در سفر... مثل باد

سفر .... مرا از تو، به هیچ‌کجا نمی‌بَرَد

در راه کابل. برخورد نزدیک از نوع طالبان!

یکشنبه 27 اسفند نود

در راه کابل

 

وسایلمونو جمع کردیم و با خانواده مهربان و دوست داشتنی تیموری خداحافظی کردیم من که بخاطر اینهمه محبت این خانواده موقع خداحافظی اشک توی چشمهام جمع شد. خیلی ممنون تیموری های عزیز :×

با یک تاکسی به ترمینال رفتیم و شرف الدین هم خیلی محبت کردو برای بدرقه ما به ترمینال آمد. سوار شدیم. اتوبوس بنز قدیمی البته از اونی که توی مسیر تایباد سوار شده بودیم خیلی بهتر بود اما خیلی کثیف بود. ساعت 1 و نیم شب حرکت کردیم و جای ما 2 ردیف قبل از ته اتوبوس بود وهمه اونهایی هم که سوار شده بودند و دور و بر ما بودند پشتون بودند. (طالبان هم پشتون هستند) بعد حرکت من خوابم برد.

ساعت 3 شب با تکون حسین بیدار شدم که با صدای وحشت زده میگفت فکنم طالبان حمله کردن.

اوتوبوس کنار جاده متوقف شده بود و دشت تاریک تاریک بود و هیچ چیزی غیر از نور ستاره ها دیده نمیشد.

شاگرد راننده با صدای آرام میگفت هیچ نوری روشن نکنید موبایلهاتونو در نیارین حرف نزنین

نمیتونم اون لحظات رو توصیف کنم. فقط میخوام یچیزی بگم. قبل حرکت همه بهمون گفته بودند که این جاده خطرناکترین بخش سفرتونه من هم موقع حرکت اتوبوس به خدا توکل کردم. چون تاحالا خدا ناامیدم نکرده. توی اون لحظات میتونم بگم که من نترسیده بودم!! نه که بخوام تظاهر کنم اما انگار یچیزی میگفت که خدا با ماست.  بوی ترس رو حس میکردم. با اینکه چهره هیچ کس رو نمیدیدم اما میفهمیدم که همه چقدر ترسیدند. صدای نفس های مسافران توی اون سکوت یک حالت ترس عجیبی داشت. من توی این اوضاع چند دفه چرت زدم!! ظاهرا چند نفر از راننده ها دیده بودند که طالبان داره میاد سمت جاده.  از اونجایی که ما قایم شده بودیم هم میدیدیم که نورهایی دارند تو زمینه کوه حرکت میکنند. حدود 1 ساعتی اونجا بودیم تا چند تا اتوبوس و کامیون دیگه هم رسیدند و راننده ها تصمیم گرفتند با سعت از اونجا رد بشند و چون تعداد ماشینها هم  زیاد شده بود اونها کاری نتونستند بکنند و به سلامت رد شدیم.

او اونجاکه رد شدیم چندین بار دیگه راننده ها وایسادندن و با کسانی تلفنی وضعیت رو چک میکردند.

خلاصه واسه نماز صبح به  یه بیس آمریکایی رسیدیم و اتوبوس روبروی اون نگه داشت واسه نماز. نزدیک 8-10 تا اتوبوس دیگه هم همزمان نگه داشتند. اونجا هم بیابون خالی بود نه سرویسی نه هیچی فقط یک چاه آب بود.

وقتی از اتوبوس پیاده شدم صحنه ای رو دیدم که حصرت خوردم چرا دوربینمو توی کوله داخل بارها گداشتم و نتونستم عکس بگیرم فکنید 400-500 نفر دارند داخل بیابون هر کدوم به یک سمت میرند برای قضای حاجت!! انگار قیامت بود!!

بعد یک سره حرمت کردیم تا 9 صبح رسیدیم به قندهار. از اونی که فکر میکردم بزرگتر بود اما هرات از اون آبادتر بود. میدونید که قندهار خانه طالبانه. بدون توقف ادامه دادیم به سمت ایالت زابل و  غزنین و ... تا کابل.

اول بگم که رانندمون خیلی خرکی میرفت اصلا وحشیانه رانندگی میکرد.

تمام طول راه از قندهار به بعد پر از نیروهای نظامی بود. آمریکایی و آلمانی و کانادایی و ... تجهیزاتشونم که چه عرض کنم ماشینهای زره پوش و مین یاب و خنثی کننده مین. در طول راه حداقل 5-6 آمریکایی ها جاده رو بسته بودند و داشتند بمب هارو خنثی میکردند. ظاهرا طالبان هر شب میاد تو جاده اصلی بمب میذاره و آمریکایی ها صب میام خنثی میکنند. هر 1 کیلومتر در میون هم جاده با یک بمبی خمپاره ای چیزی نابود شده بود و از گوشه راه میرفتیم.

اطراف غزنی که انگار کاملا جنگ بود دور تا دور جاده نظامی ها با حالت عملیاتی بالای تپه ها دراز کشیده بودند و سلاح هاشون رو به سمتی نشونه رفته بودند.

یک جایی هم 3 نفر طالبان رو گرفته بودندو آمریکاییه داشت با یه دوربین خاصی از داخل چشمشون عکس میگرفت.

نمیدونم گناه این مردم مظلوم چیه که باید اینهمه سال ذجر بکشند. یه پیر مرد پشتون توی اتوبوس بود که با هر ترمز اتوبوس از جاش میپرید ببینه چی شده. حتما تجربه های بدی داشته!

یک بالنهای بزرگ سفید رنگی هم بودند که در جا به جا بالای بیس های آمریکایی ها در ارتفاع 500 متری پرواز میکرد. نمیدونم چی بودند.

 

بعد از 18 ساعت به کابل رسیدیم. ساعت 5و نیم رسیدیم و انقدر گشنمون بود که مستقیم پیش هاستمون در کابل رفتیم خانم اگنس که برای موسسه ای از سازمان ملل کار میکنه و برای شام 2 تا دیگه از دوستانش رو هم دعوت کرد و برامون یک غذای گیاهی درست کرده بود که من  و حسین نفهمیدم چطوری خوردیمش بسکه گشنمون بود.

الان اگنس رفته به یک مهمانی و من و حسین هم اومدیم به یک کافی شاپ تا بتونم خاطرات این چند روز رو آپلود کنم.

الان اینجا ساعت 10 شبه و همه جا بسته است و خیابانها خطرناک

 

خیلی خسته ام چشام میسوزه بعد از 2 شب بیخوابی

راستی حسین حالش خوب نیست. توی اتوبوس حالش بد شد و شیکم خالی استفراغ کرد البته نفر پشتیمون هم همش سیگار میکشید توی اتوبوس و سر منم هم درد گرفته بود.  دعا کنید خوب بشه.

 

دلم برای همه دوستانم و خانوادم تنگ شده

به امید دیدار

دعامون کنید

 

   + مرتضی اردبیلی ; ۱٠:۱۸ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۱٢/٢۸
comment نظرات ()