در سفر... مثل باد

سفر .... مرا از تو، به هیچ‌کجا نمی‌بَرَد

گذر از دریای مرمر

سفر مرا به زمین های استوایی برد.
و زیر سایه آن "بانیان" سبز تنومند
چه خوب یادم هست
عبارتی که به ییلاق ذهن وارد شد:
وسیع باش،و تنها، و سر به زیر،و سخت.

 

سلام دوستان همسفر

ادامه سفرنامه ترکیه رو تقدیمتون میکنم.

تا اونجا براتون گفتم که استانبول بارونی رو حسابی گشتم و ازون هوای سرد و نمناک خسته شدم و تصمیم گرفتم استانبول رو ترک کنم و برم به سمت سواحل آفتابی جنوب. برای سوار شدن به کشتی و گذر از عرض دریای مرمر باید به بندر ینی کاپی در جنوب بخش اروپایی برید، اگه وقت داشته باشید از سلطان احمد پیاده میشه رفت و تراموا هم داره. بندر ینی کاپی به نظر نو ساز بود و خیلی مرتب، بعد از خرید بلیط به قیمت 47 لیر باید در سالن انتظار منتظر بشید تا حدود 10 دقیقه قبل حرکت به سمت کشتی هدایت بشید. کشتی دو طبقه داشت و پر از صندلی، جای من طبقه پایین و جلوی کشتی بود. اما از اونجاکه معمولا تکانهای کشتی در جلو بیشتره یک صندلی خالی در طبقه بالا و عقب پیدا کردم و اونجا نشستم، نیمی از صندلی های نه چندان راحت کشتی خالی بود. از استانبول که فاصله میگرفتیم رقتم به عقب کشتی و از پنجره نمای شهر رو از پنجره نگاه کردم. انصافا از نظر معماری شهر زیبایی بود، مخصوصا که موقعیت جغرافیایی اون خای خاص بود و به جذابیت شهر کمک زیادی کرده.

منظره نهایی استانبول که از دریای مرمر دیده میشه مسجد سلطان احمد و دیوارهای شهره که با دور شدن از اسکله در غبار و رطوبت محو شدند. سفر حدود دو ساعت و نیم طول کشید، در مسیر راه از کنار یک جزیره کوچک که یک ویلای زیباهم داخلش بود رد شدیم.  برای رسیدن به باندیرما کشتی از داخل یک تنگه رد میشید که در انتهای اون بندر قرار داره، دو طرف مسیر آب کوههای پوشیده از جنگلی بود که  بالای اونها پر از توربینهای بادی بود، صدها توربین بادی در بالای کوهها دیده میشد. باندیرما بندر کوچیک و آرومیه و درست در کنار بندر ایستگاه قطار قرار داره که همون موقع که من رسیدم قطار به مقصد ازمیر در ایستگاه آماده حرکت بود. بلیط قطار 24 لیر بود.  چند تا بیسکوییت و یک بطری آب از ایستگاه خریدم و سوار قطار شدم.  

قطار شیک و تمیز و نو بود و مدل اتوبوسی بود، در طول مسیر از کنار چند دریاچه بزرگ و کوچیک رد شدیم و یک تیکه از مسیر هم در کنار دریای مدیترانه، مناظر زیبا و چشم نوازی بود، تمام طول مسیر جنگل و دشت و باغ و مزرعه بود و در تمام ارتفاعات توربینهای بادی دیده میشد. فکر میکنم شاید بیش از هزاران توربین بادی! تعداد زیادی هم در حال نصب بود. همیچنین تمام خونه ها به آبگرمکن خورشیدی مجهز بودند. این نشون میداد که اولا این منطقه بیشتر ایام سال آفتابیه (برعکس استانبول) و ثانیا اینکه قیمت بالای سوخت و انرژی در ترکیه مردم رد ترغیب به استفاده از انرژی های تجدید پذیر مثل باد و آفتاب کرده. در خیلی از مزرعه ها پمپ های آب بادی دیده میشد.

مزارع گسترده و باغ های بی انتها نشون میداد که این کشور چقدر در امر کشاورزی سرمایه گذاری کرده. نکته دیگه جاده های بسیار خوب و خلوت ترکیه است. تمام جاده های اصلی اتوبانی هستند و جالب اینکه خیلی خلوتند! فکر میکنم علت این امر قیمت بالای سوخت در این کشور باشه که مردم به سختی میتونند از اتوموبیل شخصی برای سفر استفاده کنند.

حدود ساعت 10 شب به ازمیر رسیدم. قبلا از روی نقشه دیده بودم که در منطقه ای ساحلی به اسم قاضی عثمان پاشا میشه هتلهای ارزون قیمت پیدا کرد. قطار در ازمیر در 3-4 تا ایستگاه توقف میکنه، ایستگاه آخر ایستگاهیه که نزدیک به قاضی عثمان پاشا هستش. از ایستگاه که خارج بشید خیابون روبروی ایستگاه یک خیابونی هست که خیابان 24 ساعته ازمیره، این خیابون معروفه، چون تمام مراکز نایل لایف ازمیر در این خیابون قرار دارند. البته طبیعتا در کوچه خیابونهای این منطقه خلافکار هم زیاده و منطقه زیاد امنی نیست. اما از طرفی پر از مسافرخانه های ارزون قیمت و رستورانه.

یک سر خیابون به اسکله راه داره و یک سر دیگه اش بلوار قاضی مراد پاشا.

ازمیر بزرگترین شهر ساحل جنوبی ترکیه است و دور تادور یک خلیج بنا شده. قسمت شرقی، شهر قدیم و مراکز توریستی و تجاری شهره و قسمت غربی بیشتر مسکونیه. مثل بقیه شهرهای ساحل مدیترانه این شهر در زمان امپراتوری رم احداث شده و  هنوز بقایای قسمتهایی از شهر قدیم و دیوارها وجود داره، مخصوصا وقتی به سمت انتهای خیابان آتاترک میرید بعضی مغازه هارو میبینید که در کنار همین دیوار قدیمی ساخته شده اند. دیدنیهای شهر زیاد نیست! بازار قدیم و یک میدان ساعت و اسکله، اما به نظر من دیدنی اصلی ازمیر همین خیابان شبانه روزی بود که گفتم. از صبح تا 12 شب مغازه های جور واجور صنایع دستی و لباس و رستورانهای گوناگون فعالیت میکنند و از آخر شب تا صبح خیابان در اختیار دست فروشهاست که محصولات خودشون رو عرضه کنند.

یکی از غذاهای پر طرفدار این منطقه صدف هست که دو مدل سرو میشه و هر دو مدل هم در گاری دستی هایی گوشه وکنار خیابانها دیده میشه، یک مدل خام، و یک مدل پخته. در در دو مدل صدف های کامل روی گاری دستی قرار داره و تنها چیزی هم که بهشون میشه اضافه کرد آبلیموه!

در یک مسافرخانه ارزون قیمت درمحله قدیم جا پیدا کردم. ازمیر به نسبت بقیه شهرهای توریستی اطراف مثل آنتالیا ارزونتره؛ چون بیشتر بازدید کنندگاه ازمیر خود ترک ها هستند و به قولی یک مقصد توریستی داخلیه.

ازمیر برای من یک مقصد نبود، بلکه فقط یک گذرگاه بود تا خودمو به مقصد بعدیم یعنی پاموکاله برسونم که از دوستان در موردش شنیده بودم و خیلی دوست داشتم ببینمش.

شبی رو در ازمیر گذروندم و فردا صبحش کمی در شهر گردش کردم، ازمیر جای دیدنی زیادی نداره، بیشتر مراکز تجاری و بازارها هستند که برای من جذابیتی نداشت. به غیر از اون فقط چند تا مجسمه و یک ساعت قدیمی اهدایی از طرف ملکه انگلستان نصب شده در کنار اسکله؛ و البته نگاه کردن به غروب خورشید از کنار اسکله، که به نظر من تنها جذابیت این شهره.

چون شهر دور یک خلیج تشکیل شده، از این سمت خلیج به طرف دیگه قایق ها و کشتی هایی مثل تاکسی کار میکنند و مسافران رو جابجا میکنند.

تعدادی از عکسهای ازمیر رو در ادامه میتونید ببینید.

مرتضی

کشتی بندر ینی کاپی استانبول به باندیرما

نمای مسجد سلطان احمد و مسجد ایاصوفیه از دریای مرمر

 قطار باندیرما به ازمیر

توربینهای بادی!

 

خیابان 24 ساعته و دست فروشان در ساعت 12 شب

کافه های 24 ساعته

خوراک صدف پخته

خوراک صدف خام

میدان ساحلی

خیابان ساحلی یا همون خیابان آتاترک، تمام رستورانهای خوب و کافه های گرون قیمت در اینجا جمع شده اند  و شبها اینجا خیلی شلوغ میشد

سمت دیگر خلیج

یک کار جالب که در خیلی جاها در مراکز توریستی ترکیه دیدم این بود که ساختمانهای در حال ساخت یا بازسازی رو با یک پرده میپوشوندن که روی اون پرده طرح نهایی ساختمان نشون داده میشد! هم منظره شهر رو خراب نمیکرد هم همه میفهمیدن ساختمان نهایتا چه شکلی خواهد شد.

آتاتورک !

یک محوطه باستانی مربوط به روم باستان که چون تونستم از بالای دیوارش ببینم تصمیم گرفتم بلیط نخرم و نرم داخل!

پیده! غذای محبوب من!

یک مسجد کوچک

میدان ساعت! یکی از میادین اصلی ازمیر، در انتهای بازار اصلی و حاشیه ساحل

دم غروب کنار ساحل خیلی شلوغ میشد، جوانان و ماهیگیران

خداحافظ ازمیر!

 

مرتضی

خرداد 93

   + مرتضی اردبیلی ; ۳:٤٥ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/۳/۱٦
comment نظرات ()

استانبول، بخش دوم

 

سلام مجدد،

استانبول بارانی این روزها حسابی گشت و گذار رو سخت کرده، مخصوصا که کفشهای من هم مناسب راه پیمایی در محیط خیس نیست و بعد از نیم ساعت پر از آب میشه و یواش یواش جوراب خیس میشه بعد نم همینجوری میگیره میره بالا تا وسطای شلوار!!! خلاصه که بعد دو سه ساعت پیاده روی در این باران از زانو به پایین خیس میشی.

واسه همین به محض خروج از هتل یک چتر خریدم برای اینکه حداقل بالاتنم خیس نشه و سرما نخورم. پیاده رفتم سمت میدان سلطان احمد.

یک توصیه، اگه میخاید استانبول رو زیباتر ببینید، اونو در هوای بارانی ببینید...

واقعا استانبول زیر بارون زیبا تره،

مثلا صبح زود بیرون اومدم که در بدو باز شدن درب مسجد ایاصوفیه بتونم برم داخل، همون ساعت 8:30 صبح یعالم اتوبوس توریستی وایساده بود و صف طولانی توریستها .... باز هم منصرف شدم و مستقیم رفتم سمت قصر توپکاپی

قصر توپکاپی، بزرگترین مجموعه باقیمانده از زمان عثمانی، محل اصلی زندگی سلاطین و خانواده سلطنتی برای 400 سال تا اواسط قرن 19ام بود که بعد از اون به قصر دیگری در استانبول به اسم قصر دولماچه نقل مکان کردند.

بهتره قبل از ورود به قصر کمی بیشتر در مورد کسانی که اونجا زندگی کردند، یعنی عثمانی ها بدونیم.

امپراتوری عثمانی، یکی از قوی ترین دولت های اسلامی جهان بود که حدود 600 سال دوام آورد،(با دوامترین حکومت اسلامی) عثمانی ها در اصل از آسیای مرکزی به ترکیه امروزی یا همون آناتولی کوچ کردند، در اون زمان آناتولی و ترکیه و بخش هایی از ایران تحت حکمرانی سلجوقیان بود، عثمانی ها یواش یواش در آناتولی قدرت گرفتند و حکومت محلی تشکیل دادند بعدها با ضعیف شدن ساجوقیان جایگزین اونها شدند. امپراتوری عثمانی در اوج قدرت خودش در قرن پانزدهم و شانزدهم بخش وسیعی از خاورمیانه، ایران، عراق، شمال آفریقا و شرق اروپا رو شامل میشد. (اون آرم اول گزارش آرم امپراتوری عثمانی بود)

اما چرا عثمانیان؟ عثمانیان ربطی به خلیفه سوم نداشتند بلکه عثمان، فرزند ارطغرل، که از قبایل ترک ساکن آسیای مرکزی و بعدا کردستان بودند سر سلسله این امپراتوری بود، قضیه ازین قرار بود که بعد از حمله مغول به آسیای مرکز ترک های اون منطقه به ایران و کردستان مهاجرت کردند، بعد از حمله مجدد مغول به ایران و بعد عراق و بغداد این قبایل از ترس جان به شمال ترکیه حرکت کردند. در مسیر حرکت به سمت آناتولی پدر عثمان لشگر مسلمانان رو دید که از لشکر نصارا یا همون لشکر بیزانطی شکست خورده، این ترک ها هم که مسلمان بودند خونشون به جوش آمد و در کمک به مسلمانان سلجوقی وارد میدان شدند و مسیحیان رو شکست دادند. فرمانده لشگر سجوقیان برای تشکر ازین کمک ارطغرل زمینهای آناتولی رو به او اهدا کرد که بعدها فرزندان ارطغرل که اولین اونها عثمان بود سلسله امپراتوری عثمانی رو بوجود آوردند.

یکی از معروفترین پادشاهان عثمانی سلطان محمد معروف به محمد فاتح بود، که با فتح قسطنطنیه (همین استانبول خودمون) امپراتوری روم شرقی رو منقرض کرد و سرزمینهای زیر سلطه اونها رو هم به امپراتوری عثمانی ملحق کرد. حکومت عثمانی که قدرت گرفت و سرزمینهای اسلامی رو صاحب شد، سلطان سلیم خودش رو خلیفه مسلمین اعلام کرد.

فعلا برگی از تاریخ رو تا همینجا داشته باشید تا بریم داخل قصر توپکاپی، صف بلیط ورودی یکم شلوغ بود اما نه به شلوغی ورودی ایاصوفیه (شاید بخاطر قیمت بالای بلیط ورودی که 45 لیر بود). قلعه توپکاپی در یک محل استراتژیک بنا شده، در انتهای شبه جزیره و مشرف به تنگه بسفور و دریای مرمر.

دروازه ورودی قصر

ماکت قصر

دروازه اصلی اولین دروازه قصر و ورودی حیاط اصلی قصر است، ازین دروازه کسی جز سلطان و مادر سلطان سواره رد نمیشد! این دروازه از اذان صبح تا اذان اعشاء باز بوده.

حیاط اول از یک طرف به حرم سرا و از سمت دیگه به مطبخ و از روبرو به حیاط دوم راه داشت، در بدو ورود به حیاط دوم یک اتاق بزرگ قرار داشته که محل جلوس سلطان بود و کسانی که به حضور سلطان مشرف میشدند میتونستند اینجا سلطان رو ملاقات کنند و  هدایا رو تقدیم کنند، یک ورودی دیگر حرمسرا از این حیاط بود، و بعد از اون حیاط سوم .

حیاط سوم و حرمسرا به قول قدیمیها اندرونی بوده و هرکسی اجازه ورود به اون رو نداشته جز تعداد خاصی از نزدیکان. دور تا دور حیاط سوم پر از موزه بود، موزه هایی که بعضیهاش واقعا عجیب بود.

تا اینجای قصر خسته کننده بود، ما ازین به بعد جالب شد، تعدادی گنجینه کوچک در اتاقهای قدیمی حیاط سوم وجود داشت، اتاقها که چندتاشون حمامهای قدیمی بودند امروز شده بودند میزیان اشیاء عجیب و غریب و ارزشمندی

اولین موزه مربوط بود به تعدادی از ظروف ارزشمند قدیمی، دومی تزیینات لباس و کلاه و ... و سومی جواهرات سلطنتی، تاج، انگشتر ها و ... اما از همه اونها جالب تر یک الماس خیلی بزرگ بود به اندازه تخم مرغ، کنار محل نگهداریش هم یک سرباز وایساده بود! و تنها فکری که به سر من خطور کرد هم دزدیدنش بود!

الماس مذکور

خنجر جواهر نشان

یک مطلب قشنگ در مورد قصر پیدا کردم که همینجا نقل قول میکنم:

"خانه سلیم مست که پس از آنکه مشروب بسیاری خورد در حمام غرق شد و خانه ابراهیم دیوانه که پس از چهار سال زندانی شدن در قصر قفس، عقل خود را از دست داد. خانه داستان‌های رنگارنگ و قصه‌های سلاطین. کاخ توپ‌کاپی در محل تلاقی تنگه بسفر ، خلیج شاخ طلایی و دریای مرمره قرار گرفته است. این کاخ متعلق به قرن ۱۵ تا ۱۹ میلادی و دوران امپراطوری عثمانی است. این کاخ توسط محمد فاتح در ۱۴۵۳ بنیان شد و تا درگذشتش در سال ۱۴۸۱ در آن زیست. پس از او محل زندگی سلاطین و دولتمردان عثمانی بود و محمد دوم آخرین امپراطوری بود که در آن خانه کرد. توپ‌کاپی از میان قرن‌ها بزرگ‌تر شد و چهره عوض کرد اما بنیان چهار باغ او همان ماند که بود. کاخ دارای باغ بسیار باشکوهی است.
در سمت راست کاخ درختان سرو قرار گرفته و مطبخ‌های کاخ نیز در همین سمت جای گرفته‌اند. امروزه از این محل به عنوان نمایشگاهی از مجموعه‌های کریستال، نقره و ظروف چینی که مربوط به دوره امپراطوری عثمانی است، استفاده می‌شود. در قسمت چپ کاخ حرمسرا قرار دارد. در این بخش همسران و فرزندان سلاطین در انزوا زندگی می‌کرده‌اند. سومین بخش کاخ نیز شامل سالن اجتماعات ، کتابخانه احمد سوم ، نمایشگاهی از لوازم شخصی سلاطین و خانواده‌ی سلطنتی ، جواهرات بسیار مشهور و قیمتی و نیز مجموعه‌ای از دست نوشته‌ها می‌باشد. در میانی‌ترین بخش این قصر زیبا عمارتی است که ردای حضرت محمّد (ص) در آن نگهداری می‌شود. این ردا پس از آن که عثمانی ها به دین اسلام گرویدند به استانبول آورده شد."
اما به نظر من جالبترین موزه همین قسمتی بود که بهش اشاره شد، یعنی موزه ای در یک عمارت مسجد مانند، با کاشی های آبی تزیین شده، که در اون صوت دائمی تلاوت قرآن شنیده میشد.

این قسمت در قدیم مقدس ترین قسمت قصر بوده که در اون اشیائی منصوب به پیامبر و خلفا نگهداری میشه و سالی یکبار در اون برای سلطان و خانواده سلطنتی باز میشده تا این اشیاء مقدس رو زیارت کنند.

نعلین پیامبر، دندان پیامبر، عصای پیامبر، ریش پیامبر، موی پیامبر، محر پیامبر، ردای پیامبر، عصای حضرت موسی، عصای داوود نبی، شمشیر حضرت علی، و خلفا، لباس خضرت فاطمه و صدهای شیء دیگه مثل ناودان خانه خدا و کاور سنگ حجر الاسود.

اونجوری که من متوجه شدم بعد از ظهور وحابیون در عربستان و عزم اونها در از بین بردن همچین اشیائی بسیاری از این اشیاء برای اینکه حفظ بشه به توپکاپی فرستاده شد.

در اصالت این اشیاء صحبت های زیادی زده شده اما هیچ کشور دیگه ای ادعای اینو نداره که شیء دیگری با این هویت در اختیار داره، پس میشه با قاطعیت خوبی گفت که این اشیاء اصل هستند. نمیتونم به فضای متفاوتی که در اون عمارت حاکم بود اشاره نکنم، نمیشه توصیفش کرد اما میتونم بگم حس خوبی بود.

عکسهاشون رو در آخر مطلب میتونید ببینید، در این موزه ها اجازه عکاسی وجود نداشت و من تعدادی از عکسهارو از سایت خود قصر برداشتم و اینجا گذاشتم، به دوستانی هم که سفر میرند همیشه توصیه میکنم به قوانین اماکن کشورهای خارجی احترام بگذارین، اگه عکاسی ممنوع هست لطفا عکاسی نکنید، عکسهای بهتر و با کیفیت تر از اون عکس یواشکی شما در اینترنت وجود داره که میتونید استفاده کنید.

پشت حیاط سوم چند بالکن زیبا با منظره شاخ طلایی و دریای مرمر وجود داشت، و محلی که سلطان افطار میکرد، در گوشه قصر و  مشرف به دریا.

 

 

یکی از زیباترین قسمت های قصر حمام های سلطان و مادر سلطان بود، تماما سنگ مرمر، با تزیینات بی نظیر که آدم هوس میکرد یک حمامی بره

اما حرمسرا، بعد از پخش سریال حریم سلطان نصف ایرانی ها میدونند که قدرت حرمسرا در حکومت عثمانی چقدر زیاد بوده، متاسفانه من این سریال رو ندیدم، اما خود حرمسرا رو دیدم. :)

اما یک تیکه دیگه برگی از تاریخ: شروع قدرت گرفتن حرمسرا از زمان سلطان سلیمان و سلطان سلیم بود، و همین زمان هم شروع ضعیف شدن عثمانی ها، یعنی قدرت گرفتن حرمسرا مساوی بود با انحطات عثمانیان. سلطان سلیمان همسری داشت به اسم "خرم سلطان" که ظاهرا اون سریال هم شرح زندگی اون بود، خرم سلطان میخاست با نفوذی که روی سلطان داشت پسر خودش رو پادشاه کنه، اما پسر دیگر پادشاه یعنی مصطفی لایق تر بود و لشگر هم اونو به عناون فرمانده قبول داشتند، کشتن مصطفی و روی کار آمدن سلیم دوم فرزند خرم سلطان شروع شورش نظامیان و ضعف دولت عثمانی بود.

حرمسرا با یک دالان دراز از حیاط جدا میشد، این دالان که در دو طرف اون اتاق نگهبانان قرار داشت فضای اندرونی رو از بقیه قصر جدا میکرد. 600 سال پیش از سرتاسر سرزمین عثمانی بهترین دختران انتخاب شده و برای خدمت به سلطان به قصر فرستاده میشدند. حرمسرا یک دانشگاه بود، با لایه های گوناگون و قوانین سخت و مقررات جدی.

دختران سالها در این حرمسرا درس میخواندند، آداب زندگی قصر میآموختند و موسیقی و هنر و ... تا اونجا که تعدادی معدودی از اونها توسط مادر پادشاه برای ارتقاع به کلاسهای همسری سلطان انتخاب میشدند که در اون کلاسها زنهای قبلی آموزشهای لازم رو به اونها میدادند، و در نهایت از بین اونها زنی که از همه کامل تر بود توسط مادر سطان به عنوان زن سلطان انتخاب میشد. سلطان در لحظه بیشتر از 4 زن نداشت، اما به مخض حامله شدن زن زن دیگری جای اونرو در حرمسرا میگرفت.

 

بعد از این ورودی دو آیینه بزرگ بود که روبروی هم قرار داشتند و من حدس زدم احتمالا راهی باشه برای زنان حرمسرا برای صحبت کردن با نامحرم بیرون حرم، بدون اینکه همدیگرو ببینند و گناه بشه! البته فقط یک حدسه. دالانهای پیچ پیچ و طولانی و اتاقهای تو در تو محوطه حرمسرا رو بسیار پیچیده کرده بود، البته شاید بشه گفت امکان بازدید از 90% فضاهای قصر وجود نداشت، اما همون 10% هم انقدر تو در تو و پیچیده بود که راحت گم بشی!

این دالانها و اتاقهای تاریک با دیوارهای نقاشی شده با رنگهاس غالبا قهوه ای سوخته و نارنجی، و شومینه های چوبی عجیب محل زندگی زنانی بود که بعد از سلطان سلیمان روند انحطات و فروپاشی دولت عثمانی، بزرگترین و قدرتمند ترین دولت مسلمان جهان، را رغم زدند. نزدیک اتاق سلطان راهروها به رنگ آبی و فیروزه ای و با نقش های بته جقه در میآمد تا در نهایت اتاق سلطان، با دو شومینه، دو تخت، و آیات قرآن نوشته شده دور تا دور دیوارها، و یک آبنمای قدیمی، پنجره های زنگار بسته و تزیینات به غارت رفته، هرکسی رو به این فکر فرو میبرد که این اتاق، کانون قدرت یک امپراتوری بوده که 600 سال بر نیمی از جهان مدرن حکومت میکرده.

نمیخوام اینجا به عوامل فروپاشی امپراتوری اشاره کنم، اونها رو در گزارش بعدی که قصر دولماچه هست بیان میکنم، اما همینجا بگم که سلطان سلیمان آخرین سلطان با اقتدار و دانای عثمانی بود، چون کار آزموده نظامی و سیاسی بود، اما فرزندان او، همه بزرگشده حرمسرا بودند، فضای سنگین حرمسرا، همین امروز میتونه اتمسفر مسموم و افسرده 500 سال قبل رو براتون زنده کنه، بچه ها تا سن تکلیف با مادر خود در حرمسرا زندگی میکردند، به زنانی که از شاه صاحب فرزند میشدند آپارتمانی در حیاطی مشرف به شاخ طلایی داده میشد (شاخ طلایی همون ابتدای تنگه بسفور هست که از اون شبه جزیره تکسیم دیده میشه و به دریای مرمر مشرفه و جزو بهترین جاهای قصر حساب میشد) که در اون با فرزندشون زندگی میکردند تا فرزند به سن تکلیف برسه و از حرمسرای مادر به فضای بیرون حرمسرا بره و آموزش ببینه تا بعدا عهده دار مسعولیتی در مملکت باشه. اما متاسفانه فرزندانی که در قصر بزرگ شده بودند افراد با لیاقتی نبودند، پروفسور بارنت میلر در کتاب “درپشت دروازه‌های باب عالی” می‌نویسد: "بین سلیمان و جانشینان بلافصل او به طور ناگهانی فاصله‌ی عظیمی به وجود آمد؛ زیرا آن‌ها نه فرماندهان نظامی خوبی بودند و نه سیاستمداران قابلی. آن‌ها به واسطه‌ی زندگی توأم با انزوا و بیکاری، دچار افسردگی شده و آرامش زندگی را در کارهای بی‌بند و باری وشهوت‌رانی می‌جستند"

بسه دیگه، فضای حرمسرا رو ترک کردم، و وارد حیاط اول شدم و راهم رو به سمت دروازه اصلی ادامه دادم تا از مجموعه خارج بشم، از پشت ایاصوفیه ردشدم و وارد فضای میدان سلطان احمد شدم، باران هنوز به شدت میبارید و وقتی به ساعت نگاه کردم تازه فهمیدم که حدود 6 ساعت رو در قصر گذروندم، با خوندن تاریخچه ها از روی تنها مرجع در دستم، یعنی کتاب راهنمای لونلی پلنت و خواندن تمام تابلوهای راهنمای نصب شده در قصر، برای فهم بهتر فضا.

یک چیز دیگه گه دوست دارم اینجا اشاره کنم اینه که با اینکه عثمانی ها ترک زبان بودند اما جای جای قصر با اشعار فارسی تزیین شده بود و این نشون میداد در اون زمان با اینکه عثمانی ها با ایران دشمن بودند اما شعر و هنر ایرانی در سرزمین اونها رواج داشته : "شهریار پر کرم ظل جناب کبریا" این شهر در سر در ها نوشته شده بود "گشاده باد به دولت همیشه این درگاه، بحق اشهدان لااله الاالله" و ...

 

در میدان عده ای روی گاری های کوچک یک مدل سماور برنجی قرار داده بودند که از اون بخاری بیرون میزد اما چایی نبود، اول نفهمیدم چیه، نزدیک که رفتم از روی نوشته ترکی روی گاری فهمیدم که صعلب خودمونه، نوشیدنی فرنی مانندی که در فصل سرد میچسبه و دوای گلو درده! یک لیوان صعلب که روش دارچین میریخت 3 لیر بود.

بخاطر هوای ابری سه ساعت قبل غروب هوا نیمه تاریک و گرگ و میش بود، مقداری میوه خریدم برای شام، شاهتوت، به درشتی انگشت دست، و گوجه سبز و موز.

منتظر ادامه سفرنامه باشید

مرتضی

نعلین پیامبر

عصا و شمشیر پیامبر

دندان پیامبر زیر اون زره بین قرار داشت!

ظاهرا توی این صندوقچه ریش و موی پیامبر بود!

جای پای پیامبر

شمشیرهای خلیفه ها، اون که پایین از همه بزرگتره شمشیر حضرت علی بود!

هر شعر و اسم و نوشته ای در زمان عثمانی به این شکل نوشته میشد، اینیکی همین شعریه که زیرش نوشته

 

تزیینات طلایی سقف

منظره شاخ طلایی از قصر

یکی از اتاقها که مخصوص کلاس شاهزادگان بوده

یکی از شومینه ها (میدونم کیفیت بعضی عکسها خیلی بده، متاسفانه بارون توی دوربینم رفت و حسابی قاطی کرده بود و گاهی اصلا کار نمیکرد، همینم که میگیرفت دستش درد نکنه!!)

فکن کل روز رو اینجا بشینی و ..... مطالعه کنی!! بعله!

یکی از راهروهای منتحی به حیاط سوم

تخت سلطان

پنجره های زیبای اتاق سلطان

حیاط حرمسرا، آپارتمانهای بالا و پایین مخصوص زنان محبوب پادشاه بوده

این ساختمان 5 طبقه داشت

یکی دیگر از جواهرات سلطنتی

 

فعلا تا گزارش بعدی

خدانگهدار

   + مرتضی اردبیلی ; ۸:٤٢ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/۳/۱
comment نظرات ()