبیعیه که جاده از وسطش رد میشه و دمای هوا چیزی حدود 10-12 درجه زیر سفر بود. خیلی سرد بود و گاهی ارتفاع برف به 5 متر هم میرسید و جاده از میان این دیواره های برف رد شده بود.

بعد از سالنگ یکهو محیط خاکی تبدیل به یک بهشت سبز با دشت های زیبا شد اما این زیبایی دوام نداشت و زود جاشو به همون محیط خاکی داد!!!

ساعت 4 رسیدیم به مزار و پیش هاستمون در مزار رفتیم که پسر آلمانی بود به اسم گریشا.

این کافی نتی که دارم مطالبمو تایپ میکنم داره تعطیل میکه

منم مجبورم تعطیل کنم و بقیه داستانو بعدا تعریف کنم

فعلا در مزار هستیم و فردا به سمت تاجیکستان حرکت میکنیم

 

فعلا خداحافظ

ایشالا از تاجیکستان عکس آپلود میکنم

   + مرتضی اردبیلی ; ۳:٠۱ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/۱/٥
comment نظرات ()