در سفر... مثل باد

سفر .... مرا از تو، به هیچ‌کجا نمی‌بَرَد

دل نوشته 3

سلام

خیلی وقتها اتفاقاتی تو سفرهام میافتند، که نه به کسی میگم، نه اینجا مینویسم؛

یجورایی بخش خصوصی سفرم هستند. نه اونجوری که فکر کنید خصوصی، چیزهایی که شاید  خوندنشون برای دیگران مفید نباشه.

امشب تصمیم گرفتم یکی از اون خاطرات نانوشته سفرهامو بنویسم

این شب ها حال عجیبی دارم، یادش افتادمو هوس کردم بنویسمش، آخه اینجا دفتر خاطرات منه.

قضیه برمیگرده به آخرین سفرم به هند، در دهلی


روز آخر سفرم بود، تو دهلی رفتم به بازار بهارگنج، مرکز خرید و فروش صنایع دستی و سوغاتی تا واسه دوستانم وخانواده چیزهایی بخرم، بیشتر واسه خرید از یک سنگ فروش که سنگ های قیمتی رو با قیمت های مناسبی میده رفتم.

داخل مغازه ها پرسه میزدم و جنسهارو نگاه میکردم، توجهم به چند تا کیف داخل مغازه ای جلب شد ولی نخریدم و بیرون اومدم، یاد نیست اون موقع به چی فکر میکردم، اما یادم میاد ذهنم خیلی مشغول بود و همش تو فکر بودم (آخر سفر بود دیگه، معمولا آخر سفر سخت ترین بخششو و باید خودمو واسه بازگشت به ایران و این زندگی روزمره آماده کنم) تو همین حال و هواها بودم که دیدم یک پیرمرد سیک با موها و ریشهای سفید و ظاهر خیلی مرتب روبروم ایستاده.

تو چشمهام نگاه میکرد، منم نگاهش میکردم، قدش از من خیلی کوتاهتر بود اما نگاه نافضی داشت که اونو جبران میکرد.

بعد از شاید 30 ثانیه که به هم نگاه میکردیم بهم گفت: "تو قلب غنی داری، اما ذهنت مثل پروانه پرواز میکنه" شاید ترجمه نتونه حق مطلبو ادا کنه اصلی جمله انگلسیس این بود:

You have a rich heart, but your mind is butterflying

نمیدونستم چی بگم، فکر کردم حتما ازین دوره گردهاست که پول میخواد، اما مرتب تر از این حرفها بود، و یک کیف چرمی گرون دستش بود. تو همین فکرها بودم که گفت "به من شک داری نه؟" باز من جوابی ندادم

گفت فردا داری میری از هند، بهم گفت اونجا یکی منتظرته که معنی اسمش اینه (درست میگفت) بعد یک تکه کاغذ از جیبش در آورد، تکه ای ازون رو جدا کرد، روش چیزی نوشت، و تا کرد و گذاشت توی دست من؛ بعد بهم گفت یک سوال از من بپرس، من داشتم تو ذهنم میگفتم چی بپرسم، سوالای مختلفو مرور کردم گفتم یک چیز بی ربط بپرسم، گفتم رنگ مورد علاقه من چیه؟ گفت جوابش تو دستته! کاغذو باز کردم توش نوشته بود "آبی"

خیلی تعجب نکردم، چون اینجور آدمها که ذهنو میخونن تو هند کم نیستند؛ هند سرزمین چیزهای خارق العاذس.

داشتم تو ذهنم فکر میکردم که دیگه حتما میخواد پول بگیره تو همین فکرها بودم که گفت نگران نباش، من پول نمیخوام؛ فقط بهم یک "چایی شیر" بده که نوشیدنی محبوب هندی هاست و همجا دارند؛ قیمتش 7 روپیه است؛ یعنی هیچی

گفتم باشه، رفتیم به کافه ای که نزدیک اونجا بود و دوتا چایی شیر سفارش دادیم.

گفتم تو کی هستی؟

گفت من یک تاجرم، از گجرات (ایالتی در جنوب هند) گفت امروز اتفاقی اینجا بودم میون اینهمه جمعیت، از دور دیدم که روحت داشت پرواز میکرد، گفت روحت از رنگش معلوم بود که مال آدم متفاوتیه، مدتی پشت سرت بودم، روح و ذهنت همش باهم درگیر بودند، روحت میخواد پرواز کنه، اما ذهنت خیلی مشغوله؛ میگفت مثل پروانه هی از این گل به اون گل، از این فکر به اون فکر پرواز میکنه.

گفتم خوب حالا چی میخوای؟ گفت هیچی،

من میتونم کمکت کنم

گفتم چطور؟

گفت  از من خواسته شده که بیام سر راهت و راهنماییت کنم.

من نگاهش میکردم

یک عکس در آورد. عکس قدیمی و دربوداغونی بود، یک عده، شاید حدود 40-30 نفر داخل جنگل ایستاده بودند، لخت، همه مرد، با موها و ریشهای بلند، عکس انقدر قدیمی بود که واضح نبود.

گفت از بین اینها یکیو انتخاب کن

نگاه کردم به عکس، به چهره ها، هنوزم بهش ایمان نداشتم، یک نفر در ردیف جلو نشسته بود، انگار داشت منو نگاه میکرد، بدجوری جذبم کرده بود؛ اما تو ذهنم میگفتم این خیلی جلو ایستاده این میتونه حدس بزنه من اینو انتخاب کردم، توی دهنم یک نفر دیگه رو اون ته تها انتخاب کردم.

گفتم بهش که من انتخاب کردم، لبخندی زد و بهم نگاه کرد و گفت اونی که جذبش شدی منم (با دست نشونم داد)، همونیکه اون جلو نشسته، اما تو اون آخری رو انتخاب کردی که ذهن منو منحرف کنی.

گفت منو تو بهم وصلیم، گفت ما باز هم همو میبینیم، گفت ما روحهامون از یک روح واحده و من باید بتو کمک کنم

من نمیدونستم چی بگم

از اینجا به بعد یک تکه کاغذ در آورد، اونجا مبنوشت، شکل میکشید، توضیح میداد و من گوش میدادم.

درباره همه چیز، اول از گذشتم گفت، از حالم گفت، از تجربیات عاطفیم، حتی بهم گفت که چرا این اتفاق برام افتاده، جالب بود برام؛ بک اتفاق تو زندگیم افتاده بود که همیشه برام سوال بود، بهم گفت اون برای این اتفاق افتاد که به خودت مغرور بودی، باید غرورت میشکست، از سفرهام، از آرزوهام، بعد رفت سراغ آینده.

گفت من نمیتونم زیاد بهت بگم در مورد آیندت؛ اما خیلی نکات میگفت

راهنمایی میکرد

گاهی سوالهایی میکردم، از آینده، لبخند میزدو میگفت نمیتونم بگم

در مورد کارم، زندگی شخصیم، احساساتم، خانوادم، سفرهام و ...

بیشتر بهم نکاتی رو در چگونگی کنترل ذهن و روحم گفت، نکاتی که باید رعایت کنم تا به هدفهام برسم

شاید یک ساعت و نیم تا 2 ساعت حرف زدیم

اون میگفت و من نگاهش میکردم

آخرش بهش گفتم اسمتو آدرستو بده اگه اومدم هند بیام سراغت، خندید...

گفت فکر میکنی میتونی با آدرس منو پیدا کنی؟

گفت اگه بخواند که منو ببینی؛ منو خواهی دید، بعد لبخندی زد و گفت، نگران نباش، ما باز هم همو میبینیم.

بعد از خودش بهم گفت، از استادش که توی عکسش کنارش نشسته بود

از اینکه 10 سال زیر نظر استادش در جنگل زندگی کرده و ریاضت کشیده

از اینکه هرچی در میاره به فقیرها غذا میده

عکسهاییرو نشون داد از خونه اش در گجرات که چند صد نفر رو اطعام میکرد

گفت دیرش شده و باید بره

خداحافظی کرد؛ لبخندی زد و زفت. حتی پشتشو نگاه نکرد

و منو گذاشت با هزاران سوال بی جواب

ثروتمند بود، اما اسیر پول نبود

و تنها یادگاری که بهم داد عکسی بود از گورو نانوک، پیامبر سیک ها (همون عکس  ابتدای متن)

اینه که میگم هند رو دوست دارم

گویا من به اونجا تعلق دارم...

   + مرتضی اردبیلی ; ۱:٥۱ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۳/۱٠/٤
comment نظرات ()