در سفر... مثل باد

سفر .... مرا از تو، به هیچ‌کجا نمی‌بَرَد

تمامِ دل، تمام شد... تمامِ سفر، نیمه‌تمام...

به سفر می‌روم، اما

با بال‌های زخمی پرنده‌ای

که نه به مقصد می‌رسانَدَم

نه دوباره به خانه!

سفر

یعنی تو بروی

من پشتِ سرت آب بریزم

اما هیچ‌وقت برنگردی!

 

 

با خیال نمی‌شود سفر کرد

خودت هم بیا...   

 

 

نیایی هم

بهار می‌آید.

حفظِ آبرو کُن؛ بیا !

 

 

پ.ن:

یک‌شب با تو تنها بودم

یک‌عمر بی‌تو

تنها !

 

 

چقدر این شبها دلگیره...

   + مرتضی اردبیلی ; ۱۱:٠٢ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/٩/٢٦
comment نظرات ()

داستان

 

 یک داستان زیبا از دوست عزیز و هنرمندم حمید سلطان آبادی :

 

این قفسه سینه که می بینی یه حکمتی داره. خدا وقتی آدم و آفرید سینه اش قفسه نداشت. یه پوست نازک بود رو دلش. یه روز آدم عاشق دریا شد. اونقدر که با تموم وجودش خواست تنها چیز با ارزشی که داره بده به دریا. پوست سینه اش و درید و قلبش و کند و انداخت تو دریا. اونوقت موجی اومد و نه دلی موند و نه آدمی. خدا دل آدم و از دریا گرفت و دوباره گذاشت تو سینه اش. آدم دوباره آدم شد. ولی امان از دست این آدم!

ادامه مطلب
   + مرتضی اردبیلی ; ۱٠:٥۱ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/٩/٢٦
comment نظرات ()

دیدار با ماسایی ها

 

جامبو،

سلام به همه دوستان

الان که دارم براتون سفرنامه مینویسم داخل یک چادر و داخل کیسه خواب دارم میلرزم! هنوز آفریقا هستم اما اومدم در ارتفاع 2300 متری و لبه دهانه آتشفشان گورونگورو در کمپ سیمبا.

فردا صبح زود قراره همراه با راهنمام به داخل دهانه این آتشفشان خاموش بریم که الان زیستگاه انواع و اقسام حیواناته!

بله دهانه این آتشفشان انقدر بزرگه که توش یک پارک درست شده با انواع پستانداران و حیوانات درنده!

ادامه مطلب
   + مرتضی اردبیلی ; ٢:۳۳ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/٩/٢٤
comment نظرات ()