در سفر... مثل باد

سفر .... مرا از تو، به هیچ‌کجا نمی‌بَرَد

دوربان

سلام به همه

اول بگم که شما قراره یک سفرنامه طولانی رو بخونید چون خیلی چیزها واسه گفتن دارم! این چند روز انقدر چیز دیدم که باید تعریف کنم که سانسور هم نمیتونم بکنم!

و البته یعالم عکس که موندم چجوری جداشون کنم واسه وبلاگ!

خوب این چند روز بواسطه اینکه کنفرانس بود و یک سری کار دیگه داشتم همش تو هتلهای مجلل و رستورانهای چند ستاره و ... بودم که زیاد هم هیجان انگیز نبودن. چون این هتلها همجای دنیا شبیه هم هستند. اما چیزیکه جالبه اینه که 90% کسایی که توی این هتلها اقامت دارن سفید پوستند و 100% خدمه سیاهپوست.

توی خیابون وقتی ماشینهای گرون قیمت رو نگاه میکنی راننده ها اکثرا سفید پوستند، و داخل این هتلها همه انگلیسی صحبت میکنند حتی سیاهپوستها!

اما بنابر تجریه قبلی میدونستم که این تنها وجه آفریقای جنوبی نیست، این کشور باید یک روی دیگه هم داشته باشه.

دوربان یک شهر ساحلیه؛ و همه شهرهای ساحلی زیباترین جاشون همون خیابون نزدیک دریاست یا همون بیچ رود، تمام هتلهای شیک و گرون هم تو همین خیابونند، تو این مدت چندین بار شنیدم که خیابون پشتی نرو! خیابون پشتی نرو!

مخصوصا سفیدپوستها همه اینو میگفتن، رسپشن هتل، مغازه هایی که ازشون آدرس میپرسیدی! بهتره اون پشت نری!

خلاصه یک دو روز پیش دنبال یک آژانس مسافرتی بودم که بلیط بخرم برا کیپ تون بالاخره مجبور شدم برم اون پشت! یعنی یکدونه خیابون از بیچ رود اونورتر!

اولش با احتیاط رفتم، عین خیابونهای دیگه، فقط هیچ سفید پوستی نبود! همه سیاه،

گوشه و کنار عده زیادی با چرخ دستی های پر از وسیله و لباسهای ژنده که معلوم بود بی خانمان هستند! گدا خیلی زیاد بود و گدا هاییکه گاهی دنبالت میومدن و التماس میکردن که من پول غذا ندارم بچه های خونه گشنه اند و ...

بیشتر مردم اینطرف انگلیسی بلد نیستند! فقط یک خیابون اینوتر!! یک دنیای دیگه!

اونطرف برج ها و جلوشون ماشینهای لوکس و رستورانهای چند ستاره و اینطرف گرسنگی و فقر! پشت همون برج ها!

خلاصه برا پیدا کردن آژانس مجبور شدم برم تو قلب این منطقه که بهش میگن تون! یعنی همون شهر! خلاصه یکجا یک آژانس پیدا کردم که قیمت بالایی میگفت و خودم اینترنتی با قیمت بهتر (حدود 40 دلار!) پیدا کردم و خریدم! اما همونجا تصمیم گرفتم قبل رفتن حتما یک گشتی تو تون بزنم.

برگردم به داستان خودم! قرار شد برم شنا با کوسه ها! برای این کار باید از شهر خارج بشی، مرکز این تورها دهکده ایه به اسم اومکوماس، تقریبا از دوربان با ماشین چهل دقیقه راه بود. این برنامه فقط صبح ها هست، چون به قول پرسنل برگذار کننده تور صبح ها کوسه ها گرسنه و فعال هستند و معمولا بعد از ظهرها که سیر شدند میرن کف آب و میخوابند! ما هم 6 صبح راه افتادم به سمت اومکوماس. اومکوماس واقعا یک دهکده آروم و توریستی بود، آرامش تو این دهکده موج میزد، پر از مدرسه های غواصی و قایقرانی و ... واقعا اگه یکروز برگردم اینجا تو این دهکده چند روزی میمونم! بگذریم رفتیم سمت یک ساحل دهکده و یک ساختمان سیاه جالب که روش پر از نوشته های تبلیغاتی تورهای دریایی بود. و یکی از اونها شنا با کوسه ها بود! چیزی که من بخاطرش اونجا بودم.

این برنامه فقط صبح ها هست، چون به قول پرسنل برگذار کننده تور صبح ها کوسه ها گرسنه و فعال هستند و معمولا بعد از ظهرها که سیر شدند میرن کف آب و میخوابند! ما هم 6 صبح راه افتادم به سمت اومکوماس.

پرسنل اونجا سفید پوست بودند و یک فروشگاه لوازم غواصی و دربانوردی هم داشتند و همچنین یک مسافرخونه کوچیک طبقه بالا. بعد از پر کردن فرم ها و تعهد نامه اینکه ریسک این کار رو میدونم و با مسئولیت خودم میام و ... به سمت رختکن راهنمایی شدم، از بین صدها دست لباس غواصی که داشتند یکیشو که اندازه من بود بهم دادند و منم با سختی زیاد پوشیدمش! واقعا سخت بود!

جنس لباس یک ماده فوم ماننده که آب هم ازش رد میشه و اسمش هست وت سوت، یعنی لباس تر! خاصیتش اینکه که وقتی پریدی توی آب یک لایه آب داخل لباس میره و همونجا میمونه و با دمای بدنت گرم میشه، پس بعد از چند دقیقه دیگه گرم میشی و سرمای آب رو حس نمیکنی، البته امروز واقعا آب سرد نبود. لباسو پوشیدم و دوربینو وسایلمو آماده کردم برای غواصی.

بجز من چند نفر دیگه هم بودند که صبر کردیم تا همه بیایند و همه باهم بریم. قایق نسبتا بزرگی بود، حدود 15 نفر توش جا میشدند اما ما فقط 10 نفر بودیم که 4 نفرشون پرسنل بودند و بقیه توریست. قایق پشت یک وانت بسته شده بود روی یک کفی و همراه با هم رفتیم به سمت ساحل، اونجا قایق رو به آب انداختیم و همگی سوار شدیم. یک قفس هم در انتهای قایق بود که مخصوص دیدن کوسه ها بود.

حدود یک ربع داخل قایق حرکت کردیم و حدود 10 کیلومتر از ساحل دور شدیم تا رسیدیم به نقطه ای که ظاهرا خونه کوسه ها بود!

از 2-3 کیلومتر قبل یکی از پرسنل شروع کرد از یک سطل خون و گوشت ماهی داخل آب میریخت تا کوسه ها رو جذب کنه به سمت محل نهایی که ما داخل آب میرفتیم. به محل مورد نظر که رسیدیم یکی از پرسنل شروع کرد با فین غواصی کوبیدن روی سطح آب، این کار برای این بود که به قول خودش کوسه ها از خواب بیدار بشن و فکر میکنن که در سطح آب ماهی ها باهم درگیر شدند و سریع خودشونو میرسونند! حق هم داشت! به دقیقه نکشید که چند تا بالک کوسه دور و بر قایق پیداشون شد! کم کم زیاد و زیادتر شدند! در همین حال پرسنل هم قفس رو داخل آب انداختند!

تمام طول راه و اونجا یکی از پرسنل برامون توضیح میداد که چه کارهایی باعث میشه کوسه ها بهتون حمله کنند، مهمترین نکته این بود که داخل آب دست و پا نزنیم، آروم شنا کنیم و فقط با استفاده از پا زدن های آروم و اصلا از دست استفاده نکنیم.

به هرکدوم ما یک عینک غواصی و یک اسنورکل داده شد تا زیر آب تنفس کنیم، من دفعه اولم بود ازش استفاده میکردم اما زوذ یاد گرفتم!مارو به دو تا گروه 4 نفره تقسیم کردند که داخل قفس بریم و کوسه هارو تماشا کنیم، من اولین نفر داخل قفس شدم! اولین نظر واقعا حیرت انگیز بود، یک کوسه سه متری درست به فاصله 3-4 متری من در حال شنا کردن بود!

ماهی های دیگه هم بودند بزرگ و کوچیک! مخصوصا ازین ماهی های انگل که زیر شکم کوسه ها میچسبند هم زیاد بودند. سطل خون و تیکه های ماهی رو با یک طناب فرستادند پایین و به فاصله 4-5 متری سطح زیر آب آویزون شد زیر پای ما و ماهی ها هم دور تا دورش طواف میکردند!

یک پنج دقیقه که گذشت و کوسه ها به حضور ما عادت کردند (البته در قفس) یکی از پرسنل آروم وارد آب شد (خارج از قفس و داخل آب آزاد) البته اونها کپسول اکسیژن داشتند و وزنه های مخصوص غواصی هم به خودش بسته بود که اونو تو عمق 2-3 متری ثابت نگه میداشت، یعد دو نفر دیگه هم اومدند و فقط قایقران موند. من هم که بعد از حدود 10 دقیقه ترسم ریخته بود به یکی از پرسنل گفتم میشه منم از قفس خارج بشم یا نه؟ بهم گفت باید خیلی مراقب باشی  واصلا دست و پا نزنی و آروم شنا کنی اگه میتونی و نمیترسی، چون کوسه ها ممکنه بهت خیلی نزدیک بشند و حتی لمست کنند، منم قبول کردم و آروم از روی دیوار قفس وارد آب های آزاد شدم. اولش یکم ترس داشتم، خیلی راحت خوابیدم روی آب و با اسنورکل نفس میکشیدم و به شنای کوسه ها اون زیر نگاه میکردم. بیرون از قفس خیلی بهتر بود، چون اولا داخل قفس محدود بودی و نمیتونستی تکون زیادی بخوری و چند نفر هم کنارت بودند. مخصوصا یک مرد آلمانی و دخترش داخل قفس بودند که جفتشون خیلی میترسیدند و میچسبیدند به آدم و نمیذاشتند لذت ببری. خلاصه بعد از رهایی از قفس شاید فقط یکربع دور و بر قایق آروم روی آب اسنورکلینگ میکردم و کوسه ها هم گاهی خیلی بهم نزدیک میشدند، حتی یکبار پام به بالک پشت یکیشون برخورد کرد  و دم یکی دیگشون هم به صورتم خورد. 

خیلی تجربه متفاوتی بود، حیونهایی که به ظاهر یکی از خطرناکترین حیوانات دنیاست با رعایت یک سری نکات ساده کاملا بی آزار و آروم بود، یک کوسه ببری بود که از بقیه بزرگتر بود، شاید حدود 3.5 متر طولش بود. از بقیه کمی چاق تر بود. یک کوسه سفید هم آخری ها پیداش شد که به گفته راهنما خیلی خوش شانس بودیم که دیدیمش چون کوسه سفید معمولا اینطرفها نمیاد و بیشتر سمت کیپ تون دیده میشه.

ماهی های انگل کوسه که همیشه زیر شکمش هستند هم خیلی کنجکاو هستند و میومدند از نزدیک همچیز رو ببرسی میکردند و گاهی نوکی هم به وسایل همراهون میزدند. بالای سرشون مثل یکجور مکنده داشتند که اونهارو به زیر بدن کوسه متصل میکرد.

آخرین نفر از آب بیرون اومدم و سوار قایق شدیم، یعد از اینکه همه سوار شدند سطل طعمه رو بالا کشیدند و یک مقدارشو ریختند توی آب، اونجا بود که کوسه ها خوی وحشیشون رو نشون دادند و حمله میکردند سمت طعمه ها و با همدیگه برای غذای بیشتر میجنگیدند. بعد از حرکت حدود یکی دو کیلومتر دورتر قایقران یک وال رو دید به سمت اون حرکت کرد وقتی نزدیک شدیم دیدیم دوتا وال هستند و یک حرکات عجیبی انجام میدادند به این شکل که بالک کنار بدنشونو از آب بیرون میآوردند و محکم رو سطح آب میکوبیدند و گاهی همین کارو با دم عقبشون میکردند، صدای بلندی داشت و از چند صد متری شنیده میشد. راهنما گفت که نباید زیاد به والها نزدیک بشیم چون اینجا منطقه حفاظت شده والهاست و همین که تونستیم این موجود عظیم و رفتار عجیبشو ببینیم خیلی شانس میخواست.

فضول ماهی!

 

لحظه غذا دادن به کوسه ها

 

در برگشت به ساحل موجها خیلی زیاد شده بودند و راننده قایق با مهارت خاصی با سرعت از میان موجها خودشو به ساحل رسوند تا قایق رو سوار یدک کش کنند و به محل کمپ منتقل کنند. هزینه این برنامه چیزی حدود 60 دلار بود که واقعا می ارزید!

توی یکی از هتلها یک بروشور دیدم در مورد اینکه بلندترین تاب دنیا در ورزشگاه جدید شهر دوربان قرار داره، ورزشگاه یک قوس بلند فلزی داره که در قسمتی از اون بلند ترین تاب دنیا نصب شده! رکوردش هم تو گینس ثبت شده.

گفتم من باید این کارو بکنم! خلاصه امروز صبح فرصتی پیش اومد که امتحانش کنم. با مینی بوسهای محلی خودمو به استادیوم رسوندم. استادیوم خیلی زیباست و طراحی منحصر به فردی داره. محل فروش بلیط رو پیدا کردم اما اونها فقط بلیط بازدید از استادیوم رو میفروختند و آدرس اونجاکه باید میرفتم برای این پرش رو بهم داد که در انتهای استادیوم بود. یک دفتر بزرگ در گوشه خلوتی از استادیوم بود. اول باید یک فرم اطلاعات پر میکردی و اظهار میکردی که بیماری قلبی و ... نداری. بعد خانم مسئول گفت باید برای پرداخت مبلغ حتما کارت اعتباری داشته باشی، گفتم من فقط پول نقد همراهمه، گفت نمیشه! فقط کارت اعتباری! منم کارت اعتباریم رو توی هتل جا گذاشته بودم. رفتم کنار خیابون تا سوار ون بشم و برگردم هتل اما همه ون ها از شهر پر میومدند و جایی واسه من نبود، خلاصه مجبور شدم دوباره برم شهر و از ابتدای خط سوار بشم و برگردم هتل تا کارت اعتباریمو بردارمو برگردم استادیوم.

یکی از پرسنل اونجا برای پوشیدن هارنس یا همون کمربند ایمنی پرش بهم کمک کرد، هرچند که من این لباسو برای کار روی توربینهای بادی زیاد پوشیدم و یک دوره کار در ارتفاع هم دیده بودم و اصولش رو بلد بودم. بعد از پوشیدن لباس یک آموزش کوتاه 2 دقیقه ای از چیزیکه قراره اتفاق بیفته برگذار میشه و بعد هم حرکت. من تنها بودم! کس دیگه ای نبود برای پرش، میگفتن یک نفر دیگه هم هست که شاید بیاد اما امروز فقط همین دو نفر بودیم!

از انتهای آرک یا همون قوس ورزشگاه وارد میشیم و 325 تا پله رو بالا میری تا به محل سکوی پرش بلندترین تاب دنیا برسی! تاب درست بالای زمین چمن ورزشگاه نصب شده و در طول زمین چمن تاب میخورید.

پس از رسیدن به ارتفاع مورد نظر از یک نردبان حدود 4 متری پایین میری تا روی سکوی پرش قرار بگیری، تا قبل از اینکه از نردبان برم پایین ترس زیادی نداشتم، چون لبه های راه پله پهن بود و نمیشد پایین رو درست دید. وقتی لبه نردبان قرار گرفتم و نگاهی به پایین انداختم یهو سرم گیج رفت! خیلی بلند بود! آدمها کنار زمین مورچه هایی بودند! از اونجا ترسو حس کردم! فکنید از یک نردبون پایین بری در ارتفاع 200 متری! خیلی ترسناک بود؛ گفتم نباید پایین رو نگاه کنم، همین کار رو هم کرد و آروم اومدم رو لبه. راهروی پرش فقط از یکطرف حصار داشت  واز سمت دیگه هیچی وجود نداشت! همون که میرسی روی لبه یکی از پرسنل اونجا طناب حائل رو به کمربند من وصل کرد تا منو به دیواره متصل کنه که یکوقت پرت نشم پایین. آروم به سمت وسط پل رفتیم و یک نفر دیگه از پرسنل منو به طناب اصلی پرش وصل کرد و گفت بیا لبه سکو وایستا! اینجا دیگه واقعا ترسیده بودم، خیلی منظره پایین ترسناک بود! لحظه آخر بود و هر لحظه از فکرم این رد میشد که بگم منصرف شدم!

طناب حائلم که از سازه جدا شد تنها چیزیکه منو روی از سقوط باز میداشت پاهام بودند. وزن خود سیم بکسل هم زیاد بود (فرض کنید چند صد متر سیم بکسل) و منو به سمت جلو و سقوط میکشید. لحظه آخر فقط گفتم باید بپرم.

پریدم!

با یک جست کوچیک پریدم، 

خیلی چیز زیادی از لحظه پرش یادم نیست!

تا حدود وسطهای پرش که دیدم دارم به سرعت به سمت زمین میرم!

آروم وزنم به روی جلیغه ایمنی منتقل شد و حالت سقوط تبدیل به تاب خوردن شد. نمیدونم چند تا اما شاید 4-5 تا تاب بزرگ خوردم. نقطه انتهایی که وایسادم یک جایی با فاصله حدود 10 متری زمین بود که بعد از اون پرسنل پرس با فعال کردن وینچ منو از همونجاییکه پریده بودم دوباره گرفتند.

یک دوربین گوپرو با خودم آورده بودم که فیلم بگیرم، اما انقدر شتاب پرش زیاد بود که جهت دوربین کاملا تغییر کرده و من تو کادر نیستم، هرچند فیلم خوبی نشد اما یادگاری خوبی شد!

اینم از پرش! من یکم ترس از ارتفاع دارم، اما میگن همیشه برای غلبه بر ترس ها باید باهاشون روبرو بشی! منم همین کارو کردم! فکر میکنم الان ترسم از ارتفاع کمتر شده باشه.

 

 

بعد از پریدن از تاب، رفتم به سمت مرکز شهر یا همون تون که قبلا دیده بودم سه تا موزه قرار داشت، یک موزه استقلال یکی هم موزه محلی و یک موزه دربانوردی.هوا هم امروز نیمه ابری و بارونی بود و جون میداد واسه قدم زدن. اول رفتم موزه استقلال (ورودی نداشت) که مثلا مراحل مبارزه با آپارتاید (با همون جدا کردن سیاه و سفید) و استقلال رو بیشتر با عکس نشون داده بود. زیاد جالب نبود بعد رفتم به سمت داخل شهر و از خیر موزه محلی گذشتم. در مسیر موزه دریایی قرار گرفتم و وارد یکی از شلوغترین مراکز سیاه ها شدم! فقط چند نفر سفید پوست دیدم تو این پیاده روی نیم ساعته که اونها هم گدا بودند!

یادگار زمان آپارتاید!

زنان و مردان آفریقای جنوبی خیلی به زیبایی خودشون اهمیت میدند و گوشه و کنار شهر پره از آرایشگاههای زنونه و مراکز طراحی  روی ناخن. حتی گوشه خیابونها هم پر از کسایی که بافت های مخصوص مو رو انجام میدن در صدها طرح و مدل

ساختمان دادگستری شهر، یک مجسمه مریم قدیس و یک خیابون عین خیابونهای شلوغ نیویورک، پر از برج و خیلی خیلی شلوغ!

بعد از گذشتن از اون خیابونها و پس از گذر از یک زیر گذر که از زیر ریلهای قطار رد میشد رسیدم به گوشه بندر و موزه دریانوردی که ورودیه اش 5 روند بود بعنی نیم دلار! 

دو تا کشتی قدیمی اجزای اصلی موزه بودند که میتونستی از تمام قسمتها اعم از موتورخانه و کابین کنترل و اتاق کاپیتان و ... بازدید کنی. یک کشتی جنگی هم داشت اماده میشد که به موزه بپیونده!

اما داخل بندر کشتی های بسیاز بسیار عظیمی پهلو گرفته بودند. کشتی های کانتینتر بر چند هزار تنی!

انتهای غربی ساحل دوربان میشه ساحل شمالی و بندرگاه. اما انتهای شرقی میرسه به منطقه ای به اسم اوملگایا که به زبان زولو (زبان بومیان آفریقای جنوبی) اسم یک درخت مقدسه. این منطقه پولدار نشین دوربان و مرکز سفیدپوستهاست. همونطور که در مرکز شهر همه سیاهپوست بودند و غیر از خط ساحلی سفیدی دیده نمیشد اینجا هم قلمرو سفیدها بود و به ندرت سیاهپوستها دیده میشدند.

انگار همچنان نظار آپارتاید سر جاشه!

پولدارهای سفید  و سیاههای فقیر فقیر

این ساحل زیبا یک فانوس دریایی هم داره که هر شب کار میکنه و انتهای اون میرسه به یک جنگل زیبا و بسیار تودرتو که پس از گذشتن از راه باریک میون اون میرسید به مرداب.

از روی مرداب یک پل چوبی ساده شما رو به ادامه راه در داخل جنگل هدایت میکنه.

مسیر خیلی زیبایی بود و من حدود 6 کیلومتر داخل اون رفتم اما از اونجاکه جز من کسی در مسیر نبود بنابر احتیاط برگشتم و ادامه ندادم تا ببینم به کجا میرسه.

تو مسیر برگشت برای رسیدن به مینی بوسهای رسیدن به هتل که تو حاشیه شهر قرار داره از یک بازار عجیب رد شدم. توی این بازار که شبیه بازار جادوگرها بود همچی فروخته میشد. از استخون حیوانات تا پوست سوسمار و پر پرندگان و اجزاء مختلف بدن کرکس و موش تا اسپرم وال!!! 

خیلی جای عجیبی بود و من هم سریع از اونجا رفتم و زیاد نموندم

فردا پرواز دارم به کیپ تون

مرسی که این سفرنامه طولانی و خسته کننده رو خوندید.

 

منتظر گزارش بعدی در کیپ تون باشید.

 

مرتضی

 

 

عکسهای موزه دریانوردی دوربان:

 

تعدادی عکس متفرقه از همه چی و همجا

فیش اند چیپس!

دندان یک کوسه ماقبل تاریخ! با طول 22 متر

قفس کوسه!

آها اینو یادم رفت تو متن بنویسم یک روز بعد کار رفتم سینما! فیلم لوسی رو دیدم، فیلم هیچی ولی عجب سینمایی بود! کیفیت واقعا بی نظیر بود، سیستم آیمکس که لوگوش رو اون بالا میبینید ظاهرا سیستم حرفه ای سینمایی، تصاویر واقعا با کیفیت و صدا بسیاز زنده بود، در ضمن وقتی کاراکتر ها حرف میزند جهت صدا یک جوری بودی که انگار داره قشنگ از دهن بازیگر خارج میشه! فوق العاده بود!

مرکز خرید گیتوی بزرگترین مرکز خرید دوربان! واقعا دیدنی بود

 

ورودی گیتوی

باب مارلی رو خیلی دوست دارند!

صنایع دستی دوربان

خیابان پولدارها!

یک غذا سفارش دادم پری روز! این بود

روش صدف بود، صدفهارو خوردم! داشتم فوتوچینی هارو میخوردم دیدم زیرش یک چیزیه! ببینید چی پیدا کرذم؟

بچه هشت پا!!! داخل غذای ما! البته جزئی از غذاست! به عنوان گوشت! من که نتونستم ادامه بدم!

خطر حمله کوسه!

عکسهای مسیر جنگلی:

پل روی مرداب

ساحل زیبای دوربان البته یکم طوفانیه :)

فانوس دریایی

یک کشتی بزرگ در حال خارج شدن از بندر

اینجا ساحل سیاهپوستهاست!

منطقه سیاهپوستها!:

شهرهای دوست و برادر خواهر اینا!

 

 

یازار عجیب فروشی! اونایی که آویزونن مار و مارمولک و .. هستند

اون وسطیه کرکسه!

انواع استخون و دندون و پوست جونورها!

 

 

مرتضی

   + مرتضی اردبیلی ; ۸:۳٥ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/٦/٢۸
comment نظرات ()