در سفر... مثل باد

سفر .... مرا از تو، به هیچ‌کجا نمی‌بَرَد

کابل و بامیان

سلام به همه

 

اول از همه باید معذرت خواهی کنم به خاطر تاخیر در آپدیت چون اینجا اینترنت یک چیز کمیابه، شما تصور کنید جایی که نصف روز برق نیست اینترنت چه معنی داره؟

راستش چند شب پیش اومدم یک کافی نت و یک سری از خاطرات رو تایپ کردم و خواستم آپلود کنم که برق رفت و همه پرید :( اشتباه کردم اینجا لپتاپ نیاوردم

کابل یک پادگان نظامیه تمام عیاره، همه جا پر از نیروهای امنیتی سرتاپا مسلح، از هر 2 تا ماشین که رد میشه یکیش نظامیه.

روز اول در کابل هوا خیلی خراب بود و طوفان و گرد و خاک شدید شد، که ظاهرا در ایران هم بوده، اونروز رفتیم به باغ بابر که قبر بابر پادشاه مغول بوده و جای زیبایی بود اما نه در این فصل و نه در این هوا، بعد هم رفتیم بازار قدیم کابل که بخاطر شب عید خیلی شلوغ بود.

نزدیک غروب رفتیم خونه اگنس، برق نبود و نشستیم تو تاریکی به حرف زدن و توضیح عید و نوروز و هفت سین برای اگنس، خیلی خوشش اومد و گفت بیاید ما هم درست کنیم، خلاصه شروع کردیم، یه ظرف گود بزرگ برداشتیم و سین هارو جور کردیم، اول ساعت مچی من (که خواهر عزیزم بهم هدیه داده) بعد سیر که اگنس داشت، سیب نداشتیم اما اگنس برگه سیب خشک داشت که استفاده کردیم :) میخواستیم به اگنس توضیح بدیم که سنجد چیه!! چقدر سخت بود بعد از نیم ساعت تلاش وقتی فهمید با کمال تعجب فهمیدیم که داره!! مارمالاد سنجد :)) بعد هم سکه های افغانی و یورو و ... و سرکه هم که با شیشه گداشتیم، ماهی مون هم کاغذی بود، و دیگه آیینه  و شمع و راستی سبزه هم نعنا خشک و سبزی خوردن بود :))

آخر شب ناتالی هم اومد، ناتالی همخونه اگنس هست و ژورنالیسته در اینجا، توی تاریکی دور هم نشستیم و حرف میزدیم، ساعت حدود 11 شب بود که ناگهان صدای انفجار شدیدی شنیدیم، تمام خونه لرزید، ناتالی که توی توالت بود پرید بیرون و پرسید چی بود؟

ما هم که نمیدونستیم صدای چی بود رفتیم بیرون توی حیاط و نگاه میکردیم ببیینیم صدا از کجا بود، بعد از 1 دقیقه انفجار دوم و سوم و ... صدای تیر اندازی های مداوم و رگبار هم همینطور ادامه داشت، جنگ واقعی بود در کابل، ناتالی موبایلش دستش بود و پیوست به زبان هلندی گزارش لحظه به لحظه به خبرگزاری خودشون میفرستاد، مسئولین امنیتی اگنس هم باهاش تماس گرفتند که انفجارها کور هستند و داراز بکشید روی زمین، حسین و اگنس دراز کشیده کف زمین، ناتالی گزارش میداد و من هم عکس میگرفتم.

شاید یک ساعت این اوضاع ادامه داشت تا بالاخره ناگهانی قطع شد و صلح برقرار شد.

شب عید به یاد ماندنی.

فرداش با اگنش به موسسه خیریه مادر ترزا در کابل رفتیم، محلی که افغانهای فقیر میامدند و سهمیه مواد غذایی میگرفتند؛ تعدادی کودک عقب افتاده هم اونجا نگهداری میشدند، 2-3 ساعتی با اونها بازی کردیم. حیف که وقت ندارم زیاد توضیح بدم وگرنه حرف واسه گفتن زیاد دارم.

صیحانه خونه برایان دعوت بودیم، برایان آمریکاییه، بقیه مهمونها هم کریستینا آمریکایی و آنا آلمانی و لی چینی و یک نفر اسپانیایی، آدمهای خوب و مهربونی بودند و درباره سفر ما خیلی کنجکاو بودندو خیلی حرف زدیم دربارش.

اونروز بعد از ظهر رفتیم با اگنس شام بیرون به یه رستوران فرانسوی، جالبه که رستورانهای اینحا مخفی هستند، از ترس حمله طالبان رستورانها خونه های معمولی هستند بدون تابلو یا نشانه، فقط مشتری ها میدونند کجا رستورانه!!

فردا صبح کابل رو به مقصد بامیان ترک کردیم

اول یک نکته، به حرف هیچکس در افغانستان اعتماد نکنید، هیچ حرفی اعتبار نداره، فقط همینقدر بگم که هیچکس درست نمیدونست چطور میشه رسید به بامیان

اول به ماشین سوار شدیم به مقصد غروند، از اونجا ساعت 3 ظهر یه راننده به اسم عبدالله گفت که هیچکس این روزها به بامیان نمیره چون راه خیلی بده و پر از دزده اما من شمارو میبرم و خلاصه ساعت 8 شب رسیدیم بامیان

بامیان ته دنیاست، فکر کنید مرکز استانی که راه نداره!! گذرگاه شیبر تنها راه رسیدنه که یک راه خاکی بسیار بد هست که پر از برف و یخه

مرکز استانی که برق نداره!!! هیچ نداره، آب نداره تلفن نداره، خلاصه اگه مجسمه های بودا اونجا نیود اصلا شهری وجود نداشت، شب توی یک مسافر خانه با عبدالله و حسین خوابیدیم که بخاری ذغال سنگ سوز داشت!!

فردا صبح مجسمه های بودا، یا بهتره بگم جای خالی مجسمه ها که طالبان نابودشون کرد و شهر باستانی غلغله رو دیدیم و حرکت کردیم برای برگشت، در راه سیل آمد و جاده بسته شد، 2-3 ساعتی معطل شدیم تا تونستیم رد بشیم و ساعت 10 شب به کابل برگشتیم و بلیط گرفتیم برای 4 صبح به مقصد مزار

شام مختصری خوردیم و برای خواب عبدالله، راننده تاکسیمون مارو برد به خونش و 3 ساعتی خوابیدیم و 3 صبح با سختی بیدار شدیم و رفتیم به سمت اتوبوس.

خونه عبد الله در قلب کابل از امکانات رفاهی فقط برق داشت، نه آب نه فاضلاب و هیچی، فاضلاب خونه ها هم مستقیم به جوب توی کوچه ریخته میشد و نمیدونید چه بوی تعفنی درست میکرد.

در راه مزار از کنار پاسگاه بگرام گذشتیم، بزرگترین بیس آمریکایی ها در انغانستان که در شب مثل روز روشن بود.

توی اتوبوس خوابم برد و وقتی بیدار شدم دیدم دور تا دورمون تا ارتفاع سقف اتوبوس برفه، پرسیدم کجا هستیم، مسافری گفت سالنگ.

تازه فهمیدم چرا همه از اول سفر در افغانستان ازم میپرسیدند میخوای از سالنگ رد بشی؟ سالنگ یک یخچال طبیعیه که جاده از وسطش رد میشه و دمای هوا چیزی حدود 10-12 درجه زیر سفر بود. خیلی سرد بود و گاهی ارتفاع برف به 5 متر هم میرسید و جاده از میان این دیواره های برف رد شده بود.

بعد از سالنگ یکهو محیط خاکی تبدیل به یک بهشت سبز با دشت های زیبا شد اما این زیبایی دوام نداشت و زود جاشو به همون محیط خاکی داد!!!

ساعت 4 رسیدیم به مزار و پیش هاستمون در مزار رفتیم که پسر آلمانی بود به اسم گریشا.

این کافی نتی که دارم مطالبمو تایپ میکنم داره تعطیل میکه

منم مجبورم تعطیل کنم و بقیه داستانو بعدا تعریف کنم

فعلا در مزار هستیم و فردا به سمت تاجیکستان حرکت میکنیم

 

فعلا خداحافظ

ایشالا از تاجیکستان عکس آپلود میکنم

   + مرتضی اردبیلی ; ۳:٠۱ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/۱/٥
comment نظرات ()