در سفر... مثل باد

سفر .... مرا از تو، به هیچ‌کجا نمی‌بَرَد

هند هاریدوار و ریشیکش

بنام خدا

تا اونجارو گفتم براتون که سوار اتوبوس هاریدوار بودم

قبلا توی لونلی پلنت خونده بودم که اگه دنبال سنت هندو ها هستید بهترین جا برای دیدن اون هاریدواره، برعکس ریشیکش که الکی معروف شده و هزارات توریست فقط از هاریوار رد میشند بدون توقف که به ریشیکش برند، به نظر من هم هاریدوار واقعا از ریشیکش جالب تر بود.

توی اتوبوس خوابم برده بود که وقتی بیدار شدم دیدم با فاصله 20 متری جاده رودخانه بسیار پر آبی جاری هست که اگه آبش 5 سانتی متر بالاتر بیاد کل جاده رو آب میگیره، فهمیدم این باید رود گنگ باشه و من باید نزدیک هاریدوار باشم.

دم غروب رسیدم و سنت زیبای هندی ها که به یاد گذشتگانشون قایقهایی با برگ میسازند و اونهارو پر از گل میکنند و به رودخانه میسپرند رو از نزدیک دیدم، بضی ها داخل قایق شمع کوچکی هم میگذاشتند که وقتی تعداد قایقهای کوچک زیاد میشد رودخانه مثل یک آسمان پر ستاره میدرخشید، واقعا زیبا و دوست داشتنی بود. بعد از پیاده شدن از اتوبوس مستقیم رفتم کنار گنگ و این مراسم زیبا رو دیدم، بعد به مرکز شهر رفتم تا شاید بتونم هتل ارزونی پیدا کنم، اما چون این شهر مرکز مذهبی خود هندو ها بود و من هم آخر هفته رسیده بودم بیشتر هتلها پر بود و اونهایی هم که خالی بود خیلی گرون، نگاهی به کتاب راهنمای لونلی پلنت انداختم و دیدم توصیه کرده که برای اقامت رایگان به آشرام ها برید. آشرام ها مراکز مذهبی هندو ها هستند مثل حوزه علمیه هندو ها؛ که داخل اون هر روز یوگا و مدیتیشن و ... تدریس میشه. یکی از آشرام هارو به اسم آشرام شیری نمیدونم چی انتخاب کردم و رفتم به اونجا.

اول فکر کردم شاید سالنهای بزرگی باشه که همه توش میخوابند البته اون مدلش رو هم داشت اما مسئول پذیرش آشرام کلی منت گذاشت و منو برد به یک اتاق انفرادی که خوب نمیشه گفت تمیز بود، اما مفت بود!! مفت که باید آخرش یک چیزی به عنوان کمک به آشرام بدی، وسایلمو گذاشتم و رفتم پایین دیدم دارن مراسم مدیتیشن و یوگا جلوی 3 تا از خداهاشون انجام میدن، منم دعوت کردن و منم که خوب اونجا اتاق گرفته بودم دیدم زشته واقعا اگه نرم رفتم نشستم در جمع بت پرستان عزیز K

بابای آشرام یا همون بزرگشون جلو نشسته بود و اول آروم بک آهنگ هندی که شبیه دعا بود شروع کرد. بعد زنگوله دست گرفت و شروع کرد زنگ زدن و بقیه گاهی باهاش میخوندن و گاهی هم فقط خودشونو تکون میدادن. خلاصه یه یک ساعتی طول کشید تا بی خیال شدن و گذاشتن من پاشم و یک دوری بزنم اون دور وربرا، بازار بامزه ای داشت و اونجا هیچ توریستی رو ندیدم! فقط من خارجی بودم و برعکس مثلا دهلی که انقدر توریست زیاده که همه کسی انگلیسی بلدند و از دیدن خارجی تعجب نمیکنند اینجا تنها خارجی من بودم و خودم!!

خلاصه برگشتنه به آشرام یکم میوه خریدم واسه شام، موز و انبه و یک چیزی شبیه گلابی اما اصلا خوشمزه نبود، موز های هند خیلی خوشمزه است ریز هستند اما خیلی خوش طعم و انبه  ام که بهترینهارو داره. برگشتم آشرام دیدم همه دارن گوشه و کنار شام میخورن فهمیدم شام هم میدادن، یکی از کاهنان معبد که ارادت خاصی به من داشت :D برام شام گرفت و من هم گفتم میرم توی اتاقم میخورم! خوب شد جلوش نخوردم که مجبور بودم تا تهشو بخورم! همینقدر بگم که فقط یک قاشق چشیدم و بقیشو دادم به یکی دیگه از طلبه ها که بنده خدا چقدر حال کرد و لابد با خودش گفت این پسره چه طلبه با اخلاصیه و حتما روزه گرفته J)

رفتم تو اتاق و میوه هامو غیر از اون میوه بد مزه خوردم و خوابیدم.

بین حرفام بگم الان دارم تو یک رستوران اینارو مینویسم که تلوزیون داره یک آهنگ از امینم پخش میکنه البته فقط صداش امینمه و ادای خوندن رو چند تا هندی دارن در میارن!!!!!)

ساعت 5 صبح صدای زنگی مثل زنگ خونه بیدارم کرد اما باز خوابیدم، بالاخره انقدر زنگ زدن تا بیام بیرون برای نیایش صبح!! من در حال چرت زدن نشستم جلوی بت بزرگ و نشسته تو خواب و بیداری مدیتیشن کردم، بعدش آقای کاهن معبد به زبون بی زبونی بهم فهموند باید بری حالا تو اتاقت دوباره مدیتیشن تمیرین کنی، منم گفتم چشم حتما الان میرم بقیه مدیتیشن رو تو اتاق انجام میدم و اتفاقا جاتون خالی چه مدیتیشن پر باری هم بود!!

تا 7 بیشتر نتونستم بخوابم چون باز کاهن محترم اومد سراغم، یعنی این آدم عزمشو جزم کرده بود از من یک هندوی با ایمان بسازه!! گفت پاشو بریم زیادت. دستمو گرفت و بردم بیرون و بعد از رد شدن از چند تا خیابان رسیدیم به یک تلکابین،

بنده خدا خودش برام بلیط تلکابین گرفت (قیمتش 200 روپیه بود) و بدون صف منو سوار کرد، همه هندیا صف وایساده بودن اما کاهن عزیز منو برد داخل بدون صف و داخل یک کابین که ه4 نفره بود فقط منو خودش سوار شدیم و رفتیم بالا

توی راه منظره زیبایی از گنگ دیده میشد که از کنار شهر رد مبشد. کوهها و جنگل ها که اطرافشون پر از غبار و مه صبح بود خیلی زیبا بودند. حدودا 3 دقیقه توی تلکابین بودیم.

رسیدیم بالا فهمیدم بابا این بنده خدا واسه خودش کسیه چقدر جلوش خم و راست میشدن این کاهن ریزه میزه ها!!

آها راستی اون پایین یک بسته قرمز رنگ خرید و داد به دستم و گفت این هدیه تو به معبده؛ داخلش یک نارگیل بود و 2 تا عود و 2 تا النگو و یک مقدار نقل! و یک بسته کوچیک از خاک سرخ که برای کشیدم خال هندی ازش استفاده میکنند (فکر کنم همون خاک سرخ جزیره هرمز خودمون باشه)

در ورودی معبد یک نفر نشسته بود و یک آتیش بقل دستش که باید عودهارو به اون میدادی و جلوش زانو میزدی اون عود هارو دور سرت میچچرخوند و می انداخت توی آتیش، بعد بایدئ بهش پول میدادی، کلا در هر مرحله باید پول بدی و کمتر از 50 روپیه (1دلار) هم اصلا راه نداره

مرحله دوم تا پنجم شیشم بت های مختلف هستند که باید دونه دونه بهشون احترام بذاری و یک کاهن هم نشسته که با رنگهای مختلف واست خال میذاره (قرمز، زرد، نارنجی، سفید) و بعدش باید پول بدی!! من مرحله 3 تا آخر رو پیچوندم و گفتم پول ندارم و اونا هم با دست اشاره میکردن یعنی برو اصلا اینورا نیا!!

خلاصه یک راهروی باریک و پیچ در پیچ پر از بت و هر پول بده هی پول بده، عجب درآمدی داشتند!! من که تنها توریست اونجا بودم ولی اونجا پر بود از هندی هایی که از قیافه هاشون معلوم بود به نون شبشون محتاجند اما اسکناسهای 100 روپیه ای و 500 روپیه ای رو میدادن به راهبها!!

یک چیز جالب اون راهب اولیه از جلوی بت یک گل برداشت و گذاشت توی دستم گفت حالا اینو دوباره تقدیم که به بت!! من همون گل رو دوباره تقدیم بت بزرگ کردم و آقای راهب گفت حالا پول بده J))

از معبد که بیرون اومدم منظره جالبی از گنگ از ارتفاع داشت، درکنار گنگ جایی رو دیدم که خیلی شلوغ بود و مردم زیادی جمع شده بودند و تصمیم گرفتم اومدم پایین برم اونجا

کاهن راهنمای من اومد و گفت بیا بریم یک معبد دیگه من گفت آقا قربون مرامت تا همینجا حسابی بهره مند شدم و جیبهام خالی شده ولمون کل بابا، از اون اصرار و از من انکار، گفت میخوای کجا بری، کنار گنگ رو نشونش دادم گفتم میخوام برم اونجا، گفت مردم اونجا توی گنگ غسل میکنند و بیا منم باهات میام، من یک لحظه فکر کردم الان میاد منو مجبور میکنه لخت شرم برم توی اون آب و غسلم بده گفتم بابا اصلا راضی نیستم تو زیارت رو به خاطر من رها کنی تو برو به بقیه خداها سلام منو برسون من میرم لب رودخونه ظهر میام میبینمت تو آشرام.

خلاصه جدا شدم و با تلکابین برگشتم پایین و رفتم سمت همون جایی که از بالا دیده بودم. کل مسیر از داخل بازار بود و مردم زیادی در حال خرید بودند، رسیدم به اون منطقه از دور مجسمه آبی رنگ شیوا خدای آب رو وسط رودخانه دیدم، آقا رسیدم اونجا دیدم چه قیامتیه!! هزاران نفر در داخل یک کانال که از گنگ گرفته شده بود در حال غسل و حمام و ... هستند. پیر و جوون و زن و مرد، البته زن ها با لباس میرفتند داخل آب، غسلی میکردند و بعد لیف رو بیرون میاوردند و یه حمام هم همونجا میکردند، 2 متر پایین تر هم یک نفر دیگه وایساده بود که داشت از همون آب میخورد!!! واقعا لحظه اولی که این صحنه رو دیدم حالت تهوع گرفتم!! یک جا یکی داشت لباساشو میشست، یکی داشت توی آب تف میکرد و ... 2 متر پایین تر یکی دبه آب پر میکرد به زور میداد بچه کوچیکش بخوره!! وای که چه صحنه ای بود!

دور تا دور رودخونه هم در دو طرف زنجیرهایی وصل کرده بودند که کسایی که میخواستند برند توی آب اون زنجیر رو میگرفتند که جریان شدید آب اونارو با خودش نبره

در این میون گوشه و کنار هم روحانی های هندو نشسته بودند که کاسه و کوزه ای جلوشون بود که گل و اسفند و عود و اینا کف دست جوونها میریختند و بعد خالی میکردند و یک دعاهایی میخوندند و دوباره همون کارو واسه یکی دیگه میکردند. توی این شهر خیلی چیزها دیدم که سر در نیاوردم چون توریستی نبود و کمتر کسی انگلیسی بلد بود. خاصه تا عصری اونجاها چرخیدم و قبل از ظهر خودمو به آشرام رسوندم و کوله ام رو برداشتم و با کاهن بزرگ خداحافظی کردم و اومدم سمت جاده که برم به سمت ریشیکش

نهار رو در یک رستوران به ظاهر تمیز خوردم، اسم غذاشو نفهمیدم اما گوشت مرغ بود داخل یک مایعی مثل خورشت اما خیلی خوشمزه؛ به من اعتماد کنید، غذاهای هندی خیلی خوشمزه هستند، فقط اگر یک جای مطمئن پیدا کنید که بخورید، مهمتر از خود غذا هم ظرفهاشونه، چون خود غذا که یا داره میجوشه یا کباب میشه یا سرخ میشه پس میکروبی نداره اما ظرف ها و لیوان ها! باید دقت کنید که اونها تمیز باشه.

این مرغها نمیدونم به شیوه خاصی درست شده بود که انقدر نرم بود یا انقدر جوشیده بود اینجوری شده بود! مثل پنیر شده بودند و به اصطلاح آب میشدند توی دهن! این غذارو یا باید یا برنج میخوردی یا نون (پالو یا چاپاتی) که من با چاپاتی خوردم.

البته برای احتیاط همیشه ماست هم بگیرید که احتمالا اگه سوختید یک چیزی داشته باشید که اثر فلفل رو خنثی کنه

بعد از نهار با یک ریکشو اومدم تا ریشیکش

از هاریدوار تا ریشیکش یک ساعت راهه، داخل یک ریکشاو با 10 نفر دیگه!! باور کنید 10 نفر داخل یک سه چرخه جا شدند! من جلو پیش راننده نشستم و یک نفر دیگه هم بقل دست راننده که توی رانندگی هم کمکش میکرد!! و 8 نفر دیگه عقب!

از جلوی مجسمه بزرگ شیوا گذشتیم و بد از حدود 1 ساعت به ریشیکش رسیدیم. از قبل خونده بودم که ریشیکش 2 قسمت داره، قسمت پایین ریشیکش که ایستگاه اتوبوس و قطار و اداریه، و بالا ریشیکش که معابد و هتلها و رستورانها و کلا جاهای توریستی اونجاست. الان در ریشیکش به قول توریستها های سیزن است یعنی تعداد توریستها در ماکزیمم خودشه و هتلها هم همه پر. اول گشتی در بازار و هتلهای نزدیک رودخانه زدم و طبق انتظارم یا پر بودند یا گرون. بالای ریشیکش یک تپه ای هست که بهش میگن تپه سویسی ها، چون اونجا یک مهمانسرا هست به اسم مهمانسرای سویس ولی در اطراف اون پر از مهمانسرا های دیگه است. کلا این تپه محل توریستهاست. اونجا تونستم یک اتاق با قیمت نسبتا خوب پیدا کنم. اما تمام مدت حواسم هم بود که اگه توریستی اونطرفها اومد که دنبال اتاق بود بهش پیشنهاد بدم که اتاقو باهم تقسیم کنید تاهزینه اتاق نصف بشه. تا ساعت 4 استراحت کردم و بعد رفتم سمت گنگ. یک پل معلق ساحل شرقی و غربی رو به هم متصل میکنه و معبد و ساحل قابل دسترس در سمت شرق قرار داره. غروب رو در کنار ساحل گنگ بودم. جایی که یک عالم توریست دیدم که اونجا فقط به یک علت بودند: یوگا

از 50 کیلومتر مونده به ریشیکش تا 50 کیلومتر بعدش پر از مراکز آموزش و انستیتو های یوگاست. و هزاران توریست در این شهر اقامت ماهانه و سالانه دارند برای شرکت توی این کلاسها. یک عده هم هستند که کلا دست هندی هارو هم از پشت بسته اند و عکس خدایان هندو رو روی دستشون خالکوبی کردند و موها و ریشهای بلند دارند و مثل بابا های هندی میچرخند و به قول معروف خویشتن خویش رو فراموش کردند. یک نکته جالب رو یک نفر که اونجا توی کار ماساژ بود بهم گفت، گفت بیشتر اینهایی که میبینی اینجا کلا عوض شده اند یا آمریکایی هستند یا اسرائیلی! من که نفهمیدم علتشو! آمریکایی ها که کلا آدمهای جو گیری هستند اما شاید تو اسرائیل مثلا مد شده که جوونها یک مدل به ریشیکش بیان و با 4 تا خالکوبی برگردند!!

دم غروب کنار گنگ صحنه جالبی بود، عده زیادی خارجی رفتند داخل آب و مراسمهای سنتی هندی رو انجام میدادند، عده ای یوگا گرفته بودند، یک پسره که از لهجه اش حدس میزنم مال شمال اروپا بود کمی بالاتر ساز میزد و آواز میخوند و عده زیادی دورش جمع شده بودند و مثلا در یک خلسه اس رفته بودند.

از اونا جالبتر یک بابایی بود که 2 متر اونطرفتر از من نشسته بود و سنش شاید حدود 50 سال بود و داشت به یک نفر دیگه توضیح میداد که این هندو ها مراسم تقدیس آب رو درست انجام نمیدند!!

از موقعی که وارد ریشیکش شدم 2 نفر به من گفتند که ما توی مراقبه ها و مدیتیشن هامون اینجا دیده بودیم که تو میخوای بیای!! نمیدونم اما به نظر من انقدر اینجور چیزهای معنوی در سرزمینی که اونا ازش اومدن نادر و شاید مسخره شده که از وقتی اومدند اینجا شروع کردن ادای کارهای استادهاشون رو در بیارند و به بقیه تلقین کنند که من الان در وسط یک تجربه معنوی خاص هستم! همین شده که توریستها مثل سیل به اینجا ریختند. البته من هیچوقت نمیگم که همه توریستهای اونجا در همچین وضعی هستند، مطمئنا کسانی هم هستند که از غرب بدون معنویت به اینجا وارد میشند و چیزهایی کسب میکنند، اما خیلی های دیگه هم فقط دچار جو معنوی میشند و ادای آدمای تغییر کرده رو در میارند، با تغییر قیافه و لباس.

بگذریم، فقط میخوام بگم این شهر غیر از پایتخت یوگا یک اسم دیگه هم داره: پایتخت انسانهای جوگیر دنیا!!

اونشب اتاقم رو با 2 تا توریست لهستانی قسمت کردم که بندگان خدا آخر شب رسیده بودند و جایی پیدا نکرده بودند و هم نصف کرایه رو ازشون گرفتم هم همصحبت پیدا کردم و چقدر هم خوشحال شدند که مجبور نیستند توی خیابون بخوابند.

صبح فقط یک کار باقیمانده در ریشیکش داشتم، یک سر برم به انستیتو ماساژ بابا که توی هند جزو معروفترین هاست و یک ماساژ خودمو مهمون کنم. ماساژی که بهم پیشنهاد دادند اسمش بود آریودیک که به قول مسئول اونجا یک ماساژ عمیق هست با فشار بر نقاط خاص برای برطرف کردن خستگی و استرس و ریلکسیشن. خلاصه یک ساعت ماساژ به 300 روپیه می ارزید و خستگی این چند روز رو یکم از تنم در آورد. کسی که ماساژم میداد پسر اون بابای معروف بود و انصافا که حسابی به کارش وارد بود.

بعد از ماساژ به سراغ یک آژانس رفتم که بلیط دارامسالا رو بخرم گفت 900 روپیه به نظرم اومد خیلی گرون میگه، من از دهلی تا اونجا 6 ساعت رو با 200 روپیه اومدم از اونجا تا دارامسالا 12  ساعته میشه 400 نه 500 روپیه نه بیشتر

از ریشیکش سوار یک اتوبوس شدم به دهرادوم، شهر بزرگ اون نزدیکی، و از اونجا بلیط دارامسالا رو خریدم، 600 روپبه، یعنی 300 روپیه ارزونتر و البته اتوبوس خوبی هم بود، صندلی هاش راحت بود و پشتی صندلیش هم میخوابید.

ادامه سفر و گزارش دارامسالا و مکلود گنج باشه برای پست بعدی

 

 

شام من در آشرام

 

   + مرتضی اردبیلی ; ۱:٤۱ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/۱٢/٢٩
comment نظرات ()

هند روز سوم در دهلی

روز سوم در دهلی

سلام به دوستان همراه

چند روز اول رو در دهلی بودم و در منزل میزبانم اینترنت داشتم و میتونستم وبلاگ رو مرتب آپدیت کنم  ما از امروز از دهلی خارج شدم و دارم به سمت شمال ایالت اوتار پرادش و اوتار خند میرم به شهر هاریدوار که در نزدیکی ریشیکش پایتخت یوگا و مدیتیشن دنیا قرار داره و در اصل زادگاه رودخانه گنگ هست.

اگه غلط املایی و تایپی زیاد شد بدونید که چون من الان دارم تو اتوبوس این متن رو تایپ میکنم، البته اتوبوس خواب! فکر کنید اتوبوسهای داغون قدیمی خودمون ولی علاوه بر اینکه صندلی ها به هم نزدیکه و جا نداره یک تخت هم بالای سرشون هست که عده ای هم این بالا میشینن یا میخوابن، کلا در هند میبینید که چطور از فضا حداکثر استفاده رو میکنند!!

اما قبل از اینکه درباره حرکت بگم باید تعریف کنم که روز آخر دهلی کجاها رفتم

شب قبلش یکم دیر خوابیدم چون با چند نفر توریست دیگه حرف میزدیم تا 2 شب و صبح تا 10 صبح خوابیدم و بعد پاشدم اول با جنیفر میخواستم بلیط قطار برای فردا به هاریداور رزرو کنم که همونطور که جنیفر پیشبینی کرده بود همه قطارها پر بودند و جا نداشت. بنابر این مجبور شدم با اتوبوس بیام.

بعد آماده شدم که برم منار قطب، بلند ترین مناره سنگی دنیا، نمیدونم دقیقا چقدر بود ارتفاعش اما واقعا بلند بود از مناره های خشتی هرات خیلی بلند تر بود و علاوه بر اون اینکه روی دیواره اون سنگ بری ها و نقش های بسیار زیبای اسلامی بود. ظاهرا مسلمانان بعد از فتح هرات به افتخار پیروزی و فتح هند این مناره رو ساختند که به قولی از برج معروف بابل الهام گرفته بود.

دور و بر اون هم پر از بناهای زیبای دیگه بود که دیدن همشون چند ساعتی وقت میگیره. برای رسیدن به مجموعه منار قطب باید با خط زرد مترو بیاید سمت هدی سیتی که اسم ایستگاه هم منار قطب است (البته خود هندی ها میگن کوتوب مینار)

بعد از اون رفتم به همایون تامب، مقبره همایون جزو اون جاهایی بود توی دهلی که خیلی دوسش داشتم، چون اولا خیلی شلوغ نبود مثل جاهای دیگه، بعدم فضا و اتمسفرآروم و دوست داشتنی داشت.

نزدیک همون نظام الدین درگاه بود. بر سر در اون به دری نوشته شده:

اگر فردوس بر روی زمین است

همین است و همین است و همین است

 

یک لحظه با خودم فکر کردم اگه من یک عرب اوایل اسلام بودم که از وقتی چشم باز کردم کویر دیدم و آفتاب سوزان و سوسک و مارمولک و ملخ خورده باشم واقعا هندوستان جایی است که توی خواب هم ندیدم. برای همینه که ارتش اسلام وقتی به اینجا رسید دیگه پیشروی نکرد، چون عرب ها که توی عمرشون جایی به این قشنگی و خوش آب و هوایی، با اینهمه نعمت و میوه های جور واجور ندیده بودند همینجا زمینگیر شدند، خیلی هاشون تا آخر عمر همینجا موندند،

برای لشگری که انگیزه اش کسب غنیمت و زن و زمین و مال باشه کجا بهتر از هند؟ پر از ثروت و خوش آب و هوا. این شد که هند شد پایان لشگر اسلام.

اما حتی اسلام هم نتونست هندو های به شدت سنتی رو از عقاید خودشون منصرف کنه، همونطور که الان حدود 10 درصد هندی ها مسلمانند که فکر میکنم خیلی از اونها سالهای اخیر از پاکستان اومده باشن (حداقل قیافه ها که اینطور نشون میده)

برای هندو ها سخت بود که یک میلیون خدای خودشون رو رها کنند (بله اینو هم توی یک مستند شنیدم هم اینجا یک هندی بهم گفت که یک میلیون خدا دارند!) و فقط یک خدا رو بپرستند. البته یک چیزی رو باید بگم، درسته که هندو ها خیلی سنتی هستند اما مدرنیته توی این جامعه سنتی هم اثر خودشو گذاشته و الان سنت هایی مثل خاج قرمز روی پیشانی بین جوونها خیلی کم دیده میشه، معلوما مسن تر ها، و سیک ها دارد.

گفتم سیک یکم توضیح در مورد این جماعت بدم، ظاهرا سیک ها بالاترین سطح اجتماعی رو در بین مردم عادی دارند، یعنی سیک ها معمولا پولدار و باکلاسند، خیلی شیک و تمیز هستند و اگه میخواید ببینید مثلا یک رستوران قابل اعتماد هست یا نه ببینید سیک داخل اون هست یا نه؟ مردهای سیک همیشه اون امامه رو به سر دارند که خیلی مرتب و تمیز پیچیده شده، و همیشه ریش و سبیل دارند که خیلی مرتب نگهش میدارند. روبروی خونه جنیفر خونه یک سیک بود که صبح ها مرد خونه که 50 سالی داشت قبل از رفتن سر کار شاید یک ربع جلوی آیینه ریش و سبیل و امامشو مرتب میکرد، گاهی یک دستمال به صورتشون میبستند مثل موقعی که یکی دندون درد میگیره و صورتشو میبندند اما من نفهمیدم چرا این کارو میکنند.

موقعی که امامه سرشون نیست یا بعضی جوونهای سیک که دوست ندارند امامه سرشون کنند یک کلاه استرچ سیاه سرشون میکنند که موهاشونو جلوش جمع میکنند ومیبندند.

بگذریم کجا بودیم؟ آها

اگر فردوس بر روی زمین است

همین است و همین است و همین است

 

تا غروب در مقبره همایون موندم و بعد رفتم خونه، شام جنیفر یک غذای هندی درست که خوشمزه بود و با پلو و هویج و کلم و مرغ و ادویه درست شده بود، جنیفر میگفت بخور ببین تند شده یا نه؟ بهش گفتم نه خوبه، گفت آخه من اولش اومده بودم هند واسم همه چیز خیلی تند بود (6ماهه که هنده) بعد از یک مدت عادت کردم الان که میرم خونه خودمون به مادرم میگم این غذاها چرا انقدر بی مزه هستند؟ نیشخند

واقعا طعم و بو 2 تا ویژگی هنده که جای دیگه پیدا نمیشه، خیابانها، خونه ها، همه جا پر از بوهای متفاوته، گاهی مطبوع و گاهی نامطبوع، در محلات همیشه بوی عود استشمام میشه، موقع غذا هم که فقط بوی فلفل و ادویه

قبل از اومدنم به اینجا یک توریست کانادایی که یزد چند شبی رو خونه من بود گفت هند که بری همون اول یا عاشقش میشی یا ازش بدت میاد

من که عاشقش شدم نیشخند

خلاصه اون شب بعد شام با سیلویا توریست ایتالیایی حسابی در مورد جاهایی که رفتیم حرف زدیم البته اون از من خیلی بیشتر سفر کرده بود، اروپا آفریقا آمریکای جنوبی، همه جا

در مورد همسفر صحبت میکردیم و میگفتیم که همسفر خوب نعمته و همسفر بد سرطان، خندید و گفت الان توی خونه میزبان من یک دختر کره ای و یک پسر اسرائیلی هستند که باهم سفر میکنند و وقتی فهمیده بودند سیلویا قراره فردا بره آگرا و بعد واراناسی گفته بودند که ما هم با تو میایم، میگفت به دختر کره ای گفتم ببین اگه تو بخوای با من بیای هیچ مشکلی نیست اما این پسره نمیتونه با من بیاد، گفتم چرا؟ چی ازش دیدی مگه؟ گفت معلومه اصلا سفر نکرده و من ریسک نمیکنم با کسی که تو سفر بی تجربه است همسفر نمیشم چون میشم پرستارش (پرستار بچه) و من وقت این چیزهارو ندارم

میگفت دیروز باهم رفتیم جایی و سوار ریکشو شدیم وقتی پیاده شدم با راننده سر کرایه جروبحث میکردم، که پسره پولیو که طرف میخواست بهش داد و گفت بیا بریم، بهش گفتم چرا انقدر پول بهش دادی، گفت من تاحالا توی هند با هیچکس جرو بحث نکردم!! منم بهش گفتم تو تاحالا چجوری توی هند زنده موندی؟؟

واقعا همه چیز، همه قیمتها توی هند قابل چونه زدنه، اونم نه مثل ایران که 10-20 درصد تخفیف بگیری خوشحال بشی، حداقل 50 درصد، تجربه خودم توی این کشورها هر قیمتی که شنیدید شما یک سوم یا یک چهارمش رو پیشنهاد بدین واصلا نترسید که خیلی پرته، چون قیمت واقعی همین حدوده و اصلا هم کوتاه نیاید، میبینید که خود فروشنده دنبالتون میاد و شروع میکنه کم کردن قیمت، و آخر به قیمت پیشنهادی شما رضایت میده، تنها موردی که دلم سوخت در مورد یک فرش بود، توی پوخارای نپال با یکی از دوستان رفتیم داخل یک مغازه فرش و صنایع دستی، یک فرش کوچیک نیم متر در 1 متر چشمو گرفت و دست زدم بهش از این فرش هایی بود که با قلاب میدوزند، اسمشو نمیدونم. خیلی رنگهای قشنگی داشت، من که قصد خرید نداشتم، فروشنده اومد و دید خوشم اومده گفتم چند؟ گفت 20 هزار روپیه (میشد تقریبا 220 دلار) گفتم نه بابا خیلی گرونه، گفت چند میخایش؟ گفتم اصلا نمیخوام فقط داشتم نگاه میکردم من اصلا همچین پولی ندارم، اما طرف ول نکرد همینطور اومد پایین، 15 هزار، 10 هزار، بیا 7 هزار تا، 5 هزارتا، گفتم نه بابا نمیخوام اصلا، آخرش اومد در گوشم گفت بهت میدم 2500 تا بیا بگیرش، من اولش فکر کردم اون که قیمتشو تقریبا یک دهم کرده شاید پایین تر هم بیاد اما نیومد، ولی بعدا پشیمون شدم که نخریدم چون مشابهشو تو ایران دیدم نه به اون زیبایی قیمتش 1.5 میلیون بود. شهر پخارا کلا شهر عجیبی بود مغازه داراش آتیش زده بودند به مالشون و به هر قیمتی که میگفتی میفروختند! اون شب با یکی از دوستان رفتیم کیفهایی رو که در کاتماندو 1000 روپیه بود خریدیم 150 روپیه بعلاوه یک عالم دستبند و جا سوییچی اشانتیون، واقعا یک لحظه فکر کردم زن فروشنده شاید صاحب مغازه نیست و قصد داره صاحب مغازه رو بدبخت کنه!! عجیب بود

سیلویا میگفت در نزدیک اجمر در راجستان هم یک شهر هست به اسم پوشگر که همه قیمت همه چیز نصف بقیه جاهاست. حتما سری میزنم اونجا!

این گزارش داره خیلی طولانی میشه دیگه باید جمعش کنم تا همینجاش هم فکر کنم خیلی ها خسته شدند و دیگه نخوندن نصفشونیشخند

خلاصه که اومدین اینطرفا چونه خفن رو فراموش نکنید!

امروز صبح هم حرکت کردم به سمت هاریدوار، اول رفتم ترمینال دروازه کشمیر، دیدم اتوبوس به هاریدوار ساعت 11:30 حرکت میکنه، وقتی وارد ترمینال میشید مطمئنا چند نفر میان سمتتون و میپرسن کجا میخوای بری که ببرندت به تعاونی ها و پورسانتشونو بگیرند، حرف اونهارو گوش ندید و برید پای اتوبوس، دیدم اتوبوس نیمه خالیه، قیمت بلیط 360 روپیه بود، البته اتوبوس عادی بدون تهویه، چون هوا خوبه و گرم نیست اگه حرکت کنه، من لحظه آخر پای حرکت سوار شدم و 200 روپیه دادم، اما بعد از من چند نفر دیگه دم در ترمینال و تو خیابون سوار شدند که فکر کنم 100 روپیه دادند. اومدم بالا دیدم تخت های بالای صندلی ها خالیه، صندلی چند تا خالی داشت اما فکر کردم تخت که بهتره منم رفتم روی تخت، هم پنجره داشت هم جای بزرگ، به خودم گفتم خوب اینا چرا اول نمیان تخت هارو بگیرند که راحت بگیرند بخوابند، چند دقیقه علتشو فهمیدم، شوفر روی تخت ها تا جا میشد آدم جا میداد 3 نفر 4 نفر، من که این حرکتو دیدم همون اول کوله ام رو گذاشتم اونطرف و دراز کشیدم یجوری که کس دیگه جا نشه، شوفره اومد و به هندی گفت که یعنی یکی دیگه باید اینجا بشینه منم خودمو زدم به زبون نفهمیدن و هرچی اون گفتم برو بابا من نمیفهمم چی میشگی خلاصه یکم تلاش کرد دید نه بابا من زبون نفهمم رفت. بعد اون هرکی سوار شد اول میاوردشون دم تخت من منو با دست نشون میداد به هندی یک چیزهایی به تازه واردها میگفت و میبردشون یک جای دیگه فکر کنم بهشون میگفت ببنیید جای شما اینجاست اما چون این پسره خیلی زبون نفهمه بیاید برید صندوق عقب بشینید

خلاصه تا اینجا که نصف بیشتر راهو اومدم راحت واسه خودم تنها روی یک تخت خوابیدم و نصف پول اتوبوس معمولی رو دادم و خدماتی که گرفتم از اتوبوس وی آی پی هم بهتر بوده

نهار در یک رستوران سر راهی خوردم، املت پنیر و مرغ، خیلی خوشمزه بود.

فکر میکنم حدود غروب برسم به هاریدوار  ایشالا

فعلا

عکسهارو امشب میذارم

   + مرتضی اردبیلی ; ۳:۱٦ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/۱٢/٢٧
comment نظرات ()

هند روز دوم در دهلی

روز دوم

دهلی زیبا

دیروز وقتی به خونه دوستم رسیدم دم غروب بود دوستم چون کار داشت رفت بیرون از خونه و من هم از فرصت استفاده کردم و خرید کوچکی کردم و شام و نهار رو یکی کردم و خوردم و خابیدم تا امروز صبح! خستگی نخوابیدن شب قبل رو هم جبران کردم و امروز میرم که دهلی رو کامل و با انرژی بگردم.

آکشادرام، اسم یک معبد بزرگه، فکر میکنم بزرگترین معبد دهلی، قدیمی نیست اما خیلی دیدنی، برای رسیدن به اون باید خودتون رو به خط متروی آبی برسونید و در ایستگاه آکشادرام پیاده بشید، حرف ریکشاو های جلوی مترو رو گوش نکنید که میخواند شمارو با 10 روپیه به معبد برسونند چون تا معبد فقط 2 دقیقه پیاده راهه،

یکی چیزی رو یادم رفت در گزارش قبلی بگم، دهلی خیلی اییست بازرسی داره، در خیابانها، تمام اماکن دیدنی، ایستگاههی مترو، هربار که میخواید سواره مترو بشید باید از دستگاه ایکس-ری رد بشید و بازرسی بدنی!! شاید اگه بخواید توی دهلی بچرخید روزی 20 بار بگردنتون، که ظاهرا برای خودشون خیلی چیز عادی شده!

در ورودی آکشادرام توضیحاتی نصب شده بود که میگفت شما اجازه ندارید هیچ چیز باخودتون به داخل ببرید، نه دوربین نه موبایل نه هیچ وسیله الکترونیکی، نه کیف ... هیچی فقط خودتون و لباساتون!

همه چیز رو باید تحویل میدادی، در یک جایی که اول هرچیزی که داشتی رو باید جلوی یک دوربین پهن میکردی که ازش عکس بگیره، بعد بهت شماره میدادن و میرفتی تو، بعد از گذشتن از بازرسی همیشگی داخل معبد میشی.

تمام این معبد عظیم از سنگ تراشیده شده بادست ساخته شده، معید اصلی که از سنگ مرمر و سنگ های دیگه تراشیده شده و گوشه و کنارش پر از مجسمه های طلایی و زیباست، در وسط معبد اصلی یک مجسمه خیلی بزرگ از آکشادرام هست که ظاهرا یک جوون ساده بوده که در یک روستا متولد شده و بعد مراحل سیر و سلوک رو خیلی سریع گذرونده و یه قولی خیلی آدم بزرگی شده دیگه K من که نفهمیدم چه کار مهمی انجام داده اما مطمئنا چیز مهمی بوده که واسش این معبدو ساختن، سازنده معبد هم یک ماهاراجه بوده که در کنار مجسمه بزرگ آکشادرام مجسمه خودشو ساخته بود که داره برای آکشادرام دعا میکنه، دور تا دور هم مجسمه های خدایان دیگه هندی با همسرانشون از طلا گذاشته شده بود، هم قد آدم واقعی. وارد اون فضای زیبا که میشی اولین چیزی که توجهتو جلب میکنه زیبایی بی نظیر که مجسمه های داخل سنگ ها به تالارها و فضاهای دیگه داده، سقف بسیار بلند و همه از سنگ بدون استفاده از فلز.

کل این سازه چند صد هزار تنی روی دوش چند صد فیل سنگی نصب شده J خیلی جای زیبایی بود، دور تا دور معبد اصلی راهروی سنگی از سنگ سرخ بود که در زیر اون نوای آروم نیایش های هندو که توسط زنان و مردان خوانده میشید در حال پخش بود، پنجره های دور تادور اون به سمت معبد اصلی بود و بهترین جا برای نشستن و کمی ریلکسیشن و استراحت.

نهار رو همونجا خوردم، یک غذای هندی به اسم چاوری پالو یا همون پلوی خودمون، یک جورایی مثل پلو قرمه سبزی بود ولی خیلی تند، حدود ساعت 3 برگشتم و با مترو به شهر قدیمی رفتم برای دیدن داخل ردفورت که کاش نمیرفتم!

نزدیک مترو یک ایرانی که توی هواپیما باهم بودیم رو دیدم، این آقا با لهجهزیبای اصفهانی توی فرودگاه امام از من خواست که چون بار ندارم یک جعبه رو براش بیارم، و من قبول نکردم، واسه همین منو یادش مونده بود، گفت آره اون جعبه توش سیب بود من گفتم من از کجا بدونم توش چیه و نمیشه اعتماد کرد، خلاصه گفت که  تاجره و خشکبار صادر میکنه به هند، نه هندی بلد بود نه انگلیسی نمیدونم چطور با اونا تجارت میکرد!!

بعد رفتم به ردفورت که به همه توصیه میکنم اونو فقط از خارج ببینند، چون داخلش هیچی هیچی نداره، وقت و پولتونو تلف نکنید

راستی ورودی تمامی اماکن دیدنی هند 250 روپیه است یعنی حدودا 5 دلار بغیر از تاج محل که باور نمیکنید چنده!! 750 روپیه یعنی 15 دلار!! واقعا گرونه، این در حالیه که ورودیه خود هندی ها 10 روپیه است یعنی خارجیا 25 برابر هندیا میدن

از رد فورت که خارج شدم سوار مترو شدم که برم خونه نگاهی به کتاب لونلی پلنت انداختم ببینم همایون تامب کجاست که اگه بشه برم، دیدم نزدیک همایون تامب یا همون مقبره همایون یک مقبره دیگه هست به اسم خواجه نظام الدین درگاه که در مورد اون نوشته بود که شب های پنج شنبه بعد از نماز مغرب اونجا یک مراسم سنتی سنی ها انجام میشه که به زبان اردو شعر میخونن، یکه خورده فکر کردم دیدم امروز که 5شنبه است و نزدیک نماز مغرب پس به سرعت خودمو به اون منطقه رسوندم. وارد یک خیابون شدم که پر از مسلمانهایی بود که یه سمت مساجد میرفتند برای نماز ولی هرچی گشتم نظام الدین درگاه رو پیدا نکردم تو کوچه های باریک محله مسلمانای ذهلی نصفه نیمه گم شده بودم که دیدم دو تا پسر بلوند دارن میان ازشون پرسیدم بلدن مقبره کجاست؟ گفتند آره و من هم باهاشون همراه شدم و باهم رفتیم، توی اون کوچه های پیچ در پیچ و شلوغ و باریک رسیدیم به سردر نظام الدین درگاه که بیشتر شبیه خانقاه صوفی ها بود، یکم عکس گرفتم و بعد منتظر نشستیم تا نماز و بعدش هم مراسم، بعد نماز روبروی مقبره نشستند و یک کوچه باز کردند که چند نفر از بزرگان و کله گنده ها بشینند، من هم قاطی اونها رفتم و نشستم صف اول کنار دست یک پسر چاقالو که از دستهاشو لباساش معلوم بود خیلی پولداره و توی عمرش دست به سیاه و سفید نزده، خلاصه مراسم شروع شد و دور تا دور ما که نشسته بودیم شلوغ و شلوغتر شدو مردم ایستاده نگاه میکردند، از همین موسیقی های پاکستانی میخوندند که قدیما تلوزیون شب تولد پیامبر پخش میکرد و مدح پیامبره، این وسط ها جمعیت انقدرزیاد شد که دیگه نمیشد کنترلشون کرد، البته به نسبت بقیه جاهای دهلی که پر از توریسته اینجا چند تا توریست بیشتر نبود، یک پیر زن فکر کنم آلمانی و سوئدی این وسطا پرت شد رو سرو کله ما که من بهش گفتم بیا بشین همینجا بقل دست خودم که اتفاقا یکی از  بهترین جاهای ممکن بود، پیره زنه هم فکر کرده من بود من یکی از این ماهاراجه پولدارام که اجازه دادم اون بشیه اونجا ه تشکر میکرد هی تعظیم میکرد میگفتم بابا نمیخواد بشین گوش بده مگه ولکن بود؟ از من اجازه میگرفت میشه عکس بگیرم؟ میگفتم بگیر بابا نمیبینی مگه منم دارم میگیرم، فکر کرده بود من صاحب مجلسم :))

تو همین شلوغیا بود که دیدم ازپشت سر ما یک صداهای عجیب غریبی میاد، اول گفتم اگه پاشم دیگه جامو از دست دادم، بعدش دیگه کنجکاوی غلبه کرد و ردیف وی آی پی رو ول کردم و رفتم پشت مقبره، دیدم بعله چه خبره! زن و مردوپیر و جوون دارن خودشونو میزنند!! نمیدونم واقعا توی خلسه رفته بودند با آهنگ یا فیلم بود، بنظر من 90% فیلم بود، کله هاشونو به دیوار میکوبیدن، زن ها موهاشونو میکندند و مثل خواننده های جاز کلشونو تکون میدادن، یک پسره بود که هر 2 دقیقه یبار قش میکرد و بهوش میومد. خیلی عجیب بود، جزو اون مراسمهایی بود که تا هیچی جای دیدنشو نمیگیره، چون اجازه نمیدادند کسی عکس یا فیلم بگیره.

خلاصه بعد تمام شدن مجلس پیاده به خونه رفتم سر راهم یکم خرید هم کردم و برای میزبانم که یک خانم لیتوانیایی بود و 2 نفر هندی دیگه و یک خانم ایتالیایی غذای مخصوص سر آشپز یعنی کوکو درست کردم :))

بعد از خوردن شام کمی حرف زدیم و درباره سفر و هندو شهرهایی که دیدند حرف زدند و من هم برنامه خودمو چیدم

چند نفر که اونجا بودند از جمله میزبان من قصد داشتند برای جشنواره رنگهای جیپور با هولی به جیپور برند و یکی از هندی ها هم اونجا خونه داشت پس من هم باهاشون هماهنگ شدم تا 26 و 27 مارچ در جیپور باشم. در این 10 روز تا فستیووال به شمال میرم، هاریدوار، ریشیکش

تنها عکسی که تونستم از معبد آکشادرام بگیرم اونم از فاصله دور از ایستگاه مترو

 

 

 

 

 

 

 

 

   + مرتضی اردبیلی ; ٩:۱٢ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/۱٢/٢٥
comment نظرات ()

هند روز اول دهلی

روز اول

دهلی در مه

بالاخره اومدم دهلی

پروازم که با هواپیمایی ماهان بود ساعت 4 صبح از فرودگاه امام خمینی پرواز کردو ساعت 9:30 صبح به وقت دهلی به زمین نشست، قبل از فرود خلبان اعلام کرد که هوای دهلی طبق معمول مه آلوده و دید خلبان رو به 700 متر کاهش میده

طول پرواز 3 ساعت و نیم بود که من هم که شب قبل نخوابیده بودم تقریبا تمام طول راه رو خواب بودم

اول اینو بگم که حدود 2 ساعت در فرودگاه امام سرپا در صف های مختلف ایستاده بودم

1 ساعت و نیم در سف چک این!! تاحالا چک این به این کندی و طولانی ندیده بودم بعد هم تو صف کنترل پاسپورت که وسطش افسره ول کرد و رفت و یک ربع بعد برگشت!! اینهمه آدم هم منتظر!! با اینکه مثلا این فرودگاه نو سازه اما واقعا فرودگاه بی نظم و کند و خسته کننده ای هست، چک این که بیش از حد طول بکشه صف طولانی میشه یواش یواش صف ها توی هم میره و مسیر ورودی رو میبنده و اون وقته که سالن ترانزیت میشه شبیه تالار بورس نیوورک!!

اما فرودگاه دهلی بزرگ، مدرن و مجهز بود، و همچنین خلوت  وتمیز

میسر از پای پرواز تا سالن ترانزیت طولانی بود اما تمام مسیر ریل های برقی داشت، توی سالن خروج یک مقدار کمی پول چنج کردم، چون میدونستم که توی فرودگاه گرون تر از صرافی ها هست اما من چون میخواستم سوار مترو بشم نیاز داشتم که روپیه داشته باشم.

ایستگاه متروی فرودگاه یا به قول خودشون ایرپورت اکسپرس از اون چیزی که در مورد دهلی توی ذهنم بود خیلی فراتر بود، یک متروی بسیار شیک و تمیز و سریع، ایستگاههای بسیار تمیز!! کلا خیلی از اونی که خودمو براش آماده کرده بودم بهتر بود، بعدا فهمیدم این خط رو جدیدا تاسیس کردن و فقط فرودگاه رو به دهلی نو وصل میکنه و قیمت بلیطش هم 150 روپیه بود یعنی حدود 3 دلار که خوب اگه بخوای با تاکسی خودتو به شهر برسونی 2 برابر این باید پول بدی اما اتوبوس ارزونتره که حدود 70 روپیه میشه پس واقعا می ارزه!

اما به ایستگاه دهلی نو که رسیدم و از سالن مترو خارج شدم دیدم یواش یواش اون دهلی که فکرشو میکردم شروع شد. شلوغی، صدای بوق همیشگی که بعد چند ساعت کاملا بهش عادت میکنی و بوها و عطرهای جور واجور و عجیب غریب

اول ورودم به  دهلی یاد سفرنامه دوست عزیزم حمید سلطان آبادیان افتادم که پارسال همین حدودا دهلی بود، یادمه توی گزارشش از مه آلود بودن هوا و صدای بوق همیشگی شکایت کرده بود که اینها ظاهرا جزو جدانشدنی دهلی هستند

وقتی با کوله و لباس متفاوت توی شهر میچرخید انتظار داشته باشید که هر دقیقه چندنفر بهتون پیشنهاد بدن که ببرنتون شهر رو بهتون نشون بدن، ساعتی 100 روپیه، 70 روپیه، واسه یک لقمه نون چقدر حرف میزدن و من هم که اهل پیاده روی مجبور بودم همشون رو رد بکنم، از ایستگاه مترو که اومدم بیرون نگاهی به کتاب لونلی پلانت انداختم و راهمو پیدا کردم که به سمت مسجد جامع و سپس ردفورت برم، بعد از اینکه چند نفر از این راهنماهای سمج رو رد کردم یک پسری دنبالم راه افتاد که بیا هرجا میخوای ببرمت و هرچقدر میخوای بهم بده، منم که یکم راه رفته بودم و دیدم نه واقعا هوا گرمه و پیاده روی طولانی او.نم با کوله و وسایل  سخت میشه باهاش طی کردم که منو بیاره تا ردفورت و من بهش 30 روپیه بدم، که البته توی کتاب هم نوشته بود که نرخش 80 روپیه است اما بنده خدا قبول کرد. چقدر سخت رکاب میزد، منم سبک نیستم، اما سه چرخه اش هم کم کهنه نبود و زنگ زده؛ خلاصه منو رسوند ردفورت اما تا اونجا واقعا سر درد گرفتم!! بوق بوق بوق بدون وقفه، چه اعصابی دارن این مردم!!

ردفورت قلعه مربوط به زمان مغولها در هندوستان هست، قلعه بزرگی که به رنگ سرخه و از بیرون خیلی زیباست، برای ورود باید کوله و وسایلمو به امانت داری میدادم که اعتماد نکردم و تصمیم کرفتم یک روز دیگه بیام

به سمت بازار قدیم دهلی رفتم، شلوغ و پر سرو صدا و پر از مغازه های جور واجور، از بازار گذشتم و چون مناره های مسجد جامع رو میدیدم خودمو از لابلای کوچه پس کوچه ها به مسجد رسوندم.

مسجد هم مانند قلعه به رنگ سرخ درست شده و هزار سال قدمت داره و همزمان با تاج محل و به دستور یک پادشاه ساخته شده. در ورودی مسجد باید کفشهاتون رو از پا در بیارید و بسیاری از مسلمانان محلی سر خود رو هم میپوشاندن که البته اجباری نبود. دور تا دور مسجد فضاهای مسقف وجود داشت که جای خوبی برای استراحت بود. فضای خنک داخل مسجد هزاران توریست رو جذب کرده بود که از اونجا برای استراحت ظهر استفاده کنند. موقع اذان ظهر چند نفر شروع کردند به بیرون کردن توریستهای غیر مسلمان. همه مسلمانانی که اونجا دیدم سنی بودند. موقعی که در مسجد یک جا میشینید منتظر گداها با شکل و قیافه و ترفند های مختلف باشید. یکی مستقیم میاد میگه بدبختمو بیچاره ام و پول بده یکی دیگه میاد زخمهاشو نشون میده که تصادف کرده و کار نداره، بعضی ها که قیافه مردم عادی رو دارند اول میان و خودشون رو علاقمند به حرف زدن نشون میدن و میگن اهل کجایی و اسمت چیه و یا حتی بیا با هم عکس یادگاری بگیریم و ... و بعد شروع میکنند که من پدر و مادر ندارم و بی کارم و .... اگه این جواب نداد میگن تو با من عکس گرفتی پول عکس میشه انقد!! خلاصه به شیوه های مختلف همه میخوان پول بگیرن پس باید حسابی محکم جوابشونو بدید و ردشون کنید.

یک چیزی که عجیب بود و نفهمیدم این بود که هزاران عقاب بزرگ دور تا دور مسجد پرواز میکردند، واسه چی نمیدونم؟ در ارتفاع پایین

خیلی زیاد بودن

 

گوشه و کنار خیابانهای دهلی پر از دست فروش و گاری دستی های غذافروش هست که معمولا غذاهای سرخ کردنی دارند و روی گاری هم گاز و تابه روغن داغ هست و مشغول سرخ کردن هستند. از سیب زمینی گرفته تا گوشت و نان و فلافل و سنبوسه و ...

حتی گاری دستی هایی بودند که برنج و خورشت میفروختند و مثلا برای اینکه حشرات روی غذا نشینه روش توری میکشیدند!!

گوشه گوشه هم معابد کوچک و بزرگ هندو دیده میشه، البته نه به فراوونی نپال ولی کم هم نبودند. معمولا در بازار کوچه های باریک طولانی به یک معبد ختم میشه.

در دهلی در منزل یکی از دوستانم اقامت خواهم داشت که از قبل باهاش هماهنگ کرده بودم. در محله جانگپورا. از بازار با مترو خودمو به اونجا رسوندم، 2 بار خط عوض کردم و به جانگپورا رسیدم. از اونجا هم با استفاده از ریکشو خودمو به منزل دوستم رسوندم که اینجا درس میخونه و یک آپارتمان کوچک داره.

دهلی در نگاه اول یک شهر بسیار بزرگه با 2 منطقه متفاوت، دهلی نو خوش ساخت و دارای اتوبان و برج و تمیز، دهلی قدیم شلوغ و تنگ و پر جنب و جوش. فکر میکنم دهلی قدیم بدون در نظر گرفتن ماشینها همون دهلی چند صد سال پیشه، اما دهلی نو در اواخر حضور انگلیسی ها در هند ساخته شده. درون مترو که میشینی میفهمی که چقدر جامعه هند جوونه، و چقدر هم دانشجو داره که علاقه دارند با خارجی ها حرف بزنند. ظاهرا خارج شدن از هند برای بیشتر هندی ها یک رویاست، جوونها دائما میپرسند که من کجاها رفتم؛ اونجا چطور بود، علاقه به زندگی در خارج از هند به وضوح دیده میشه.

زندگی میرم دهلی خیلی به هم گره خورده، زندگی مثل یک کلونی

 

 

 

 

   + مرتضی اردبیلی ; ۱:۳٦ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/۱٢/٢٥
comment نظرات ()

 

سلام

برنامه سفرم یکم عوض شد :p

از یک سال به یک ماه :| اونهم هند

بلیطمو امروز گرفتم، ایشالا 23 اسفند میرم دهلی و شمال هند و جامو و کشمیر رو میگردم، هیمچال پرادش، جامو و کشمیر و اوتار پرادش.

برنامه کامل سفر رو به زودی میذارم

منتظر پست های بعدی و گزارش سفر باشید :)

   + مرتضی اردبیلی ; ۸:۱٦ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/۱٢/٩
comment نظرات ()