در سفر... مثل باد

سفر .... مرا از تو، به هیچ‌کجا نمی‌بَرَد

داستان

 

 یک داستان زیبا از دوست عزیز و هنرمندم حمید سلطان آبادی :

 

این قفسه سینه که می بینی یه حکمتی داره. خدا وقتی آدم و آفرید سینه اش قفسه نداشت. یه پوست نازک بود رو دلش. یه روز آدم عاشق دریا شد. اونقدر که با تموم وجودش خواست تنها چیز با ارزشی که داره بده به دریا. پوست سینه اش و درید و قلبش و کند و انداخت تو دریا. اونوقت موجی اومد و نه دلی موند و نه آدمی. خدا دل آدم و از دریا گرفت و دوباره گذاشت تو سینه اش. آدم دوباره آدم شد. ولی امان از دست این آدم!


در حقیقت دو روز بعد آدم داستان ما عاشق جنگل شد. دوباره پوست نازک تنش و جر داد و دلش و پرت کرد میون جنگل. باز نه دلی موند و نه آدمی. خدا کم کم داشت عصبانی می شد. یه بار دیگه دل آدم و برداشت و محکم گذاشت تو سینه اش. ولی مگه این آدم، آدم می شد. این بار سرش و که بالا کرد، یه دل که داشت هیچی، با صد دلی که نداشت عاشق آسمون شد. همه اخم و تخم خدا یادش رفت و پوست سینه اش و جر داد و باز دلش و پرت کرد میون آسمون افسانه ای. دل آدم مثل یه سیب سرخ قل خورد و قل خورد و قل خورد افتاد تو دامن خدا.

نه دیگه؛ خدا گفت. این دل واسه آدم دیگه دل نمی شه. آدم دراز به دراز چشم به آسمون رو زمین افتاده بود. خدا این بار که دل رو گذاشت سرجاش بس که از دست آدم ناراحت بود، یه قفس کشید روش که دیگه بسه. آدم که به خودش اومد؛ دید ای دل غافل، چقدر نفس کشیدن واسش سخت شده. چقدر اون پوست لطیف رو سینش سفت شده. دست کشید رو سینه اش و وقتی فهمید چی شده یه آهی کشید، همچین که از آهش رنگین کمون درست شد. این برای اولین بار بود که رنگین کمون قبل از بارون درست می شد.

بعد هی آدم گریه کرد؛ هی آسمون گریه کرد. روزها پس از روزها گذشت و آدم با اون قفس سنگین خسته و تنها روی زمین سفت خدا قدم می زد و اشک می ریخت. آدم بیچاره دونه دونه اشکاشو که می ریخت رو زمین، شکل مروارید می شد اونها رو بر می داشت و پرت می کرد طرف خدا تو آسمون. تا شاید دل خدا واسش بسوزه و قفس و برداره. اینطوری بود که آسمون پر از ستاره شد. ولی خدا دلش واسه آدم نسوخت.

خلاصه یه شب آدم تصمیم خودش رو گرفت. یه چاقو برداشت و پوست سینه اش و پاره کرد. دید خدا زیر پوستش چه میله های محکمی گذاشته، دلش و دید که اون زیر طفلکی مثل دل گنجشک می زنه. تالاپ تولوپ می کرد. انگشتاش و کرد زیر همون میله ای که درست روی دلش بود و با همه ی زوری که داشت اونو کند. آخ! اونقدر دردش اومد که دیگه هیچی نفهمید و روی زمین افتاد.

خدا از اون بالا همه چیز و نیگا می کرد؛ دلش واسه آدم سوخت. استخون و برداشت و مالید به دریا و آسمون و جنگل. یهو همون تیکه استخون روی هوا رقصید و رقصید. چرخید و چرخید. آسمون رعد و برق زد. دریا پر شد از موج و توفان، و درختای جنگل شروع کردن به رقصیدن.

همون تیکه استخون یواش یواش شکل گرفت و شد و یه فرشته، با چشای سیاه مثل شب آسمون، با موهای بلند مثل آبشار توی جنگل، اومد جلو و دست کشید روی چشای بسته ی آدم. آدم که چشاش و باز کرد اولش هیچی نفهمید. هی چشاش و مالید و مالید و هی نیگا کرد. فرشته رو که دید با همون یه دل که نه، با صد تا دلی که نداشت، عاشقش شد. همون قدر که عاشق آسمون و دریا و جنگل شده بود. نه خیلی بیشتر.

پا شد و فرشته رو نیگا کرد. دستش و برد گذاشت روی دلش همونجا که استخونش و کنده بود. خواست دلش و در بیاره و بده به فرشته. ولی دل آدم که از بین اون میله ها در نمی یومد. باید دو سه تا دیگه از اونا رو هم میکند. تا دستش و برد زیر استخون قفس سینش، فرشته اروم اروم اومد جلو. دستاش و باز کرد و آدمو بغل کرد. سینش و چسبوند به سینه ی آدم. خدا از اون بالا فقط نیگا می کرد، با یه لبخند رو لبش.

آدم فرشته رو بغل کرد. دل آدم یواش و یواش نصفه شد و آروم آروم خزید تو سینه ی فرشته خانوم. فرشته سرش و آورد بالا و توی چشای آدم نیگا کرد. آدم با چشاش می خندید. فرشته سرش و گذاشت رو شونه آدم، و چشاش و بست. آدم یواشکی به آسمون نیگا کرد و از ته دلش دست خدا رو بوسید. اونجا بود که برای اولین بار دل آدم احساس آرامش کرد!

   + مرتضی اردبیلی ; ۱٠:٥۱ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/٩/٢٦
comment نظرات ()