در سفر... مثل باد

سفر .... مرا از تو، به هیچ‌کجا نمی‌بَرَد

رم، واتیکان

سلام به دوستان همسفر

 دیروز یک بلیط قطار رزرو کردم برای فردا به مقصد ونیز!

امروز صبح تصمیم گرفتم یکی از زیباترین جاذبه های توریستی رم رو ببینیم، واتیکان،


البته همونطور که قبلا گفتم واتیکان برای خودش یک کشور مستقل حساب میشه، و قوانین خودشو داره، و متاسفانه ورود به واتیکان خیلی گرون قیمته، واسه همین تصمیم گرفتم فقط از قسمت رایگان واتیکان، یعنی کلیسای جامع سنت پیتر دیدن کنم.

با اتوبوس تا میدان روبروی کلیسا رفتم و از اون به بعد رو باید پیاده میرفتم، بخاطر کریسمس داخل میدان یک ماکت زیبا از محل تولد حضرت مسیح درست کردند و در کنار اونها 3 آزادمرد که یکیشون ایرانی بوده دیده میشدند که در بدو تولد مسیح برای او هدیه آوردند.

 

دو طرف کلیسا دو نیم کمان با ستونهای بلند راهروهایی رو تشکیل میدند که به سمت ورودی کلیسا میره، بعد از کمی معطلی در گیت بازرسی، وارد محوطه میشم.

اولین گیت که عامه مردم اجازه ورود از اون رو ندارند، گیتی هست که وارد محوطه واتیکان میشه و جلوی ورودی اون یک نگهبان با لباسی مسخره وایساده؛ این لباس مسخره لباس رسمی نگهبانان واتیکانه به گارد سوییسی معروف هستند.

 

در قرن 15 ام، سوییس کشور فقیر و بدبختی بود، برعکس امروز که ثروتمند ترین کشور اروپاست، و جوانان سوییسی برای خدمت به عنوان نگهبان و سرباز به دیگر کشورهای اروپایی میرفتند؛ همون زمان عده از اونها به عنوان نگهبان واتیکان و حفاظت از شخص پاپ و کاردینال ها گماشته شدند  و تا امروز با همون لباس و تشکیلات قرن 15 ام، یعنی نیزه و خنجر در واتیکان خدمت میکنند.

شاید لباسهاشون مسخره باشه، اما چهره هاشون خیلی جدی و خشن بود.

در مسیر رسیدن به کلیسا و در بالای دیوارهای کلیسا پر بود از مجسمه ی مسیح و حواریون، و قدیس ها.

قبل از اینکه برم داخل کلیسا، تصمیم گرفتم برم بالای کلیسا، چون شنیده بودم صبح ها از اون بالا میشه منظره زیبایی از رم رو دید. ورودی پشت بام اگه میخواستی با آسانسور بری 10 یورو بود و اگه با پله میرفتی 5 یورو. من یک اشتباه اساسی کردم و 5 یورو دادم و گفتم با پله میرم، در حالیکه نمیدونستم چقدر پله برای رفتن هست.

همون اول بعد از ورود خیلی تعجب کردم که هیچکس با پله نمیاد و همه دارن سوار آسانسور میشند، در حالیکه اروپاییها مردم ورزشکاری هستند!

چشمتون روز بد نبینیه، 20 دقیقه ای داشتم از پله بالا میرفتم و واقعا نفسم گرفته بود، به خودم میگفتم مگه این کلیسا چقدر بلنده؟

بالاخره رسیدم به پشت بام، اما فهمیدم اینجا تازه پشت بام اوله و برای دیدن منظره باید برم بالای گنبد که اون خودش داستانیه!

راهروهای باریک و تنگ و نفس گیر و پله های تیز و بلند، چند جا از فرط خستگی نشستم گوشه ای تا نفسی تازه کنم. خیلی خسته و عرق کرده رسیدم بالای گنبد، از در که وارد فضای باز بالای گنبد شدم، نسیم که به صورتم خورد و اولین منظره رو که دیدم، گفتم ارزششو داشت!

تمام رم زیر پام بود، تپه ها، کلیسا ها، خیابانها، تمام این شهر بزرگ مثل ماکت اسباب بازی زیر پام بود، در دوردستها غبار صبح منظره زیبایی ایجاد کرده بود.

از اون بالا میشد گسترش شهر بین فضای سبز پارکها و تپه ها و باغهارو دید، چند لحظه سعی کردم تصور کنم دو هزار سال پیش این شهر چه شکلی بوده، مرکز امپراتوری بزرگ رم.

دل کندن از بالای گنبد بعد از بالارفتن از اونهمه پله واقها سخت بود، اما وقتی وارد صحن اصلی کلیسای سنت پاول بشید، تازه عظمت این بنا رو ادراک میکنید.

خیلی وقت پیش زمانی که نوجوانی بود فیلمی از تلوزیون پخش شد، به نام برادر خورشید، خواهر ماه، در مورد قدیسی به نام فرانچسکو آسیسی، پسر یک پارچه فروش ثروتمند، که تمام مال و ثروت پدرش رو رها میکنه و بخش زیادیشو به فقرا میبخشه و با دستان خالی مردم رو به مسیح دعوت میکنه (احمق های مسیح در سفرنامه مسکو رو بخونید) بعد از مدتی تعدادی یار پیدا میکنه و با کمک اونها یک کلیسای خرابه رو بازسازی میکنه و اونجا مشغول عبادت میشه، بعد از مدتی همه فقرا و جوانان جذب فرانچسکو میشند و برای عبادت به کلیسای او میرند و کشیش شهر آسیس چون میبینه که هر روز داره کلیسای شهر خلوت تر میشه و کلیسای فرانچسکو شلوغتر نامه ای به پاپ مینوسه و با دروغ پاپ رو متقاعد میکنه که کلیسای فرانچسکو رو تعطیل کنن. کلیسای فرانچسکو توسط سربازان واتیکان سوزانده میشه و یکی از یارانش کشته میشه، فرانچسکو فکر میکنه حتما در کارش کوتاهی یا اشتباهی بوده که پاپ کلیساشو سوزانده، برای یافتن جواب تصمیم میگیره به واتیکان خدمت پاپ برند و از او کمک بخواند که ازشون حمایت کنه.

زمانی که فرانچسکو و یارانش وارد این کلیسا میشند، در حالیکه چشمانشون اون عظمت و شکوه و تجمل رو باور نمیکردند خدمت پاپ که در وسط کلیسا نشسته بودند میرسند، اونجا فرانچسکو خطاب به پاپ سخنانی گفت و گوشه هایی از کتاب مقدس رو برای پاپ خواند، بهش گفت من اومدم اینجا تا از شما کمک بگیرم، تا از شما برکت بگیرم، اما متوجه شدم این شما هستید که نیاز به کمک دارید، شما انقدر از مسیح دور شدید، انقدر چشمانتون با تجملات پر شده که فراموش کردین مسیح پادشاه فقرا و پابرهنه ها بود. خلاصه این سخنان انقدر پاپ رو تحت تاثیر قرار میده و به کاردینال های داخل کلیسا میگه که این مرد ما رو شرمنده کرد، و خودش به او سجده میکنه و پاهای فرانچسکو رو میبوسه، فرانچسکو به کلیسای محقر خودش برمیگرده  و شکوه واتیکان رو رها میکنه.

من هم در بدو ورود به کلیسای جامع سنت پاول مثل فرانچسکو و یارانش تحت تاثیر زیبایی و عظمت فضا، قدرت تکلمم رو از دست داده بودم، صدای نیایش گروه کر کلیسا که تعداد زیادی کودک بودند چنان در فضا طنین انداخته بود که گیرای اون فضا رو دو چندان میکرد، مجسمه حضرت مریم اثر میکلانژ در کنار درب ورودی و هزاران مجسمه و نقاشی دیگه در اطراف کلیسا، اینجا رو از هر گالری و موزه ای بی نظیر تر و ناب تر میکرد.

اما بزرگترین اثر هنری این گالری مذهبی، تختی هست که درست در وسط کلیسا و در زیر گنبد بزرگ قرار داره، تختی از جنس چوب که ستونهای پیچ داری در چهار طرف اون گنبد بی نظیرشو بر بالای سر محل جلوس پاپ حفظ میکرد.

واقعا برای توصیف این فضا کلمه کم آوردم، اجازه بدین بیشتر از این توصبف نکنم. عکسها گویا ترند:

گروه کر که صداشون فضا رو در بر گرفته

اما این اثر هنری، یکی از معروفترین آثار موجود در داخل کلیسا، مجسمه حضرت مریم، در حالیکه بدن بیجان مسیح رو بر بالین گرفته، اثر مجسمه ساز بزرگ، میکلانژ

از کلیسای زیبا خارج شدم و پیاده در خیابان روبروی کلیسا به سمت میدان پوپولو شروع به حرکت کردم، خیابان خیلی تمیز و مزتب بود، همه ساختمانها یک شکل و یک اندازه، و بیشترشان اداری و مربوط به واتیکان. در کنار پیاده رو ها گلدانهای بزرگی بود که در داخل آنها درختهای بزرگ بونسای شکلی کاشته شده بودند.

در انتهای خیابان یک بستنی قیفی خریدم و قدم زنان به سمت ارگ سنت آنجلو حرکت کردم.

قلعه سنت آنجلو، قلعه ای 1800 ساله است در کرانه رود تیبر، که درست روبروی کلیسای سنت پیتر قرار دارد و در اصل آرامگاه امپراتور بزرگ روم، هادریان است، بعدها این قلعه به عنوان محل اقامت پاپ استفاده میشد و امروز هم تبدیل به موزه شده.

من داخل قلعه نرفتم، و فقط اونو از بیرون نگاه کردم، منظره رود تیبر از جلوی قلعه بسیار زیباست، در کنار قلعه هم تعدادی هنرمند مشغول ارائه هنرشون هستند.

از همه دلچسب تر برای من هنر زنی بود مشغول نواختن چنگ بود. چنان این موسیقی آرامش بخش چنگ با جریان آرام رود تیبر و فضای اطراف قلعه هماهنگ بود که منو ساعتی اونجا نگه داشت.

سپس قدم زنان راه خودمو به سمت مرکز شهر، و میدان ناوونا ادامه دادم، میدان ناوونا، یکی از قدیمی ترین و بزرگترین میادین روم هست با قدمتی بیش از 2000 سال، که قدیم محل اجتماع مردم روم بوده، در وسط میدان آب نماهای زیبا و در گوشه اون کلیسای کوچک و قدیمی قرار داشت . هدف یعدی میدان اسپاگنا یا همون میدان کوچک پایین پله های اسپانیایی بود.

 

ادامه  سفرنامه در پست بعدی

 

مرتضی

   + مرتضی اردبیلی ; ٥:٥٥ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٤/۱٢/۱
comment نظرات ()