در سفر... مثل باد

سفر .... مرا از تو، به هیچ‌کجا نمی‌بَرَد

در کوههای سوییس

سلام به دوستان همسفر

تا اونجارو براتون گفتم، که از ایستگاه ونیز، سوار قطاری به مقصد پاریس شدم.

اول که سوار شدم توی کوپه تنها بودم، واگن عین واگنهای خواب قطار مشهد خودمون (یکم تمیزتر) 6 تا تخت که در 3 طبقه در دوطرف کوپه نصب شده بود؛ من تخت طبقه وسط رو گرفته بودم.


گفتم خوبه تا پاریس تنها خواهم بود و راحت میخوابم، اما اگه فکر کردین من ازین شانسها دارم، کور خوندین! تاحالا نشده قطار سوار شدن من بدون داستان باشه! (میتونید به داستان قطار قزاقستان از آلماتی به اوکتاعو، یا قطار از واراناسی به خاجوراهو هند، مراجعه کنید).

کوپه امون اینجوری بود، پشتی صندلی پایین میاد بالا و میشه تخت طبقه 2

ونیز یک ایستگاه قطار توی جزیره داره و یک ایستگاه قطار هم در خشکی، ایستگاه جزیره رو تنهایی ترک کردم  و تختمو مرتب کردم که برم روش بخوابم، ملافه رو پهن کردم و دراز کشیدم، قطار که رسید به ایستگاه ونیز خشکی، 2 تا پسر هندی سوار شدند، هردوتاشون 2 تا تخت بالا رو گرفته بودند و یک عالم ساک و چمدون همراهشون بود که زیر تخت و بالای فضای بار بالای در جا دادند و شروع کردند با هم بلند بلند حرف زدن و خندیدن، یک نیم ساعتی رفتیم جلوتر و دیگه داشت سرم درد میگرفت که به هندی ها بگم ساکت باشید میخوام بخابم که چشمتون روز بد نبینه، قطار تو یک ایستگاه دیگه توقف کرد و سر و صدای عجیبی از بیرون میومد که نشون میداد یک عده دارند به زور سوار میشند، در کوپه ما باز شد و سه تا زن سیاهپوست اومدند تو، یکیشون دست کم 150 کیلو وزنش بود، یکی دیگه لاغر بود و یک بچه حدود 1 ساله بهش آویزون بود و اونیکی هم نرمال بود اما خیلی شیک پوش بود! البته به سبک آفریقایی!

فقط حیف که نتونستم اونجا عکس بگیرم، حالا هرکدوم اینها یعالم ساک برزنتی و گونی سه خط پر همراهشون بود که میخواستند تو کوپه جا بدند، یک مقدارشو به زور تو جاهای باقیمونده فرو کردندو تعدادی رو هم همونجوری کف کوپه رها کردند و باقیمونده رو هم داخل راهرو رها کردند!

تمام این مدت زن چاقالو  داشت داد و بیداد میکرد سر بقیه و اون بچه  کوچولو هم داشت گریه میکرد و جیغ میکشید!

من هم از سروصدا متنفر، سرم درد گرفته بود اما چیکار میتونستم بکنم؟ از طرفی وسایلم هم مونده بود پشت ساکهای اینها و نمیتونستم برشون دارم، تو همین اوضاع و احوال اون خانم شیک و پیک با زن چاقالو دعواشون شد و نمیدونم به چه زبونی شروع کردند داد کشیدن سر هم، اونیکی زنه بچشو داد دست من تا اون دوتارو جدا کنه، بچهه هم از سر و کله من بالا میرفت (درست عین بچه میمون!)

خدا شاهده من آدم نژاد پرستی نیستم و اصلا هم خوشم نمیاد به دیگران توهین کنم ولی واقعا تنها چیزی که تو اون اوضاع به فکرم میرسید این بود که این بچه چقدر شبیه میمونه!

وای که چه اوضاعی بود؛ گیس و گیس کشی نمیدونم سر چی اون وسط، صدای جیغ و داد و بوی عرق تند زن چاقالو، و حالا همه اینها یک طرف، پسر هندی هم با موبایلش داشت آهنگ هندی پخش میکرد!!!

فقط تصور کنید چه خبر بود توی این کوپه! این اوضاع اونقدر ادامه پیدا کرد تا مامور قطار اومد و زنهارو جدا کرد و تهدیدشون کرد از قطار اخراجشون میکنه، بعد این اوضاع یکم بهتر شد و صلح برقرار شد.

زن و بچه کوچیکش زیر تخت من طبقه پایین خابیدند، زن شیک رو تخت روبروی من و زن چاقالو قرار بود رو تخت طبقه پایین اون بخوابه، اما تخت طبقه پایین فضای بین دوتا تخت کوچکتری داره، زن چاقالو بعد از اینکه اونجا لباسشو عوض کرد و لباس خواب پوشید(بله وسط کوپه! و چراقها روشن) سعی کرد بره اون لا بخوابه، اما هرچی سعی کرد دید بین دوتا تخت جا نمیشه، فضا کوچیک بود و شیکم و سینه زن چاقالو اصلا اون زیر نمیرفت! 

به زن شیک پوش گفت بیا جامونو عوض کنیم و اون هم که هنوز از دعوا ناراحت بود قبول نکرد، رو به من کرد و منم دلم واسش سوخت و قبول کردم، وسایلمو جمع کردم و رفتم پایین خوابیدم، زن چاقالو هم که خوشحال شده بود ملافه اش رو پهن کرد و رفت مسواکشو زد و اومد که بره رو تخت بخوابه، اما هرچی تلاش کرد نتونست بره بالای تخت، تخت ها نردبان نداشت و باید پاشو روی تخت پایین و بعد میز کنار پنجره میگذاشت تا به تختش برسه، در همون حرکت اول میز وسط زیر وزنش تحمل نکرد وشکست!

بعد سعی کرد ساک هاشو روی هم بچینه و بره روی اونها که باز هم موفق نشد (تصور کنید تمام این تلاشها رو که داشت انجام میداد توی فضای باریک بین دوتا تخت قطار بود در حالیکه من طبقه پایین خوابیده بودم و باسن مبارکش کلا تو حلق من بود)، بر اثر این تلاشها که شاید نیم ساعتی طول کشید بوی تند عرق فضای کوپه رو تهوع آور کرده بود ومادر میمون کوچولو هم نمیگذاشت پنجره رو باز کنیم چون میترسید بچه اش سرما بخوره،(از وقتی اومده بودند واسه اینکه بچشو ساکت کنه داشت بهش شیر میداد) بالاخره قهرمان داستان ما خسته شد و دوباره به من رو کرد! من گفتم چیه باز؟ با ایما واشاره بهم فهموند که میخواد برگرده رو تخت خودش و من برم دوباره بالا.

مجددا جاهامونو عوض کردیم و من برگشتم رو تخت خودم، این بار از خانم شیک پوش خواهش کردم یک دقیقه از تختش بیاد پایین، تختشو دادم بالا و به چاقالو خانم گفتم بخوابه و بعد تخت رو آوردم پایین که تخت کاملا روی شیکم پایینیه شناور بود!

دیگه چاره ای نبود و دلمم واسه چاقالو میسوخت! چه عذابی میکشید بیچاره!

بعد از اینهمه بالا و پایین مامان میمون کوچولو هم شیر دادن به بچشو تموم کرد و گذاشت کف کوپه تا با کفش های همه ما که اون ته ریخته بود بازی کنه! فقط وقتی داشتم برق رو خاموش میکردم که مثلا بخوابیم نگاهش کردم دیدم داره کفش های خانم شیک پوش رو لیس میزنه!

برگشتم به تختم وسعی کردم یکم خوابم، از صبح راه رفته بودم و حسابی خسته بودم و ساعت هم حدود 12 شب بود. قطار هر از چند گاهی می ایستاد تا قطار های سریعتر رد بشند  ودوباره راه میافتاد. مسیر قطار از شمال میلان ایتالیا وارد سوییس میشد و از اونجا از شمال غرب سوییس به سمت فرانسه و پاریس مسیرشو ادامه میداد.

حدود ساعت 2 شب بود که مامور قطار در کوپه رو باز کرد و چراغ رو روشن کرد و یک چیزهایی گفت به زبون ایتالیایی و رفت، من نفهمیدم چی میگه ولی دیدم بقیه پاسپورتشونو در آوردند، من هم همین کارو کردم، چند دقیقه بعد مامور اومد و همه پاسپورتهارو جمع کرد، بهش گفتم پاسپورتمو میگیری نباید بهم رسید بدی؟ گفت نه من میگیرم تا وقتی وارد سوییس شدیم مامورهای سوییس باید پاسپورتهارو چک کنند، اگه پاسپورت ها آماده دست من باشه کار سریعتر انجام میشه.

روی هر پاسپورتی یک برچسب میچسبوند که شماره کوپه و تخت رو مینوشت. دوباره برق رو خاموش کردیم و سعی کردیم بخوابیم، فکنم حدود 4 صبح بود که دوباره چراغ روشن شد و این بار یک مامور گمرک سوییس وارد شد، یک آقای مودب بود، خیلی با حوصله دونه دونا پاسپورتنهایی رو که در دست داشت باز میکرد نگاه میکرد و از صاحبش سوالاتی میکرد، غیر از من هیچکدوم اوناییکه تو کوپه بودند ویزا نداشتند! همشون مهاجرهای موقت بودند و نامه داشتند و ومجوز های اقامت موقت، پاسپورت منو نگاه کرد و هبچی نگفت و فقط تشکر کرد و پاسپورتمو بهم داد.

بعد اون یه یک ساعتی باز بچه شروع به گریه کرد تا مادرش برش داشت و بردش بیرون و ماتونستیم یکم بخوابیم تا ساعت حدود 7 صبح که دیگه آفتاب در اومد و بیدار شدیم، همه بیدار بودند اما تختهارو جمع نکردند و هرکسی توی تخت خودش موند تا برسیم به پاریس.

این قطار به ایستگاه گاردی لیون وارد میشد، حدود 2 ساعت آخر سفر قطار بسیار آروم حرکت میکرد و گاهی هم متوقف میشد، وقتی به ایستگاه رسیدیم علتشو فهمیدم، ایستگاه بسیار شلوغ بود و صدها قطار در هر ساعت وارد و خارج میشدند، تاحالا ایستگاه قطاری به این بزرگی ندیده بودم.

از ونیز هاستلی رو در پاریس رزرو کرده بودم، هم اسم و شعبه دیگه ای از هاستل ونیزم که خیلی ازش راضی بودم، ژنراتور اسم این هاستل های زنجیره ای هست که تو خیلی شهرهای اروپا شعبه داره، خیلی با مدیریت و مرتبه، فضا هاش عالی و هنریه و کلا حس میکنی ارزش پولی که میدی رو داره. البته اینم بگم که جزو ارزونترین هاستل های پاریس هست.

ادامه داستان در پست بعد

   + مرتضی اردبیلی ; ۱:٢۱ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/۳/٢٤
comment نظرات ()