در سفر... مثل باد

سفر .... مرا از تو، به هیچ‌کجا نمی‌بَرَد

هند، آگرا و بازگشت به دهلی

سلام

 

آخرین بخش سفرم رو اختصاص دادم به آگرا

برنامه داشتم که به واراناسی هم برم، اما منصرف شدم، چون خیلی دور بود و گذاشتمش واسه دفعه بعد :)

تازه آخرای سفر شده و دارم به شیوه سفر هندی عادت میکنم و یاد میگیرم، دیگه اتوبوسهای خوب سوار نمیشم و فقط اتوبوسهای ارزون معمولی که مردم عادی استفاده میکنند! که قیمتش خیلی ارزونتر از اتوبوسهای خصوصی توریستیه!

از پوشکر تا اجمر با اتوبوس عمومی اومدم، 12 روپیه! و از اونجا تا جیپور هم دوباره به همون شیوه 70 روپیه و از جیپور تا آگرا، 6 ساعت تو اتوبوس150 روپیه!! حدود 250 روپیه! و اگه میخواستم با اتوبوس مستقیم از پوشگر بیام میشد 1200 روپیه!!

ساعت 10 صبح از پوشگر حرکت کردم و 10 شب رسیدم آگرا!!

همش دنبال تاج محل میگشتم که توی شب زیر نور پروژکتور بتونم ببینمش! اما هیچی ندیدم، تا رسیدم به هتل راج که یک هتل ارزون بود خیلی نزدیک به دروازه جنوبی تاج محل (20 متر) !! صبح با دوستان لهستانیم قرار داشتم که ساعت 7 صبح بریم به دیدن تاج محل که هنوز خیلی شلوغ نیست و خنکه!

قرارمون ساعت 7 جلوی درب جنوبی بود، رفتم اونجا و نگهبان گفت که درب جنوبی ساعت 8 باز میشه و میتونم الان از درب غربی وارد بشم، به سمت درب غربی رفتم، کوچه های اطراف تاج محل خیلی پیچ در پیچ و باریکه وارد یک کوچه شدم که به نظر میرسید بن بسته و به جایی راه نداشت، از یکی از هندی ها پرسیدم و اون درب خونه ای رو باز کرد و گفت برو تو، رفتم تو، داخل حیاط خونه درب دیگه ای رو باز کرد که آهنی بود و ظاهرا به زیر زمین راه داشت، گفت از اینطرف، گفتم این راه به دروازه غربی میره؟ گفت آره ترسیدم نکنه بخواد بلایی سرم بیاره توی زیر زمین، نگاه کردم دیدم از انتهای راه پله صدای رفت و آمد شنیده میشه، رفتم و دیدم بله! راه پله به خیابون منتهی به دروازه غربی راه داره!! من که نفهمیدم چیشد!!

رفتم سراغ باجه خرید بلیط و 750 روپیه برای بلیط ورودی دادم (این بیشترین بهایی بوده که تاحالا برای ورود به اماکن تاریخی دادم میشه تقریبا 50 هزار تومن!!! ) همراه بلیط یک جفت کاور کفش و یک بطری آب کوچیک هم میدادن، وارد حیاط اول شدم که با یک دروازه بزرگ به حیاط اصلی تاج محل راه داره، قرار بود اونجا منتظر دوستانم بشم اما یکم دیر کردند و منم دیگه طاقت نیاوردم و رفتم به سمت دروازه!

همیشه یکی از آرزوهام بود که اینجا باشم، خیلی دوست داشتم این بنا رو از نزدیک ببینم، دیدن تاج محل داخل قاب دروازه ورودی واقعا تجربه فراموش نشدنیه!

یک 10 دقیقه ای همونجا وایساده بودم تو درگاه ورودی و فقط نگاه میکردم، شکر خدا صبح زود هم بود و خلوت! چقدر زیبا بود! نمیشه توصیفش کرد تا خودتون نرید و نبینید.

بذارید اول یکم درباره تاریخچه تاج محل بگم، تاج محل به دستور شاه جهان ساخته شده، داستان از این قراره که شاه جهان که پادشاه گورکانی بوده یک همسر ایرانی داشت به اسم ممتاز محل، ممتاز محل همسر دوم شاه جهان بود و پادشاه بدجوری عاشق زنش بود، چوری که از اون صاحب 14 فرزند شد!!! در عرض 18 سال!! (رکوردیه واسه خودش!) سر زایمان فرزند چهاردهم حال ممتاز جهان بد میشه (بالاخره) و شاه جهان رو بر بستر میخونه و ازش میخواد گه بعد از او دیگه زن دیگه ای نگیره، و به یادبود او بنایی بسازه که به یادگار بمونه، خلاصه ممتاز محل میمیره و شاه جهان هم بدجوری دپرس میشه! جوری که یک مدت اصلا نمیتونسته حکمرانی کنی و دخترش جانشینش شده بود، میگن موهای پادشاه در عرض چند ماه همه سفید شد و اصلا داغون بود، له له!!

بعد مدتی پادشاه به خودش میاد و یاد وصیت همسرش میافته و دستور میده بهترین و بزرگترین هنرمندای دوران (که همشون ساکن ایران بود) گرد هم جمع کنند و بنایی کنار رود گنگ برای یادبود همسرش بسازند.

بنا رو از مرمر سفید میسازند، دور تا دورش هم به سبک معماری ایرانی آیات قرآن نوشته میشه و خلاصه اینی میشه که الان هست، در یک طرف بنای اصلی مسجدی با سنگ سرخ و سمت دیگه مهمان خانه ای با همین سنگ ساخته میشه، در جلوی بنا هم باغ زیبا به سبک ایرانی با حوض و ...

خلاصه بعد از ساخته شدن این بنا پادشاه تصمیم میگیره در طرف دیگه رودخانه هم بنای دیگری بسازی که بعضی میگند این افسانه است اما من در نقشه های قدیمی سازندگان تاج محل اون رو دیدم، میگند قرار بوده این بنا از سنگ مرمر سیاه ساخته بشه اما امروز در طرف دیگه رودخانه شواهدی دیده میشه که نشون میده زیر سازی و آماده سازی زمین طرف دیگه رود گنگ (معروف به پارک مهتاب) انجام شده اما بنایی در اون ساخته نشد. اما علتش چی بود؟

بعد از مدتی از مرگ ممتاز محل و ساخته شدن تاج محل، پسر شاه جهان بر علیه پدر اقدام میکنه و شاه جهان از پسر خودش شکست میخوره، پسر هم پدر رو تا زمان مرگ در قلعه آگرا زندانی میکنه، جایی که از پنجره های اون شاه جهان میتونست تاج محل رو ببینه. بعضی میگند که شاه جهان انقدر به تاج محل از دور نگاه کرد تا بالاخره از دنیا رفت. پس از مرگ شاه جهان، جسد اون رو ظاهرا بنا به وصیت خودش در داخل تاج محل یعنی در وسط اون بنای مرمری و زیر گنبد دفن میکنند. به خاطر همین وصیت من از چند نفر شنیدم که میگفتند این بنا به نادرستی بنای به یادگار از عشق شاه جهان خوانده میشه، چون شاه جهان این محل رو برای مقبره خودش ساخته!

خلاصه هرکدوم این روایتها که حقیقت داشته باشه در اصل داستان تفاوتی ایجاد نمیشه!

 از دروازه بزرگ ورودی (کلان دروازه) که رد میشید تمام فضای دید رو ساختمان اصلی تاج محل پر کرده، تصویر تاج محل در آب حوضی که تا ورودی تاج محل ادامه داره هم زیبایی اون رو دو برابر میکنه.

بعد از چند دقیقه دوستان لهستانیم هم اومدند و باهم به سمت بنای اصلی حرکت کردیم، برای ورود به بنای اصلی باید یا کفشهاتون رو در بیارید یا کاور مخصوص کفش رو به پا کنید. به نظر من زیبایی تاج محل از دور بیشتره و وقتی نزدیک میشی دیگه زیاد اون زیبایی دور رو نداره، مخصوصا که انتظار داری در داخل هم همون زیبایی بیرون رو ببینی ولی عملا چیزی داخل وجود نداره، البته دور قبر شاه جهان یک دیوار مشجر سنگی وجود داره که روش طرح های گل سنگی ساخته شده که به علت نبودن نور پردازی مناسب روی اونها به خوبی دیده نمیشه و همچنین نمای زیر گنبد هم میتونست از داخل زیبا باشه که هیچ نوری وجود نداره! البته این نبود نور فقط به داخل محدود نمیشه و جالبه که بدونید تاج محل در شب تاریک تاریکه و هیچ نور پردازی روی اون وجود نداره، در حالیکه اگه وجود داشته باشه از داخل شهر و مخصوصا همگام عبور از جلوی قلعه و کنار رود گنگ منظره خیلی زیبایی ایجاد خواهد کرد.

چهار طرف بنای اصلی عین همدیگه است و فرق زیادی با هم ندارند. در سمت راست تاج محل یک استراحتگاه ساخته شده از سنگ سرخ قرار داره و در سمت چپ اون هم یک مسجد.

در گوشه ای از حیاط موزه تاج محل قرار داره که دیدن اون هم خالی از لطف نیست. داخل موزه نقشه های قدیمی ساخت تاج محل هست که همه به فارسیه چون سازندگان همه ایرانی بودند. ابزار ساخت و تعدادی عکس و یک سری وسایل قدیمی مثل شمشیر و ...

خیلی خوشحالم که صبح زود برای دیدن تاج محل رفتم، چون بعد از ساعت 10 صبح انقدر هوا گرم شد که اصلا نمیشد توی آفتاب ایستاد و همه به سایه پناه برده بودند. بنای تاج محل هم از سنگ مرمر سفیده و بدجوری توی آفتاب چشم رو میزنه!

برای صرف نهار به یک رستوران در نزدیکی درب جنوبی رفتیم که توسط یک خانواده مسلمان اداره میشد و انصافا غذاهای خوشمزه ای داشتند. بعد از صرف نهار پیاده به سمت قلعه آگرا رفتیم، قلعه از خود آگرا خیلی دور نیست و پیاده حدود نیم ساعت راهه.

از زمانی که تصمیم گرفتیم پیاده بریم یک راننده ریکشو (موتور سه چرخه) بهمون گیر داد که بیاید من میرسونمتون با 50 روپیه، گفتم نه ما میخوایم پیاده بریم، گفت خوب چقدر میخواید بدید؟ گفتم هیچی ما میخوایم پیاده بریم! ما راه افتادیم و این راننده هم دنبال ما در کنار خیابون آروم آروم میومد و هر 5 دقیقه جاو میومد و قیمتشو پایین تر میاورد! 40، 30، 20، 10 خلاصه آخرش وقتی نزدیک قلعه بودیم گفت بابا بیاید سوار شید مفتی میبرمتون! گفتیم نه دیگه رسیدیم! ما میخوایم تا آخرشو پیاده بریم!

توی مسیر از تاج محل تا قلعه از داخل یک خیابون رد شدیم که دو طرفش جنگل بود و گوشه و کنار تابلوهایی بود که میگفت در زمانهای قدیم چند صد بنای قدیمی و زیبا این اطراف بوده که همشون خراب شدند و فقط چند تا باقی مونده!

قلعه آگرا از بیرون بسیار مستحکم و زیبا بود، ساخته شده از سنگ سرخ و با ارتفاع دیوارهای حدود 20 متر!

قلعه آگرا اولین بار حدود 1000 سال پیش ساخته شده و در طی این هزار سال شاهد اتفاقات مهم کشور هند بوده! نادر شاه الماس کوه نور رو از این قلعه به غنیمت گرفت، در طی سالهای بعد هم آگرا همواره یکی از مراکز مهم سیاسی هند بوده، آخرین مقاومتهای هندوستان در برابر اشغال انگلیس ها در اطراف این قلعه صورت گرفته، شاه جهان یکی از مهمترین پادشاهان هند در بالکن ساخته شده از سنگ مرمر سفید که مشرف به تاج محله از دنیا رفت. البته در دوره هر پادشاه قسمتهایی از قلعه بازسازی شده و در زمان شاه جهان بعضی قسمتها کاملا تخریب شده و دوباره ساخته شد.

دور تا دور قلعه خندقی بود که پر از آب میشد و یک پل معلق متحرک (مثل اونها که توی فیلمها نشون میده) قلعه رو به فضای بیرون وصل میکرد!

داخل قلعه در بعضی ایوان ها انقدر کندکاری های روی سنگها زیبا بود که ساعتها انسان رو به تماشا وا میداشت! سنگ یکپارچه و کندکاری های زیبا و ظریف با این حجم! واقعا بی نظیر بود، چه چشمها و چه دستها که راه ساختن این سنگها از بین نرفته!

در داخل قلعه 2 یا 3 مسجد کوچک و بزرگ بود، یکیشون یک مسجد در دل قلعه بود که خیلی کوچک بود و فقط محل عبادت شاه جهان بوده و از سنگ مرمر سفید ساخته شده بود! در داخل قلعه ای تماما سرخ!

تماشای غروب آفتاب از بالای قلعه آگرا، با منظره تاج محل در کرانه رود گنگ خاطره ای فراموش نشدنیه! همون منظره ای که شاه جهان سالهای آخر عمرشو مجبور بود که به اون نگاه کنه! نگاه کردن به بنایی که از یک طرف یاد آورد همسر محبوبش بود و از طرف دیگه قرار بود بعد از مرگ در اون دفن بشه!

برای صرف شام به یک رستوران در پشت بام یک هتل رفتیم که منظره زیبایی هم از تاج محل داشت! با تاریک شدن هوا کم کم تاج محل هم ناپدید میشه! واقعا بعد از غروب آفتاب دیگه نمیشه اونو دید!

با تاریک شدن هوا هجوم پشه های ریز شروع شد! انقدر زیاد بودند که نمیشد اصلا چند دقیقه ای بیشتر بیرون موند! تنها راه چاره یک نوع دور کننده پشه بود که مانند عود سوزانده میشد و جلوی هر مغازه و خانه ای روشن بود! تنها نقطه امن برای من هتل بود که به اون پناه بردم  و سریع در رو بستم که پشه ها به داخل اتاق وارد نشن!

فردا صبح به سمت ایستگاه اتوبوس داخل استانی رفتیم، هدف ما شهر فاتح پور بود، شهری که در اون یکی از زیباترین شهر های سنگی هند، فاتح پور سیکری قرار داره! برای ورود به شهر باید ابتدا از بلند ترین دروازه هند بگذرید! اسمش بود بلند دروازه! نمیدونم ارتفاعش چقدر بود شاید حدود 50 متر اما انقدر بلند بود که در بالای اون ده ها کندوی عسل بسیار بزرگ با ابعاد بیشتر از 1 متر وجود داشت و زنبورها هم در رفت و آمد! در های بزرگ دروازه پوشیده از نعل هایی بود که به در میخ شده بودند! علت رو از جوانی که اون اطراف بود پرسیدم و او هم بنای حرم مانندی رو در میان حیاط به من نشون داد و گفت اونجا مقبره کسی است که مسلمانان این اطراف به او اعتقاد عجیبی دارند، کسانی که برای رسیدن به خواسته های خودشون اینجا نذر میکردند اگه نذرشون برآورده میشد یک نعل به روی در میخ میکردند و اگر نه یک نعل وارونه روی در میخ میکردند! و البته در پر بود از نعل های صاف و انگشت شمار نعل وارونه! شاید اونهایی که حاجاتشون برآورده نمیشد هم ناامید نبودند و منتظر بودند تا بالاخره حاجتشون روا بشه و هیچوقت نمیومدند نعل وارونه به در بکوبند! واسه همین تعداد نعل های وارونه خیلی خیلی کم بود!

مقبره متعلق به یک صوفی بود به نام سلیم چیشتی، در داخل اون مقبره باید کفشها رو از پا در میاوردیم و سرمون رو هم میپوشوندیم و داخل میشدیم.

بعد از زیارت! به سمت قلعه اصلی راه افتادیم که دور تا دور اون هم مثل قلعه آگرا خندق آبی بود که پر از آب بود و بچه ها در اون شنا میکردند!

اکه بخوام از بین قلعه هایی که در هند دیدم یکی رو توصیه کنم که ببینید توصیه اول من قلعه فاتح پور سیکری، و قلعه آگرا و سپس آمبر فورت و بعد رد فورت دهلی هست!

فاتح پور سیکری در حدود 500 سال پیش پایتخت مغول هایی بوده که بر هند حکمرانی میکردند، پادشاه اون زمان هند به نام اکبر پس از فتح هند به افتخار فتوحات خودش اسم اسم این شهر رو فاتح آباد گذاشت!

اولین جایی که در داخل قلعه دیدیم استبل بود! شاید برای 1000 اسب جا داشت و همه چیز از سنگ سرخ و با نهایت ظرافت ساخته شده بود. بعد به سمت حیاط بزرگی حرکت کردیم که هر گوشه اون ساختمانهای زیبا و منحصر به فرد ساخته شده بود، اما زیباترین اونها بدون شک ساختمان ایوان خاص بود که ساعتی رو در اون گذروندم. گذشته از زیبایی سنگ بری ها و کنده کاری ها معماری ساختمان هم منحصر به فرد بود، در وسط تالار ستون سنگی قرار داشت که از طبقه بالا چهار راه پله سنگی دیگه به اون وصل شده بود! مانند یک چهار راه در طبقه دوم، این ستون سنگی پر از کند کاری هایی بود که بعضی از اونها خیلی شبیه کنده کاری های اسلامی بود. هندی هایی که به اونجا میمومدند ستون سنگی رو بقل میکردند و سعی میکردند که دست هاشون رو اونطروف ستون به هم برسونند! من علتش رو نفهمیدم و از یکی از راهنماهای اونجا هم که پرسیدم گفت اینها خرافاتین!

حرمسرا هم یکی از زیباترین بناها بود، درب های سنگی بزرگ که به صورت عمودی باز و بسته میشدند و خودش به تنهایی مثل یک دژ بود!! بعد از حرمسرا یک استخر قرار داشت و در کنار استخر ساختمان اصلی سکونت فرمانروا و آشپزخانه و یک سری بنای دیگه قرار داشت که چون هیچ روشنایی نبود امکان داخل شدن به اونها وجود نداشت و بعضی ها هم کلا بسته بود! در داخل یکی از این بناها در کنار آشپزخانه اتاقی بود که از اون صدای عجیبی شنیده میشد وقتی نزدیک رفتم و یکم چشمم به کم نوری عادت کرد تونستم هزاران خفاش رو که به سقف آویزان بودند ببینم! اتاق پر از خفاش هایی بود که گروه گروه دور هم به سقف وصل شده بودند و اونجا زندگی میکردند! کجا بهتر از این اتاق و این سقف پر از سنگ بری و کندکاری که برای زندگی اونها کاملا مناسبه!

راستی یادم رفت بگم که در مسیر از آگرا تا فاتح پور مثل یک جور راه پیمایی برقرار بود! هزاران هزار نفر، پای پیاده از آگرا به سمت فاتح پور در حرکت بودند! البته مقصد اونها فاتح پور نبود و به شهر دیگه ای میرفتند، در طول مسیر مردمی که در اطراف جاده سکونت داشتند به افرادی که در مسیر بودند آب و غذای رایگان یا جای استراحت میدادند! معلوم بود که این افراد برای یک مراسم مذهبی عازم نقطه ای هستند اما کجاشو نمیدونم! فقط با انگلیسی دست و پا شکسته یک نفر داخل اتوبوس فهمیدم که به یک معبد میرند و سنت هم بر اینه که پای پیاده این راه رو طی کنند. عده ای هم بودند که بدون کفش میومدند! عده ای پرچم های رنگی به دست داشتند و عده ای هم شعر میخوندند، در بعضی ایستگاههای استراحت هم موسیقی هندی با صدای بسیار بسیار بلند پخش میشد!

بعد از دیدن فاتح پور به آگرا برگشتیم، دوستان لهستانیم خداحافظی کردند چون باید صبح زود به دهلی میرفتند تا به پرواز برگشتشون برسند، دوستان خیلی خوب و هردو مسافران با تجربه بودند! از چند روزی که باهاشون همسفر بودم واقعا لذت بردم.

شب تصمیم گرفتم سری به یک سینما بزنم! چون شنیده بودم یکی از تجربه هایی که حتما توی هند باید امتحان کنی رفتن به سینما است. خلاصه پرسان پرسان خودمو به یک سینما رسوندم! اگه نمیگفتند اینجا سینماست امکان نداشت خودم بفهمم! هیچ تابلوی نبود مثل سینماهای ما، فقط جلوی در 2 تا پوستر کوچیک فیلم در حال پخش نصب شده بود. جلوی در سینما یک نفر نشسته بود روی یک صندلی خیلی ببخشید شبیه اینهایی که جلوی درتوالت ها پول میگیرند و 10 روپیه ورودی گرفت!

سالن حداقل مال 50 سال قبل بود و فکر کنم توی این مدت چند باری هم آتیش گرفته بود! صندلی ها نیمکت بود و سالن هم تقریبا نصفه پر بود. من وسط فیلم رسیدم! داستان فیلم کلا این بود که یک پلیس خوب بود که قصد داشت دست تعدادی از آدم بدهای خلافکار رو رو کنه و یک خانم وکیل که اون هم بهش کمک میکرد. آدم بد ها به پلیس اخطار دادند که مزاحم ما نشو اما چون پلیسه خیلی وظیفه شناس بود ولکن ماجرا نبود و آدم بدها هم زن پلیسرو کشتند! پلیس وظیفه شناس هم بعد از کشته شدن زنش با خانم وکیل باهم! راه افتادند و تمام آدم بدها رو دونه دونه کشتند! و هرکدوم رو هم میکشتند یک نیم ساعتی همونجا میزدند و میرقصیدند و بعد میرفتند سراغ بعدی! تا خلاصه رسیدند به رئیس آدم بدها که به این راحتی ها نمیشد وارد خونش بشند واسه همین نقشه ای کشیدند و نمیدونم چیکار کردند که با شتر وارد خونه رئیس خلافکارا شدند!! و همه نگهبانانش رو کشتند و رئیس خلافکارا رو هم آتیش زدند!!!

داستان فیلم یک طرف اما از اون جالب تر ریاکشن ها و چیزهایی بود که توی سینما میدیدیم! مردم که بلند بلند درباره فیلم و اتفاقاتش باهم بحث میکردند و ظاهرا عده ای طرفدار خشونت بیشتر و عده ای طرفدار رقص بیشتر بودند!

اما جالبترین زمان موقعی بود که بازیگران داخل فیلم شروع به رقص میکردند! اول تعدادی از تماشاگران جلوی سیما بلند شدند و سعی کردند همراه بازیگاران برقصند! بعد چند دقیقه نصف سینما داشت با موسیقی و رقص فیلم میرقصید!! شبیه جشن تولد شده بود!! جالبش اینجا بود که فیلم هم اکشن بود مثلا!!

یک نفر کنار من نشسته بود که فکر میکنم راحت راحت خیلی خوشبینانه 20-30 بار این فیلم رو دیده بود! تمام دیالوگها رو حفظ بود و همراه بازیگر نقش اول دیالوگهارو میگفت! بعضی جاها هم به من اشاره میکرد که اینجارو خوب نگاه کن که نقطه قشنگه فیلمه!!

بعد که فیلم تموم شد من بلند شدم سالن رو ترک کنم اما دیدم 80% تماشاگران از جاشون تکون خوردند همچنان نشستند! تازه فهمیدم اینا منتظر پخش مجدد هستند و قرار نیست به این زودی ها سالن رو ترک کنند!

کشیدن سیگار وخوردن انواع پاکورا و چیپس و پفک و اینها هم که خیلی عادی بود و زیر صندلی ها هم انباشته از زباله خوراکی ها!

بعد سینما سری به بازار اطراف تاج محل زدم که دیگه آخرای سفر یک چیزهایی واسه سوغاتی بخرم! اما دیدم خیلی گرونه منصرف شدم! اطراف جاهای توریستی کلا جای خرید نیست. داشتم میومدم سمت هتل که یک پسر بچه ای اومد و با اصرار فراوون منو داخل یک مغازه برد! گفت نگاه کن ببین چی میخوای، یکم جنسهای مغازشو نگاه کردم و چیزی چشممو نگرفت و گفتم مرسی چیزی نمیخوام، توی مغازه یک مرد 40 ساله بود و 3 تا پسر بچه 12-15 ساله، آقا شروع کردند هرچی جنس توی مغازه داشتند برای من آوردند که اینو چند میخوای؟ میگفتم من اصلا اینو نمیخوام! مثلا میگفت این مجسمه فیلو بهت میدم 600 روپیه! میگفتم نمیخوام! میگفت چند میخوای؟ میگفتم اصلا من اینو نمیخوام! میگفت خوب یک قیمتی بگو میگفتم مثلا 100 روپیه که ولم کنه! میگفت خوب 200 روپیه مال تو! باز من میگفتم نمیخوام اصلا ازش خوشم نمیاد میگفت خوب باشه همون 100 روپیه!! دیگه واقعا 100 روپیه هیچی بود برای همچین فیل سنگی قشنگی! البته چند تا چیز همین جوری ازشون خریدم به یک پنجم و یک دهم قیمت که بعدا جای دیگه هم قیمت کردم دیدم واقعا خیلی مفت خریدم! نمیدونم بندگان خدا پول لازم بودند یا چک برگشتی داشتند!! نمیدونم!!

خلاصه اون شب وسایلم رو جمع و جور کردم و آماده شدم که فردا به سمت دهلی حرکت کنم.

فردا نزدیک ظهر هتل رو ترک کردم وبا اتوبوس دولتی به دهلی رفتم (170 روپیه) حدود ساعت 5 به دهلی رسیدم و با مترو به خیابون ماتورا رفتم و از اونجا هم اتوبوس سوار شدم و خودمو به خونه جنی رسوندم. هوا خیلی گرم بود و کلی عرق کردم و رفتم یک دوش گرفتم و بعد با جنی رفتیم کمی خرید کردیم. سوفیا دختر ایتالیایی که در خونه جنی بود ازم خواست براشون یک غذای گیاهی ایرانی درست کنم، عاشق غذاهای ایرانی بود! من دفعه قبل برای جنی کوکو درست کرده بودم و تصمیم گرفتم اینبار براشون کشک بادمجان درست کنم!

همه مواد لازم رو از بازار خریدم تنها یک چیزو نتونستم پیدا کنم، کشک!! هرچی گشتم کشک پیدا نکردم، خلاصه آخر سر یکی پیدا شد یک دبه کوچیک پلمب شده آورد گفت این کشکه ما هم به این خیال که خودشه خریدیم اما وقتی رسیدیم خونه فهمیدیم که ماسته!

اون شب کشک بادمجون درست کردم با ماست!! در اصل ماست بادمجون درست کردم، اما انصافا انتظار نداشتم انقدر خوشمزه بشه! سوفیا که کم مونده بود ته دیک رو در بیاره! هرچی بود تا ته خورد!

صبح ساعت 9 به دیدن لوتوس تمپل یا همون معبد گل شقایق در دهلی رفتم، این معبد توسط ایرانی های بهایی در دهلی ساخته شده و طراحی اون رو هم یک بهایی انجام داده، معبد زیبایی بود و به گفته راهنمایان در ورودی این معبد متعلق به هیچ دین خاصی نیست و همه ادیان میتونند در اون حضور داشته باشند. نمای بیرونی معبد شکل گل شقایقه سفید زنگه و دور تا دور اون هم حوض های آب وجود داره، داخل معبد حرف زدن ممنوعه همچنین عکس گرفتن. آرامش خاصی  داخل معبد بود، حدود یک ساعتی داخل معبد نشسته بودم که سکوت محض بود و فقط گاهی صدای پرندگان شنیده میشد. با تعدادی از کارکنان معبد که بیشترشون ایرانی بودند حرف زدم. خیلی هاشون خیلی وقت بود هند بودند و بعضیشون فارسی رو به سختی حرف میزدند.

بعد از ظهر سری به بازار صنایع دستی دهلی زدم، پهارگنج یا بهارگنج اسم این بازاره که نزدیک ایستگاه مترو دهلی نو قرار داره. قیمتهاش خوب بود و مقداری چای و عود برای سوغات خریدم.

شب آخر در هند رو با ویدی و جنی رفتیم یه یک رستوران، ویدی رو دفعه اول که در دهلی بودم دیدم و بعد از اون دوباره برای جشنواره رنگها در جیپور، همونجا ازم قول گرفت که وقتی برگشتم دهلی بهش زنگ بزنم، ویدی یک کاری کرد که واقعا شرمنده شدم، یکی از عکسهامو که جلوی تاج محل گرفته بودم رو از فیس بوک برداشتته بود و روی یک لیوان سرامیکی پرینت کرده بود و به عنوان یادگاری بهم داد! سمت دیگه لیوان هم عکس سه تایی خودمو ویدی و جنی بود. بهترین یادگاری من از هند همین لیوان زیباست :)

فردا صبح زود ساعت 7 به سمت فرودگاه رفتم، البته راوی پسر همسایه جنی لطف کرد و برام یک تاکسی هماهنگ کرد که صبح منو به فرودگاه برسونه و تاکسی همون قیمتی شد که اگه میخواستم با مترو برم میشد!  با دوستان خوب و مهمان نوازم خداحافظی کردم، جیفر، سوفیا، راوی، ویدی، پوش، سیلویا و استفانی...

هند برای من تجربه متفاوتی بود، دهلی، هاریدوار، ریشیکش، دارامشالا، مکلود گنج، داردام، آمیتسار، جیپور، پوشگر، اجمر، آگرا، فاتح پوری و ... همه این نقاط برای من پر از خاطرات خوب و تجربیات متفاوته، حتما اگه عمری باقی باشه به هند باز خواهم گشت، خیلی جاها هست که هنوز ندیدم. شرق، واراناسی، کلکته، بنگال، جنوب، چنای، کرالا، بک واتر، هامپی و ... که حتما برای دیدنشون به هند باز خواهم گشت.

بعد از یک ماه به تهران برگشتم، باز هم زندگی عادی و روزمره، ترافیک و آلودگی هوا .

به خیلی منتظر فرصت بعدی برای سفر هستم، فعلا باید مدتی کار کنم تا بتونم هزینه های سفر بعدی رو تامین کنم، که البته با این قیمت جدید دلار همه چیز سه برابر شده!

خلاصه این سفر حدود 1 ماه طول کشید، حدود 10 شهر هند رو دیدم، نزدیک به 10 روز رو از سایت های مهمان نوازی استفاده کردم و بقیه رو از هتل و مهمانسراهای ارزان قیمت، هزینه کل سفر برای من حدود 200 تا 250 دلار شد بعلاوه 750 هزار تومان پول بلیط هواپیما، خیلی ارزان تر هم میشه این سفر رو انجام داد اما خوب یکم سخت تر میشه، مثلا میشه بجای هتل از آشرام ها استفاده کرد که رایگانه (من فقط یک بار استفاده کردم) میشه بجای رستوران و غذاهای گرون از غذاهای خیابونی استفاده کرد که خیلی ارزون تره اما توصیه میکنم اول چند روزی رو به کسب تجربه و یاد گرفتن چگونگی انتخاب غذاهای مطمئن در هند بگذرونید بعد اینو امتحان کنید.

به امید سفرهای خوب و به یاد ماندنی برای همه دوستان

متشکرم که با من همراه بودید و در این سفر هم منو تنها نگذاشتید :)

مرتضی

ترمینال مسافر بری جیپور

خیابان منتهی به درب غربی تاج محل

تصاویر مربوط به تاج محل:

 

تصاویر مربوط به قلعه آگرا

در مسیر فاتح پور سیکری

بلند دروازه، بلند ترین دروازه سنگی هند،

کندوهای زنبور روی طاق دروازه ورودی

درب ورودی قلعه که توضیح دادم پر از نعل بود

حیاط ورودی مسجد جامع و زیارتگاه صوفی ها

ایوان خاص، معماری فوق العاده زیبایی داشت

راهپیمایی هندی ها برای شرکت در مراسم مذهبی

شام آخر، با راوی و جنی در دهلی، غذاها واقعا خوشمزه بودند!

خداحافظ دهلی، خداحافظ هند!

 

   + مرتضی اردبیلی ; ٩:۳۳ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٢/۱/۳۱
comment نظرات ()

هند، راجستان، پوشکر

سلام به همه دوستان همراهم

 

تا اونجا براتون گفتم که از جیپور به قصد اجمر خارج شدم، یک اتوبوس محلی (از همونایی که وصفشو قبلا گفتم) منو به اجمر رسوند، حدود 3 ساعت راه بود، همونجا توی ترمینال اجمر سوار اتوبوس پوشکر شدم تا قبل از غروب خورشید یک جایی برای موندن پیدا کنم، نیم ساعتی هم از اجمر تا پوشکر طول کشید.

جاده کوهستانی زیبا و باریکی داشت و در ترمینال اوتوبوس پوشکر که یک تیکه زمین خاکی بود بدون هیچ امکاناتی پیاده شدم. طبق معمول در جایی که مسافرها پیاده میشند تعداد زیادی جوون وایسادن که شمارو به هتلها و مسافرخونه هایی که خودشون میخوان ببرند و پورسانتشونو بگیرند، اما همیشه اینو به خاطر داشته باشید که هتلهای خوب نیازی به همچین کسایی ندارند و همیشه پر از مسافرند، من هم اونهارو دونه دونه جواب کردم و پیاده به سمت شهر راه افتادم. در همون ابتدای شهر یک جوون بلوند دیدم با یک کوله بزرگ، اهل ولز بود و داشت میرفت جیپور، ازش درباره محل اقامتش پرسیدم و بهم آدرسشو داد و گفت شبی 200 روپیه داده و هتل هم خوب بوده. بعد راه افتادم سمت دریاچه، گفتم باید دور دریاچه پر از هتل و مسافرخونه باشه. توی راه که داشتم میرفتم شنیدم که یک نفر منو به اسم صدا میکنه، برگشتم دیدم یاکوب و باربارا دوستانی که توی اتوبوس جیپور باهاشون بودم هستند که 3 روز پیش اومده بودند به پوشکر و داشتند میرفتند کنار دریاچه تا غروب خورشیدوببینند. من هم بهشون ملحق شدم. کنار دریاچه ها  معمولا پر از معابده که جلوی معابد تا دم آب پله پله درست شده که هندو ها برای غسل به اونجا میرند، به این منطقه پلکانی نزدیک آب میگند قت (Ghat) روی قت که راه میزی باید کفشهاتو در بیاری و برای هندو ها خیلی حرمت داره.

تعداد زیادی توریست اونجا بودند و غروب رو تماشا میکردند. کمی اونطرف تر یک نفر تبل به سبک هندی میزد و چند نفر هندی با کلاه و تیپ و سیبیل راجستانی یک ساز کمانچه مانندی رو ناشیانه مینواختند تا پولی در بیارند. سیبیل تاب خورده و بلند جزو آداب راجستانی هاست و کلاه راجستانی هم که در اصل باید امامه باشه رنگارنگ و زیباست.

یک پسر 16-17 ساله اومد کنارمون و شروع کرد انگلیسی حرف زدن،دست و پا شکسته اما میتونست منظورشو برسونه، وقتی فهمید دوستانم لهستانی هستند شروع کرد با اونها لهستانی حرف زدن، خلاصه انقدر اونجا با توریستهای مختلف سر و کله زده بود که از هر زبونی یک چیزهایی یادگرفته بود، اما چون ایرانی به ندرت اونجا میره فارسی هیچی بلد نبود.من انتظار دارشتم که بعد از اینکه حرف زد و یکم صمیم شد چیزی طلب بکنه که همین کارم کرد و گفت من سکه جمع میکنم و از سکه های کشور خودتون اگه دارید بهم بدین!

درست مقابل این جایی که نشسته بودیم برای غروب خورشید یک کافه و مسافرخونه بود به اسم کافه سان ست یا هموون غروب خورشید، گفتم بذار برم بپرسم اتاقهاش چنده، اما حدس میزدم چون جاش خیلی خوبه باید اتاقهاش هم گرون باشه. رفتم داخل باغ بسیار زیبایی هم داشت، قیمت اتاقهارو پرسیدم گفت 1000 روپیه گفتم خوب خداحافظ، گفت اتاقهای 200 روپیه ای هم داریم! گفتم ببنم اتاقتونو، اتاق تمیز و در طرف دیگه باغ بود و خیلی عالی بود 200 روپیه با دلار 3000 تومنی میشه 12هزار تومن!

خلاصه اتاقو گرفتم، یاکوب گفت ما طرف دیگه دریاچه اتاق گرفتیم نه به این تمیزی، 700 روپیه!!

بعد رفتیم سمت بازار تا چیزی برای شام بخوریم، دور تادور دریاچه یک خیابون هست که کلا بازاره و پر از مغازه و رستوران و هتله؛

یک طرف دریاچه کاملا توریستی و شیکه و سمت دیگه دریاچه که بیشتر معابد در اون قسمت قرار دارند سنتی و هندی باقی مونده. مغازه ها بیشتر نقره و تزئینات فروشی هستند و لباس و کیف و ... که همشون تولید خود این منطقه است. توی شهر هم پر از کلاسهای ساخت جواهرات نقره و سنگ و بافندگی و ایناس.

رستوران آبی پیشنهاد باربارا بود که رفتیم و واقعا غذاهای خوشمزه ای داشت. نگاه کردن طلوع ماه از پشت کوهها و از پس دریاچه هم زیبایی خاصی داشت.

بعد از خوردن شام قدری پیاده روی کردیم و بعد برای خواب به هتل رفتم، روبروی اتاقم یک میز و صندلی سنگی بود که دیدم یک مرد نشسته، اسمش استفان بود و همسایه ام بود، فرانسوی بود و انگلیسی رو با لهجه غلیظ فرانسوی حرف میزد، میدونید که فرانسوی ها نمیتونند خیلی از کلمات انگلیسی رو درست ادا کنند مثلا نمیتونند بگند ه مثلا به جای هانگری میگند انگری :) نشستم با استفانی حرف زدن، کارش تجارت بود واین دفعه 15 ام بود که به هند میومد! از اینجا نقره و لباس میخرید و به فرانسه میبرد، بین صحبتهامون یک دختر آلمانی به اسم آنیا هم بهمون اضافه شد که اون هم توی سوئیس در بانک کار میکرد. تا پاسی از شب همونجا نشستیم درباره چیزهای مختلف حرف زدیم.

صبح جمعه برای صبحانه به یاکوب و باربارا ملحق شدم و بعد رفتیم یک دور کامل دور دریاچه زدیم، قسمتهایی از مسیر از دخل معابد میگذشت که اجازه عکاسی نداشتیم و حتما باید کفشهامون رو در میاوردیم.

در میان خداهای هندی، که هزاران و میلیونها عدد از اونها هستند یکیشون از همه بزرگتره، برهما، که خدای خدایان هست، و تکه، و فقط یک معبد در هند برای برهما وجود داره که اون معبد هم همینجاست در پوشکر!

برعکس خدایان دیگه که مثلا صدها معبد شیوا و گومش و ... هست این تنها معبد برهما در هنده و غیر هندو ها هم اجازه ندارند وارد بشند.

بعد از ظهر به دیدن یک معبد رفتیم که در بالای یک کوه سنگی کله قند مانند ساخته شده بود و پلکان سنگی تا بالا وجود داشت، شاید بیشتر از هزار پله! حدودا یکساعت طول کشید تا به بالای اون رسیدیم اما واقعا منظره فوق العاده ای داشت، شهر پوشکر، دریاچه، کوههای اطراف و راهها و مزارع! در هنگام غروب آفتاب اونجا بودیم. داخل معبد یک درخت خشک بود که مردمی که هدیه میاورند اون رو به درخت آویزون میکردند و درخت پر شده بود از نارگیل!! توی مسیر هم پر بود از میمون هایی که روی کوه زندگی میکردند و خیلی هاشون هم بچه میمون کوچیکی در بقل داشتند.

شنبه یاکوب و باربارا رفتند به جیپور، اینجا جای خوبیه واسه زندگی به سبک هندی، میدونید اینو از خیلیها شنیدم که اگه میخوای زندگی هندی رو تجربه کنی باید سعی کنی در طول روز هیچکاری نکنی!! دقیقا این چیزیه که اینجا میبینی

فقط بشینی به مردم نگاه کنی، کنار دریاچه، یکم آرامش، به صدای زنگ ها گوش بدی، حیواناتی رو که در بین مردم زندگی میکنند ببینی، گاو و موش و سگ و پرنده و ...

تا دوشنبه اینجا میمونم و هر روز مدتی رو پیاده روی میکنم، سعی میکنم با مردم بیشتری حرف بزنم و بشناسمشون، علت سفرکردنشونو میپرسم، میدونید اینکه بدونی مردم مختلف با چه نیتی سفر میکنند خیلی به آدم کمک میکنه که نیت خودشو پیدا کنه! خودم شخصا نمیتونم دقیق بگم چرا سفر رو دوست دارم، اما بهش نیاز دارم، تا فرصتی پیش بیاد میخوام فرار کنم به یک جای جدید!

واسه ما شرقی ها زندگی اروپایی خیلی جذابه، نمیدونم حالا تلوزیون مقصره و یا فرهنگ غربی، اما وقتی میام اینجا اینهمه اروپایی رو میبینم که در جستجوی زندگی در اینجا هستند ازشون میپرسم چی شده که اومدید به شرق؟ بیشتر اونها از زندگی یکنواخت و مکانیزه غربی فرار میکنند. یکشون دیروز میگفت من در شهر خودم نمیتونم برای خودم زمان داشته باشم! یا دوستانم هستند که همیشه با اونها وقت بگذرونم، یا اینترنت، کار، تلوزیون و ... ولی اینجا، دور از همه، بدون اینترنت و تلوزویون!! وقت زیاد میاد بعضی وقتها!!

حیاط مسافرخونه مثل باغ وحشه، سگها که جای خودشون، درختها پر سنجابای بازیگوشه، روی درختها هم پر از طوطی و پرنده های دیگه، توی حیاط هم معمولا چند تا طاووس وحشی و کبک دارند میچرخند، میمونها هم گاهی سری به هتل ما میزنند و غوغایی میکنند و سروصدا و اگه چیزی روی میزها باشه میدزدند و فرا میکنند بالای سقف اتاقها با روی دیوار و درختها!!

با همسایه ها هم دوست شدیم و گاهی باهم میریم بیرون واسه شام و نهار

یک چیزی رو یادم رفت تاحالا بگم، اینکه توی این مدتی که توی هند بودم تاحالا غذای گوشتی نخوردم! همه غذاها و رستورانها گیاهی هستند مخصوصا شهرهای مذهبی که اصلا غذای گوشتی پیدا نمیشه!

مثلا در کنار دریاچه پوشگر تابلویی نصب شده که میشه تهیه و  خوردن گوشت در اطراف دریاچه ممنوعه!

فردا اینجارو به ترک میکنم

اول به اجمر میرم تا درگاه مسلمانان اونجا رو ببینم

بعد هم به جیپور میرم و از اونجا به آگرا

اگه شانس باهام یار باشه زمان کافی داشته باشم میخوام به واراناسی هم سری بزنم

ببینم در ادامه سفر چی پیش میاد

 

اما عکسها :

دریاچه پوشکر هنگام غروب خورشید

گوشه هایی از بازار پوشکر

معبد برهما

این کاسه های مدیتیشن همه جا فروخته میشه

ژاوی، نمیدونم کجایی، اما خوشمزه بود، داخلش قارچ و زیتون و پنیر

گوشه و کنار مردم زیادی رو میبینی که دارند بازی ورق میکنند

بالای اون کوه معبدی بود که با هزار پله بهش رسیدم

پوشکر از بالای کوه

درخت نارگیل داخل معبد!!

جشن تولد یکی از خدایان!

حیاط مسافر خونه!

یک طاووس وحشی داخل حیاط

جشن برهما

دستگاه تهیه شربت ساقه نیشکر، لیمو، جینجر و نعنا!!

واقعا خوشمزس!!

   + مرتضی اردبیلی ; ۱٢:٤٥ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/۱/۱٢
comment نظرات ()

هند، شهر صورتی، جیپور

سلام به دوستان همراهم،

 

از آمیتسار تا جیپور رو با یک اتوبوس خواب اومدم، البته این اتوبوس خواب همچین هم راحت نبود مثل اون اتوبوس از دهلی به هاریدوار، تختش کوتاهتر و کم عرض تر بود اما هرچی بود از صندلی بهتر بود، اتوبوس خواب اینجا اینجوریه که یک طرف تخت های یک نفر هست و سمت دیگه تخت های دو نفره، در 2 طبقه، و مسافرای تخت 2 نفره روبروی تخت من یک زوج جوان لهستانی بودند. یاکوب و باربارا، که چند ماهی بود ازدواج کرده بودند و یاکوب عاشق پاراگلایدر بود واسه پرواز به هرجا سفر میکرد و یک کوله به چه عظمت داشت که فقط پاراگلایدر توش بود! خیلی باهم جفت و جور شدیم و تا دیروقت حرف میزدیم، اونها برای فستیوال هولی یا همون فستیوال رنگها میرفتند به پوشکر که 4 ساعتی با جیپور فاصله داشت اما من با بقیه بچه های جهانگرد هماهنگ شده بودم که همه باهم در جیپور باشیم. اتوبوس 6 عصر حرکت کرد و 10 صبح به جیپور رسید. آدرس خونه پوشپوندرا که قبلا توی دهلی دیده بودمشو قرار بود اول برم پیش اون بعد باهم بریم پیش بقیه رو به یک ریکشو دادم که ببرتم اونجا، اولش پیره مرده راننده گفت آره بلدم و میدونم کجاس، اما بلد نبود و منو برد یک جای اشتباههی منم بهش پول ندادم و گفتم اینجا اونجا نیست و اشتباهه و یک ریکشو دیگه گرفتم که منو برد به محل درست که خیلی نزدیک بود به آمبرفورت قلعه معروف شهر جیپور.

 

به خونه پوش پوندرا که رسیدم دیدم جنیفر که توی دهلی خونه اش بودم هم اونجاست و 2 تا جوون آمریکایی دیگه که 17 ماه بود در سفر بودند، بعد خوش و بش کوتاه همه با هم رفتیم به محل اصلی که یک خونه بزرگ بود در اطراف جیپور که وقتی من رسیدم اونجا 25 تا توریست دیگه هم اونجا بودند و هر لحظه هم بر تعدادشون اضافه میشد! نهایتا حدود 34-5 نفر توریست جوون از دورتادور دنیا!

ژاپن، استرالیا، چین، اندونزی، روسیه، هند، ترکیه، مصر، آلمان، لهستان، مجارستان؛ فرانسه، انگلیس، اسپانیا، دانمارک، آمریکا، کانادا، ونزوئلا، مکزیک، کوبا، ...

قرار گرفتن توی اون جمع خودش خیلی جالب بود و از هر کسی میشد یک عالم اطلاعات و تجربه یاد گرفت، گاهی انقدر گرم صحبت میشدیم که اصلا گذشت زمان یادموم میرفت و میدیدم نزدیک صبحه و ما هنوز نخوابیدیم!

3 روزی که با این بچه ها توی جیپور بودیم خیلی خوش گذشت،

اما خود فستیوال هولی

راستش از چند نفر هندی پرسیدم اما اونها هم درست نمیدونستند که علت جشنواره هولی چیه و از کجا میاد، باید توی اینترنت سرچ کنم، اما حداقل یک دلیل و بهانه خیلی ساده است برای شاد بودن! یک روز در سال؛ آشنا و غریبه و دوست و دشمن همه به همدیگه رنگهای مختلف میپاشند و سعی میکنند بخندند و شاد باشند! رنگها به شکل پودر و گیاهی و طبیعی هستند و با آب پاک میشند.

سشنبه بعد از ظهر قرار بود که در میدان بازی چوگان شهر جیپور فستیوال فیل ها برگزار بشه، به اتفاق بقیه رفتیم اونجا، بیشتر توریستها بودند تا خود هندی ها، رسیدیم اونجا دیدیم خبری از فیل نیست و فقط آدم اونجا هست! بعدا فهمیدیم سازمانهای حمایت از حیوانات اعتراض کردند به استفاده از فیلها در هند و بعد انجمن رانندگان فیل ( :)) ) هم به نشانه اعتراض به اونها نیومدند به جشنواره. خلاصه فیل نبود اما بجاش 2-3 ساعت موسیقی هندی و مسابقه و اینا، مسابقه طنابکشی گذاشتن بین خارجی ها و هندی ها، یک هندی که مجری برنامه بود از بین اونایی که میخواستن شرکت کنند نفر انتخاب میکرد و از بین خارجی ها همش زن هارو انتخاب کردو از هندی ها مردهارو!! و این شد که هندی ها برنده شدند!!

بعدش هم یک آتیشبازی کوچیک و یکم رنگ پاشی، البته فقط بچه های ما رنگ بازی کردند و برگشتیم خونه و نشستیم به حرف زدن تا 4 صبح!

صبح چهارشنبه با چند نفر از بچه ها رفتیم که بریم لب جاده که یک قهوه خونه کوچیک بود یک چایی بخوریم به عنوان صبحانه که همونجا چند تا هندی اومدندن و رنگیمون کردند و ما هم ازشون یکم رنگ گرفتیم و رفتیم خونه و دیگه هولی شروع شد!! تا شب فقط رنگ و رنگ پاشی و شوخی! کاش تو ایران هم از اینجور جشنها داشتیم که فقط مردم شاد باشند و بدون هیچ علت خاص و خرج خاص فقیر و پولدار و پیر و جوون همه بخندند، هرکسی که به اونیکی میرسید میگه Happy Holi  و بعد یک مقدار رنگ به سرو صورت و لباسهای اونیکی میماله و برعکس و تا ظهر همین جوره! واسه خود هندی ها هولی دیگه ساعت 12 ظهر تمومه و همه میرند حموم و تمیز میشند اما ما تا آخر شب ادامه دادیم :)

البته داخل خود شهر برنامه هایی بود، به قولی از صدا و سیمای هند اومده بودند و برنامه گذاشته بودند و فیلم برداری میکردند و از تلوزیون پخش میشد ما هم یکساعتی رو در شهر بودیم، اما بعد از ظهر دیگه شهر جای موندن خارجی ها نیست، چون دیگه ارازل و اوباش هندی توی خیابونها هستندو خیلی هاشون هم مست و ...

واسه همین بعد از ظهر ما برگشتیم خونه و خودمون توی حیاط خونه جشن گرفتیم.

جای همه خالی :) رنگهای مختلف، سبز، قرمز، نارنجی، بنفش، زرد، آبی، صورتی و ...

اما خود شهر جیپور معروفه به شهر صورتی، بخاطر اینکه بافت قدیمی شهر با خاک سرخ ساخته شده اما اصلا صورتی نیست!! قهوه ایه! و همچین جای جذابی هم نیست و چیز خاصی نداره.

اما معروفترین جای جیپور قلعه اونه که معذوف به آمبرفروت که توسط حکومت مغول ها در هند ساخته شده و عجب قلعه عظیم و زیبایی هم هست.

آمبرفورت در بالای یک کوه درست شده و توسط یک سری کوه دیگه در اطراف محافظت میشه که باز هم یک دیوار طولانی مثل دیوار چین روی این کوهها ساخته شده دور تا دور قلعه! یک دریاچه مصنوعی هم در بین این کوهها توسط سدی که ساخته اند ایجاد شده و به زیبایی اون منطقه اضافه کرده.

از ورودی باغ دل آرام که ورودی قلعه است تا خود قلعه که در بالای کوه قرار داره صدها فیل امر جابجایی مسافران رو بر عهده دارند! البته چون فیل سوار یکم گرون بود و من هم قبلا تجربه کرده بودم پای پیاده بالا رفتم! با 3 نفر دیگه به دیدن فورت رفتیم، شارمین یک دختر ژاپنی، یک پسر آمریکایی که معلم بود و خیلی خیلی خونسرد بود و یک خانم مسن آلمانی.

توی قلعه 2 تا تور از ایران دیدم که خیلی خوشحال شدم و وایسادم باهاشون کمی حرف زدم، وقتی تیپ لباس پوشیدن رو از دور دیدم فهمیدم باید ایرانی باشند و جلو رفتم و باهاشون کمی حرف زدمو البته اونها که توی تور بودند و همه ایرانی مثل من مشتاق حرف زدن نبودند اما من که سه هفته بود فارسی حرف نزده بودم خیلی دوست داشتم باهاشون کمی حرف بزنم!

خیلی از جاهای قلعه بسته بود و فقط نقاط محدودی قابل بازدید بود، اونجاهایی هم که باز بود همه سبک معماری ایرانی داشت! خوب معلومه مغولها که هنر و معماری نداشتند، بعد از حمله به ایران تازه فهمیدند معماری یعنی چی و سعی کردند یک کپی کج و معوج از اونو اینجا پیاده کنند! حیف که ما بناهای صدها برابر زیباتر از این قلعه رو در ایران داریم و توریست های انگشت شمار اونهم با ترس و لرز به دیدن اونها میان.

به دوستانم گفتم این بنایی که الان صدها توریست دارند جلوش عکس میگیرند در مقابل بناهای اصفهان ما هیچ حرفی واسه گفتن نداره.

بگذریم، بیرون از قلعه یک معبد قدیمی بود که من از اون بیشتر از خود قلعه خوشم اومد، سبک معبد مثل معابد کامبوج بود و داخل اون هم پر از پیکره های عجیب و غریب که بیشترشون یک انسان بود با یک موجود مثل انسان اما خیلی کوچیک در کنارش یا روی شونش! من فکر مکنم اونهها جن بودند!!

بعد از دیدن اون معبد دیگه وسایلمو جمع کردم و راه افتادم به سمت مقصد بعدی یعنی پوشکر، شهری در نزدیک اجمر، پایتخت مسلمانان هند،

راستی یک چیزی یادم اومد، از آمیتسار به اینطرف دیگه هیجا غذای گوشتی و گوشت و قصابی ندیدم! هیچ رستورانی هم غذای گوشتی نداشته!!

در گزارش بعدی داستان پوشکر رو براتون تعریف میکنم :)

 

مسابقه بستن امامه راجستانی، اون خانم روسه اون وسط اول شد!

گوشه ای از مراسم روز سشنبه در زمین چوگان

نان فروش!

آتیشبازی :)

با بچها داشتیم از جایی رد میشدیم یک مرد سنگ تراش دعوتمون کرد بریم توی اتاقش و برامون چایی درست کرد

دهکده فیل ها نزدیک جایی بود که خونه داشتیم؛

تا اینجا عکسها مربوط به روز قبل از هولی بود که یوم الشک بود و از اینجا به بعد عکسهای خود فستیوال هولی

اینم رنگهای موجوده که میتونستی بخری بریزی رو سر و صورت بقیه :)

'

این پسره اسمش دنی بود، عضو نیرو دریایی کانادا بود و افسر اول کشتی، خیلی پسر خوبی بود، اون عقبیه دختره اسپانیایی بود اسمش بود اسپرانتا که با یک پسر مکزیکی داشتند دور دنیارو میچرخیدند و هیچ پولی هم نداشتند!!

 

عکس تکی!

ایکا اهل اندونزی بود

 انواع شیرینی جات و تنقلات هندی

از این به بعد عکسهای آمبر فورت

این هم دلارام باغ، باغ ورودی قلعه کنار دریاچه

صف فیل هارو میتونید پایین عکس ببینید که توریستهارو به بالای قلعه میاوردند

معبد زیبایی که گفتم کنار فورت بود

ورودی معبد دوتا فیل اون بالا نگهبانان دروازه

نقش های روی دیوار معبد

اون کوچولوه چیه به نظر شما؟

بت بزرگ داخل معبد

بعد دیدن معبد با بچها میلک تی خوردیم :)

جای همه خالی

 

مرتضی

   + مرتضی اردبیلی ; ٢:۳٤ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/۱/۱٠
comment نظرات ()

هند، آمریتسار

سلام به همه دوستان همراه

 

از مکلود گنج به آمریتسار اتوبوسی هست که ساعت 5 صبح راه میافته، جمعه صبح ساعت 4 بیدار شدم و به سمت میدان مرکزی مکلود رفتم، اونجا همیشه تاکسی هایی هستند که با 200 روپیه شمارو به دارامسالا میبرند، همچنین اتوبوسی هم هست که هرساعت در این مسیر میره و میاد، 24 ساعته، خلاصه خودمو به اتوبوس آمریتسار رسوندم، از اون چیزی که فکر میکردم داغون تر بود، تقریبا فسیل یک اتوبوس بود، در هر ردیف 5 تا صندلی بود، 2 تا یک سمت و 3 تا یک سمت دیگه، حدود 50 تا توی  اتوبوس بود، بالای بعضی از صندلی ها نوشته بود برای 14 ساله ها، برای 16 ساله ها، که فکر میکنم از اون دوره ای مونده باشه که این اتوبوس سرویس مدرسه بوده. در ردیفی که من نشستم ردیف 3 صندلی رو یک پسر و دختر اتریشی گرفته بودند و وسایلشوتو روی یک صندلی گذاشته بودند، من هم 2 تا صندلی باقیمونده رو گرفتم و نشستم به این خیال که بتونم کیفمو بذارم اونجا و راحت بخوابم.

اتوبوس که حرکت کرد دیدم از هر نقطه اتوبوس داره باد و صدا میاد، انگار توی ماشین کروک نشسته باشید، صبح اون منطقه هم واقعا سرد بود، با هم تکونی (هر ثانیه یک تکون حداقل) پنجره ها باز میشدند!! به صورت کاملا خودبخودی !! اصلا انگار دیفالت پنجره ها باز بود و هرچه تلاش میکردم ببندمشون ثانیه ای بعد باز میشدند. ده دقیقه اول تلاش میکردم پنجره های دوروبرم رو بسته نگه دارم اما فهمیدم کاملا بی فایده است! اصلا به فرض پنجره رو میبستم، سوراخ کف اتوبوس رو که زیر پای من بود چیکار میکردم؟!!

خلاصه چفیه رو بستم دور سرم مثل روسری که یکم از باد و صدا در امان باشم. اوش اتوبوس تقریبا نیمه پر بود. بد از حرکت فهمیدم اتوبوس توی هم ده نگه میداره که مسافر بزنه، یجورایی مثل اتوبوس شرکت واحد اونجا بود از روستا به روستا که مقصد نهاییش آمریتسار بود. تازه وسط این قافله مامور بلیط اومد و به ازای هر صندلی 193 روپیه گرفت! من اول فکر کردم واسه 2 تا صندلی انقدر میخواد بعد گفت نه باید کوله رو بذاری روی باربند بالای اتوبوس!! گفتم همین کارم مونده با این رانندگی قشنگ شما توی این جاده های پیچ در پیچ معلوم نیست کوله ام رو باید از ته کدوم دره پیدا کنم!

پسر اتریشیه از همون اول خوابش برد اما دختر اتریشیه بیپاره اعصابش خورد شده بود سردش هم بود کم مونده بود گریه اش بگیره بیچاره! هی زیر لب نمیدونم به کی فحش میداد! به خودش یا پسره؟

خلاصه کولمو گذاشتم زیر صندلی که هم سوراخ زیر پامو پر کنه هم مجبور نشم 200 روپیه الکی بدم!

حدود ساعت 12 ظهر رسیدم آمریتسار، توی اتوبوس نگاهی توی کتاب راهنما انداختم ببینم مسافر خونه ارزون چی داره و کجاست، یکیشونو انتخاب کردم که اسمش بود مسافرخانه توریست! نزدیک ترمینال اتوبوس بود همچنبن نزدیک بقیه جاها، یجورایی وسط شهر بود جای خوبی داشت. از ترمینال مستقیم رفتم اونجا یک اتاق خالی داشتند با دوش و آب گرم که شبی 350 روپیه گرفتمش. یه استراحت کوتاه کردم تا ساعت 3 وبعد پیاده رفتم ایستگاه راه آهن تا بلیط قطار به جیپور رو برای فردا یا پس فردا بگیرم! باور کنید بلیط قطار خریدن در دهلی از خریدن بلیط سفر به ایستگاه بین المللی فضایی سخت تره!! یک سری تابلوی بزرگ بود که همشون به هندی بود و انگلیسی نداشت. معلوم بود شماره قطارها و مبدا و مقصد رو میگفت. همونطور که میدونید هند گسترده ترین و پیچیده ترین سیستم راه آهن دنیارو داره. تقریبا هر دهاتی ایستگاه راه آهن داره و کمتر کسی با چیزی غیر از قطار سفر میکنه، در ایستگاه آمریتسار که ایستگاه شلوغی هم نیست روزانه بیشتر از 100 قطار میگذره؛ تازه بعضی شهرها مثل دهلی که فکر میکنم 4 تا ایستگاه راه آهن داره. خلاصه توی یکی از صف های طویل بلیط ایستادم تا از بلیط فروش بپرسم باید چیکار کنم؟ چون از افراد داخل سالن هم کسی انگلیسی بلد نبود. بعد از اینکه 4 بار هی این باجه تعطیل میشد میگفتن برید اونور وایستید دوباره هل میدادند اینطرف بالاخره بعد نیم ساعت نوبت من شد که دیدم بعله بلیط فروش عزیز هم انگلیسی نمیدونه خلاصه فقط بهش حالی کردم که میخوام برم جبپور و اون هم بهم فهموند که باید برم سمت دیگه ایستگاه اونطرف ریل ها! رفتم اونجا بالاخره کلی بساط دیگه داشتم که بماند تا اینکه طرف توی کامپیوترش واسم سرچ کرد و گفت همه قطارها به جیپور تا پنج شنبه پره، دهلی هم تا 4 آپریل پره!! خلاصه دیگه از خیر قطار گذشتم و رفتم سراغ اتوبوس اما اتوبوس هم به جیپور نبود و فقط دهلی! باید میرفتم دهلی از اونجا به جیپور.

تصمیم گرفتم فعلا بی خیال بشم و برم شهر رو بگردم.

رفتم گلدن تمپل یا همون معبد طلایی، این بنا جای کعبه سیک هارو داره. مقدس ترین مکان سیک ها و مرکز مذهب سیک در هند، 80% شهر هم سیک هستند. ظاهرا مذهب سیک یک جورایی میان اسلام و هندوییسم قرار داره. گلدن تمپل هم کم شباهت به کعبه ساخته نشده.

سیک خودش در لغت یعنی طلبه یعنی کسی که در جستجوی آموختنه، موسس این مذهب که حدود 400 سال پیش تشکیل شده یک نفر پاکستانی بوده به اسم گورو ناناک، سیک ها به خدای واحد اعتقا دارند و یکی از اتقادات اصلیشون هم اینه که تمام مردم در نگاه خداوند یکسان هستند. خلاصه دیدگاههاشون خیلی شبیه مسلمان ها هست و چهره ها هم که همینطور! امامه و ریش و ...

از قضا یک روز که این گورو ناناک داشته از اینجاها رد میشده گفته اینجا باید یک شهر مقدس بسازیم و پیروانش هم به سرعت شروع کردند به دستور او این استخر بزرگ رو ساختن برای غسل کردن و بعد هم اینجا شده مرکز مذهبی سیک ها.

قبل از ورو باید کفش ها و جورابهایتان رو در بیارید و تحویل کفش داری بدین. بعد قبل از ورود حوضی هست مثل حوضچه کلور قبل استخر که همه باید پاشونو اون تو بزنند و داخل بشند. فضای معنوی و آرومی داشت. نیایش های سیک ها هم دائما پخش میشد و در اطراف هم تلوزیون های بزرگی بود که دائما سخنان گورو ناناک رو به چند زبون پخش میکرد. در گوشه و کنار سیک ها لخت میشدند و داخل استخر غسل میکردند. یک گوشه هم یک ساختمان ساخته بودند که مخصوص زنها بود که برند اون تو و غسل کنند. مردم دور تادور استخر و معبد طلایی که در وسط استخر قرار داره طواف میکنند. در ساخت معبد از 700 کیلو طلا استفاده شده که به شکل ورقه های طلا روی دیواره ها نصب شده. مخصوصا موقع شب که پروژکتورها رو روشن میکنند معبد درخشش خاصی پیدا میکنه.

داشتم طواف میکردم که دیدم از یک گوشه حیاط بوی خیلی خوبی میاد! منم نه صبحانه خورده بودم نه نهار اومدم سمت مرکز شهر که یک غذای خوبی پیدا کنم و به جای همشون بخورم. خلاصه دنبال بو رو گرفتم دیدم در گوشه ای یک آشپرخانه بزرگ هست و مردم صف بسته اند برای گرفتم غذا. اول باید یک پولی به عنوان صدقه میدادی به آشپز تا اون بهت غذا بده، حالا مهم نبود پوله چقدر باشه. من کمترین اسکناسی که همرام بود 50 روپیه ای بود که همونو دادم و آشپزه هم یک غذای پر و پیمون ریخت.

غذا رو داخل یک ظرف فلزی ریخت که کفش چند تا برگ به هم دوخته شد گذاشته بود که دستت نسوزه، روی غذا هم 2 تا برگ دیگه گذاشته بودند. هرچی نگاه کردم کسی رو ندیدم که اون دورو برها نشسته باشه و غذا بخوره ولی چند نفر رو دیدم که یک لقمه از غذا دستشونه و دارند میخورند. من نشستم همون نزدیکی و شروع کردم به خوردن، غذا شبیه حلوای خودمون بود اما ظاهرا با برنج درست شده بود ویک عالم ادویه که خوشمزه بود و شیرین. اما خیلی چرب بود.

موقعی که داشتم غذارو میخوردم هندی هایی که از جلوم رد میشدند نگاهم میکردند و منو به همدیگه نشون میدادند و لبخند میزدند!! من گفتم حتما براشون جالبه که من خارجی دارم غذای معبدو میخورم. وقتی غذام تموم شد دنبال این گشتم که ببینم باید ظرفشو کجا بدم؟ دیدم همه ظرفهاشونو دست میگیرند میرند یک طرفی من هم رفتم اونجا، تازه فهمیدم قضیه چیه!!

یکی از اون باباها اونجا نشسته بود، مردم ظرف غذارو میبردند پیش اون، اون یک لقمه برمیداشت میذاشت کف دست زائر و اون هم میومد اون یک لقمه رو بین اعضای خانواده تقسیم میکرد به عنوان تبرک!! بقیه غذارو هم میریخت توی یک دبه نمیدونم واسه چی؟ حالا من نشسته بودم همشو خورده بودم!! ظرف خالی!

دیگه روم نشد برم اون ظرفو بدم به اون بابا، همونجاها یک جایی ظرف رو یواشکی انداختم قاطی ظرفهای خالی :))

بعد رفتم یک گوشه ای نشستم و یکم به مردم و رفتارهاشون و عبادتشون نگاه کردم، جالب بود، خیلی رفتارها مثل مسلمانها بود، تا یک ساعت بعد غروب اونجا بودم و به مردم نگاه میکردم.

یک سیک 40-50 ساله کنارم بود که شروع کردیم باهم حرف زدن، اون در مورد پیدایش سیک ها و گورو نونوک واسم حرف زد البته باید اعتراف کنم که نصف حرفهاو نمیفهمیدم، نه تنها اون که بیشتر هندی هارو چون واقعا لهجه بدی دارند و انگلیسی رو با لهجه هندی حرف میزنند.شاید یک ساعتی حرف زدیم و آخر سر یک سری کتابهای مختلف تبلیغ و معرفی سیک هارو بهم داد البته کتابها به زبان انگلیسیه، منم روم نشد بگم بابا من بک پکرم نمیتونم این کتابارو با خودم حمل کنم! خلاصه مجبور شدم بگیرم!

یک چیز دیگه که همه جا خونده بودم دیدنیه و حتما باید وقتی در آمیتسار هستید ببینید مراسم بستن مرز بین هند و پاکستانه که هر روز انجام میشه! هر روز غروب بستن مرز با مراسم ویژه و بامزه ای انجام میشه.

از هتل که پرسیدم گفت میتونند ببرندمون تا اونجا میشه 500 روپیه، رفتم توی بازار جلوی گلدن تمپل ریکشو هایی بودند که با 100 روپیه میبردند تا مرز! سوار شدم و رفتم اونجا، یک اتفاقی که توی سفر میافته اینه که آدم روزهارو فراموش میکنه، منم اصلا یادم رفته بود که شنبه اینجا مثل پنج شنبه ماست و مرز انقدر شلوغ بود که حد نداشت، هزاران نفر اومده بودند که این مراسم رو ببینند، انقدر شلوغ بود که من اصلا نتونستم هیچی ببینم و برگشتم!!

روز دومی که اومدم توی این مسافر خونه ظاهرا یکی از فامیلهای صاحب مسافر خونه فوت کرده، اینها هم لابی مسافر خونه رو فرش کردند و 2 تا سیک رو استخدام کردند نشسته اند گوشه لابی شبانه روز دعا میخونند! مهمونها هم که میاند میشینند پیش این سیک ها و اونها میخونند و بقیه گریه میکنند! خلاصه بساطی شده، شبها تا ساعت 1 میخونند و صبح هم از 6 شروع میکنند! نه خواب گذاشتن واسه من نه خوراک

جای دیگه ای که توی آمیتسار دیدم یک تمپل بود که بهش میگفتند سیلور تمپل یا معبد نقره ای، وقتی سیک ها معبد طلایی رو ساختند هندو ها گفتند مگه ما چیمون از شما کمتره؟ پس ما هم یکی میسازیم، و اونها یک معبد ساختند دقیقا مثل معبد طلایی!! این معبد که فقط 10 دقیقه از معبد طلایی فاصله داره خیلی محجور مونده و 80% توریستها اصلا نمیدونند که وجود داره. برای همین هم اونجا خیلی خلوته و انگشت شمار زائر اونجا بود. واسه همین هم استخر اونجا کثیف بود و خود معبد هم اصلا به پای معبد طلایی سیک ها نمیرسید.

یک معبد دیگه که دیدم اسمش بود ماتا تمپل، بیشتر شبیه شهر بازی بود، موقعی که وارد میشدی یک عالم مسیر پیچ در پیچ و عجیب غریب رو رد میکردی که حدودا 20 دقیقه طول میکشید. توی هر راهرو هم پر از مجسمه های خدایان عجیب غریب به شکل انواع حیوانات بود. تونل وحشتی بود برای خودش!! بعد از اینکه از اون راهروهای وحشت رد میشدی به یک مجسمه زن میرسیدی که عکس یک پیرزن با عینک ته استکانی هم جلوش بود. کنار اون یک زن دیگه ایستاده بود که واسم یک خال هندی کشید و بعد یک مشت گل ریخت توی دستم، گفتم گلهارو باید چیکار کنم؟ بهم نشون داد که باید بخوریشون! و گفت باید جلوی من بخوری! وقتی یکیشو گذاشتم تو دهنم و جوویدم اجازه داد برم!!

بالاخره بلیط اتوبوس پیدا کردم به جیپور. اتوبوس مستقیم از اینجا به چیپور میره و 15 ساعت در راهه، دوشنبه ساعت 6 حرکت میکنه و سشنبه صبح ایشالا جیپور خواهم بود.

 

معبد طلایی

 

سیک ها داخل آب دریاچه غسل میکردند

 

غذای حضرت:)

 

میوه فروشی سیار

همبرگر سبک هندی حتما امتحان کنید

ازدهام جمعیت برای دیدنمراسم مرزی

یک سیک

گوشه ای از جمعیت حاضر در مراسم مرزی

میوه کنار خیابونی خیلی طرفدار داره، پاپایا، موز، سیب

 

چاپاتی با شاهی پنیر :)

این خانومه بهم گل داد بخورم

مجسمه بودای خوابیده در معبد ماتا

معبدی که گفتم مثل شهربازی بود

معبد نقره ای

معبد طلایی

سجده رویروی معید طلایی

   + مرتضی اردبیلی ; ٩:٤٦ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٢/۱/٤
comment نظرات ()

هند مکلودگنج و دارامسالا

سلام به همه دوستای همراه

از اول که میخواستم بیام هند هرکس ازم میپرسید میخوای کجا بری میگفتم میخوام برم یک جایی پیدا کنم که اونجارو دوست داشته باشم و مدتی اونجا بمونم

همیشه تعریف کشمیر رو شنیده بودم، فکر میکردم اونجا که دنبالشم باید طرفهای کشمیر باشه

وقتی رفتم دهلی مطمئن شدم نباید سمت دهلی باشه باید مطمئنن سمت شمال باشه

همیشه شمال هند برام جاذبه داشته

بعد از اینکه ریشیکش کاملا منو نسبت به اینجا نا امید کرد، اومدم به سمت هیمچال پرادش، ایالتی که معروفه به ایالت تبتی ها، در شمال هیمچال شهری هست به اسم دارامسالا (فکر میکنم باید اسمش دارالسلام بوده باشه البته این فقط یک حدسه). خوب بذارید ادامه اش رو همراه با سفرنامه بگم

تا اونجا براتون گفتم که از دهرادم سوار اتوبوس به مقصد دارامسالا شدم، اتوبوس 12 ساعت راه پیش رو داشت و خوب روی صندلی اتوبوس که نمیشه خوابید اون هم توی اتوبوس هندی که کلا با بوق ممتد حرکت میکنه و چنان توی پیچ های کوهستانی هیمچال پرادش ویراژ میداد و پیچ هارو با بوق رد میکرد که اصلا امکان نداشت خوبتون ببره، بعد از حدود ساعت 12 که وضع جاده هم خراب شدو پر از چاله چوله. بقل دستم یک روحانی بودایی نشسته بود، با همون لباسهای قرمز که حتما دیدین دالایی لاما میپوشه، اولش یکم حرف زدیم دیدم زیاد انگلیسیش خوب نیست و اذیت میشه واسه حرف زدن دیگه ادامه ندادم.

ساعت 5 صبح رسیدیم دارامسالا، داشتم از خواب میمردم، توی لونلی پلنت خونده بودم که دارامسالا چیزی نداره و برید به مکلود گنج از اتوبوس که پیاده شدم طبق معمول تاکسی ها اون دور و بر وایسادن مثل لاشخور که ببرندت با قیمت چند برابر، وقتی گفتم چقدر میگیری تا مکلودگنج گفتن آره خیلی دوره و 500 روپیه میگیرن، گفتم برو بابا میدونم خیلی هم نزدیکه و خلاصه اومدم بیرون ترمینال خوب 5 صبح بودهمه جا بسته بود و البته هوا هم خیلی سرد بود. من توی اتوبوس که بودم ساعت حدود 2-3 دیدم سردمه هرچی داشتم پوشیدم و از اونجا که فقط 2 تا تیشرت داشتمو یک پیرهن همه اونهارو روهم پوشیدم. خلاصه خیلی سردم بود و نمیخواستم اونقدر پول بدم به اون راننده تاکسی ها اول نگاهی تو کتاب راهنمای لونلی پلنت انداختم و یک هتل ارزون اونجا پیدا کردم و رفتم اونجا اما دیدم کسی درو باز نمیکنه بعد دیگه واقعا سردم شده بود. دوما همونقدر که تو تهران گربه هست توی شهرهای هند سگ هست و کلا شب ها همه جا فقط صدای پارس سگ ها میاد، این سگ ها هم همه جا بودن و من تنها اون وسط هم داشتم میلرزیدم از سرما هم از ترس سگ ها، (تصور کنید 5 صبح، سرد، خیابون تاریک، هیچکس نیست و دور و برتون هم فقط صدای سگ میاد)  دیدم ته خیابون یک نوری هست رفتم سمت اونجا، هتل داغونی بود که پسره گفت اتقاق دارم گفتم ببینم، اتاقه واقعا کثیف بود، ولی من چاره ای نداشتم، گفتم چند؟ گفت 600 روپیه، گفتم چی؟ برو بابا مگه هتل 5 ستاره داری؟ اومدم بیرون هتل و داشتم فکر میکردم کجا برم حالا که پسره اومد بیرون و گفت خوب چقدر میخوای بدی؟ گفتم 200 تا خلاصه 300 تا توفق کردیم و اتاق آشغالی رو گرفتم. از سرما چشامو بستم وفقط رفتم زیر اون پتوهای کثافت، در چشم به هم زدنی خوابم برد. 4 روز بود خواب درست نداشتم از دهلی که راه افتادم و بعد هاریدوار بعد ریشیکش و بعد دهرادام و بعدم 12 ساعت تو اتوبوس تا اینجا واقعا داغون بودم. بقل اتاقه اتاقه رسپشن هتل بود که تلوزیونشون کلا روشن بود و آهنگ هندی پخش میکرد اما این هم باعث نشد که خوابم نبره. قبل خواب فکر کردم اینجا هم اونجایی نیست که دنبالشم.

از خواب که پاشدم ساعت 10 بود. گفتم برم یک چیزی پیدا کنم واسه صبحانه، بیرون که رفتم اولین چیری که دیدم کوههای پوشیده از درختهای کاج بود که پشت اون کوههای پوشیده از برف دیده میشد، واقعا زیبا بود، لبخند اومد روی لبم، مطمئن شدم دارم درست میرم. یک قنادی پیدا کردم و از شیرینی های محلی هر کدوم یکی خریدم و با یک آبمیوه که بشه صبحانم. همون که از در شیرینی فروشی اومدم بیرون دیدم اتوبوسی وایساده که شوفرش داد میزنه مکلود مکلود (یعنی میره مکلودگنج) سریع پریدم بالا و بعد 15 دقیقه رسیدیم مکلود. توی راه منظره روستا رو که دیدم عاشقش شدم. یک روستای رنگارنگ میون جنگل های زیبا تو کوهستان

مکلود یک خیابون داره که شیب تندی داره چون کل روستا تو دامنه کوه ساخته شده. 100 متر پایین تر از روستای اصلی معبد اصلی بودایی ها هست که دالایی لاما اونجا زندگی میکنه.

در دو طرف خیابون اصلی کلا مغازه های صنایع دستی و خوراکی فروشی و رستوران هست. رستورانهای تمیز و ارزون، برعکس دهلی که کل شهرو میگشتی یک رستوران تمیز نداشت اینجا پر  رستورانهایی بود که دوست داشتم تو همشون غذا بخورم. همینطوری خیابونو گرفتم و اومدم بالا تا رسیدم به یک میدان کوچک که مثلا میدان اصلی ده هست. سمت راست رفتم و کمی که جلو رفتم دیدم یک کافه هست که یک بالاکن بسیار زیبا و بزرگ جلوش هست و نوشته اتاق خالی هم دارند. رفتم تو و پرسیدم اتاقاتون چنده؟ مرد خوش برخورد پشت میز گفت اول اتاقو ببین بعد درباره قیمت حرف میزنیم. اتاقو بهم نشون داد. کلا مسافرخونه تشکیل شده بود از چند تا خونه قدیمی محلی تو در تو که بهم راه داده بودند و اتاقهارو اجاره میدادند. اتاقی که به من نشون داد دسشویی و حمومش با چند تا اتاق دیگه مشترک بود اما خود اتاق خیلی  تمیز تر از اتاقی بود که توی دارامسالا گرفته بودم. مرد صاحب مسافر خونه گفت چند شب میخوای بمونی؟ گفتم بستگی داره به قیمت اتاق، گفت 200 روپیه، حالا چند شب میمونی؟ واقعا 200 روپیه هیچی نیست، میشه کمتر از 4 دلار یعنی 12 هزار تومن، گفت اول اینو بدون که اینجا اینترنت هم رایگانه، بعد رستورانمون هم قیمتهاش نصف بقیه جاهاست، واقعا راست میگفت و من اون اتاقو برای 3 شب گرفتم. سریع رفتم و وسایلمو از مسافرخونه آشغالی دارامسلا آوردم اینجا چون حتی حاضر نبودم یک دقیقه دیگه اونجا بمونم.

الانم توی همون اتاق اینارو مینویسم. توی این 3 روز برنامم این بوده. صبح تا 9 میخوابم بعد میرم توی بالاکن مسافرخونه و همزمان با خوردن صبحانه یک چرخی هم توی اینترنت میزنم. بعد میرم واسه قدم زدن، روز اول رفتم یک آبشار رو دیدم. روز دوم هم یک دریاچه، ظهر بر میگردم مکلود و یک استراحت و بعد نهار و شام رو یکی میکنم و توی رستوران میخورم و بعد با توریستهایی که اینجا هستند گپ و گفتی میکنیم و بعد شاید یک قدم کوتاه در بازار و بعد هم خواب، مثل همه روستاهای آروم دیگه دنیا اینجا هم دیر از خواب بیدار میشه و زود هم میخوابه. ساعت 9 صبح زندگی اینجا شروع میشه و 9 شب تموم میشه.

آدمهای آرومی داره، همه میخندند، کسی عجله نداره.

اما داستان این شهر:

مکلود گنج شهر تبتی هاست. اما تبتی ها اینجا چیکار میکنند؟ تبت دوران چین قبل از کمونیست حکومت منطقه ای داشت و حاکم دینی و سیاسیش هم دالایی لاما بود. مردم تبت همه دامدارند چون اونجا بخاطر سرما و کوهستانی بودن نمیشه کشاورزی کرد. انگلیسی ها که هند رو گرفتند و دیدند چقدر راحت صاحب یک سرزمین شدند خیلی راحت هندی هارو بسیج کردند و به عنوان لشکر وارد تبت شدند و اونجا رو هم فتح کردند این اتفاق مربوط به حدود 100 سال پیشه. بعد در دوران مائو، رهبر کمونیست ها مائو دستور دادم که لشکر سرخ وارد تبت بشه و اونجارو آزاد کنه. مردم تبت اول خوشحال شدند چون مائو گفته بود تبت رو آزاد کنید اما بعد از اون چینی ها گفتند حالا شما هم باید کمونیست بشید و استانی از چین میشید. تبتی ها برای خودشون زبان تبتی داشتند که چینی ها گفتند باید اون رو فراموش کنند و توی مدرسه ها چینی به بچه ها یاد بدند، همچنین اونها دالایی لاما رو از تبت بیرون کردند. اونجا بود که تبتی ها شروع کردند جنگیدن با لشکر سرخ که چینی ها هم برای زهر چشم گرفتن چند هزار تبتی رو قتل عام کردند. دالایی لاما هم که رهبر مخالفانه مجبور شد فرار کنه، به کجا؟ به مکلود، که یک معبد بودایی در اون بود و چون هندی ها از دالایی لاما حمایت میکردند دالایی لاما تصمیم گرفت در هند بمونه. یواش یواش تبتی هایی هم که بخاطر مبارزه فراری میشدند به این منطقه پناه می آوردند که پیش رهبرشون باشند. یک اردوگاه بزرگ اینجا هست که پر از بچه های تبتی که پدر و مادرشون کشته شده اند. همه جا پرچم های تبت برافراشته شده، همه جا پوستر ها و برچسب های "تبت آزاد" و "تبت را آزاد کنید" دیده میشه. خلاصه شهری که اینجا میبینید شهریه که داره تلاش میکنه کشورشو با صلح بدست بیاره، پس خودش باید مرکز صلح باشه. خود تبتی ها میدونند که هرگز نمیتونند در مبارزه نظامی بر ارتش چین پیروز بشه، پس راه صلح رو در پیش گرفتند.

یک اتفاق مهم دیگه که این وسط افتاد گروگان گرفتن لامای بعدی بود، همونطور که میدونید لامای فعلی میگه که لامای بعدی کی خواهد بود که براساس همون آسترالوژی تبتی و الهاماتیه که بهش میشه، خلاصه دالایی لاما گفت که در فلان دهات تبت فرزند پسری هست به اسم گادون چوکیی نیمیا که در روز 25 آپریل  سال 1989 متولد شده و او لامای بعدی است، اما چینی ها وقتی فهمیدند که کی لامای بعدی خواهد بود در سال 1995 او و خانواده اش رو گروگان گرفتند و به جای نامعلومی بردند. بضی ها میگند که او کشته شده و بعضی اعتقاد دارند که دولت چین جرات نداره همچین فرد مقدسی رو بکشه و او جوانترین سیاستمدار در تبعید دنیاست. خلاصه الان تبتی های ساکن اینجا برای خودشون یک جور دولت در تبعید دارند که از مبارزان داخلی حمایت میکنند. مبارزانی که بضیشون خودشون رو در خیابانها و در مقابل سفارت چین در کاتماندو یا دهلی به آتش میکشند!!

البته اسم دالایی لامای جوان، پانچون لاما خواهد بود، ولی دالایی لاما اعلام کرده که اگه پانچون لاما پیدا نشه او کس دیگه ای رو به عنوان جانشین انتخاب نخواهد کرد و او آخرین لاما خواهد بود! و اگه دولت چین واقعا پانچون لاما را کشته باشه اونوقت سلسله لاما ها قطع خواهد شد و این چیزیه که میلیونها بودایی دنیا هرگز نخواهند بخشید.

البته دولت در تبعید مواردی رو هم برای صلح با چینی ها مقرر کرده که از جمله اون اینه که دالایی لاما با شهر خودش یعنی لهاسا برگرده، و پانچون لاما آزاد بشه، تبتی ها حق اون رو داشته باشند که زبان خودشون رو داشته باشند و فرهنگ و سنت خودشون رو به اجرا در بیارند. فکر نمیکنم خواسته زیادی باشه، یعنی تبتی ها نمیخواند که از چین جدا بشند و کشور جدا تشکیل بدهند، اونها فقط میخواند آزاد باشند تا تبتی بمونند.

دوست راهب تبتی من به قول خودش عمل کرد و من رو برای دیدن دالایی لاما به داخل معبد بزرگ مقدس برد. البته گفته بود که نمیتونم او رو از نزدیک ببینم و شاید از دور بشه ببنمش. داخل معبد یک خانه بزرگ بود که محل زندگی دالایی لاما بود و تدابیر امنیتی خاصی هم حاکم بود و پر از نگهبان مسلح و دوربین بود. خلاصه اون روز قرار بود دالایی لاما بیرون بیاد و به جایی بره و من تونستم چند لحظه او رو ببینم که سوار ماشین شد و رفت. داخل خود معبد هم بسیار دیدنی بود اما طبق قانون همیشگی داخل معبد اجازه عکاسی نداشتم. وسط معبد میزهای کوچک بود که گفتند محلیه که دالایی لاما هر روز برای شاگردانش کلاس درس میذاره.

غذا و رستوران تبتی اینجاها فراوونه. البته ساکنان اصلی منطقه هم که کشمیری و پنجابی هستند از این وضع ناراضی نیستند چون هم توریستها به زندگی و درآمد اونها کمک میکنند هم شهر و روستاشون داره پیشرفت میکنه.

خلاصه اینجا جای خاصی شده. مکلود شهر زیبای آروم رنگارنگ

امروز بعد از ظهر رفتم یکم توی شهر قدم بزنم داخل یک مغازه رفتم تا قیمت چیزی رو بپرسم، حدود 3 ساعت توی مغازه بودم. فروشنده مسلمان کشمیری بود. درباره همه چیز حرف زدیم، هندوها، بودایی ها، مسلمان ها، کار، تجارت، زندگی و ...

آخرشم جنسهایی رو ازش گرفتم که بعدا فهمیدم خیلی خیلی ارزون بهم داده، بنده خدا میگفت دارم به قیمت خرید بهت میدم اما من باور نمیکردم. بودایی ها یک نقاشی های زیبایی دارند که با دست میکشند و یک جور خود سازی و ریاضته، دیدم مرد مسلمان تعدادی از اونهارو کنار مغازه اش گذاشته، گفتم چرا ریختیشون اینجا، گفت والا من قبلا اینهارو میفروختم، اما بعدا فکر کردم این تبلیغه دین اینهاست و بعد ریختمشون اینجا و دیگه نمیفروشمشون اما اگه تو میخوای خیلی ارزون بهت میدم چون تو مسلمانی و اینهارو فقط واسه یادگاری میخوای خلاصه 2تاشو خردیم 400 روپیه، گفت این نصف قیمت خرید خودمه اما اشکال نداره مال تو.

راستش حرفشو باور نکردم اومدم بیرون از مغازه اش و از یک مغازه دیگه قیمت کردم همون رو گفت 2400 روپیه!! حالا تصمیم گرفتم فردا برم یکی 2تا دیگه از اونهارو بخرم : )

راستی خیلی چیزهارو که نمیدونستم از این مرد پرسیدم. مثلا قضیه اون دیوونه های نظام الدین درگاه یادتونه؟ گفت اونها همشون مسلمان نیستند، بیشترشون هندو هستند که وقتی کسی جن زده میشه میارندش اونجا که موقعی که مدح پیامبر رو میگند جنش از بدنش در میاد!! یا من ارتباط درستی بین هندوئیسم و بودائیسم نمیدیدم اما بعضی جاها شنیدم که باهم زیاد فرق ندارن.

اینو میدونستم که دین اصلی و قدیمی هندوئیستم اسمش بوده برهمائیسم، و این مرد میگفت بودا اولش برهمن بوده، و پادشاه برهمن ها، بعد سیر و سلوکی داشته و بودائیسم هم چیزی غیر از هندوئیسم نمیگه، بلکه بودا اومد شیوه زندگی رو گفت، در واقع بودائیسم یک جور راه و رسم زندگیه و برهمائیسم یا همون هندوئیسم دین و آیین قالب منطقه است.

درست معلوم نیست که منشا هندوئیسم از کجاست، اما در مورد خیلی چیزهاشون اتفاق نظر هایی وجود داره. مثلا بر اساس شواهد و قراین تاریخ دانها میگند که هندو های قدیم گاو رو به عنوان منبع غذایی نگه میداشتند اما اتفاقاتی افتاده که باعث شده دست از خوردن گوشت گاو بردارند و براش حرمتی گذاشتند و به تدریج این حرمت تبدیل به یک تقدس شده (شاید مثلا بیماری در بین گاوها شایع شده که اونها دست از خوردن گوشتش برداشتند) یا داستانهای مربوط به شیوا و اینکه رود گنگ از موهای او جاری میشه بی شباهت به داستان آدم و حوای ما نداره. همونطور که میدونید ما میگیم که موقعی که آدم و حوا به زمین فرستاده شدند آدم در هند فرود آمد و حوا در عربستان کنونی که بعد همدیگه رو بعد از مدتها در مکه پیدا کردند. آدم موقعی که در هند فرود آمد چون حوا رو در کنارش ندید بسیار ناراحت شد و شروع کرد به گریه کردن و سالهای سال گریه کرد و از اشک او رودهایی جاری شد که کل سرزمین هند رو سبز و حاصلخیز کرد!! خوب این داستان میتونه سرآغازی باشه برای داستان شیوا و موهاش

یا مثلا روی دوش شیوا معمولا 2 تا مار کشیده میشه، که بی شباهت به مارهای ضحاک نیست! میبینید که میشه خیلی از این افسانه ها رو به هم مربوط کردو اینکه در طی این چند هزار سال چه اتفاقاتی افتاده و چی به چی تبدیل شده خدا میدونه.

بگذریم اینها فقط نظریه های خام و بدون تحقیق من هستند و ممکنه کاملا اشتباه باشند.

از یک حرف ظهور (مرد مسلمان صاحب مغازه) خیلی خوشم اومد، وقتی ازش پرسیدم شیعه هستی یا سنی گفت مسلمانم، هیچ فرقی نمیکنه شیعه باشم یا سنی یا حنفی یا شافعی یا وهابی، مهم اینه که مسلمانم، خدای ما یکیست، پیامبر یکیست، کتاب یکیست. راست میگفت از سوال خودم پشیمون شدم.

انقدر توی گوش ما خوندن که اگه به فلان چیز اعتقاد نداشته باشی جات ته جهنمه، که یادمون رفته اصلا اصل دین چیه و چی میگه.

بگذریم بحث رو سیاسی نمیکنم، راستی این مرد شال های کشمیر خیلی زیبایی داشت که میگفت خودم از کشمیر میارم و دست بافته و هیچکس مشابهش رو اینجا نداره (راست میگفت) قیمتش وحشتناک بالا بود، یک شال کشمیر اصلی حدود 150 دلار بود، ماشین بافتش میشد حدود 30 دلار.

چون میخوام برای فستیوال هولی یا همون فستیوال زنگهای جیپور اونجا باشم مجبورم زودتر اینجارو ترک کنم برم به آمیتسار و از اونجا به جیپور. قصد دارم سری هم به اجمر برم که نزدیک جیپوره و مرکز مذهبی مسلمانانه، مرکز مذهبی بوداییان و هندو هارو دیدم، روا نیست که مرکز مذهبی مسلمانان رو نبینم.

فردا عازم آمیتسار هستم و بعد اگه بشه اجمر

بقیه سفرنامه در پست بعدی انشاالله

مرتضی

 

نقاشی تبتی

چند جور شیرینی هندی و کشمیری و تبتی :)

 

مکلود گنج

 

 

 

 

 

 

دالایی لاما سوار ماشین :)

 

اطلاعیه گم شدن پانچن لاما

   + مرتضی اردبیلی ; ٢:٠٩ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/۱/۱
comment نظرات ()