در سفر... مثل باد

سفر .... مرا از تو، به هیچ‌کجا نمی‌بَرَد

ونیز رویایی

سلام

بعد از خواب نه چندان خوب بعد از دعوا با هم اتاقی آمریکایی (شرح در پست قبل) این منظره ای بود که صبحمو ساخت:

کل روز رو در ونیز مه آلود و رویایی قدم زدم،


صبحانه توی هاستل یکم گرون بود، واسه همین تصمیم گرفتم خودم برم و صبحانه رو یکجای ونیزی بخورم، از هاستل خارج شدم و در هوای مه آلود، ایستگاه اتوبوس دریایی رو پیدا کردم، یکم منتظر شدم که اتوبوس بیاد، اولین قایق که اومد دیدم تو عرشه اش یک آقایی با لباس رسمی و یک دستگاهی مثل دستگاههای پرداخت پوز خودمون ایستاده، حدس زدم باید کسی باشه که به صورت اتفاقی بلیطهارو چک میکنه که مسافرها بدون بلیط سوار نشند، چون منم بلیط نداشتم ریسک نکردم و سوار اون قایق نشدم، تظاهر کردم که منتظر کسی هستم که بیاد :|

با اتوبوس دریایی بعدی رفتم به میدان سنت مارکو، میدان کاملا مه گرفته و خیلی خلوت بود، اول صبح بود و توریستها هنوز از خواب ناز بیدار نشده بودند، راستش از زمانی که از رم راه افتاد تصمیم گرفتم که کل سفرم رو با 300 یورو تمام کنم، هزینه های اصلیمو جدا کردم و مقداری هم برای پاریس کنار گذاشتم، بلیط پاریس رو هم که خریده بودم، ته کیفم یک مقدار خورده دلار (بیشترش یک دلاری) مونده بود که تو سفرهای مختلف جمع شده بود و دنبال فرصتی بودم که از شرشون خلاص بشم، همون نزدیک سنت مارکو یک صرافی بود که دیده بودم روز ها خیلی شلوغه اما اون موقع صبح تازه باز کرده بود و خلوت بود، گفتم برم پولهامو تبدیل کنم، رفتم جلوی صرافی و گفتم 110 دلار پول دارم و میخوام تبدیل به یورو کنم، نرخشو پرسیدم، گفت 1.14 من هم صبح توی اینترنت نگاه کرده بودم نرخ تبدیل جهانی همین حدود بود (معمولا صرافی ها نرخ های بدی دارند) گفتم چه آدمای با انصافی! پولمو دادم و طرف هم حساب کتاب کرد و منم تو گوشیم حساب کردم دیدم باید بهم حدود 96 یورو بده، یک برگه بهم داد که امضا کنم (کاری که معمولا صرافی ها انجام میدن) منم بدون اینکه نگاه کنم به برگه امضا کردم. طرف حدود 66 یورو بهم داد، بهش گفتم این چیه؟ مگه نگفتی نرخ 1.14؟ گفت آره، گفتم باید بهم 96 یورو بدی نه 70 یورو! گفت نه 30 یورو کارمزد صرافیه! گفتم زرشک! کی گفته؟ کجا؟ رو چه حسابی؟ گفت برو از همه جا بپرس، نرخ همینه، من تازه از همه کمتر میگیرم، میگفت تو برگه رو امضا کردی و معامله انجام شده، اما من کوتاه نیومدم و یک شلوغ بازی کردم تا آخر پولمو پس داد!! کلاهبرداری تو روز روشن!

رفتم یک کافه یک گوشه خلوت بازار پیدا کردم که چند تا پیرمرد داخلش داشتند روزنامه میخوندند، رفتم داخل و یک قهوه سفارش دادم با چند مدل نون خوشمزه که داشت خوردم، شد 3ونیم یورو.

شروع کردم به قدم زدن داخل کوچه پس کوچه ها، یک جایی وسط شهر که یک فضای نسبتا باز وجود داشت، مردم بساط کریسمس رو برپا میکردند، یک گوشه اون پیست پاتیناژ درست کرده بودند و عده ای مشغول بازی روی یخ بودند و گوشه کنار میدان هم غرفه های فروش محصولات مختلف بود، یک غرفه صدها نوع پنیر میفروخت؛ از اون پنیرهای گرد که تو کارتن هایدی درست میکردند هم داشت و یک تکه به من داد تا تست کنم، خوشمزه و چرب بود.

اجازه بدین یکم راجع به صنایع دستی ونیز بگم، ونیز کلا شهر هنریه، اما اصل صنایع دستی اون صنایع شیشه گری و مجسمه سازی و البته نقاب سازیه

نمیدونم پیش زمینه تاریخی این قضیه چیه اما شاید بشه گفت نماد ونیز نقاب هایی که ما بیشتر به عنوان نقال هالووین دیدیم، یعالمه مغازه نقاب های کوچیک و بزرگ بامزه میفروختند. شیشه های رنگی یکی دیگه از صنابع ونیزه، حیوونات و چیزهای مختلف شیشه ای و همچنین گردنبند های شیشه ای خیلی قشنگ.

 

کل روز رو به گشتن گوشه گوشه شهر گذروندم، در ادامه عکسهاشو میتونید ببینید.

 

داخل کلیسای سنت مارکو

 

ساعت 12 باید تخت رو تحویل میدادم، واسه همین برگشتم و وسایلم رو جمع کردم و داخل لاکر هایی که داخل هاستل وجود داشت گذاشتم، وسایلمو با 1 یورو داخل گاوصندوق اختصاصی گذاشتم و درشو قفل کردم و به ادامه گشت و گذارم رسیدم.

قطارم به مقصد پاریس ساعت 8 شب حرکت میکرد، واسه همین قبل از غروب اومدم وسایلمو برداشتم و باهمون اتوبوس دریایی که اومده بودم به ایستگاه قطار برگشتم، همون اطراف یک پیتزا فروشی خلوت پیدا کردم تا شام و نهار رو باهم یکی کنم، یک پسر جوون به تنهایی اونجا کار میکرد و پیتزا میپخت و سرو میکرد و تمیز میکرد، انگلیسیش دست و پا شکسته بود اما باهم کلی حرف زدیم :) اونم سرش خلوت بود و میگفت این موقع سال که توریست کمه واسه درآوردن اجاره مغازه هم مشکل داره

ساعت 7و چهل دقیقه سوار قطار شدم تا ونیز رو به مقصد پاریس ترک میکرد. اول که سوار شدم توی کوپه تنها بودم، واگن عین واگنهای خواب قطار مشهد خودمون (یکم تمیزتر) 6 تا تخت که در 3 طبقه در دوطرف کوپه نصب شده بود؛ من تخت طبقه وسط رو گرفته بودم.

داستان قطار و رسیدنم به پاریس رو در پست بعدی براتون تعریف میکنم.

 

مرتضی

   + مرتضی اردبیلی ; ٤:٥٥ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/۳/٧
comment نظرات ()