در سفر... مثل باد

سفر .... مرا از تو، به هیچ‌کجا نمی‌بَرَد

باکو، و بازگشت به ایران

سلام

 

تا اونجا براتون گفتم که با کشتی از آکتائو اومدیم باکو و یک اتاق مشترک ارزون قیمت در گوشه ای از بندر باکو و در کنار ریل های راه آهن اجاره کردیم و اون شب هم گشتی در شهر باکو زدیم.

 

در اولین نگاه، اولین چیزی که توی باکو خیلی توی ذوق میزنه قیمت های سرسام آوره! به قول یک توریست آمریکایی که تو باکو دیدم قیمتهایی که اینجا هست از قیمت های پاریس و لندن هم بالاتره!! حمل و نقل، خورد و خوراک، اقامت، کلا راه رفتن در باکو هم هزینه بره!! مثلا برای سوار شدن به اتوبوس توی همه کشورها ما چیزی حدود 10-20 سنت پرداخت میکردیم، اما در باکو از 30 سنت تا 80 سنت!!

اما سیتی سنتر باکو از اونی که فکر میکردم زیباتر و مدرن تر بود. ساختمانهای زیبا و مغازه های شیک و پارک کنار ساحل یا همون خیابون بلوار. نکته مهمی که به نظرم به زیبایی شهر باکو در شب خیلی کمک کرده نور پردازی های زیبای بود. روی ساختمانها و خیابانها و برج ها و ...  نور پردازی ها به یک شکل و فرم و رنگ بودند و همین منو به این فکر انداخت که شاید نور پردازی ساختمانها توسط شهرداری و با یک وحدت کلی انجام شده و مانند بقیه شهرها نیست که هر ساختمانی به سلیقه طراح و سازنده خودش نورپردازی بشه. همه ساختمانها با لامپ های ال ای دی در جهت عمودی رو به بالا و با نور سفید نور پردازی شده بودند که با اون نور حتی موقع عبور در شب اینطور به نظر میرسید که همه ساختمانها سفید رنگ هستند.

اما در روزهای بعد که کمی از مرکز شهر دور شدم دیدم که این زیبایی فقط در مرکز شهر وجود داره و حاشیه شهر متاسفانه پر از محلات محلات فقیر نشین بود که بعضی جاها با وضعیت بدی زندگی میکردند. مخصوصا وقتی با اتوبوس به منطقه ای به اسم یانار داغ میرفتیم خونه هایی رو دیدم که در فاصله چند ده متری چاههای نفت ساخته شده بودند و رسما حلبی آبادی بود!!

روزهای بعد قرار گذاشتیم که به چند جای دیدنی شهر سربزنیم، اول از همه معروفترین جان باکو یعنی شهر قدیم باکو، صبح پس از خروج از محل اقامت از یک تاکسی پرسیدیم و فهمیدیم که 5 منات کرایه تاکسی تا اونجاست، تصمیم گرفتیم که با اتوبوس به شهر قدیم بریم، سرخیابون آقایی حدودا 40 ساله رو دیدیم و حسین ازش پرسید که کدوم اتوبوس رو باید سوار بشیم و طرف هم پس از کمی فکر کردن گفت باید با مترو برید!! اما مترو کارتیه و شما هم که کارت ندارین پس من میام شمارو سوار مترو میکنم با کارت خودم!! ما هم که از اینهمه مرامی که طرف به خرج داده بود حسابی شاد شده بودیم همراهش راه افتادیم که بریم ایستگاه مترو، توی راه حسین گفت که خوب پولی رو که از کارتش کم میشه بهش بدیم، و یک 10 مناتی به آقا دادیم، ایشون هم با کمال خونسردی گذاشتش توی جیبش، 10 منات حدودا 15 دلار میشه!! چند ثانیه بعد جلوی یک تاکسی رو گرفت و خودش سوار شد و گفت ما هم سوار بشیم، خلاصه طرف مارو رسوند به شهر قدیم!! اونم با تاکسی و 5 منات دیگه رو هم گذاشت توی جیبش و پس نداد!! وقتی حسین بهش گفت که کرایه ماشین 5 منات بود آقا به ترکی گفت که بقول معروف حلال کنید و تندی جیم شد رفت!! این هم یک سبک دیگه دزدی در روز روشن در باکو!! ما هم که هنوز به حالت هنگ کرده توی خیابون وایساده بودیم داشتیم به این فکر میکردیم که مثلا خواستیم با اتوبوس بیایم که ارزون بشه، بجاش 2 برابر کرایه تاکسی رو دادیم!! خلاصه اینم یکی دیگه از عجایب باکو، با چند تا اتفاق دیگه که توی این شهر برامون افتاد که مجال تعریف کردن همه اونها اینجا نیست به این نتیجه گیری کلی رسیدیم که مردم مهربان باکو کلا دوست ندارند بقیه پول بدهند!! و کلا هرچی بهشون بدی مال خودشون میدونند، پس مسافران محترم دقت داشته باشند که همیشه پول خورد به میزان کافی همراه داشته باشند!!

اولین چیزی که در ورودی شهر قدیم (یا همون ایچیری شهر) دیده میشه برج استوانه ای شکلیه که بهش میگن قلعه دختر یا قیز قلعه سی، بنا مربوط به دوره ساسانی میشه و توی اون دوران ظاهرا نیایشگاه زرتشتیان بوده. نکته جالب اینه که از طبقه همکف به طبقه اول راه پله وجود نداره و ظاهرا قدیم با استفاده از طناب از این طبقه رو بالا میرفتند اما از طبقه اول تا 8 طبقه بعد راه پله سنگی وجود داشت. هر طبقه برج هم به شکلی یک موزه کوچیک بود که زیاد جالب نبود و جالب ترین و جذاب ترین نقطه قیزقلعه پشت بوم اونه که منظره زیبایی از شهر و بندر و شهر قدیم داره. اون بالا چند تا عکس انداختیم و به سمت کوچه ها و بناهای قدیمی دیگه شهر رفتیم. دور تادور شهر قدیم که در اصل به شکل یک قلعه بوده دیوارهای محکمی وجود داره که هنوز در بخشهایی دیوار وجود داره اما بخش هایی هم که کم و بیش از بین رفته بود بازسازی شده مخصوصا دروازه اصلی که الان روبروی ایستگاه مترو قرار داره خیلی زیبا بازسازی شده و منو یاد قلعه های قدیمی که در فیلم ها دیدم انداخت. بنای مهم دیگه درون قلعه یک مجموعه از بناهای خانقاه مانند بود که به اون شیروان شاه میگفتند. ظاهرا این مجموعه مرکز حکومت شیروان شاهیان بوده که در دوره سلجوقی یک حکومت محلی در این ناحیه تشکیل دادند. بنا شامل مسجد و یک ساختمان دایره ای شکل که ظاهرا محل جلسات بوده و چند بنای کوچک دیگه بوده. در گوشه ای از این قلعه قبر فردی بود به اسم سید یحیی باکویی ماسولی که بهش درویش ماسولی میگفتند. ظاهرا این درویش سنگ تراشی بوده که در اون دوران کتیبه های سنگی اسلامی میتراشید که در اطراف مقبره اش که در طبقه زیر زمین یک بنای کوچک قرار داشت هم تعدادی از کتیبه ها رو قرار داده بودند. روبروی اون هم چند نمونه از وسایل جنگی قدیمی (که البته نوساز بودند!!) رو قرار داده بودند شامل یک منجنیق و چند تا توپ.

راه پله سنگی قلعه دختر

 

منظره شهر از بالای قلعه دختر

 

در کنار شیروان شاه یک موزه خیلی کوچیک بود که من خیلی خوشم اومد. تنها موزه کتابهای مینیاتوری دنیا!! هزاران کتاب مینیاتوری اونجا نگهداری میشد که بعضی هاشون در دنیا تک و بی نظیر بودند. چند تا کتاب بود که فقط میشد با میکروسکوپ خوندشون!! از کشورهای مختلف هم کتابهایی به زبانهای مختلف اهدا کرده بودند.

 

کوچکترین کتاب دنیا!!

خیابونها و کوچه های شهر قدیم اگر چه چندان قدیمی نبودند اما به سبک قدیمی و سنتی ساخته شده بودند و به شما این حس رو میدادند که واقعا در یک قلعه 500 سال پیش قدم میزنید. در این کوچه پس کوچه های قدیمی هم پر بود از مغازه های فورش صنایع دستی و سوغاتی باکو شامل فرش و گلیم و شال و لباسهای سنتی و ...

فردای اون روز رو مشغول گشت و گذار و دیدن بناهای دیدنی اطراف شهر باکو بودیم. اول با اتوبوس به یک ترمینال اتوبوس در نزدیکی فرودگاه باکو رفتیم که از اونجا اتوبوسهایی به مناطق اطراف شهر میرفتند. انقدر این ترمینال شلوغ و پر سر وصدا و بی نظم بود، انقدر راننده ها بوق میزدند که در عرض 5 دقیقه سر درد گرفتم. اتوبوسها هم بیشتر قدیمی و از کار افتاده بودند. مقصد اول یانار داغ بود که در تپه های نزدیک چاه های قدیمی نفت باکو قرار داشت. توی راه توی اتوبوس با یک ایرانی آشنا شدیم که به عنوان توریست به باکو اومده بود اما اینجا از یک خانم آلمانی خوشش وامده بود و ازدواج کرده بود و اونجا مونده بود، اصلیتش کرجی بود، و الان هم بسیار پشیمون بود!! خودش اینطور میگفت و میگفت کاش ایران میموندم!! خونه اش در منطقه ای اطراف شهر بود که تا باکو نیم ساعتی فاصله داشت.

یانار داغ یک دره کوچیک بود به عمق 5-6 متر که در گوشه ای از اون از درون دیواره سنگی آتش زبونه میکشید!! به گفته راهنمای اونجا این آتیش حداقل 500 ساله که روشنه و هیچ چیز، نه بارون و برف و سرما هیچ اثری روی اون نداره. البته از فاصله 2-3 متری بیشتر نمیشد بهش نزدیک شد!!

ظاهرا منابع گاز اون منطقه در اونجا به سطح رسیده و باعث همچین پدیده ای شده، زرتشتیان در قدیم اطراف این ناحیه معابد و عبادتگاههایی داشتند چون فکر میکردند که این ناحیه مقدسه.

در فاصله حدود 1 کیلومتری یانار داغ چشمه های گل وجود داشت که ظاهرا گل اون برای امراض پوستی مفیده و کسانی هم از اون به عنوان ماسک صورت استفاده میکنند!!

آتشگاه زرتشتیان دیگر جاذبه شهر باکو است که با اتوبوس حدود 40 دقیقه از شهر فاصله داشت. ظاهرا آتشگاه بر روی یک منبع گاز طبیعی بنا شده از چند ناحیه مختلف گاز به داخل آتشگاه هدایت میشد. لوله های سنگی گاز طبیعی رو به حجره های اطراف ساختمان و آتشدانهای داخل حیاط هدایت میکردند. یک عبادتگاه بزرگ با آتشی بزرگ در وسط حیاط قرار داشت که در اطراف آن هم 3-4 آتشدان بزرگ دیگر قرار داشتند و دور تا دور حیاط هم حجره های سنگی برای زندگی و عبادت کاهنان وجود داشته که در داخل هر حجره هم سوراخی کوچک برای آتش در نظر گرفته شده بود. خیلی جالب بود که در اون زمان تونسته بودند گاز رو لوله کشی کنند!! البته ظاهرا حدود 150 سال پیش که در اطراف این بنای باستانی شروع به حفاری برای استخراج نفت و گاز شد این آتشگاه هم به حالت متروکه در اومده بود و آتشش هم خاموش شده بود. حتی یک لوله قطور گاز هم درست از وسط آتشگاه عبور داده شده بود که قسمت زیادی از حیاط و چند حجره رو نابود کرده بود. امروزه برای بازسازی فضای واقعی آتشگاه آتش وسط حیاط با استفاده از گاز لوله کشی شهری روشن میشه و در داخل حجره ها هم مجسمه هایی از روحانیان و زرتشتیانی که برای پاک شدن گناهان اونجا به خودشون گرسنگی میدادند و مثل مرتاز ها زندگی میکردند.

قلعه، آخرین مکانی بود که تصمیم داشتیم بازدید کنیم، فاصله قلعه از باکو بیشتر از بقیه بود. و متاسفانه ما هم به اشتباه در ایستگاه درست پیاده نشدیم و رفتیم تا ته خط که یک جزیره کوچک بود که با یک پل خاکی به خشکی وصل شده بود. در برگشت به دیدن قلعه رفتیم، ولی متاسفانه دیگه دیر شده بود و مجموعه بسته شده بود (ساعت 5 تعطیل میکردند) اما از بیرون هم معلوم بود که مجموعه جالبی بوده و دیدنش خالی از لطف نبود. ظاهرا قلعه قدمت چندین هزار ساله داشت و در اطراف اون سنگ نگاره ها و ابزارها و خونه های سنگی مربوط به دوران برنز هم دیده میشد. یک قلعه به سبک قلعه های کوچک زمان عثمانی در بالای تپه ساخته شده بود و با اینکه 80% اون نوساز بود اما جذابیت و زیبایی خاصی داشت. منطقه ای که قلعه در اون قرار داشت منطقه مذهبی بود که بیشتر جمعیت اون سنی بودند و مسجدی هم در کنار قلعه برای خودشون بنا کرده بودند. در برگشت با یکی از کسبه اونجا که مرد جوانی بود هم صحبت شدیم و او هم به من یک قرآن کوچک هدیه داد :)

شام رو در مرکز شهر مهمون یک رستوران ترک بودیم و کباب ترکی با نون لواش خوردیم، و بعد از برگشت به اتاقمون شروع کردم به جمع کردن وسایل برای بازگشت.

فردای اون روز به تنهایی عازم ایستگاه اتوبوس باکو (آفتاواگزال) شدم، حسین میخواست یک روز دیگه در آذربایجان بمونه اما من برای کاری که داشتم تصمیم گرفتم یک روز زودتر برگردم.

وقتی به ایستگاه آفتاواگزال باکو رسیدم شروع کردم به گشتن دنبال اتوبوسهایی که مقصدشون آستارا باشه تا بتونم از مرز رد بشم و خودمو به تهران برسونم که در انتهای ترمینال چند تا اتوبوس که پلاک ایران داشتند توجهمو جلب کرد. وقتی رفتم سمتشون و دیدم راننده ها دارند با هم فارسی حرف میزنند کلی خوشحال شدم و ازشون پرسیدم که مقصدشون کجاست. تبریز، بیله سوار اردبیل و تهران!!  منم که دیدم اتوبوس مستقیم به تهران وجود داره معطل نکردم و پریدم بالا :) البته بهای بلیط رو باید به منات میدادم که منم منات به اندازه کافی نداشتم برای همین قرار شد به پول خودمون بدم، منم بعد از 1 ساعت گشتن ته کیفم بالاخره پول ایرانی هامو که با کش به هم بسته بودم و ته کولم بود پیدا کردم. بهای بلیط اتوبوس معمولی 40 هزار تومن و وی آی پی 75 تومن بود که من با اتوبوس وی آی پی به سمت تهران حرکت کردم. بیشتر مسافران اتوبوس آذربایجانی بودند که برای دوا درمون به تهران میمودند. چند نفری هم ایرانی بود از جمله یک پسر که اونجا دندانپزشکی میخوند و در طول راه با هم خیلی صحبت کردیم. یک آقای دیگه هم بود که صبحانه مهمونم کرد و یک شرکت تاسیساتی در باکو داشت.

جاده از باکو تا آستارا در حد جاده های فرعی شمال ایران بود و اگه خودم نمیرفتم باورم نمیشد که جاده ترانزیت این کشور به این شکل باشه، بعضی جاها انقد جاده باریک بود که 2 تا ماشین به سختی از کنار هم رد میشدند و بعضی جاها هم از داخل روستاهای سر راه رد میشد. ساعت حدودا 3 به مرز رسیدیم، مرز آذربایجان یک سوله بود که اتوبوس با مسافران داخل اون میشد. بدون کنترل بار و فقط با پیاده شدن و کنترل پاسپورت از آذربایجان خارج شدیم. البته اول مارو به 2 تا صف تقسیم کردند و اول همه آذربایجانی هارو فرستادند رفت و بعد نوبت ما شد!! در مرز ایران همه توی یک صف بودند اما من هم اومدم از بقل صف رد شدم از همه جلوتر وارد کشورم شدم و به مامور هم گفتم اونطرف ایرانی هارو آخر رد میکنند شما هم اینطرف باید به ایرانی ها اولویت بدین، او هم قبول کرد و من و دوستم قبل از همه آذربایجانی ها وارد ایران شدیم.

وقتی وارد کشورم شدم یک حس آرامشی پیدا کردم. در همون لحظه ورود سفرم رو پایان یافته دیدم. چون آرامشی در وجودم یافتم که بهم میگفت در خونه هستم. هین که میتونستم با همه فارسی حرف بزنم برام شادی بخش بود.

آخر شب به تهران رسیدم و این سفر رو رسما تموم کردم. سفری به طول بیشتر از 14000 کیلومتر.

توی این سفر برام تجربیات و تلخی ها و شیرینی های زیادی وجود داشت. بیشتر شیرینی هاش رو اینجا نوشتم و بیشتر تلخی هاشو به عنوان تجربه توی دلم نگه داشتم. توی این 14000 کیلومتر به اندازه هر کیلومتر یک خاطره در ذهنم هست. از انسانهایی که باهاشون آشنا شدم، جاهایی که بازدید کردم، مناظری که ازشون لذت بردم، هوایی که در اون نفس کشیدم و ...

اول باید از خدا تشکر کنم که بهم این توانایی رو داد که به این سفر بیام و تمام طول سفر مواظبم بود و از خطرات منو به سلامت رد کرد.

از خانواده و دوستانمم تشکر میکنم که حمایتم کردند و توی این مدت با تماس و کامنت و ... بهم دلگرمی میدادند.

از پاهام تشکر میکنم، که این مدت همراهم بودند و اصلا کم نیاوردند حتی در روزهایی که 18 ساعت راه پیمایی کردم، با کوله ای روی دوشم.

از دوستم حسین تشکر میکنم که ایده اصلی سفر مال اون بود و توی این سفر همسفر خوبی بود و همه مشکلات و سختی ها رو باهم گذروندیم و بالاخره این سفر رو تموم کردیم.

 

به امید دیدار همه دوستان

منتظر گزارش سفرهای بعدی من باشید.

 

دوستدار شما

مرتضی

17 اردیبهشت 1391

همیشه در سفر ..... مثل باد ...

   + مرتضی اردبیلی ; ٧:٤٧ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/٢/۱٢
comment نظرات ()

سفر دریایی از آکتائو به باکو

سلام به همه دوستان عزیزی که سفر منو دنبال میکردند.

 

اما بخشهای آخر سفرم یعنی سفر دریایی به باکو و از اونجا هم بازگشت به ایران.

تا اونجا براتون گفتم که مدتی در بندر آکتائو منتظر شدیم تا بالاخره ساعت 7 اجازه دادند که وارد بندر بشیم و پس از کنترل و ممهور شدن پاسپورتمون به مهر خروج از قزاقستان به سمت کشتی حرکت کردیم. کلا 10 نفر مسافر بودیم!! یک خانواده آذربایجانی که 6 نفر بودند و ما دو نفر و دونفر دیگه. یک مینی بوس جلوی در گمرک سوارمون کرد و تا جلوی راه پله کشتی برد. کشتی بزرگی به نظر میرسید و پشت کشتی هم مستقیم به ریل های راه آهن وصل بود و تعدادی لکوموتیو در حال جابجا کردن تعدادی واگن و انتقال اونها به داخل کشتی بودند. در بدو ورود به کشتی یک نفر آذربایجانی مسن پاسپورتهارو جمع کرد و گفت موقع پیاده شدن بهتون پس میدم!! اونجا منتظر تحویل کابینمون بودیم که یک جوونی اومد که انگگلیسی تا حدودی بلد بود و شروع کردیم به صحبت کردن که بعدا فهمیدیم افسر اول کشتی بود. به مسئول تقسیم کابین ها توصیه مارو کرد که یک کابین خوب بهمون بده. رفتیم طبقه پایین کشتی و یک کابین بهمون نشون داد 4 تخته و خیلی تنگ که اصلا جای حرکت نداشت و توالت و حموم هم نداشت. گفت اگه میخواید کابین بهتر هم هست که باید شبی 20 دلار اضافه بدین!! گفتیم بریم ببینیم، رفتیم و یک اتاق بهتر با دوش و توالت و فضای بازتر و تمیزتر رو نشونمون داد و ما هم پس از چک و چونه با 5 دلار اون اتاق بهتر رو گرفتیم که البته بعدا فهمیدیم اتاق اصلی ما همین بوده و طرف سرمون کلاه گذاشته!!! از این رفتار این آقای آذربایجانی اصلا خوشم نیومد چون دزدی کاملا واضح بود!!

بعد که وسایلو گذاشتیم رفتیم که غروب رو روی عرشه تماشا کنیم. هنوز کشتی در اسکله بود و حرکت نکرده بودیم. رفتم روی عرشه بالا تا چند تا عکس بگیرم که از بلند گوی کشتی چیزی به زبان روسی پخش شد بعد رفتم کمی قدم بزنم توی کشتی. هرچی رفتم از این عرشه به اون عرشه از این طبقه به اون طبقه هیچکس رو توی کشتی ندیدم!!! انگار کشتی در چند دقیقه شد کشتی مردگان!! تایتانیک پس از غرق شدن!!! هیچکس نبود!! شاید 10 دقیقه ای توی کشتی دنبال آدم زنده میگشتم اما پیدا نمیکردم. تا اینکه در یک راهروی وسطای کشتی یهو همون پسر افسر اول کشتی اومد و گفت هیسسسسسسسسسس و دستمو گرفت و برد سمت کابین خودمون. دیدم حسین هم اونجا وایساده و گفت سریع برید توی کابینتون!! حسین هم گفت کجا بودی من 10 دقیقست منتظرتم پشت در گفتم مگه چی شده؟؟ قضیه این بود که ظاهرها کاپیتان توی بلندگو اعلام کرده بود که قراره کسی بیاد و از کشتی بازدید کنه واسه همین دستور داده بود که همه برند توی کابین ها و کسی تا اعلام مجدد از کابینش خارج نشه!! حتی خدمه کشتی!! و تنها کسی که داشت وسط کشتی قدم میزد من بودم. :))

بعد 20 دقیقه مجددا چیزی به روسی در بلندگو اعلام شد و ما از کابین هامون خارج شدیم و به عرشه رفتیم و شروع کردیم قدم زدن در عرشه ها و طبقات کشتی. برای من کشتی خیلی یزرگی بود حدود 200 متر طولش بود و به گفتی افسر کشتی 6 طبقه داشت. طبقه اول موتور خونه بود که شامل 2 موتور 6 سیلندر دیزل میشد که توانی حدود 11000 اسب بخار تولید میکردند (هرکدوم) طبقه دوم محل واگن ها بود که وقتی کشتی در اسکله پهلو میگرفت به خط آهن وصل میشد و واگن ها مستقیم بوسیله لکوموتیو داخل کشتی میشد. طبقه سوم هم واسه جابجایی خودرو بود و تعداد زیادی خودرو دز این طبقه میتونست حمل بشه. و سه طبقه بالاتر هم شامل رستوران و لابی و آمفی تاتر و کابین های مسافرا بود. حالا توی این کشتی به این عظمت فقط 10 تا مسافر وجود داشت!! از 200 تا کابین 4 تاش پر بود و طبقه خودرو ها هم کاملا خالی بود اما طبقه واگن ها کاملا پر بود!! بعد از جدا شدن از اسکله و دور شدن از ساحل کشتی به آرامی مسیر چراغهای سبز روی آب رو به سمت آبهای عمیق دنبال کرد و پس از ورود به آبهای امن و عمیق شروع به سرعت گرفتن کرد و با شروع شدن باد ناشی از حرکت باقی موندن روی عرشه سخت شد چون هوا ناگهای خیلی سرد شد پس به سمت رستوران کشتی رفتیم تا شاید بتونیم چیزی برای خوردن پیدا کنیم. البته من حدس میزدم رستوران برای 10 نفر آدم کار نخواهد کرد. بعد از پیدا کردن رستوران دیدیم که کارکنان رستوران و آشپز و بقیه همه توی آشپزخونه کشتی دور هم نشستند و حرف میزنند و از ماهم به گرمی استقبال کردند وطبق معمول سوال هایی در مورد سفرمون و اینکه کجایی هستیم و از کجا اومدیم و کجا میریم و هدفمون چی بوده و کارمون چیه و زن و بچه داریم یا نه و ... رو پرسیدند بعد تعدادی از عکسهای افغانستان رو بهشون نشون دادم. بعد ما سوالاتی در مورد اونها پرسیدیم که سخت نیست روی کشتی کار میکنید یا نه؟ کارکنان آشپزخونه که نصف بیشترشون زن بودند گفتند که چون خرج زندگی در آذربایجان خیلی بالاست مجبوریم کار کنیم ظاهرا کارشون هم 6 ماه روی آب و 6 ماه روی خشکی بود و معمولا هر چند روز هم چند ساعت فرصت داشتند که به خونه سری بزنند. یکیشون که 2 تا بچه داشت گفت فقط واسه بچه هاش خیلی سخته. آخرش هم محبت کردند و از غذایی که برای کارکنان کشتی بود برای ما هم آوردند. غذای خودشون ماکارونی بود اما برای ما کباب مرغ و ماهی هم درست کردند که واقعا خیلی خوشمزه بود و دستشون درد نکنه.

بعد شام به تنهایی روی بالاترین عرشه رفتم و چند تا عکس نجومی گرفتم ولی نتونستم سرما رو تحمل کنم و برگشتم توی کابین. رفتم دوش بگیرم که کسی در کابین رو زد. حسین گفت افسر اول کشتی اومده و مارو دعوت کرده به اتاق کنترل کشتی. سریع دوش گرفتم و رفتیم به اتاق کنترل کشتی و پسر افسر اول کشتی که اسمش تهمورث بود تمام ابزارهای کنترلی و ناوبری رو برای ما توضیح داد. کشتی یک سیستم اتوپایلوت داشت که کشتی رو روی خط مورد نظر به سمت بندر باکو هدایت میکرد. کار افسر کشتی هم فقط نظارت بر کار سیستم ها و کنترل رادار هست.

ولی علاوه بر این سیستم های جدید و دیجیتالی افسرها باید موقعیت کشتی رو مثل زمانهای قدیم به صورت دستی و روی نقشه هم حساب کنند. هر 10 دقیقه موقعیت کشتی رو حساب میکردند و توی یک دفتر یادداشت میکردند که اگه یک وقت مشکلی برای سیستم های ناوبری ایجاد شد و مثلا جی پی اس و بقیه سیستم ها از کار افتاد موقعیت کشتی رو بدونند و بتونند به صورت دستی کنترل کشتی رو بدست بگیرند.

یک چیز جالب دیگه اینکه توی کشتی همه جور دستگاه هواسنجی وجود داشت به جز دستگاه اندازه گیری سرع باد!! ولی دریانوردان کشتی ما یک روش جالب برای اندازه گیری سرعت باد داشتند. تهمورث 2 دستشو در جهت باد قرار میداد و با حس کردن باد سرعت رو تخمین میزد!! یک چیز کاملا تجربی!!

تا ساعت 3 شب با دریانوردان جوان حرف میزدیم و از تجربیاتشون چیزهای جدید یاد میگرفتیم. و 3 شب به سمت کابینمون رفتیم و در کیسه خواب نازنینم که این مدت حسابی راحت توش خوابیده بودم به خواب رفتم. صبح ساعت 8 بیدار شدم و مستقیم به سمت پنجره رفتم و نگاهی به بیرون انداختم. از همون پنجره های گرد که توی همه کشتی ها هست (اما پنجره های کشتی ما مربعی بود!!). پنجره رو که باز کردم نسیم خنک دریا به صورتم خورد و به قول دوستان زنده شدم!! از موقع بیدار شدن تا وقتی به باکو رسیدیم کلا روی عرشه بودم و به دریا نگاه میکردم. خیلی جالب بود وقتی وسط دریای آبی آبی بودیم و هیچ خشکی دیده نمیشد و تنها چیزی که جهتهارو از هم متمایز میکرد رد سفیدی بود که از حرکت کشتی بر روی آب به جا میموند. آسمون آبی آب آبی و عرشه آبی کشتی چنان آرامشی به آدم میداد که نمیخواستم اون ساعت ها هیچوقت تموم بشه...

3-4 تا مرغ دریایی بودند که از صبح همراه کشتی بودند و هی دور کشتی دور میزدند و با استفاده از جریان باد اطراف کشتی بدون اینکه بال بزنند همراه کشتی حرکت میکردند و واسه تنوع گاهی از کشتی جلو میزدند ولی دوباره از ته کشتی بر میگشتند!!

حدود ساعت 11 بود که به تعداد زیادی سکوی نفتی قدیمی رسیدیم که در وسط دریا رها شده بودند. خیلی زیاد بودند در یک ناحیه نزدیک به هم 100 ها سکوی کوچک و بزرگ که معلوم بود مدت زیادیه که به حال خودشون رها شدند و کاملا زنگ زده و فرسوده بودند و شاید 10 ها سال پیش دیگه منابع نفت و گازش تموم شده و اونجا هم تخلیه شده اما هنوز سکوهای متعدد وسط دریا وجود دارند خالی از سکنه!!

حدود ساعت 1 از دور ساحل آذربایجان دیده شد و لحظه به لحظه به ساحل نزدیکتر میشدیم. و ساختمونها و برج مخابراتی و بندر بهتر دیده میشد. تا اینکه بالاخره ساعت 4 بعد از ظهر کشتی در بندر باکو پهلو گرفت. گمرک بندر باکو هم برای خودش داستانی بود 3-4 تا درجه دار و کله گنده هم نشسته بودند داخل قسمت کنترل پاسپورت. اول مامور کنترل شروع کرد پاسپورت و ویزای مارو زیر زره بین و دستگاه ماوراء بنفش نگاه کردن بعد دونه به دونه همین کار رو میکردند نمیدونم دنبال چی میگشتند؟؟ خلاصه بعد از 10 دقیقه بالا پایین کردن پاسپورت مهر ورود رو زدند و وارد باکو شدیم. تهمورث بهمون گفت که نزدیک بندر یک جای خواب ارزون سراغ داره که میاد نشونمون میده و ما هم بیرون گمرک منتظرش شدیم. همونجا چند تا پیر مرد اروپایی موتور سوار که موتورهاشونم همون نزدیک پارک کرده بودند وایساده بودند. از اونجا که وقتی توریست ها توی کشورهای مختلف همدیگرو میبینند انگاه آشنای قدیمی دیدند این بار هم وایسادیم به حرف زدن و معلوم شد بندگان خدا ترکی بلد نیستند و نمیفهمند که مامور گمرک ازشون چی میخواد و حسین که ترکی بلد بود با یکیشون رفت تو تا کمکشون کنه. من هم با بقیه حرف میزدم. 90 روز بود که در سفر بودند و از آلمان راه افتاده بودند و میخواستند از باکو برند به ترکمنستان. همشون هم دکتر مهندس و استاد دانشگاه بودند و توی سن 50-60 سالگی با هم گروه تشکیل داده بودند و راه افتاده بودند با موتور سیکلت دنیارو بچرخند. چقدر هم شاد و سرزنده بودند.

در کنار بندر هم 8-10 تا لندکروز وایساده بودند که روی درشون استیکری چسبونده بودند که نشون میداد این گروه قصد دارند با ماشینهای خودشون دور دنیارو بچرخند در تمام قاره ها!! سفرشون سال 2011 شروع شده بود و 2017 تموم میشد متاسفانه کسی اطراف ماشینها نبود که بتونم ازش اطلاعات بیشتر بگیرم.

جان خوابی که تهمورث میگفت خوابگاه سربازهای جنگ قفقاز بود که در شرایط بسیار بد و کثیفی بود و قیمت حدودا شبی 10 دلار نفری!! تازه صبح زود هم باید از اونجا میرفتیم و آخر شب برمیگشتیم. ما که باور نمیکردیم برای همچین جایی باید انقد پول بدیم تصمیم گرفتیم که یک تاکسی بگیریم و اول بریم یک کافی نت ببینیم کسی به درخواستهایی که برای یافتن هاست توی باکو داده بودیم جواب داده یانه (که نداده بودند) و بعد هم رفتیم به چند تا هتل سر زدیم که ارزون ترینشون شبی 85 دلار بود!! من اصلا باورم نمیشد که باکو انقد گروب باشه یک هتل بی ستاره قدیمی شبی 85 دلار!! متاسفانه لونلی پلنت آذربایجان رو هم نداشتیم و مجبور بودیم فقط به گفته های راننده تاکسی اعتماد کنیم. اون هم میگفت که این ارزون ترین هتله باکوه!! خلاصه تصمیم گرفتیم برگردیم همون خابگاه سربازها که حداقل ارزون بود! اونجا که رسیدیم راننده تاکسی برامون از اتاقهای همون نزدیکی یک اتاق اجره کرد به قیمت شبی 8 دلار برای هر نفر. اول ما فکر کردیم خوب اتاقو به ما اجاره دادند و خوبه وسایلو میذاریم درو قفل میکنیم و میریم اما بعد فهمیدیم اتاق با ساکنین اجاره شده!! یک پسر حدودا 30 ساله به اسم حیدر اونجا زندگی میکرد که بعدا فهمیدیم توی جنگ با ارمنستان به سرش آسیب رسیده و متاسفانه میگفت همش چیزها و صداهایی توی سرشه و هر شب هم کابوس میدید و از خواب میپرید!!

وسایلو گذاشتیم اونجا و رفتیم بیرون. از اتاق که خارج شدیم چند متری هنوز دور نشده بودیم که صدای آواز قشنگی به گوشم رسید و صدارو گرفتیم و رفتیم تا همون نزدیکی رسیدیم به یک دکه کوچیک که پیرمردی داشت اشعار شهریار رو با صدای قشنگش میخوند. البته به ترکی. بهمون کتاب اشعار شهریار رو نشون داد که به خط سلتیک بود و همچنین تعداد زیادی دفتر دیگه که اشعار خودش بودند!! پیمرد خوش ذوق و هنرمندی بود که هم شعر میگفت و هم میخوند. ظاهرا پیرمرد در زمان شوروی جزو ارتش شوروی بوده و سالها جنگیده و الان هم اونجا دکه کوچیکی باز کرده بود و مواد خوراکی میفروخت.

اون شب تا ساعت 1 در خیابانهای باکو و مرکز شهر قدم زدیم و برای شام هم جای دوستان خالی رفتیم مک دونالد! همبرگر بهمون داد اندازه کلوچه!! من نمیدونم این مک دونالد چی داره که ابنهمه طرفدار داره؟؟ 

 ادامه گزارش باکو در پست بعدی

 

مرتضی 1 می 2012

 

   + مرتضی اردبیلی ; ۱:٤٧ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/٢/٩
comment نظرات ()

75 ساعت در قطار و آکتائو

سلام مجدد

 

نمیدونم کسی از دوستان تجربه سفر طولانی با قطار رو داره یا نه؟؟

راه بین آلماتی و بندر آکتائو حدود 75 ساعت هسا یعنی بیشتر از 3 روز

 

روز اول برای ما که کمبود خواب و خستگی شدید داشتیم روز خواب بود! عین معتاد ها 2/3 روز رو خوابیدیم اما عذاب از روز دوم شروع شد!! گرما بیکاری کلافگی و عدم توانایی در ارتباط با بقیه!! و از همه اینا بدتر اینکه رستوران قطار گرون بود و باید از قبل خودمون یچیزهایی میاوردیم و ما هم فقط کیک و بیسکوییت و کاکائو داشتیم!! 3 روز فقط کیک و بیسکوئیت!!

چند تا نکته در مورد این قطار. اولا که قطارها باقیمانده از دوران شوروی هستند (مثل بقیه چیزهای این کشورها) اما خوب باز هم به نسبت قابل قبول هستند اما قیمت ها خیلی بالاست! هر کوپه 4 نفره و کوپه خوابه که علاوه بر تخت یک تشک و بالشت هم بهت میدند که کلا بخوابی تمام طول راه رو!!

فکر میکنم حداکثر سرعت قطار در طول راه بیشتر از 60 کیلومتر نشه اما توقف های فراوون که واقعا اعصاب خورد کن بود هر 20 دقیقه یک توقف 5 دقیقه ای!!

شهرهای طول راه ترکستان و شیمکنت و کیزیلوردا و بعد هم بایکانور که خیلی دوست داشتم ازش بازدید کنم اما نشد!! بعد قطار به سمت شمال و شهر آکتاو میره که یکی از شهرهای شمالی قزاقستانه باور نمیکنید یکبار که داشتم غروبو از پنجره قطار نگاه میکردم به ساعتم نگاه کردم و حسابی جا خوردم. آخه ساعت 10 شب بود و خورشید تازه داشت غروب میکرد!! اونجا بود که کاملا حس کردم در مرز سیبری هستیم.

وقتی شب از پنجره قطار به آسمون پر ستاره کویر قراقستان نگاه میکردم دیدم که چقدر ستاره قطبی به سرسو نزدیک شده. خیلی آسمون قشنگی داشت. تنها نور تا صدها کیلومتر نور کوپه های تک و توکی بود که روشن بودند.

در نزدیک آکتاو هنوز بعضی جاها برف روی زمین بود و هوا محسوس سردتر بود. اما طبیعت. بعد از خروج از آلماتی تا 1 روز طبیعت سرسبز و استپ های زیبا بود که گوشه و کنار آبگیرهای زیبایی از آب برف جمع شده بود. و  گله های اسب در اونها آب تنی میکردند. اما از بعد از ترکستان طبیعت کویری شروع شد و تا آکتاوو ادامه داشت. بعضی جاها مخصوصا نزدیک آکتاو جنگلهای کم پشت سیبری دیده میشد و برای چند ساعتی مناظر زیبایی رو جلوی چشمهامون میاورد اما کمی بعد کویر برهوت شروع میشد!

آرالکس که در کنار دریاچه آرال قرار داره هم مناظر زیبایی داشت از اونجا تا کاندیاگاش مناظر بسیار زیباند.

تقریبا در 80 درصد مسیر راه تنها بودیم درون کوپه و گاه و بیگاه هم مهمانهایی میومدند و سعی میکردند با ما حرف بزنند که 90% ناموفق بود :) چون اونا فقط روسی بلد بودند و ما هم فقط فارسی و انگلبسی.

خلاصه بعد 75 ساعت به آکتائو رسیدیم. تنها بندر قزاقستان در دریای خزر. ایسگاه از شهر 20 کیلومتر فاصله داشت و ما هم با اتوبوس شرکت واحد یا همون آفتابوس خودمون رو به هتل کرمت رسوندیم.

ارزونترین هتل اشاره شده در لونلی پلنت رو برای اقامت انتخاب کردیم و بعد گذاشتن وسایل به سمت مرکز شهر رفتیم و اول سراغ دفتر فروش بلیط کشتی رفتیم که بسته بود و در خیابون بعدی در انتهای خیایون چشمم به دریا افتاد!! دریای خزر!! حسی غریبی داره دریایی که متعلق به خودمون میدونیم از یک کشور بیگانه نگاه کنی. انگار یک آشنای قدیمی رو دیدم. ذوق کردم و به سرعت به سمت دریا رفتم و در آب تمیز و شفافش دست و صورتی شستم. خیلی لذت داشت.انصافا چقدر ساحل تمیزی داشتند!! برعکس ما!!

برای نهار به یک رستوران ترک همون اطراف رفتیم که قیمت های خوبی داشت و غذاهاش هم کیفیت خوبی داشتند.

اون روز رو گشتی در کنار دریا وساحل و شهر آکتائو گذروندیم که معلوم بود تابستان ها مرکز تفریحی قزاقهاست و الان که هوا هنوز کمی سرد بود خلوت بود. ویلاهای گرون قیمت در کنار ساختمانهای داغون دوران شوروی هم تضاد جالبی داشت.

فردا اولین کار بلیط کشتی بود که خوشبختانه برای ساعت 5 یک کشتی به مقصد باکو بود که بلیطش خیلی گرون بود. حدود 120 دلار!! اما ما خریدیم چون معلوم نبود کشتی روزهای بعد یاشه یا نه و آیا ارزونتره یا نه|!!

ساعت 5 دم در بندر بودیم اما تا ساعت 7 منتظر بودیم که بریم داخل بندر توی این مدت چند تا مسافر دیگه خارجی رو هم دیدیم از جمله بک زوج آلمانی که یک ماه رو هم در ایران گذرونده بودند و میگفتند که بهترین قسمت سفرشون هم ایران بوده :)

 

ادامه سفر نامه و داستان کشتی در پست های بعدی

 

مرتضی 25 آپریل 2012

   + مرتضی اردبیلی ; ۱٠:۳٢ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/٢/٦
comment نظرات ()

تنها شب آستانه

سلام به همه دوستان خوبم

 

چقدر حرف دارم برای گفتن و زمان محدود.

الان در باکو هستم و در یک کافی نت در طبقه زیر زمبن دانشگاه هنرهای زیبای باکو این مطالب رو تایپ میکنم. ساعت 9:30 بعد از ظهر

تا اونجا براتون گفتم که اون قضیه رجیستریشن برامون پیش اومد و مجبور شدیم بلیط بگیریم که سریع با هواپیما برگردیم آلماتی. اما شب قبل از بازگشت یا تنها شبی که ما در آستانه گذروندیم برام شب پر خاطره ای شد. همش هم بخاطر محبت های این زوج مهربان آمریکایی و آلمانی یعنی جاش و نادین که برنامه های خودشون رو برای ما تغییر دادند و تصمیم گرفتند که آستانه رو در یک شب به ما نشون بدند. تور آستانه ساعت 6 عصر شروع شد و هدف اولمون هم همونجایی بود که بازدید از اون چند ساعت قبل ناتموم مونده بود یعنی بایترک.

بایترک اونجور که من فهمیدم نماد قرقیزستانه. خود سازه یک گوی طلایی بزرگه که در بالای یک سازه فلزی چنگال مانند قرار گرفته. از پایین هم آسانسور توریستهارو به طبقه بالا و داخل گوی میبره. بلیط وروی هم 500 تنگه حدود 3.5 دلار بود.

 

 

از بالای بایترک نمای زیبایی از شهر جدید آستانه دیده میشد. در سمت شرق قصر رئیس جمهور و در سمت شزق هتل بزرگ آستانه که از میان اون ساختمان خان شاطر (بعدا توضیح میدم) دیده میشد. در اطراف هم که ساختمانهای بلندو برج ها حدود آسمون رو به بازی گرفته بودند. داخل بایترک یک میز بود که روی اون یک قالب از دست رئیس جمهور نظزبایف(در یک فلز طلایی رنگ که نمیدونم طلا بود بانه!!) قرار داشت و همه مردم دستشون رو جای دست رئیس جمهور میگذاشتند!! دست من که از دست رئیس جمهور نور السلطان نظربایف بزرگتر بود!! ظاهرا اونجور که من فهمیدم (در تمام این کشورهایی که توی این سفر دیدم) یک سیستم شبه دیکتاتوری وجود داره که مردم هم به شدت از حرف زدن در مورد رئیس جمهور میترسند!!

بعد از بایترک یه سمت کاخ ریاست جمهوری رفتیم که روی دست کاخ سفید بود و دو طرفش هم 2 تا برج طلایی رنگ وجود داشت که به نظز میرسید شبیه نگهبانهایی در دو طرف کاخ قرار دارند و ظاهرا بانک مرکزی قزقیزستان بودند. تا اونجا که رفتیم دیگه دم دمای غروب بود و جاش گفت وقت رفتن به سمت خان شاطره.

خان شاطر بنای خیمه مانندی هست از جنس شیشه که چند سال پیش توسط یک آرشیتکت انگلیسی طراحی شده و خاصیت خارق العاده کنترل انرژی داره که در هوای -30 درجه زمستونهای آستانه (که به گفته نادین وقتی باد بیاد بعضی شبها به منفی 50-60 درجه هم میرسه) محیط گرمی رو فراهم میکنه و در طبقه آخر اون هم یک استخر بزرگ به شکل دایره ای قرار داره که هم نمای کل شهر رو داره و هم نمای داخل خود ساختمان و مرکز خرید.

بعد از خان شاطر چند بنای اطراف رو هم به اتفاق دیدیم و دیگه وقت شام شد. رستورانی که جاش مارو برد فکر میکنم بهترین رستوران سنتی آستانه بود!! ساختمان رستوران (فکنم اسمش رستوران علی شهر بود) یک قلعه بود که نوساز بود اما کاملا به شکل قلعه قدیمی و از آدمهایی که میومدند و ماشینهایی که جلوش پارک بود معلوم بود که اگه بهترین نباشه جزو بهترین هاست. سفارش غذارو گذاشتیم بر عهده جاش ( از سیستم شانسی من که بهتر بود) ماهی سالومون و یک جور کباب بره یک غذای قرقیزی و یک کباب جیگر که همشون واقعا خوشمزه بودند و من که نمیتونستم انتخاب کنم کدوم خوشمزه تره!!

قبل از غذا هم یک گروه موسیقی قزاقی موسیقی سنتی اجرا کرد که خیلی زیبا بود.

موقع برگشت خواستیم تاکسی بگیریم که یک دوری توی شهر بزنیم و برگردیم خونه که یک لکسوس آخرین مدل لوکس جلوی پامون وایساد و جاش با تعجب گفت که میخواد مارو برسونه!! خلاصه تاکسی اون شب ما هم یک لکسوس آخرین مدل شد تا شب لوکس مارو تکمیل کنه( احتمالا طرف راننده یک فرد پولدار بود که آخر شب با ماشین مسافر کشی میکرد). آستانه شهر زیبا و لوکسی بود والبته بسیار گرون!!

منظره بایترک و اطراف از پنجره طبقه 23 خونه جاش و نادین هم دیدنی بود حسابی.

اون شب تا 2 صبح با جاش ونادین درباره چیزهای مختلفی حرف زدیم. از ایران و فرهنگ و سیاستش و مردمش کرفته تا سفر و توریسم و خودمون و ...

3 ساعت خواب تا 5صبح برای تجدید قوا لازم بود و وقتی بیدار شدم دیدم نادین داره برامون صبحونه درست میکنه. باید بگم چیزهایی که توی این سفر از اروپایی ها و آمریکایی ها دیدم با تصورات وشنیده های قبلیم خیلی متفاوت بود. همه اونها مهربان و مهمان نواز و دوست داشتنی بودند مخصوصا نادین که واقعا با این کارش بهمون خیلی لطف کرد و ساعت 4:30 صبح زودتر از ما بلند شد و برای ما صبحانه آماده کرد.

تا فرودگاه 20 دقیقه ای راه بود که از وسط شهر خلوت و آروم آستانه میگذشت. توی فرودگاه همه چیز خوب بود و راحت سوار شدیم و پرواز راس ساعت انجام شد و ایرباس 321 مارو به آلماتی رسوند و تونستیم تا حدود ساعت 3 تمام کارهای رجیستر رو انجام بدیم.

خود رجیستر کردن در شرایط عادی 4000 تنگه هزینه داره و ماهم که جریمه 1 روز تاخیر میخوردیم 14000 تنگه اضافه میشد!! میشد 18000 تنگه!! با یک برنامه از پیش تایین شده با حسین تونستیم این مبلغو به نصف کاهش بدیم!! اینجور که گفتیم ما کل پولمون بخاطر پول هواپیما تموم شده و دیگه پول نداریم و الان هم اینجا گیر کردیم و مجبوریم وسایلمون رو بفروشیم که بتونیم پول برگشت رو جور کنیم!!! خلاصه این فیلم ها جواب داد و تونستیم به خوبی و خوشی این کارو انجام بدیم و رجیستر لعنتی به پاسپورتمون اضافه شد.

توی اتوبوسی که سوار شدیم برای ایستگاه قطار تعداد زیادی بچه مدرسه ای سوار شدند که چند تا بجه درس خونهاشون تلاش میکردند با من انگلیسی حرف بزنند. بلیط قطار یه مقصد بندر آکتائو آخرین مقصد ما در قزاقستان برای فردا صبح ساعت 10 خریده شد (قیمتش حدود 70 دلار!! 75 ساعت راه!!) شب رو در همون هتل قبلی صبح کردیم و خودمون رو به سرعت به قطار رسوندیم.

 

بقیه مطب در پست بعدی

مرتضی 25 آپریل 2012

   + مرتضی اردبیلی ; ۸:٤٤ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/٢/٦
comment نظرات ()

یک پست سرپایی

ye salame sarii,

vaghte ziady nadaram, hamino begam ke alan man aktao hastam va blite kashty gereftim az inja be baku saat 5 harekam mikone va 1 rooz ham rahe,

etefaghaty ke toye in modat oftead va ax ha ro harvaght forsat kardam mifrestam

daram az khastegy mimiram

felan

mibinametoon be zoody

bye

morteza 

   + مرتضی اردبیلی ; ٢:۳٦ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/٢/٤
comment نظرات ()

یک هفته سخت

سلام به همه دوستان عزیزم

اول از همه معذرت میخوام که واسه مدت طولانی نتونستم مطلبی آپلود کنم اما حالا میخوام براتون بگم توی این یک هفته ای که نبودم چه اتفاقاتی افتاد و چه بر سر ما اومد :)

 

همه چیز برمیگرده به این رجیستریشن ... رجیستریشن یک قانون مربوط به دوران شورروی هست که بر اساس اون هر خارجی که وارد کشورهای اتحاد جماهیر شوروی میشه باید در طی مدت مشخصی با مراجعه به اداره مهاجرت محل اقامت خودش رو اعلام کنه. نمیدونم این قانون واسه چی بوده ولی احتمالا باید علتش ترس همیشگی شوروی از جاسوسها بوده باشه. خلاصه ما رجیستریش رو در قرقیزستان بدون مشکل انجام دادیم و انتظارمون هم از قزاقستان همون بود. روزی که ما اینجا رسیدیم جمعه بود و ساعت 4 عصر رسیدیم به آلماتی و 5 روز وقت داشتیم که رجیستر کنیم اما شنبه و یکشنبه که اداره مهاجرت بسته بود و ما هم یکم عجله کردیم و بلیط قطار خریدیم برای آستانه صبح دوشنبه. در آلماتی از یک آژانس مسافرتی پرسیدیم میشه تو آستانه رجیستر کنیم یا نه؟ اونها هم گفتند آره هرجایی میشه و مشکلی نداره ما هم گفتیم خوب بجای اینکه بلیط قطار رو پس بدیم و احتمالا جریمه ای هم بدیم روز 5ام که به آستانه میرسیم میریم و صبح زود رجیستر میکنیم.

خلاصه با این برنامه راهی آستانه شدیم. صبح ساعت 10:15 دقیقه سوار قطار شدیم و طبق برنامه قطار راس ساعت 10:41 حرکت کرد. کوپه ها 4 نفره و به اصطلاح قطار خواب بود که علاوه بر تخت یک تشک و پتو و بالشت هم میدادند. قطار هم اگه از قطارهای خواب خط مشهد تهران خودمون کثیفتر و قدیمی تر نبود تمیز تر هم نبود.

خوشبختانه از آلماتی کس دیگری وارد کوپه ما نشد و ما 2 نفری توی کوپه 4 نفره بودیم. توقفهای قطار بسیار زیاد بود و عمدتا هم توقف میکرد تا یک قطار دیگه که از روبرو می اومد بگذره. شاید حداقل هر نیم ساعت 1 توقف 5 دقیقه ای داشت و تا میومد باز سرعت بگیره باز توقف بعدی. راستی قطارهای مسافر بری اینجا همه برقی هستند و لوکوموتیوها هم به نظر چینی باشند که همونطور که گفتم با برق کار میکنند واسه همین نسبتا کم سرو صدا هستند و جون میدن واسه خواب!! ما هم این مدت روزها تمام وقت داشتیم راه میرفتیم سوار قطار که شدیم خوابمون برد!!

مسیر قطار آلماتی به آستانه از سمت غرب دریاچه بالخاش و از شههرهای کوردای بالخاش و کاراگاندا و در آخر آستانه هست و مسیر هم حدود 22 ساعت طول میکشه(1200 کیلومتر). تا یک شهری قبل از کوردای تنها بودیم و خوابیدیم و همین که از خواب پاشدیم قطار در شهری به نام شم توقف کرد. حسین رفته بود بیروم کوپه و در همین حین ناگهان عده ای زن حدود 40-50 ساله به سمت کوپه ما اومدندو شروع کردند روسی و قزاقی حرف زدن و همینجور بر تعدادشون افزوده میشد حالا من میخواستم یجورایی به اینا بفهمونم که ما اینجا 2 نفریم و کوپه فقط جای 2 نفر دیگرو داره اما تا من حرف میزدم اینا شروع میکردند به خندیدن!! خلاصه تا حسین بیاد 6 تا زن توی کوپه ما بودند و جایی دیگه واسه حسین نبود من هم فقط نشسته بودم جای خودمو نگه داشته بودم که اشغال نشه!! حسین هم اومد وبا قیافه بهت زده گف اینا از کجا اومدن؟؟ گفتم فقط حواست باشه یکیشون که پاشد سریع جاش بشین وگرنه خودمونم میندازن بیرون!!

خلاصه قطار راه افتاد و ما هم به زبون بی زبونی و ایما و اشاره فهمیدیم که این خانوما هم 2-3 ساعت بیشتر تو قطاز نمیمونند و گفتیم اشکال نداره. اول از توی ساکهاشون کتری و قوری و ... در آوردند وبساط چایی رو راه انداختند و بعد هم عصرونه که یکی از مواد تشکیل دهنده اون ماهی خام بود!! ماهی خام رو تیکه تیکه کرده بودند و گاز میزدند میخوردند عین موز!!

بعد از تموم شدن غذا تازه فهمیدیم اینا کی هستند!! 2 نفر توی کوپه موندن مواظب ساک ها و 4 نفر دیگه ساکهارو باز کردند و لباسهای چینی و لوازم آرایشی و ... در آوردند و راه افتادند بین کوپه ها دست فروشی!! در عرض نیم ساعت کل قطار شد بدتر از مترو تهران پر از دست فروشهایی که از شیر مرغ تا جون آدمیزاد (البته همه چینی) میفروختند. بادکنک و توپ و اسباب بازی لوازم تزینی لباس زیر و رو!! جوراب همه چیز!!

جالب اینکه این خانم های دست فروش کوپه ما که تقریبا همه جنس هاشون رو فرختند!! بعد از 2-3 ساعت هم در ایستگاه بالخاش پیاده شدند و آرامش به کوپه ما و به قطار برگشت!!

اما دریاچه بالخاش. همونطور که میدونید کلا قزاقستان کشور مسطح و بدون پستی بلندی هست و معروفیتش هم بخاطر استپ های بی انتهای اونه. این استپ ها در هزاران سال پیش بستر دریای عظیمی بوده که دریای خزر و دریاچه آرال و دریاچه بالخاش باقیمانده های اون دریای بزرگ هستند پس همه این دریاهایی که نام بردم آب بسیار شورتر از اقیانوسها دارند و در اطرافشون هم شوره زار تا کیلومترها عرصه دشت رو فرا گرفته. موقع غروب از کنار دریاچه زیبای بالخاش گذشتیم که منظره بسیار زیبایی داشت. گاه و بیگاه هم افرادی از کوپه های بقل میومدند و سعی میکردند ارتباط برقرار کنند اما خوب چون اونا انگلیسی بلد نبودند معمولا فقط به یک سری اطلاعات اولیه مثل اسممون و سنمون و اینکه از کجا اومدیم و به کجا میریم و ازدواج کردیم یا نه!! محدود میشد و میهمانهامون هم خوشحال از اینکه 2 نفر خارجی عجیب دیدند خوشحال و خندون از کوپه ما خارج میشدند و هر از چند گاهی هم یکی 2 افسر پلیس میومدند و  مدارکمون رو کنترل  میکردند و همون سوالات هیشگی رو میپرسیدند و یک چند دقیقه ای دست دست میکردند وقتی میدیدند که نه مدارک ما مشکلی داره نه ما قراره بهشون پولی بدیم خداحافظی میکردند و میرفتند.

اون شب رو راحت خوابیدیم و صبح ساعت 7:30 به آستانه رسیدیم و از همونجا با آفتابوس 110 به سمت اداره آویر یا همون اداره مهاجرت رفتیم. با کمک مردم توی اتوبوس محلشو پیدا کردیم ولی در مراجعه به اونجا با کمال تعجب متوجه شدیم که در اداره مهاجرت و اتباع خارجه قزاقستان هیچکس انگلیسی بلد نیست. وایسادم جلو در اداره واز هرکس که داخل میرفت و بیرون میومد میپرسیدم که انگلیسی بلد هست یا نه؟؟

خلاصه بعد یرب بیست دقیقه یک نفر رو پیدا کردم که دست و پا شکسته انگلیسی بلد بود و واسمون ترجمه کرد که چون ما وبزای توریستی داریم باید از طریق یک آژانس توریستی اقدام کنیم و نمیتونیم خودمون مستقیم به اداره مراجعه کنیم. خلاصه رفتیم دنبال آژانس و یکمی صبر کردیم تا 10-11 صبح که آژانسها باز کنند. اولین آژانس گفت که ما نمیتونیم و باید برگردین آلماتی از اونجا اقدام کنید!! چند تا آژانس بعدی هم همینو گفتند ما هم تازه فهمیدیم که چه گیری افتادیم!! ظاهرا چون صادر کننده ال او آی یا دعوت نامه ما در آلماتی بوده فقط میشه از آلماتی اقدام کرد!!

تصمیم گرفتیم به سفارت ایران سری بزنیم حتما اونها کمکمون میکنند. اما متاسفانه بعد از 1 ساعت معطلی در سفارت آخر سر کنسول اول ایران در آستانه اومد و گفت شرمنده ما هیچ کاری نمیتونیم بکنیم و ما خودمون هم اینجا واسه رجیستر کردن کارمندهای خودمون مشکل داریم!! اینهمه حمایت از هم میهنان و اینهمه تلاش برای حل مشکلمون کشت منو!! روابط خارجه !!

با صادر کننده دعوت نامه تماس گرفتیم و درخواست کردیم که مدارکشو فاکس کنه و یک آژانس رو هم متقاعد کردیم که واسمون یک کاری بکنه. اونها هم قبول کردند که تلاش بکنند ولی گفتند که قولی نمیدیم و تا ساعت 3 خبرشو بهتون میدم.

توی این فرصت گفتم که بریم حداقل تا روشن شدن تکلیفمون وسایلمون رو خونه هاستمون بذاریم که یک جوون آمریکایی بود به اسم جاش که با همسرش نادین در آستانه زندگی میکرد. منزل جاش و نادین در بهترین ناحیه شهر و در بهترین برج شهر و در طبقه 23 بود که منظره بی نظیری از آستانه و بناهای نوساز اون داشت که فکر نمیکنم در بهترین و گرونترین هتلهای شهر هم میتونستیم اونو پیدا کنیم.

جاش سر کار بود (در دانشگاه ملی رئیس جمهور در آستانه زبان انگلیسی تدریس میکرد) و همسرش نادین استقبال گرمی ازمون کرد و بعد از ورود با آب سیب و آب خنک ازمون پذیرایی کرد و بعد از کمی استراحت به پیشنهاد ما برای دیدن بایترک (نماد ملی قزاقستان که تا منزل اونها 5 دقیقه فاصله داشت) به سمت اون حرکت کردیم. در چند قدمی بایترک بودیم که تلفنم زنگ زد و مسئول آژانس مسافرتی گفت که متاسفانه نتونسته واسمون کاری بکنه و از اداره مهاجرت بهشون گفتند که از اینجا غیرممکنه و جتما باید از آلماتی اقدام بشه.

این خبر آب سردی بود که روم ریخت و نادین با دیدن چهره ناراحت من گفت که حتما خبر بدی بوده. نمیدونستیم باید چیکار کنیم اولا امروز آخرین فرصت ما برای رجیستر کردن بود و از فردا روزی 100 دلار جریمه میشدیم و از طرفی اگه میخواستیم برگردیم به آلماتی 2 روز راه بود که مساوی 200 دلار جریمه میشد که برای ماکه از اول سفر با سختی و قطره قطره هزینه سفرمون رو پایین نگه داشته بودیم این یعنی فاجعه!!

اولین چیزی که به ذهنم رسید این بود که اگه میشه همین امشب از آستانه به هر کشور دیگری که بدون ویزا میتونیم بریم پرواز کنیم اول از همه تهران اگه نه گرجستان یا آذربایجان یا حتی مالزی...

من و حسین با هم فارسی بحث میکردیم کنار خیابون و هردومون خیلی ناراحت بودیم بااینکه نادین هم بود اما واقعا دیگه نمیتونستیم باهم انگلیسی حرف بزنیم که اونم بفهمه. توی فرصتی که داشتیم فکر میکردیم و صحبت نمیکردیم نادین که دیده بود من چقدر ناراحتم اومد پیشم و گفت زبونتون خیلی قشنگه من الان عاشقش شدم. این حرفش عین آبی بود روی آتیش. یک جورایی منو از اون فکرهای مغِِشوش و درهم برهم بیرون آورد. پرسیدم چرا؟ گفت شما الان هردو عصبانی و ناراحت هستید ولی وقتی که داشتین باهم حرف میزدین من به این فکر میکردم که چه زبون قشنگی دارید که حتی وقتی هم که ناراحتید از روی حرف زدنتون نمیشه فهمید که ناراحت و عصبانی هستید. گفت که زبون مادری من (نادین آلمانی الاصل بود) اصلا اینجوری نیست و در حالت عادی هم بنظر میرسه که متکلم عصبانی یا ناراحته.

همونجا با نادین مهربان خداحافظی کردیم و به سمت آژانس رفتیم تا مدارکمون رو پس بگیریم. توی آژانس فهمیدیم که بدون رجیستریشن نمیتونیم این کشور رو ترک بکنیم!! پس تنها راه باقی مونده اینه که برگردیم آلماتی!!

با یک حساب کتاب جریمه ای که بهمون میخورد اگه میخواستیم با قطار برگردیم تصمیم گرفتیم با هواپیما برگردیم به آلماتی. بلیط اولین هواپیمای آلماتی رو گرفتیم که 6 صبح فردا صبح پرواز میکرد. بعد به سمت منزل نادین برگشتیم. رسیدیم اونجا و یک دوش گرفتم و تا از حموم در اومدم جاش هم اومد. از قبل نادین بهم گفته بود که اون شب یک مهمونی دعوتند و ساعت 6 میخواند برند ولی وقتی جاش اومد و اوضاع بهم ریخته مارو دید و فهمید که همین امشب اونجا هستیم گفت که میخوام براتون یک تور سریع آستانه بذارم و جاهای دیدنی آستانه رو همین امشب بهتون نشون بدم.

edame in gozaresh dar poste bady

morteza 

   + مرتضی اردبیلی ; ٢:٥٧ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/٢/۳
comment نظرات ()