در سفر... مثل باد

سفر .... مرا از تو، به هیچ‌کجا نمی‌بَرَد

اوگاندا، انتبه و کامپالا

سلام

آخرین مطلبی که یادم میاد براتون گفتم موقعی بود که هنوز نرفته بودم فرودگاه زنگبار. تصمیم گرفتم برای اینکه صبح زود مجبور نشم پول تاکسی گرون بدم و واسه چند ساعت خواب الکی پول اتاق ندم اتاق نگیرم، پروازم ساعت 5 صبح بود. حدود ساعت 7 شب رفتم فرودگاه و مثل بقیه فرودگاهها انتظار داشتم سالن انتظاری چیزی داشته باشه که بشینم اونجا تا صبح و بخوابم.


 اما سالن انتظاری در کار نبود. فقط 4 تا صندلی داشتند داخل سالن گیت ها. اونجا اینترنت هم داشت و همونجا نشستم تا حدود ساعت 9 تا اینکه شیفت نگهبانها عوض شد ونگهبان جدیده اومد گفت نمیتونی اینجا بمونی، گفتم چرا؟ گفت فقط 3 ساعت قبل پرواز میتونی اینجا بیای، گفتم خوب سالن انتظارتون کو؟ گفت نداریم باید بری بیرون، خلاصه کلی باهاش سر و کله زدم دیدم نه، از اون آدمهای زبون نفهمه که همجا پیدا میشن. خلاصه اومدم بیرون و کنار پارکینگ یک تعداد نیمکت بود و نشستم اونجا. فقط همینقدر بگم از شب تا صبح اونجا پشه ها مهمونی راه انداخته بودند و تا تونستن خون تازه اصیل ایرانی نوش جان کردند. خوشبختانه واکسن تب زرد و قرص مالاریا خورده بودم وگرنه همون شب همشونو میگرفتم. وسط شب یک موش هم اطرافم میپلکید اندازه گربه! خلاصه که بدترین شب توی این سفر بود تا الان.

الان که دارم این مطلبو مینویسم در اوگاندا هستم. اما احتمالا آخرین شبیه که در این کشورم در یک روستا هستم به اسم سیپی، در شرق اوگاندا نزدیک مرز کنیا. آبشارهای سیپی مجموعه ای از 3 تا آبشار که هرکدوم حدود 100 متر ارتفاع دارند. اما گذشته از خود آبشار منطقه قرار گرفتن این آبشارها هم دارای اهمیت خاصیه، اول اینکه یکی از زیباترین کوهستانهای آفریقای مرکزی این کوهستانها هستند که معروفند به الگون. کوهستان الگون وقتی دارید به سمت شهر امباله میاید شبیه تیبل مونتین کیپ تون بنظر میاد. حتی زیباتر و سبز تر، که از هر گوشه اون آبشارهای بلندی به پایین میریزه.

قبل از اینکه برسم به این منطقه برگردم سر پرواز به اوگاندا. پرواز کنیا ایر بود، پرواز اول از زنگبار به نایروبی، پرواز دوم بعد یک ساعت از نایروبی به انتبه، که یک شهره نزدیک کامپالا پایتخت. همش فکر میکردم چرا فرودگاه بین المللی یک کشور در یک شهر غیر از پایتختشه که وقتی رسیدم به فرودگاه دلیلشو فهمیدم. اولا که انتبه پایتخت قدیمی بوده ولی دلیل اصلی اینه که انتبه مقر اصلی سازمان ملل در آفریقا مرکزی هست و دور فرودگاه پر از چادرها و سوله های سازمان ملل بود و یک پارکینگ پر از ماشینهای با آرم یو ان.

گرفتن ویزای اوگاندا راه خودشو داره، قبلا در موردش تحقیق کرده بودم و فهمیده بودم که باید بهشون ثابت کنم که من توریست هستم تا بهم ویزای توریستی بدن!! واسه همین از قبل دوتا هتل یکی تو شهر انتبه واسه یک شب و یکی تو شهر کامپالا واسه دو شب رزرو کردم و گواهی رزرو رو هم پرینت شده نگه داشتم، همچنین اسم چند تا آژانس مسافرتی و آدرس وشماره تلفنشونو نگه داشتم و اسم پارک های ملی و جاهای دیدنی رو حفظ کردم که تو فرودگاه یکجوری حرف بزنم که ثابت کنم من توریستم. همون اول که رفتم دم گیت ورود و طرف نگاهی به پاسپورتم انداخت گفت ملیتت چیه؟ گفتم ایران، گفت آها عراق! گفتم نه ایران! نگاهی توی لیست کشورهاییکه به دیوار کیوسکش زده بود کرد و بعد گوشه سالن رو نشون داد و گفت برو اونجا پیش اون خانم. اون خانمه کارش این بود که مطمئن بشه من توریستم. یک فرم پر کردم و کلی منتظر شدم تا مثلا یجورایی مصاحبه ای کرد و من هم با همون اسمهایی که حفظ کرده بودمو رزرو هتلها متقاعدش کردم که من توریستم و اون هم پایین فرم من نوشت که من ثابت کردم که توریستم و بهم ویزا بده. این روند حدود 1 ساعت و نیم طول کشید و  با پرداخت 50 دلار و پس از انگشت نگاری تمام انگشتهای هر دو دست (خوبه از پامون انگشت نگاری نمیکنن!) آخرین نفر از اون هواپیما وارد اوگاندا شدم.

شهر انتبه، شهر که چه عرض کنم، مشتمل بر چند تپه بود و یک خیابون آسفالت.

کلا وضع راهها در اوگاندا خرابه، وضع همچی خرابه، زیر ساختی وجود نداره، برق و آب خیلی وضعش خرابه. مثلا همینجا که هستم اصلا برق نداره! هرهتلی واسه خودش موتور برق داره. آب لوله کشی فقط در شهرها وجود داره و اینجا ها همه منبع دارند و روستایی ها هم که چشمه و چاه!

کلا اگه میخواید آفریقای مرکزی واقعی رو ببینید باید بیاید اوگاندا.

اما چیز دیگه که باید بگم اینه که اوگاندا خیلی سبزه! اما سبزش خیلی خوش رنگه، سبز بهاره! مثلا زنگبار هم سبز بود اما سبز آخر تابستون بود، همچی خاک داشت، اینجا خاک نیست، همچی سرزنده است. مردمش کاری تر هستند، مردها رو نمیبینی که بیکار نشسته باشند کنار خیابون، همه دارند کشاورزی میکنند. مردم لبخند میزنند و بهتون سلام میکنند، همه بچها برام دست تکون میدن و میخندن. انگار اینجا آفریقای واقعیه، انقدر کنیا و تانزانیا توریست به خودش دیده دیگه اون اصالت خودشو از دست داده، مردم به توریست به چشم کیسه دلار نگاه میکنند. پیش میومد گاهی کسی میومد و میگفت همینجوری به من پول بده!

اما اینجا اینطوری نیست. چیزهای جدید اینجا دیدم. این کشور رو دوست دارم. الان حدود یک هفته است که اینجام و واقعا دوست دارم این کشور رو. میره توی لیست کشورهایی که دوست دارم دوباره ببینم، مثل هند، مثل نپال، مثل قرقیزستان.

بگذریم، انتبه فقط یک شب میزبان من بود و من باید ازین فرصت استفاده میکردم تا شهر رو بگردم. وسایلمو که گذاشتم تو مسافرخونه گوریل آفریقایی!! سریع یک موتور گرفتم و رفتم به شهر! آها اینو یادم رفت بگم تو اوگاندا حمل و نقل دو تا رکن اصلی داره، یکی موتور و یکی دیگه تاکسی، تاکسی اما فقط ون هست، ون هایی که انقدر آدم توشون میریزه که دیگه در بسته نمیشه! روی درش نوشته 14 نفر اما تا 24 نفر هم دیده شده! اما موتور که خوب هم گرونتره هم سریعتر واسه تورسیتها جذاب تره. من هم خیلی جاها از موتور استفاده کردم.

مقصد اول یک جایی بود به اسم بوتانیکال گاردن انتبه که کنار دریاچه ویکتوریاست. انقدر این چیزهاییکه میخام بگم زیاد شدن که تا میرسم بهشون یادم میاد. دریاچه ویکتوریا! یکی از بزرگترین دریاچه های آب شیرین دنیا (فکر کنم بزرگترین باشه اما الان اینترنت ندارم که سرچ کنم) و سرچشمه رود نیل. این دریاچه بین سه کشور قرار داره، تانزانیا، کنیا و اوگاندا. اما بیشتر جاذبه های دریاچه در اوگاندا قرار داره، دوتا جزیره زیبا و شهر جینجا سرچشمه نیل. دریاچه ویکتوریا خیلی بزرگه، مثل دریاست، بخش زیادی از پرواز از نایروبی به انتبه روی دریاچه بود و فرودگاه هم که تو ساحل دریاچه قرار داره.

بوتانیکال گاردن در اصل حیاط یک هتل بود به اسم هتل ایمپریال، چند دقیقه رفتم و نگاه کردم و اومدم بیرون! جالب نبود. مقصد بعدی همون نزدیکی و یتیم خانه حیوانات بود. به گفته کتاب راهنمام این مرکز که همه به اسم باغوحش میشناختنش در اصل مرکزیه که حیواناتی که در پارکهای ملی مریض و ضعیف پیدا شده اند بزرگ کرده و تبدیل به یک باغوحش شده. از شیر و پلنگ و کرگدن و تمساح و ایمپالا و گراز و کفتار و بوفالو بگیر تا جغد و زرافه و انواع شامپانزه و میمون و گوریل.

تا غروب اونجا بودم فضای قشنگی داشت مثل جنگل بود. کنار قفس شیر نوشته بود "من موقعی که دو ماهم بود در حالیکه داشتم از گرسنگی میمردم در پارک ملی پیدا شدم و بعد به اینجا آورده شدم و بزرگ و قوی شدم و دوتا زن و 4 تا دختر دارم. وضعی که الان میبینید بخاطر این نیست که من کم غذا میخورم، من پیر شدم، خیلی پیر، متوسط عمر شیرها 16 ساله و من الان 18 سالمه و خیلی پیر هستم." داخل قفس هم یک شیر نر خیلی پیر و لاغر بود و چند تا شیر ماده جوان.

جاتون خالی الان رفتم شام خوردم و برگشتم و عجب شامی بود!! برای اولین بار از ابتدای سفرم مجبور شدم بیام یک هتل به معنای واقعی، چون مسافرخونه های دیگه برق نداشتند و تنها جاییکه برق داشت اینجا بود و منوی هالف بردشو گرفتم که شام هم داشت ولی انصافا این شام به همه چیزهای دیگه می ارزید! همچین چیزهاییکه میشه میفهمم چرا پولدارها همش میان هتلهای خوب J خوب خوش میگذره!

بگذریم، انتبه همین ها رو داشت و از من میشنوید شما در این شهر توقف نکنید، من برای بستن دهن مامور ویزا مجبور بودم چند شب هتل بگیرم و ارزونترین هتلیکه پیدا کردم در انتبه بود پس مجبور بودم یجورایی برای کم کردن هزینه اونجا بمونم.

فردا صبح سوار یک ون شدم به مقصد کامپالا پایتخت، کامپالا کلا تپه تپه است و محله ها هم به اسم تپه ها شناخته میشه، همونطور که انتظارشو داشتم شهر شلوغی بود و مرکز شهر ترافیک های خیلی بدی داره و تنها راه حمل و نقل سریع هم موتورسیکلته. مسافرخونه ای که رزرو کردم علاوه بر اینکه ارزونترین مسافرخونه ای بود که وجود داشت، از مرکز شهر هم فاصله داشت و در منطقه ای بود که در نزدیکی اون پناهندگان کونگویی اسکان داشتند. داخل مسافرخونه چند نفر نروژی اقامت داشتند که در حال انجام یک پروژه مطالعاتی جامعه شناسی روی همین پناهندگان بودند. یکی از اونها دختری بود به اسم آنت، که استاد دانشگاه کامپالا هم بود اما با اینکه باید درآمد خوبی داشته باشه اما توی ارزونترین مسافرخونه شهر اقامت داشت، دلیلشو بعدا فهمیدم، آنت تقریبا همه درآمدشو خرج خیریه میکرد، خرج تحصیل چند نفر از دخترهای اوگاندایی رو میداد و به چند تا از خانواده های بی سرپرست کونگویی هم کمک میکرد، خلاصه که با اینکه خیلی جوان بود (شاید 35 سال) اما خودشو وقف اونجا کرده بود و میگفت که میخواد کلا اینجا بمونه و تلاش میکرد اقامت اوگاندا رو بگیره.

از آنت کمک خواستم که اگه چیزی هست که توصیه میکنه ببینم بهم بگه، تلفنشو برداشت و با کاترین تماس گرفت و بهم گفت میتونی با کاترین امشب بری مراسم رقص محلی کامپالا که کاترین اونجا کار میکنه رو ببینی، اون جاشو بهت نشون میده. حدود ساعت 6:30 بعد از ظهر با راهنمایی کاترین که به نسبت بقیه سیاهها یکم سیاه تر بود (چون کاراموجان بود و بعدا میگم یعنی چی) به مرکز فرهنگی کامپالا رسیدیم. بلیط خریدم و رفتم یکجا نشستم و کاترین هم گفت من میرم لباسهامو عوض کنم و مشغول بشم. سن مراسم در فضای باز و سه طبقه داشت که طبقه وسط مخصوص نوازندگان موسیقی بود. سازهای عجیب و قریبی که بیشترشون رو برای دفعه اول میدیدم. در حین مراسم متوجه شدم که کاترین تک خوان مراسمه و یکی از ستاره های برنامس چون دو تا اجرای تکی مخصوص به خودش داشت که در اون آداب و رسوم قبیله خودش رو شرح میداد. کاراموجان اسم منطقه ای وسیع در شمال اوگانداست، مردم کاراموجان به سرسختی معروفند؛ آداب و رسوم خودشونو دارند، لباسهای محلی و یکی از مراسم هاییکه اون شب نشون داده شد خواستگاری به سبک کاراموجان بود که بیشتر شبیه جنگ بود تا خواستگاری و دختر و پسر تقریبا باهم درگیر میشدند!!

از بخت بد اون شبی که من رفتم نمایش رو ببینم جمع کثیری از سران لشگری و کشوری اوگاندا به همراه مهمانهایی از کشورهای همسایه مهمان مراسم بودند. وسط مراسم یهو یک عده ژنرال و درجه دار وارد سالن شدند. ظاهرا مراسم سالگرد تاسیس نیروی نظامی اوگاندا بود و فرمانده ارتش تصمیم گرفته بود مراسم اختتامیه رو با این مراسم فرهنگی تلفیق کنه و در میان برنامه ها دونه دونه این درجه دارها میومدند و نیم ساعت سخنرانی میکردند با لهجه های عجیب و غریب انگلیسی که برای من کاملا غیرقابل فهم بود. خلاصه که مراسمی که قرار بود ساعت 10 شب تموم بشه تا ساعت 12 طول کشید!

کاترین بعدا واسم تعریف کرد که صاحب همین مرکز مثلا فرهنگی به بهانه اینکه بهش کمک کنه اینجا بمونه ازش مدتها سو استفاده میکرد و اینکه این طرز سواستفاده متاسفانه در این کشور خیلی رایجه، مثلا کاترین میگفت روز قبل برای گرفتن گواهی عدم خلافی خواهرش به اداره پلیس رفته بود و فرد مسئول ازش خواسته بود یا 100000 شیلینگ بده یا شماره تلفنشو! و از دیروز همینجور زنگ میزد و مزاحم میشد، از یکطرف کاترین نمیخواست بهش بی احترامی کنه چون ازش میترسید (طرف رییس پلیس منطقه سکونتش بود و بعدا کارش به اونجا میافتاد) و از طرف دیگه نمیخواست تن به این کار بده، یکبار بهش گفت تو زن داری باید به زنت احترام بذاری و بهش خیانت نکنی، طرف جواب داد من هرچند تا زن بخوام میگیرم (این تو اوگاندا رسمه مثلا پدر کاترین هم 4 تا زن داشت) و به زنم ربطی نداره! بهش گفتم چرا به دادگاه شکایت نمیکنی در این مورد؟ گفت فکر میکنی برم دادگاه وضع بهتر از اینه؟ فکر میکنی قاضی ازم چی میخواد؟

فساد در این کشور خیلی زیاده و متاسفانه بخاطر همین هم پیشرفت در این کشورها تقریبا وجود نداره.

کامپالا یک مرکز مذهبی هم داشت که در اصل اولین محلی بود که مسیحیت رو در اوگاندا ترویج کرد و الان اکثریت اوگاندایی ها مسیحی هستند، البته مسلمان هم در اوگاندا زیاد هست و هر گوشه کنار میشه مسجد کوچکی پیدا کرد، مخصوصا در محلات مخصوصی که جمعیت مسلمانها در اون بیشتره. متاسفانه این مرکز مذهبی در سال 2010 بر اثر حمله های تروریستی القاعده به تماشاچیان فینال جام جهانی فوتبال در این محل خراب شد و ظاهرا الان در دست ترمیمه.

مقصد بعدیم شهری بود به اسم جینجا.

دریاچه ویکتوریا

چند تا عکس از یتیمخانه حیوانات در انتبه

یک گونه شاخ گاودار!!

اگه به رنگدانه های روی پوستش دقت کنید کاملا متوجه میشید که یک چوب خشکه!

این پرنده های عظیم الجسه همه جای شهر بودند! ایجا روی دکل مخابراتی نشسته، عرض بال بزرگهاشون بیشتر از 3 متر بود

اما چند تا عکس از مراسم رقص محلی و سنتهای کاراموجان

گروه موسیقی و سازهای عجیب

کاترین دوست من در میان هنرمندان

نمیدونم چطور این تبل های گنده و سنگین رو روی سرشون نگه میداشتند، تبل ها از تنه درخت درست شده

 

مراسم خاستگاری کاراموجان! خاستگار زنون 1 !

یکی از سازها که مخصوص اینجاست و شبیه چنگه و اندازه های مختلف داره

اینهایی که دستشونه شبیه پوست کدو تنبله، اما پوستش عین سنگ سفت شده  و در فرهنگ کاراموجان همچی هست! چتر، بالشت، آلت موسیقی، صندلی، ظرف غذا، ظرف آب، وسیله دفاعی!!

اینم یکی دیگه از هنرهای کاترین!

 

   + مرتضی اردبیلی ; ۸:۱٩ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۳/٧/۱٩
comment نظرات ()