در سفر... مثل باد

سفر .... مرا از تو، به هیچ‌کجا نمی‌بَرَد

به سوی پتروگراد

 

سلام به همه دوستان همراهم

الان قشم هستم، هوا خیلی گرم و شرجیه و من هم تصمیم گرفتم ادامه سفرنامه روسیه رو براتون بنویسم.

ماجراهای مسکو زیبا و تاریخی و اعجاب انگیز رو براتون گفتم.

تا دیشب رو تو مسکو چرخیدیم و آخر شب هم آخرین دورمون رو تو میدان سرخ که شبها هم خیلی زیباست زدیم و برگشتیم به سمت هتل تا وسایلمون رو جمع کنیم و برای قطار 7 صبح به سمت سنت پترزبورگ آماده بشیم.


آخر شب یک ساعتی با اینیا صاحب میکردم و اون از وضعیت شغلش حرف میزد و از ایران سوال میکرد. وسط شب از صدای بارون شدیدی که میومد بیدار شدم، وسایلمونو جمع کرده بودیم تا صبح زود بدون سر و صدا و سریع بریم، قبلا برای خرید بلیط به ایستگاه لنینگرادسکایا رفته بودیم و میدونستم حدود نیم ساعت راهه، اما برای احتیاط تصمیم گرفتیم یک ساعت زودتر راه بیفتیم. با مسافرخانه ساده و صمیمی سیب خداحافظی کردیم و به سمت ایستگاه مترو حرکت کردیم.

وقتی به ایستگاه مترو رسیدیم مسیرمون رو به سمت خط قرمز پیش گرفتیم اما قطار تو اون ایستگاه که باید خط  رو عوض میکردیم توقف نکرد!! من که کلی تعجب کرده بودم ایستگاه بعد پیاده شدم و یکیو پیدا کردم که ببینم چه خبره؟ خلاصه یکی پیدا شد که انگلیسی بلد بود بهم گفت که امروز یک مراسم خاص در میدان سرخ برگذار میشه و خط مترو که از اون ایستگاهها رد میشد کلا تعطیل شده!! نیم ساعت بیشتر زمان نمونده بود برامون و تنها کاری که میتونستیم بکنیم این بود که خط قهوه ای رو پی بگیریم که یک حلقه است دور تا دور شهر و از جهت مخالف خودمونو به ایستگاه قطار برسونیم، 3 دقیقه مونده بود به 7 که به ایستگاه رسیدیم، تو دلم ترس عجیبی بود که نکنه از قطار جا بمونیم، پول زیادی بابت بلیطها داده بودیم (نفری 70 دلار) و اگه جا میموندیم خیلی ضرر میکردیم و از برنامه هم عقب میموندیم. من قبل از توقف مترو به دوستانم گفتم من که میتونم تند تر از شما بدوام سریعتر میدوام و میرم خودمو میرسونم به قطار و نگهش میدارم تا شما برسید. باید در عرض 3 دقیقه از مترو پیاده میشدم از پله برقی طولانی رد میشدم از در ایستگاه خارج میشدم توی خیابون از پشت ایستگاه میرفتم داخل ایستگاه قطار و از گیت ها رد میشدم و خودمو میرسوندم به قطار. مسافت طولانی بود ولی خوشبختانه چون من سبک بار تر از بقیه بودم و فقط یک کوله کوچیک داشتم به سرعت این مسیر رو طی کردم. هنگام ورود به ایستگاه مامور جلو در ازم پرسید کدوم قطار؟ گفتم ساپسان گفت بدو! یک دقیقه دیگه حرکت میکنه.

خیلی وقت بود با این سرعت ندویده بودم، عین این فیلم های مسابقه دو که همه اشاره میکنن سریعتر سریعتر، همه نگهبانها و گیت و ... رو با سرعت رد کردم و خودمو رسوندم کنار قطار. خانم مهماندار قطار کنار قطار ایستاده بود و منو دید گفت سریع سوار شو درها داره بسته میشه، گفتم دوستانم هنوز نیومدن، گفت قطار صبر نمیکنه، راس ساعت حرکت میکنیم، گفتم دوستام نیان منم سوار نمیشم، شاید حدود 1 دقیقه بعد دوستانم رو از دور دیدم که دوان دوان به سمت من میومدند. قطار آروم آروم شروع به حرکت کرده بود که هممون سوار شدیم، بلافاصله بعد از سوار شدن من در پشت سرم بسته شد و قطار سرعت گرفت. خیلی شانس آوردیم که جا نموندیم، وارد قطار که شدیم و نفسمون یکم جا اومد دیدیم به به عجب قطار شیک و راحتیه، مثل یک هتل متحرک بود، صندلی های بسیار راحت، مخصوصا صندلی های ما دور هم بود و یک میز هم جلومون بود که تونستیم روش صبحانه بخوریم.

قطار سریع السیر ساپسان یک قطار برقیه که میتونه تا 400 کیلومتر در ساعت سرعت بگیره، اما در مسیر 650 کیلومتریه مسکو تا سنت پترزبورگ بیشتر از 250 کیلومتر در ساعت نمیره.

بعد از اون دوندگی و خستگی بعدش کمی توی قطار چرت زدم و بعد که بیدار شدم از پنجره بزرگی که کنارم بود به بیرون نگاه کردم، دشت های سرسبز بی انتها و جنگهای تبریزی و کاج و دریاچه هایی به آبی آسمان دیده میشد، مناظر خیلی قشنگی بود، با خودم گفتم کاش میشد با خودرو شخصی به این سفر اومد تا این مناظر زیبا انقدر سریع از جلوی چشمانم محو نمیشد.

سرعت قطار با جی پی اس

ایستگاه قطار و نقشه مسیرهای قطار روسیه

 ساعت حدود 11 به سنت پترزبورگ رسیدیم، هوا در سنت پترزبورگ به شکل محسوسی خنک تر از مسکو بود و نم نم بارون هم میبارید، محل اقامتمون در این شهر هاستلی بود به اسم هاستل ساده، جاش خیلی خیلی عالی بود، تا موزه هرمیتاژ پیاده 3 دقیقه راه بود، و خود هاستل هم مجهز و بسیار تمیز بود. متاسفانه همونطور که در پست قبلی گفتم، یکی از همسفرانم سرما خورده بود، یک حساب کتاب کردم دیدم هنوز به نیم سفرمون هم نرسیدیم و اگه بیماری دوستم خوب نشه هم سفر خودش خراب میشه هم بقیه.

در حالیکه میدونستم چون ما بیمه نداریم درمان خیلی گرون تموم خواهد شد، ولی چاره ای نبود. از یکی از دخترهای مسعول هاستل درمورد اینکه کجا میتونم برم برای درمان مشورت کردم و اون یهم یک کلینیک معرفی کرد که اسمش کلینیک آمریکایی بود، گفت چون بیمه ندارید بیمارستان ها ممکنه مشکل داشته باشید اما اینجا میتونید با خیال راحت برید. حرفشو گوش دادم به همون کلینیک رفتیم. در بدو ورود پشت میز رسپشن یک خانم جوان روس نشسته بود که متاسفانه انگلیسی رو خیلی دست و پا شکسته صحبت میکرد، با خودم گفتم حالا اینجا کلینیک آمریکایی هاست فکن بیمارستان خودشون چطوریه!!

خانم رسپشن تماس گرفت و یک خانم دکتر جوان بسیار زیبا به سرعت اومد پیش ما، انگلیسی رو خیلی خوب صحبت میکرد، قد بلند با موهای بلوند و چشمان آبی دقیقا همون تصوری که تو ذهن هممون از دخترهای روس هست. خیلی با حوصله مارو به اتاقش راهنمایی کرد و معاینه کرد و دارو نوشت و همراه ما به داروخانه که طبقه پایین بود اومد و داروهارو دونه دونه برامون توضیح داد و روش مصرفش رو برامون نوشت. همچنین یک صفحه کاغذ برداشت و توصیه های پزشکی برامون نوشت که چی بخوره چی نخوره داروهارو کی مصرف کنه و همه چیز.

من تاحالا همچین برخورد خوبی ندیده بودم، اصلا عادت نداشتم به همچین برخوردی؛ تو ایران که میری دکتر، پزشک محترم قبل اینکه دردتو بپرسه یک چیزهایی مینوسه تو دفترچه!! بعدم تاحالا نشده معاینه بیشتر از چند دقیقه طول بکشه. اما این خانم دکتر (بهتره بگم فرشته) شاید بیشتر از یک ساعت کامل برای دوست و همسفر من وقت گذاشت. خیلی لذت بردم از اینهمه وجدان و احترام.

هرچند آخرش حسابی سر قیمت جبران کردن، اما خوب برای ما وسط سفر ارزششو داشت. هزینه کلی معاینه  ویک عکس از سینه و داروها و ... تقریبا 15000 روبل شد یعنی حدود 250 دلار!

اما انصافا نوش جونش، دوستم اون روز داروهارو شروع کرد به خوردن و فردا صبح خیلی خیلی حال بهتری داشت و با ما همراه شد. سرماخوردگی و تب شدیدی داشت که خیلی سریع خوب شد، نمیدونم داروها چی بود چون همشون اسمهای روسی داشتند، اما معجزه کرد. جالبه بگم در روزهای بعد دو همسفر دیگه ام هم سرما خوردند و با خوردن همون قرص ها اونها هم خوب شدند! اما من سرما نخوردم :)

خلاصه بعد از برگشتن از کلینیک، دوست بیمارمون تصمیم گرفت توی اتاق استراحت کنه و  من و دو همسفر دیگه رفتیم که دوری بزنیم.

به سمت انتهای خیابون حرکت کردیم، اولین چیزی که جلومون بود یک ساختمان بود با یک دروازه ورودی بزرگ و یک علامت عمودی طلایی رنگ بلند بر بالای اون، این ساختمان آدمیرالیتی، یا فرماندهی نیروی دریایی هست، از جلوی اون رد شدیم و راهمون رو به سمت موزه هرمیتاژ ادامه دادیم، چون در مورد موزه پست جداگانه ای خواهم داشت الان بهش نمیپردازم.

سنت پترزبورگ کنار دریاست، کنار خلیج فنلاند، بخش اعظم شهر در چند جزیره نزدیک به هم قرار داره که با پل به هم متصل شده اند، در بخش بزرگی از شهر هم کانالهایی وجود داره عین ونیز.

از پل دوورتسووی رد شدیم، پل پشت موزه هرمیتاژ که سنترالنی رو به جزیره واسیلی وصل میکنه، از کنار جزیره واسیلی رد شدیم و با گذشتن از یک پل دیگه وارد جزیره پتروگراد شدیم، اما هدف ما جزیره کوچک دیگری در جنوب پتروگراد به نام پیتر اند پاول بود، یک قلعه قدیمی که یک جزیره کامله.

حدود سال 1700 میلادی، پترکبیر، تزار روسیه داشته از این منطقه رد میشده، میبینه عجب جای خوش آب و هوا و زیباییه، واسه همین دستور تاسیس شهری در این منطقه رو میده، اولین ساختمانهایی هم که در شهر ساخته میشه همین قلعه بوده، یعنی قلعه پیتر و پاول اولین بنای ساخته شده در این منطقه بوده. اسم شهر هم به افتخار پترکبیر میشه پتروگراد.

ورودی قلعه

کلیسا وسط قلعه

راستش داخل قلعه هیچ چیز خاصی وجود نداشت، یا حداقل من ندیدم، فقط یک سری ساختمان که خیلی هاشون هنوز کاربری اداری داشتند، یک کلیسا در مرکز قلعه. کلا دیدن کردن ما از قلعه نیم ساعت بیشتر طول نکشید. از سمت مخالف ورودمون از جزیره خارج شدیم، از پل بزرگی به نام تروعیتسکی گذشتیم و کنار ساختمان قصر مرمر و محوطه بازی به نام محوطه مارش وارد شدیم و از کوچه پس کوچه های زیبای کنار کانال خودمونو به میدان قصر رسوندیم و راه خونه رو پیش گرفتیم.

سنت پترزبورگ در نگاه اول شهر بسیار زیباییه، با مسکو خیلی فرق داره.

راستی یادم رفت بگم بیشتر پل های شهر از وسط باز میشه تا شب ها کشتی ها بتونند به خلیج رفت و آمد کنند. پل ها بر روی رودخانه نوا هستند که راه خلیج رو پی میگیره. این رودخانه پر آب دریاچه بزرگ لادوگا در 40 کیلومتری سنت پترزبورگ رو به خلیج فنلاند وصل میکنه. کلا تو این ناحیه انقدر آب و دریاچه و رودخانه هست که نمیشه شمرد. من یکبار دیگه روسیه خواهم رفت برای دیدن مناطقی غیر از شهرهای بزرگ، مثل همین دریاچه و مناطق شرق دور روسیه.

در راه برگشت برای دوست بیمارمون سوپ خریدیم و بردیم، هرچی سعی کردم لیمو شیرین پیدا کنم نشد، اصلا روس ها نمیدونستند لیمو شیرین چیه! انگار تاحالا ندیده بودند! 

در راه برگشت که از روی پل تروعیتسکی رد میشدیم، هوا خیلی سرد شده بود و باد شدید با تکه های یخ و برف و بارون به شدت به صورتم میخورد. چون لباس گرم زیادی نیاورده بودم واقعا سردم شد و از ترس سرما خوردن تصمیم گرفتم یک کلاه و لباس گرم بخرم.

بقیه عکسها

موزه هرمیتاژ

در گذر از روی پل برفرار رودخانه نوا

چقدر عروس و داماد توی شهر بودند، انگار روسها واسه عروسی میان تو پارک های شهر،

این ستون اسمش هست روسترال، این ستونی درست در نقطه ای قرار گرفته که روی نوا به دو شاخه تقسیم میشه و از دوطرف جزیره به خلیج فنلاند میریزه، اینها 2 تا ستون هستند در دو طرف بالکن که نمای زیبایی از رود داره، روی دوتا ستون چهار تا مجسمه به نشانه چهار رود مهم روسیه نصب شده، ولگا و دنیپر روی یکی، و نوا و ولخوف هم روی اونیکی ستون، قبلا روش شعله دائمی با نفت روشن بود اما الان چراغ الکتریکی گذاشتن.

نمای بالکن

یک کشتی بزرگ که به عنوان رستوران ازش استفاده میشد

جلوی کشتی، ملکه دریاها

دست فروش

لنگر انداختن ممنوع! (حتی شما دوست عزیز!)

یک عروس داماد دیگه

هدف این عکس اون خانومه نیست (باور کنید)، هدف اون ساختمانهای پشته که با یک پل به هم وصل شدند، اون ساختمانها همه جزو موزه هرمیتاژ هستند و اون پل هم راهروی ارتباطی

کلیسای سنت ایزاک از اونطزف رودخانه

ساحل قلعه

بچه روس!

یک عروس زیبای دیگه، منتظر بود یکی بیاد شوهرش بشه :)

الهه پاروزن!

چقدر مجسمه همه جا، چقدر هنر همه جا

تمام اون ساختمونها که میبینید همشون جزو موزه هرمیتاژه، از داخل به هم راه دارند

کنار یکی از خیابونها عکاسی فشن!

این یکی از درودی های موزه است، مجسمه هاش اعجاب انگیزه

این غول های سنگی سقف ورودی رو روی شونه هاشون حمل میکنند.

این خانومه با لباس قدیمی جلوی میدان قصر با مردم عکس میگرفت و پول میگرفت،

میدان قصر، روبروی ورودی موزه هرمیتاژ، البته تمام این ساختمانهایی که توی عکس مشخصه هم بخشهایی از موزه است!!!

بیخود که نیست بزرگترین موزه دنیا از نظر تعداد آثاره!

مجسمه منجی

 

ادامه دارد

مرتضی

   + مرتضی اردبیلی ; ۸:٥٩ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/٧/٩
comment نظرات ()