در سفر... مثل باد

سفر .... مرا از تو، به هیچ‌کجا نمی‌بَرَد

روسیه4، مسکو، داستانهای باورنکردنی

سلام به همراهان گلم

"بعد از پایان تایپ این پست این سطر رو اضافه کردم، این پست خیلی طولانی شد، اما در آخر اون داستان جالبی رو براتون نوشتم که در ارتباط با بقیه پست هست، پس لطفا اونو تا آخر بخونید."

دیروز یک دور کوتاهی اطراف زدیم تا با موقعیت خودمون آشنا بشیم و بفهمیم کجاییم! امروز دیگه با برنامه ریزی روز رو شروع کردیم


صبحانه رو مهمون اینیا بودیم، چای و نون و مربا، با این قیمت بسیار ارزون هتل، همین که بهمون صبحانه رایگان میده خیلی عالیه!

اولین برنامه امروزم خرید بلیط قطار از مسکو به سنت پترزبورگ بود، چون میخواستم زودتر بخرم و خیالم راحت بشه! با کمک اینیا مسیر مترو مورد نظر رو پیدا کردیم و یک بلیط 20 سفره مترو خریدیم به قیمت 500 روبل (یعنی 32 هزار تومن یعنی هر سفر 1600 تومن! قابل قبوله) مزیت این بلیط این بود که هممون میتونستیم ازش استفاده کنیم، یکی میزد داخل میشد و بلیطمو میداد بعدی بزنه! ایستگاه مترویی که ایستگاه قطار در اون بود اسمش بود ترانسپورتسکایا. اطراف این ایستگاه مترو چند تا ایستگاه قطار دیگه هم بود که ایستگاه مورد نظر ما لنینگرادسکایا بود، لنین گراد اسم قدیم سنت پترزبورگ بوده. قبلا قطارهارو در اینترنت دیده بودم و حتی سعی کردم بخرم اما متاسفانه کارت اعتباری من رو برای خرید قبول نمیکرد. وارد ایستگاه قطار شدم و در جلوی باجه خرید قطارهای مسافت دور ایستادم تا نوبتم بشه.

ورودی ایستگاه قطار

خانم مسئول فروش کلا انگلیسی هیچی بلد نبود! حتی عددهارو هم نمیتونست بگه! من که از قبل پیشبینی این قضیه رو کرده بودم، از اینیا خواهش کرده بودم که مشخصات قطار مورد نظر ما و ساعت و تاریخ و همچی رو به روسی برام بنویسه توی دفترچم. همین به کارم اومد و وقتی اونو بهش نشون دادم انگار دنیارو بهش دادم، لبخندی زد و سریع بلیطو صادر کرد، انگار از یک دردسر بزرگ که حرف زدن با یک غیر روس زبان بود نجات پیدا کرده بود!

قطاری که گرفتم معروفه به قطار ساپسان، یعنی عقاب، قطار سریع السیری که مسیر مسکو تا سنت پترزبورگ رو 3و نیم ساعته طی میکنه و تا 250 کیلومتر در ساعت سرعت میگیره. جالبه که قیمت این قطار کمی از هواپیما گرونتر بود!! اما من ترجیه دادم که با این قطار برم هم بتونم این مسیر رو زمینی ببینم و هم اینکه تجربه سوار شدن به این قطارهای سریع السیر رو پیدا کنم.

مستقیم به سمت میدان سرخ رفتیم. برنامه بعدی دیدار با مقبره رهبر فقید شوروی و تجدید میثاق با آرمنهای والای لنین بود!

صف طولانی ورود به مقبره لنین

مقبره لنین همونطور که گفتم تقریبا در میانه میدان سرخ و در کنار دیوار کرملین ساخته شده، مقبره ای هرمی شکل، تزیین شده با سنگ گرانیت سیاه و سرخ. (در مقایسه با مقبره های رهبران ما بسیار بسیار بسیار بسیار .... ساده!!!! )

دیدار از این مقبره فقط از ساعت 10 صبح تا 1 امکانپذیره، و چون همه تورها و توریستها میخواند حتما این بازدید رایگان رو توی برنامه هاشون داشته باشند طبیعتا صف طولانی بازدید کنندگان تا بیرون میدان سرخ و تا میدان مانژ میرسید. ما هم به ناچار توی صف طولانی ایستادیم و بلافاصله یک تور بزرگ ایرانی پشت سر ما اومدند و توی صف ایستادند.

دیروز وقتی داشتیم از میدان سرخ بازدید میکردیم من یک داستان کوتاه در مورد گریگوری راسپوتین و اتفاقات مربوط به اون برای دوستانم تعریف کردم، دوستانم هم به شوخی کمی منو مسخره کردند و گفتند ما که نمیدونیم! تو هم هرچی دلت میخواد بگو!

جالب اینکه وقتی گروه ایرانی اومدند پشت سرمون خانم تورلیدر شروع کرد همون داستان رو به شکل نصفه و نیمه و دم بریده براشون تعریف کردند که باعث شد همسفرهای من یکم شرمنده بشن :) (در ادامه داستان رو برای شما هم تعریف میکنم)

بعد از حدود یک ساعت انتظار در صف، از گیت امنیتی و ایکس ری رد شدیم و وارد محوطه مقبره شدیم. جالب اینه که شما یک ساعت برای عبور از گیت امنیتی منتظر میمونید، اما تنها حائل بین محوطه مقبره و میدان سرخ یک زنجیر با ارتفاع نیم متر که هر بچه ای میتونه ازش رد بشه، اما هیچکس این کار رو نمیکنه، احترام به قانون، اینجا به وضوح دیده میشه.

ساختمان هرمی مقبره که در زیر اون گنبد جنازه لنین نگهداری میشه

بعد از گیت مسیر رو درست از کنار دیوار کرملین ادامه میدیم، جاییکه سنگ قبر بعضی از مشاهیر روسیه، مثل یوری گاگارین، ماکسیم گورکی و خیلی های دیگه قرار داره. فقط یک سنگ یادمان کوچک بر دیوار میگه که اینجا یوری گاگارین خابیده، اولین انسانی که از جو زمین خارج شد و به فضا رفت.

مقبره مشاهیر روسیه

با صف به سمت ورودی مقبره میریم مقبره ای که در سال 1930 ساخته شده، داخل مقبره عکس گرفتن، حرف زدن، و هر کاری که بی احترامی تلقی بشه شدیدا ممنوعه. پلکان ها رو به سمت پایین طی میکنیم، چیزی حدود 2 طبقه به پایین میریم. در اونجا به اتاقی میرسیم که مثل یخچال خنکه، بوی عطر در فضا پیچیده و موسیقی آرامی شنیده میشه. به محض ورود یک تابوت بزرگ شیشه ای در وسط اتاق توجه رو جلب میکنه. مسیر حرکت دور تا دور تابوت از پایین پای لنین میچرخه و از سمت چپش خارج میشه. به محض ورود نمیتونید صورت لنین رو ببینید و فقط دستهاش دیده میشه، کمی که حرکت کنید به سمت پایین پا، یواش یواش صورتش هم دیده میشه.

زمانی که لنین وفات نمود! سران نظام کمونیستی تصمیم گرفتند که جنازه اون رو حفظ کنند. (البته حدیث هایی هست که میگه لنین همچینها هم مهم نبود و بعد مرگش تصمیم گرفتند اون رو به عنوان رهبر معرفی کنند تا یک نماد داشته باشند) برای همین جنازه اون رو با یک سری مواد شیمیایی نگهداری کردند و در معرض دید قرار دادند. اما بعد مدتی دیدند که اجزاء بدن لنین داره از هم میپاشه و حتی گفته میشه قسمتهایی از صورت از بین رفت و دانشمندان جنازه لنین رو به لابراتوار بردند و سعی کردن با تزریق یک سری مواد که یک دانشمند اروپایی پیشنهاد داده بود روند زوال رو از بین ببرند اما مثل اینکه بدتر شد! خلاصه در نهایت جنازه رو مومیایی کردند! تقریبا به همون روش مصری ها لنین مومیایی شد اما با علم جدید و تلاش برای حفظ ظاهر. اما نهایتا چهره جنازه تغییر پیدا کرد و مجبور شدند قسمتهای آسیب دیده رو با موم ترمیم کنند. بنابر این چیزیکه امروز در مقبره لنین دیده میشه، یک ماسک مومی هست که روی صورت مومیایی شده لنین قرار گرفته!

برای همین هم یکم غیر طبیعی هست.

عکس گرفتن از داخل مقبره ممنوع بود واسه همین عکسهای داخل مقبره رو از اینترنت پیدا کردم.

با حفظ احترام و سکوت لنین رو طواف کردیم و از سمت چپ تابوت خارج شدیم و پله هارو به سمت بالا طی کردیم. فضای آزاد بین مقبره و دیوار کرملین محل دفن دیگر سران رژیم کمونیستیه. استالین، خروشچف، ژوکوف، الکسی گورکی و ...

قبر استالین

البته بعد از مرگ استالین جنازه استالین رو هم مومیایی کردند و در کنار لنین در مقبره قرار دادند. همون موقعها بود که یکی از سران با نفوذ انقلاب کمونیستی که یک خانمی بود که بهش عنوان مادر انقلاب رو داده بودند خاب میبینه لنین خیلی ناراحته، میگه چرا ناراحتی؟

لنین هم با ناراحتی میگه بابا این کیه اومدین بقل دست من گذاشتین! روح من در عذابه!

خلاصه بعد این خواب سریع استالین رو از مقبره بیرون آوردند و پشت مقبره خاکش کردند. بالای قبر این مشاهیر انقلاب مجسمه سنگی سرشون هم قرار گرفته. بعد از دیدار از این مقبره ها به سمت بیرون محوطه مقبره رفتیم.

 

بعد از تدفین لنین و بقیه بزرگان در اینجا، یجورایی مد شد که افراد معروف روسیه رو پای دیوار کرملین دفن کنند. در طی همون سالهای اول چنان این دفن کردن ها زیاد شد که دیگه جا پای دیوار نمونده بود برای دفن! گفته میشه حدود 300 نفر اونجا دفن شدند. بعدا دیدند پای دیوار شده گورستان! دیگه اجازه ندادند کسی رو اونجا دفن کنند، حتی رهبران بعدی شوروی مثل گورباچف هم اینجا دفن نشدند و در گورستانی به نام نوودویچی دفن شدند.

از مقبره خارج شدیم و از میان میدان سرخ به سمت کلیسای سنت باسیل رفتیم، دیروز توضیحاتی در مورد تاریخچه کلیسا نوشتم اما چون توش نرفتیم بقیه اش موند برای امروز، همون توضیحات رو عینا اینجا میارم:

" این کلیسای زیبای که اسم دیگه اون کلیسای جامع منجی هست، در زمان ایوان مخوف یعنی حدود 450 سال پیش ساخته شده. مناسبت ساخت اون بر میگرده به پیروزی لشکر تزار بر مغول هایی که شهر کازان رو در اختیار گرفته بودند. این روز در تاریخ روسیه روز مهمیه، چون اون رو روزی میدونند که تمام روسیه متحد شد و در اون روز تزار خودش رو تزار تمام روسیه اعلام کرد.

کلیسا مشتمل بر8 کلیسای کوچکه که دور تا دور یک کلیسا اصلی حضرت مسیح ساخته شده اند، داخل کلیسا شدیدا مارپیچ  و پیچیده است، دلیل ساخت کلیسا به این شکل هنوز هم کاملا مشخص نیست،  اما چیزی که محرض شده اینه که کلیساهای کوچک به شکل ستاره 8 پر (همان ستاره داوود) در اطراف کلیسای اصلی هستند و نشانه ای از تعهد و بیعت طراح به کلیسای اورشلیم، یا همان قدس، هست.

سازه اصلی کلیسا در ابتدا کاملا با سنگ سفید رنگ ساخته شده بود و گنبدهایی طلایی رنگ داشت، بعدها در قرن 17ام رنگ اون تغییر پیدا کرد تا به بقیه ساختار میدان سرخ هماهنگ بشه و گنبدهای اون هم به این شکل رنگارنگ در اومدند."

بلیط ورودی کلیسا 350 روبل بود (یعنی نفری حدود 25 هزار تومن) برخلاف تصور گرون نیست! برای ورود از درب اصلی رد میشیم و وارد راه پله اصلی میشیم، متاسفانه کلیسای اصلی که زیر گنبد مرکزی قرار داره در حال بازسازیه و امکان بازدید از اون نیست، اما اشکالی نداره، هنوز در این مجموعه 8 کلیسای دیگه هست که میشه بازدید کرد. هر کدوم از این کلیساها به اسم یکی از قدیس ها نامگذاری شده اند.

این کلیسا یک اسم دیگه هم داره که الان کمتر شنیده و استفاده میشه، "یورودستوو" یک واژه روسی هست به معنی دیوانگی، یا احمق ها. این کلیسا به اسم احمق های مسیح، یا دیوانگان مسیح هم معروف بوده.

این اسم و این ایده که خیلی ها اون رو رد کردند، اشاره میکنی به نوعی از اعتقادات مسیحیان، که در اون کسی که این عقیده رو با اراده شخصی خودش میپذیره، ابتدا مال دنیا و خانواده و خانه و همه چیز رو برای مسیح رها میکنه، و اجازه میده دیگران از او سو استفاده کنند! در حقیقت کسی که این رویه رو در پیش میگیره خودش رو برای رضای مسیح انسان دیوانه ای میکنه که فقط در جستجوی مسیحه و هیچ وابستگی دیگه ای نداره، افرادی که به این روش اعتقاد داشتند، با لباسهای پاره و کهنه، گاهی کاملا برهنه و بدون لباس، گدایی میکردند

تصاویری که در ادامه میاد مربوط به داخل کلیسای سنت باسیل هستند

اعتقاد بر این اساسه که اگه تو برای مسیح خودت رو به حماقت بزنی، مسیح به تو زکاوتی میده که چیزهایی میبینی و میشنوی که دیگران نمیبینند و نمیشنوند. در تاریخ اومده که همچین اتفاقاتی افتاده و افراد مشهور این روش به جایی رسیدند که گفته میشه یکی از اونها در کلیسای جامع بیزانسی حضرت مریم رو احضار کرده و به قولی معجزه کرده.

میشه این اعتقادات رو با مرتاز های هندی مقایسه کرد که از راه ریاضت و منفصل شدن از دنیا قدرتهای ماورایی پیدا میکنند.

یا حتی میشه ارتباطی بین این اعتقادات و مدل متعالی تر و مدرن تر اون، صوفی گری پیدا کرد. کسانی که از طریق رقصی موزون و انفصال از دنیا به ماوراء میرسند. حتی گفته میشه اعتقادات قلندریه در اسلام هم بر همین اساس و اعتقادات شکل گرفته.

بگذریم، ظاهرا در حدود قرن 14 ام این اعتقادات افراطی مذهبی در روسیه امروز بسیار رواج داشته و این محل که امروز کلیسا ساخته شده یکی از محلهای تجمع این افراد بوده که برهنه در اینجا زندگی میکردند و غذاها و کمکهای مردمی زنده میموندند و همین که اونها در سرمای کشنده اون منطقه با اون وضعیت زنده میموندند نشانه معجزه و گرمای ایمان در دلهایشان بوده.

داخل پرانتز بگم که هنوز هم، با وجود حکومت نیم قرن کمونیست و نابودی بسیاری از مظاهر دینی در این کشور، همچنان عده زیادی از مردم اعتقادات بسیار قوی، و در حد افراطی دارند!

حالا همه اینهارو گفتم برای اینکه در نهایت بگم، سنت باسیل، اسم این کلیسای، معروفترین کلیسای کل روسیه، اسم یکی از همین افراد بوده، فردی که همینجا زندگی میکرده و یکی از بزرگترین و معروفترین دیوانگان مسیح بوده.

صحنه های مصلوب کردن مسیح

میدان سرخ از پنجره کلیسا

شام آخر

کلیسای ارتودوکس روسیه اسم 36 نفر رو به عنوان دیوانگان مسیح و قدیس و برکت داده شده و تقدیس شده عنوان کرده، سنت باسیل یکی از اونهاست، اما یکی دیگه از معروفترین اونها  و آخرینشون فردیه به اسم گریگوری راسپوتین.

راسپوتین یکی از مرموزترین و بحث برانگیزترین افراد در تاریخ معاصر روسیه محسوب میشه. او در سیبری و در روستایی به دنیا اومد که همه بیسواد بودند. پس از فراگیری علوم دینی در صومعه ها، و تبدیل شدن به یک راهب، رفتارهایی مثل دیوانگان مسیح از خود نشون میداد، در سفر به مناطق مختلف که خیلی از اونها رو پیاده انجام میداد چیزهایی آموخت که بعدها این فرد رو به دربار تزار کشاند. زندگی ثبت شده راسپوتین از زمانی شروع میشه که او وارد پتروگراد شد، یا سنت پترزبورگ امروزی، او مستقیم به کلیسای جامع شهر رفت، در همون زمان مراسم در کلیسا برقرار بود، راسپوتین مستقیم به سمت محل موعظه رفت و گفت که مریم مقدس بر من حلول کرده و من رو لمس کرده و از من خواسته برای شفای فرزند تزار به پتروگراد بیاد، در همون زمان روحانی کلیسا که برترین کشیش شهر و محبوب تزار و همسرش بود راسپوتین رو لمس کرد و به ناگاه روی زمین زانو زد، و خطای به همه مردم حاضر در کلیسا گفت که همین الان در مقابل این مرد مقدس زانو بزنند و از او درخواست شفاعت کنند!

گریگوری راسپوتین

فرزند تزار نیکلای دوم، الکسی از بیماری هموفیلی رنج میبرد، اما چون این پسر تنها فرزند پسر تزار رومانوف بود و از ترس شایعه قطع شدن سلسله رومانوف ها بواسطه بیماری الکسی، هیچکس حتی نزدیکان تزار از بیماری الکسی خبر نداشتند، اما کشیش مذبور، این واقعیت رو میدونست چون به درخواست ملکه الکساندرا گاهی به بالین الکسی میرفت و براش دعا میکرد. مدت طولانی بود که بواسطه زخمی که در بدن این طفل بوجود اومده بود خونریزی اون قطع نمیشد.

همین که راسپوتین این راز رو میدونست میتونه نشانه ای باشه بر علم غیب او، اما اتفاقات بعدی عجیبتر بودند. راسپوتین به سرعت به دعوت تزارینا (ملکه الکساندرا) به دربار خوانده شد و به بالین الکسی هدایت شد. گفته میشه راسپوتین دست الکسی رو در دست گرفت، با دست دیگرش موهای او را نوازش کرد، و زیر لب دعایی خواند که بلافاصله خونریزی الکسی متوقف شد! گفته میشه بعد از اون مدتی راسپوتین لنگ لنگان راه میرفت. بعد از این اتفاق راسپوتین جای تمام پزشکان دربار را گرفت.

این کار باعث شد راسپوتین به سرعت مشهور و محبوب بشه، ملکه به شدت به او علاقه پیدا کرد و به او اعتقاد داشت، حتی بعدها از قدرت او برای شفای افراد دیگری هم استفاده شد. (گفته میشه بعد از یکسال مجددا خونریزی الکسی شروع شد اما راسپوتین از راه دور و بوسیله تلگراف مجددا اونو شفا داد).

تزارینا الکساندرا

به عنوان پاداش و تشکر، ملکه به راسپوتین خانه مجللی رو اهدا کرد، که به سرعت تبدیل شد به شفاعتخانه زنان و محل رفت و آمد زنان از قشرهای مختلف روسیه که برای پیشبینی های راسپوتین به پیش او میرفتند. خیلی ها راسپوتین رو فردی عیاش و شیطانی توصیف میکنند که علاقه شدیدی به زنان داشت و فقط زنان رو به محضر خودش راه میداد. گفته میشه راسپوتین پیشبینی های بسیار دقیقی از خیانتهای همسران اون زنها در اختیارشون قرار میداد!

گفته میشه راسپوتین هیچ چیز در مورد آداب معاشرت، حتی درست غذا خوردن و لباس پوشیدن نمیدونست و حضور او در دربار شدیدا پادشاه رو اذیت میکرد، اما با حمایت های تزارینا، شاه تحملش میکرد.

زمانی که جنگ جهانی اول شروع شد، تزار خودش شخصا در میدان نبرد حضور داشت و اداره مملکت و قسمتی از رهبری جنگ بر عهده ملکه الکساندرا بود، اما نفوذ راسپوتین بر الکساندرا، باعث شده بود که او مطیع دستورات راسپوتین باشه و حتی راسپوتین با یک تلگراف لشگر روسیه رو هدایت میکرد! کار تا اونجا پیش رفت که خیلی از بزرگان دولت و دربار مثل پیتر استولیپین نخست وزیر لایق آن زمان بواسطه دخالتهای راسپوتین استعفا داد!

راسپوتین

اما برعکس پیشبینیهای راسپوتین در مورد مشکلات زنان کوچه و خیایان که مو به مو درست در میامد، پیشبینیهای او در مورد جنگ باعث شکست های پی در پی ارتش روسیه و ضعیف شدن سلسله رومانوف ها شد. پس از این مردم و دولتمردان که ازین دخالتها خسته شده بودند به نفوذ و حضور او در کنار ملکه اعتراض کردند اما ملکه به این اعتراضات توجهی نکرد.

اما جالبترین و مشهور ترین پیشگویی راسپوتین، پیشگویی بود که قبل از مرگ خودش انجام داد.

سه نفر از درباریان (پسرخاله های تزار) به این یقین رسیدند که حضور راسپوتین در دربار خطری برای ادامه سلسله رومانوف است، بنابر این نقشه قتل و ترور راسپوتین رو طراحی کردند. اونها که میدونستند راسپوتین علاقه و ولع سیری ناپذیری نسبت به زنان داره، به بهانه دیدار با زن زیبای فیلیکس، پسر خانه تزار، که مثلا بیمار است، اونو به منزلی دعوت کردند اما در کمال تعجب راسپوتین این دعوت را رد کرد! پس از درخواست مجدد اونها راسپوتین قبول کرد، اما قبل از رفتن  نامه ای به تزارینا الکساندرا نوشت که اصل نامه هنوز در موزه ملی روسیه نگهداری میشه.

متن نامه اینه :

"مادر (منظور ملکه است) میدانم که مرگ من نزدیک است، امروز آخرین لحظات زندگی ام را سپری میکنم، اما آگاه باش، اگر من توسط روستاییان و کولی ها و هم قطاران خودم به قتل رسیدم، بدانید هیچ خطری شما و مردم روسیه را تهدید نمیکند، اما اگر من توسط یکی از افراد دربار، یا فامیل شما به قتل رسیدم، بدانید شما و خانواده تان و کل دربار، بیشتر از 2 سال زنده نخواهید ماند و به دست مردم روسیه کشته خواهید شد!

دوستتان دارم، پدر گریگوری راسپوتین"

این پیشگویی راسپوتین کاملا درست از آب در آمد!

راسپوتین رو پس از اینکه این نامه رو فرستاد به منزل بردند و در اتاقی در زیر زمین نگه داشتند تا منتظر دیدار زن فیلیکس بماند، فیلیکس یک فنجان شراب مخلوط شده با سیانور و کلوچه هایی که در داخل اونها سیانور ریخته شده بود برای پذیرایی برای راسپوتین میبرد، راسپوتین تمام شراب و کلوچه ها را میخورد! فیلیکس که نمیخواسته مرگ راسپوتین را ببیند به بیرون از اتاق میرود و بعد از چند دقیقه برای بردن جنازه به اتاق برمیگردد اما با کمال تعجب میبیند راسپوتین سالم در گوشه ای نشسته و از او تقاضای شراب و کلوچه بیشتر میکند!! فیلیکس این بار تمامی سیانور باقی مانده را با کمک پزشکی که آنجا بوده در شراب حل کرده و به راسپوتین میدهد اما مجددا هیچ اثری از مسمومیت در  راسپوتین دیده نمیشود!

بالاخره تحمل فیلیکس تمام میشود و با تپانچه گلوله ای را به قلب راسپوتین شلیک میکند و راسپوتین به ظاهر میمیرد! فیلیکس با تصور اینکه بالاخره از شر راهب شیطانی خلاص شده میرود تا با طناب او را به جای دیگری منتقل کند اما به ناگاه راسپوتین زنده شده و سعی میکند فیلیکس را خفه کند! اما فیلیکس دو گلوله دیگر به سمت سر او شلیک میکند و مجددا او را از پا در میآورد. فیلیکس برای خبر کردن دوستانش برای انتقال جنازه به اتاق دیگری میرود ولی هنگام بازگشت میبیند که راسپوتین از در دیگری گریخته! در تعقیب و گریزی که اتفاق می افتد راسپوتین هدف چند گلوله دیگر قرار میگیرد که مثل قبلی ها برای او بی اثر بوده، در نهایت زمانی که راسپوتین سعی داشت از بالای دیوار قصر فرار کند هدف گلوله دیگری قرار گرفت و از دیوار به پایین افتاد و این بار باز هم کشته شد! فیلیکس و دوستانش دست و پای راسپوتین را از ترس زنده شدن مجدد بستند و به سمت پس رودخانه نوا حرکت کردند. گفته میشود در راه باز هم راسپوتین زنده شد و مقاومت کرد که با میله آهنی چندین بار به سر او ضربه زدند! زمانی که قصد داشتند او را در آب بیندازند مجددا این فرد عجیب بیدار میشود و مقاومت میکند ولی در نهایت فیلیکس و همراهانش او را با دست و پای بسته داخت یک فرش میپیچند و داخل رودخانه نیمه منجمد نوا پرتاب میکنند!

فردای آن روز نامه به دست ملکه میرسد و جستجو برای یافتن راسپوتین را آغاز میکندو در نهایت جنازه منجمد او را در رودخانه پیدا میکند، جالب اینجاست که کالبدشکافی علت مرگ او را خفگی اعلام کرد نه سیانور، نه گلوله های اصابت کرده به قلب و مغز و نه ضربه های به سر!

جنازه منجمد راسپوتین

این اتفاق در اواخر سال 1916 اتفاق افتاد، طولی نکشید که در سال 1917 انقلاب روسیه اتفاق افتاد و نیکلای دوم و خانواده اش حبس خانگی شدند. مدتی در خانه ای در جنوب پتروگراد، و سپس منزلی در کوههای آرال محل نگهداری خانواده سلطنتی بود، ارتش سفید که وفاداران و طرفداران تزار بودند شروع به مبارزه با بولشویی ها کردند و خیلی به محل نگهداری تزار نزدیک شده بودند.

تزار نیکولای رومانوف به همراه تزارینا الکساندرا به همراه یکی از دختران به محلی دیگر منتقل شدند و فرزندان دیگر، الکسی، الگا، تاتیانا و آناستازیا در محلی دیگر.

در یکی از شبهای جولای 1918، در حالیکه هنوز چند ماه به وعده دو ساله راسپوتین مانده بود، نیکلای دوم، آخرین تزار روسیه، الکساندرا فیودورفنا، آخرین تزارینا و ملکه روسیه، فرزندانشان و پزشکان دربار و سه خدمتکارشان، راس ساعت 2:33 دقیقه بامداد با گلوله قتل عام شدند. گفته میشه دستور این قتل عام مستقیما توسط شخص رییس نیروهای بولشوی صادر شد. چون نیروهای ارتش سفید به نزدیکی محل نگهداری خانواده سلطنتی رسیده بودند و ترس این میرفت که با دست پیدا کردن اونها به تزار، مجددا تزار ادعای حکومت کنه و برای اونها خطراتی ایجاد کنه، هرچند که تزار خودش مدتی قبل از دستگیری استعفا کرده بود و بارها اعلام کرده بود که علاقه ای به ادامه حکومت نداره و دوما رو برای حکومت کشور تاسیس کرد، اما ترس از آینده، بولشویی ها رو به این جنایت هدایت کرد.

اتاق وقوع جنایت

مامور اجرای اعدام به گریه نیکلای دوم در آخرین لحظات عمرش اشاره میکند. لازم به ذکر است که تمامی خانواده سلطنتی مثل خواهر ها و دیگر اقوام تزار قبل از این تاریخ در مکانها و زمانهای مختلف به قتل رسیدند.

بنابراین آخرین پیشگویی این راهب عجیب، یا فرد شیطانی، به وقوع پیوست. بسیاری معتقدند که راسپوتین عامل اصلی سقوط رومانوف ها بوده و این فرد روحی شیطانی و ملعون داشته، حتی گفته میشه بسیاری از کارهایی که کرد بواسطه علم او بر هیپنوتیزم بوده، حتی معتقدند راسپوتین کشیش اعظم و حتی ملکه را هیپتنوتیزم کرده بود.

در سال 1920 یعنی 4 سال بعد از مرگ راسپوتین فردی مدعی شد که راسپوتین را زنده دیده و حتی از او عکسی نیز تهیه کرده! با توجه به اینکه در آن زمان امکان مونتاژ عکس تقریبا غیرممکن بوده در صحت این ادعا میتون صحه گذاشت! این عکس اکنون در موزه ملی روسیه نگهداری میشود.

اما اعدام پایان کار خانواده رومانوف ها نبود، پس از اعدام، ابتدا جنازه ها رو با سر نیزه تکه تکه کردند و سپس به آتش کشیدند، اما ظاهرا به علت کمبود وقت اجازه اینکه جنازه ها کاملا از بین بره داده نشد و باقیمانده استخوانها رو در اسید انداختند و استخوانهای باقیمانده رو دفن کردند.

استخوانهای رومانوف ها

در اواخر دهه 70 گور دسته جمعی خانواده رومانوف کشف شد، اما چون در زمان کمونیستی بود این خبر پخش نشد. در این گور استخوانهای تزار، تزارینا، و 3 دختر و سه نفر دیگه کشف شد اما خبری از الکسی و یکی دیگر از دخترها نبود. از اون زمان بود که عده زیادی (حدود 200 نفر در نقاط مختلف دنیا) ادعا کردند که آناستازیا، دختر تزار هستند و بازمانده تزارها، چون میراث باقیمانده تزارها واقعا وسوسه کننده بود. اما معروفترین اونها دختری بود در آلمان که ادعا کرد گراند دوشس آناستازیا رومانوفه، این دختر در 16 سالگی به حالتی نیمه جان از کانال آبی در برلین پیدا شده بود و سالها در آلمان زندگی کرده بود. این دختر اطلاعات بسیار دقیقی از خانواده سلطنتی و طرز فرارش داشت، حتی پزشکان مطابقت بدنی او با پرونده پزشکی آناستازیا را تایید کردند. او و وکلایش در دادگاهی در آلمان مدارک زیادی رو ارائه دادند اما متاسفانه با شروع جنگ جهانی این پرونده نیمه کاره باقی ماند. بعدها دادگاهی در هامبورگ علیرغم مدارک بسیار او، بر علیه او رای داد.

گرند دوشس آناستازیا

در سال 2007 گور دیگری در فاصله 70 متری گور قبری کشف شد که از میان استخوانهای چند نفر که در این گور پیدا شد، هویت دو نفر تایید شد، الکسی، ولیعهد سلسله رومانوف و آناستازیا دیگر دختر تزار که گم شده بود! بنابر این با این کشف ثابت شده که تمام خانواده سلطنتی رومانوف، یکجا و در یک زمان به قتل رسیدند و تمام مدعیان قبلی دروغگو بودند.

ماریا رومانوف دختر سوم تزار

اما برگردیم سر جایی که ازش شروعکردیم، یعنی راسپوتین؛ هرکس که این فرد رو دیده بود اذعان کرده که این فرد چشمان بسیار نافذی داشته، حتی بعضی نوشته اند که چشمان او مثل چشم گربه در شب میدرخشید. عکسهایی که از او باقی مونده هم نشان دهنده چشمان پر قدرت اوست. موضوع دیگری که در سالهای اخیر خیلی بحث برانگیز شده، موضوع آلت تناسلی راسپوتین بوده!

قضیه از اونجا شروع شد که موزه ای در سنت پترزبورگ مدعی شد که آلت بریده شده راسپوتین رو در اختیار داره، ظاهرا این عضو قبل از اعدام او در رودخانه بریده شده بود. داستانی که این موزه در مورد اون ذکر کرده اینه که صبح فردای روز قتل راسپوتین زنی از اون اطراف رد میشده و این عضو رو پیدا میکنه، و چون این عضو به طرز غیرعادی بزرگ بوده!! اون رو نگه میداره. بعدا که متوجه میشوند که این عضو متعلق به کیه، زنانی که از طرفداران او بودند اون رو میخرند و به پاریس میبرند و به عنوان یک عضو مقدس اونو نگه میدارند. تا چندین سال پیش که این عضو با تعدادی اشیاء دیگه و نامه های متعلق به راسپوتین به دست موزه می افته و خبر رسمی پیدا شدن این عضو عجیب داستانهای مربوط به راسپوتین رو زنده میکنه، در مقاله ای که همزمان با این خبر منتشر میشه نویسنده ادعا میکنه تا قبل از این خیلی ها فکر میکردند چشمان نافذ راسپوتین باعث میشده که زنان رو اغوا کنه، ولی واقعیت الان مشخص شده که این عضو اغوا کننده زنان بوده، عضوی با طول حدود 30 سانتی متر!

در سالهای اخیر و بعد از فروپاشی تئوری ها و نظریه های متفاوتی درباره این فرد عجیب منتشر شد، تحقیقات زیادی روی اون و شخصیتش انجام شد، اما خیلی ها اعتقاد دارند راسپوتین مکتب نوینی در دیوانگان مسیح ایجاد کرد، تا قبل از او دیوانگان مسیح بی آزار بودند و فقط خود را از زندگی روزمره جداکرده و برهنه در خیابانها در جستجوی مسیح بودند، اما راسپوتین پا رو فراتر گذاشت، او با این ایدئولوژی که از طریق غرق شدن در گناه هم میتوان به مسیح رسید و معجزات و پیشگویی هایی که کرد طرفداران بسیاری رو برای خودش دست و پا کرد. در دائم الخمر بودن و غرق بودن اون در بی بندوباری جنسی شکی نیست، او با چشمان نافذ (یا اون مورد قبلی!!) زنان زیادی رو اغوا کرده بود، حتی عنوان میشه طرز حمایت تزارینا، ملکه از او و تحت تاثیر بودن ملکه از اون، و اینکه رفت و آمد راسپوتین به دربار بخصوص بعد از رفتن تزار به جنگ، بسیار زیاد شده بود، احتمال رابطه اون با ملکه رو تقویت میکنه. خلاصه همین شایعات که اون زمان هم منتشر شده بود و باعث شده بود مردم و اطرافیان تزار به حضور مشکوک او در کنار ملکه اعتراض کنند موجبات ضعف بیش از پیش سلسله تزارها رو فراهم کرد.

تاریخ روسیه برا من خیلی جذابه، حتی با گذشت صد سال، هنوز هم نقاط ابهام و شایعات در اون زیاده، اینهمه تعریف کردم، اما هنوز خیلی چیزها هست که دوست  دارم تعریف کنم، اما انقدر طولانی شدن مطلب رو اصلا دوست ندارم و نمیخواستم مطلب رو تقسیم کردن به دو بخش یا بیشتر بشکنم. ببخشید که انقدر طولانی شد، امیدوارم همشو خونده باشید و خسته نشده باشید. وقتی لذت این دانسته ها رو بیشتر میفهمید که این مکانها که این افراد و این اتفاقات در اون رخ داده رو از نزدیک ببینید.

هنوز روز دوم ما در مسکو تموم نشده و ادامه مطلب که دیدن خیابان معروف آربات هست رو به پست بعدی منتقل میکنم.

ممنون که با من همراه هستید

 آخرین عکس رو هم از شخص اول داستان اینجا میگذارم

گریگوری راسپوتین مرموز

مرتضی

   + مرتضی اردبیلی ; ٩:۳٥ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٤/٥/٢٩
comment نظرات ()