در سفر... مثل باد

سفر .... مرا از تو، به هیچ‌کجا نمی‌بَرَد

سرنگتی، زندگی مسالمت آمیز با شیرها

سلام به همه دوستان گلم

تا اونجای سفر رو براتون گفتم که به ورودی پارک ملی سرنگتی رسیدیم، تا رانندمون بره و مجوز ورود بگیره (که یکساعتی طول کشید) آشپز گروه غذایی رو که دیشب برام درست کرده بود بهم داد تا همونجا بخورم، یک همبرگر کوچک، چند تا میوه، یک جور کوکو که با موز درست شده بود و یک ساندویچ کره و هویج! کلا آشپز با سلیقه ای داریم و غذاهاشم انصافا خوشمزس.

دوروبر ورودی پر از پرنده های خوشرنگه که به امید دزدیدن تکه ای از غذای توریستها اونجا جمع شدند، موش و مارمولک هم فراوونه!


همون بقل یک راه هست که میره بالای تپه، مطمئنا بالای اون تپه یکی از بهترین جاهاییکه میتونید وسعت بیکران سرنگتی رو ببینید، بالای تپه هم پره از مارمولکهای گنده با رنگهای عجیب بنفش و آبی و قرمز.

در ابتدای ورودی پارک، همون چند کیلومتر اول دیدیم یکجا تعدادی از ماشینها کنار جاده توقف کردند، زیر یک درخت درست در کنار جاده گله ای از شیرها خوابیده بودند، یک شیر نر بزرگ و سه چهار تا ماده و 4 تا توله شیر کوچیک. توریستها هم که تازه وارد پارک شدند و نمیدونند قراره در ادامه تورشون ده ها شیر دیگه ببینند حسابی اونجا وقت تلف میکردند و از شیرها عکس میگرفتند؛ البته فاصله شیرها واقعا کم بود؛ حتی یکی از شیرهای ماده از یک فاصله ای از ماشین ما در شد که من میتونستم از پنجره روش دست بکشم! البته اینکارو نکنیدها!

یک نکته واسه کساییکه میخوان برن به سافاری، راننده شما پول گرفته که شما رو 2 روز تو پارک بچرخونه، اما مسلما ترجیه میده کمتر رانندگی کنه و به نقاط دورتر پارک نره، پس تمام سعیشو میکنه یکجا وایسه، به بهانه دیدن یک حیوون، حتی شده یک موش! اما شما باید ازش بخواید که حرکت کنه؛ وقتی عکستونو گرفتین و حیوونو دیدین بهش بگید که حرکت کنه، هیچوقت بهش اجازه ندین تو صف ماشینها برای دیدن یک حیون بایسته؛ ازش بخواید که بره، چون مسلما اون حیوون رو بعدا خواهید دید، انقدر تراکم حیوون تو این پارک زیاده که تا نبینید باور نمیکنید، فقط تنها حیونهاییکه دیدنشون یکم سخته پلنگ و یوز پلنگه که یکم خجالتین ولی من اونها رو هم دیدم، 3 تا پلنگ و 3 تا یوز پلنگ.

پارک ملی سرنگتی در شمال تانزانیا و در کنار منطقه آتشفشانی گرونگورو قرار گرفته، حالا چرا اینو گفتم؟ چون میخوام تاریخچه این دشت وسیع رو براتون بگم. سرنگتی در زبان محلی یعنی دشت بی انتها، اما این دشت اینجا چطور بوجود اومده؟ در پست قبلی در مورد آتشفشان بزرگ گورونگورو براتون گفتم، خیلی سال پیش (حدود 2 میلیون سال قبل) در محلی که الان حفره آتشفشانی گورونگورو قرار داره یک آتشفشان بزرگ قرار داشت، بلندترین آتشفشان آفریقا، بلندتر از کلیمانجارو. خوب همونجور که میدونید یکی از اصلی ترین محصولات فعالیت آتشفشانها خاکستر هست. در این قسمت زمین جهت وزش باد همیشه شرق به غربه و این حجم عظیم خاکستر باید در قسمتی در غرب آتشفشان رسوب کنه، یعنی سرنگتی!

ملیونها تن خاکستر مثل آرد از آسمون روی این منطقه ریخته شده و یک دشت صاف صاف صاف درست کرده که تنها ناهمواری های اون سنگهای عظیمیه که خود آتشفشان به وسط دشت پرتاب کرده.

این آتشفشان بزرگ انقدر آتشفشانی کرد و انقدر سنگ و خاک زیر پای خودشو به شکل مذاب به بیرون ریخت که دیگه نتونست وزن خودشو تحمل کنه و در خودش فروریخت، الان چاله آتشفشانی گورونگورو که بی نظیرترین و بی نقص ترین گودال آتشفشانی جهانه به یکی از جاذبه های مهم گردشگری تبدیل شده.

بخاطر حاصلخیز بودن خاکستر، دشت سرنگتی همیشه سرسبزه  وبه قول خود تانزانیایی ها "سرنگتی هرگز نمیمیرد"

نمیخوام کل دو روز داخل دشت رو تعریف کنم چون خسته کننده میشه ولی عکس تعدادی از حیواناتی که دیدم رو اینجا براتون میذارم تا خودتون ببینی.

گله های میلیونی گاوهای وحشی، گوره خر، غزال، گله های بی شمار شیرهای با ابهت، پلنگ هاییکه روی درخت در کنار نعش شکارشون خوابیده بودند، یوزپلنگ های خابالوی خجالتی، گله های هزارتایی اسب های آبی تنبل در حوضچه های آب و گل، گله های بابون، موشهای راه راه، آهوهای مینیاتوری کوچک به اندازه یک بزغاله، گوزنهای  باشکوه، گله های بزرگ و کوچک فیلهای باهوش و هزاران هزار حیوون دیگه.

 همونطور که گفتم قبل از شروع سافاری همش به خودم میگفتم آیا دیدن چند تا دشت و حیوونها ارزش اینو داره که اینهمه پول بدم؟ جوابشو اینجا پیدا کردم، آره ارزششو واقعا داشت!

شب رو در منطقه ای در وسط پارک گذروندم به اسم کمپ سرنا، این کمپ در وسط پارک قرار داره و تقریبا تمام تورهای ارزون قیمتی که من دیدم همونجا اقامت میکردند، خود سرنا مجموعه چند کمپه، هر کمپ فضای لازم برای حدود 100 چادر رو داره و یک آشپزخونه؛ یک سالن غذاخوری کوچیک و البته توالت و حمام داره، میتونید از برق اونجا برای شارژ دوربینتون استفاده کنید.

 به محض رسیدن آشپزمون رفت به آشپزخونه تا تدارک غذا رو ببینه و من و راننده هم مشغول علم کردن چادرها. برای اینکه صبح زود بیدار بشیم و زودتر از گروههای دیگه به دشت بریم و فرصت صبح رو برای دیدن حیوانات از دست ندیم، شب زودتر خوابیدیم. حدود ساعت 3 بود که با سروصدایی بیدار شدم. صدای نفس نفس یک حیوون رو میتونستم بشنوم، از روی صدا میتونستم تشخیص بدم که فاصله اون تا من بیشتر از 4 متر نیست. صدای کنده شدن علفها از روی زمین رو هم میشد شنید. خیالم راحت شد که حیوون علفخواره و آروم از پنجره چادر نگاه کردم، اما انقدر تاریک بود که نمیشد هیچی دید. فقط میدیدم که حیوون بزرگیه و خیلی به ما نزدیکه و میچرید و جلو میرفت. شاید یک اسب آبی یا یک بوفالو بود.

دوباره خوابیدم و همونطور که قرار بود ساعت 6 صبح زودتر از بقیه گروهها بیدار شدیم و بدون خوردن صبحانه به سمت دشت حرکت کردیم، آشپزمون نیومد تا صبحانه رو آماده کنه و وسایل رو جمع کنه. در یکی از فرعی ها راننده نگه داشت و گفت اون شیر رو ببین، من هرچی دقت کردم نتونستم شیری ببینم تا اینکه راننده بوق زد و تو فاصله 2-3 متری ما یک شیر نر جوان و با ابهت یکهو از پشت یک بوته بیرون پرید و حالت دفاعی به خودش گرفت. واقعا شیر زیبایی بود؛ زیباترین و با ابهت ترین شیری بود که تو تمام طول سافاری دیدم.

نمیدونم عمر چجوری تونست اون حیوون رو ببینه، من که اصلا ندیدمش، تازه فهمیدم چرا این ماسایی ها انقدر به شجاعت معروفن، چون تو این دشتهای واقعا هر قدم باید منتظر حمله یک حیوون بود، شاید در فاصله 3-4 متری شما شیر یا یوز پلنگی خوابیده باشه، و تا به اون نرسید نمیتونید ببینیدشون. یکی از دلایل اینکه ماسایی ها به هوا میپرند هم همینه، تا بتونن کمی جلوتر رو ببینند، یا مثلا پشت بوته ها رو ببینند که نکنه تهدیدی اون پشت خوابیده باشه.
خورشید در حال طلوع بود و نور اون از لابلای علف ها به صورت و یالهای شیر نر جوان میخورد و نسیم آرومی که یالهای اونو نوازش مکرد. شاید نیم ساعتی محو تماشای شیر نر بودم. بعد از اینکه خیالش راحت شد که ما براش تهدیدی محسوب نمیشیم آروم گوشه ای نشست و با سر برافراشته به آرومی اطراف رو زیر نظر گرفت، گاهی هم سرشو روز زمین میگذاشت و چند دقیقه ای چرتی میزد.

حیوون بعدی که خیلی دنبال دیدنش بودم کروکودیل بود. راننده بهم گفته بود که دیدن کروکودیل خیلی سخته، چون معمولا داخل آب هست و یا مخفی شده. شاید دو سه ساعتی رو صرف گشتن دنبال کروکودیل کردیم، در کنار حوضچه ها میایستادیم به امید پیدا کردن یکیشون. اما بالاخره یکیشونو دیدم، از راه نسبتا دور، فاصله حدود 50 متری، یک کروکدیل بزرگ بود که کنار جوی و در علفها خوابیده بود. کمی جلوتر یک بچه کروکودیل رو هم دیدم که با دیدن من سریع داخل آب پرید.

حدود ساعت 11 به کمپ سرنا برگشتیم تا صبحانه و نهار رو باهم بخوریم و به سمت گرونگورو حرکت کنیم. اما بعد نهار باز هم چند ساعتی در سرنگتی دور زدیم.

میتونم بگم سرنگتی بدون شک زیباترین پارکی بود که من دیدم، تراکم حیوانات انقدر زیاد بود که تصورش هم سخته. تازه تو این فصل بیشتر چرندگان به سمت شمال پارک و مرز کنیا حرکت کرده بودند وبه قول عمر الان پارک خلوت بود! اگه خلوت اینه پس وقتی شلوغ بشه چی میشه؟؟!!!

قبل از غروب از سرنگتی خارج شدیم و به سمت ارتفاعات دهانه گورونگورو حرکت کردیم.

ادامه سفر نامه در پست بعدی

 

بقیه عکسها:

 

بابون

اسب های آبی در حوضچه استراحت میکنند، تنبلها

ورودی پارک

   + مرتضی اردبیلی ; ۱٠:٥۳ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۳/۱٠/٢
comment نظرات ()