در سفر... مثل باد

سفر .... مرا از تو، به هیچ‌کجا نمی‌بَرَد

یکشنبه در دوشنبه

سلام به همگی

 

فصل دوم تاجیکستان

دفتر اول دوشنبه

 

سلام منو از دوشنبه پذیرا باشید.

یکشنبه 25 مارچ صبح ساعت 6:30 پاشدم و سریع وسایلو جمع کردیم و پس از خداحافظی با گریشا به سمت دروازه کابل رفتیم. از اونجا سوار یک کورولا شدیم که با 600 افغانی مارو به کندوز برد. طبق معمول همه مسافرین تجربه سفر و زندگی در ایران رو داشتند و صحبت و نظر و نقد درباره اوضاع سیاسی ایران داغ داغ بود.

از کندوز باید به شیرخان بندر میرفتیم که مرز افغانستان و تاجیکستان بود. وقتی رسیدیم اونجا چند تا نظامی افغان که کاملا معلوم بود تو عمرشون اندازه انگشتای یک دست هم توریست ندیده بودند مدام میپرسیدند واسه چی افغانستان بودین مگه افغانستان جای دیدنی هم داره؟

پس از بازرسی کوله هامون و ممهور شدن پاسپورتمون به مهر خروج به سمت تاجیکستان رفتیم. رودخانه آمو دریا مرز جداکننده این دو کشوره و پلی به طول 750 متر گمرک دو کشور رو به هم مرتبط میکنه. پس از گذشتن از پل البته با پای پیاده 2 تا سرباز تاجیک به استقبال ما اومدند و از همون اول فهمیدیم که در ارتباط برقرار کردن با اونها مشکل داریم. تقریبا هیچی از حرفهاشون رو نمیفهمیدیم. ظاهرا زبان فارسی به شیوه ای که ما حرف میزنیم رو عده خیلی کمی بلدند و 70-80 درصد مردم به یجور زبان مابین فارسی و روسی حرف میرنند که اصلا برای ما قابل فهم نیست.

ورود ما به تاجیکستان با خاطره بدی شروع شد. رشوه!! برای عبور از مرز از صغیر و کبیر گمرک رشوه میگیرند!! قبلا توی لونلی پلنت خونده بودم که فساد اداری اینجا غوغا میکنه اما فکر نمیکردم دیگه تا این حد!! خلاصه تا خروجمون از گمرک ما مجبور شدیم 25 دلار رشوه بدیم!! مثلا دکتری اونجا بود که میگفت تا رشوه ندین من نمیذارم رد بشین مینویسم شما مریضید و باید برگردین!!

وضع افتضاهی بود. خلاصه تا از مرز خارج شدیم ساعت 5 بعد از ظهر شد.

بعد از خروج از گمرک 3 تا ماشین تمیز آماده بودند که به مقصد دوشنبه مسافر سوار میکردند و ما با یک بنز مشکی راهی دوشنبه شدیم.

اولین چیزی که در ورود به تاجیکستان توجه مارو جلب کرد تمیزی بود. البته در مقایسه با افغانستان. اونطرف مرز همچی خاکی و کثیف از ماشین ها تا خیابون و اینجا همچیز تمیز و سرسبز. مگه چقدر دور شده بودیم؟ جاده از مرز تا دوشنبه در کل اسفالت خوبی داشت و قابل قبول بود. در راه هم از چند شهرستان کوچک رد شدیم که معماری روسی کاملا مشهود بود. ساختمانهایی با معماری مشابه.

راننده اسمش سهراب بود  و مردی بود حدود 50 ساله که به گفته خودش در زمان شوروی معلم بوده و شدیدا هم کومونیست بود!! عین این پیرمردهای خودمون که هی میگند زمان شاه اینجوری بود اونجوری بود اینم هی میگفت زمان شوروی خیلی خوب بود ارزونی بود همچی مفت بود و ...

از اونجا که ما کلا توی تاجیکستان هاست نداریم مجبوریم بریم هتل. توی لونلی پلنت نگاه کردیم و هتل فرهنگ روکه ارزونترین هتل دوشنبه بود انتخاب کردیم. یک اتاقه دو تخته و کهنه و نه چندان تمیز با توالت و حموم مشترک با یک اتاق دیگه شبی 24 دلار!! خیلی گرونه.

یک نکته دیگه. آیا میدونستید که تاجیکها فارسی رو با حروف انگلیسی مینویسند؟ منم نمیدونستم و از امروز شروع کردم به یادگرفتن حروف الفبای روسی چون با یاد گرفتن حروف الفبا خیلی راحت خوندن تاجیکی رو یاد میگیرید!! من که یک روزه تا حدودی یک چیزهایی یاد گرفتم و اگه بلد نباشی اینجا خیلی سخته و هیچ چیز به انگلیسی نوشته نشده!! همه چیز فقط روسی!

شام رو توی یک رستوران روبروی هتل یک غذای تاجیکی خوردیم که اسمش بریونی بود اما عین قیمه خودمون بود!

تخت توی اتاق که انقدر کوچیک بود من توش جا نمیشدم و روی زمین خوابیدم.

صبح ساعت 8 رفتیم بیرون. اول به سمت خیابان رودکی رفتیم که خیابان اصلی شهر دوشنبه است و همه مراکز مهم شهر در این خیابون قرار داره. متاسفانه یا خوشبختانه ظاهرا توی این ایام رئسای جمهور چند کشور فارسی زبان از جمله ایران در دوشنبه هستند و از ساعت 10 صبح خیابون رودکی ممنوع التردد شد و ما مجبور شدیم کل امروز رو قدم بزنیم!! اول مجسمه اسمائیل سامانی که نماد شهر دوشنبه هست پشت اون هم کتابخانه ملی تاجیکستان و یک چیزی شبیه میل بود که در بالای اون در ارتفاع 40-50 متری نشانه ملی تاجیکستان قرار داشت.

بعد از اون به یادمان رودکی رفتیم که نزدیک بود ولی تا موزه ملی تاجیکستان راه پیمایی طولانی داشتیم که خستمون کرد ولی ارزشش رو داشت. موزه خیلی شیکی نبود اما یک مجسمه بودای درازکشیده بزرگ در یکی از اتاقها بود که فکنم طولش حداقل 13 متر بود!! خیلی بزرگ بود. بعد از موزه به یک رستوران لبنانی رفتیم در همون نزدیکی. کباب خوردیم و نکته جالب اینکه ماست رو توی لیوان ریخته بودند!!!

بعد نهار به سمت بازار شاه منصور رفتیم. بازار میوه و خرت و پرت بود و سنتی و زیبا من محیطشو دوست داشتم. خیلی از فروشنده ها خانم بودند. اینجا خیلی خانم ها همراه آقایون در مغازه ها کار میکنندو یک چیز جالب که صبح دیدم اینکه به نظر میرسه صبح خانم های خانه دار جلوی در خونه خودشون و قسمتی از کوچه رو هم جارو میکنند و این خودش میتونه علت تمیزی اینجا باشه.

به سمت ایستگاه راه آهن رفتیم تا ببینیم آیا میشه واسه خاروق بلیط قطار بگیریم یا ن که در کمال تعجب متوجه شدیم برای رسیدن به خاروق باید ویزای ازبک و ترکمن رو هم داشت چون قطارمیره این 2 تا کشور رو دور میزنه بعد بر میگرده به خاروق!

اینجا بیشتر مردم میگند که راه به خاروق بسته است چون برف شدیده و بهمن اومده و نمیشه رفت و تنها راه هواپیماست که ما هم نمیخوایم ازش استفاده کنیم

فردا میفهمیم که میشه رفت یا نه . چون فردا راه میفتیم!!

 

ممنون از همه دوستانی که با کامنت هاشون منو دلگرم به نوشتن میکنند از جمله پدر عزیزم و خواهرانم و آقای یدی عزیز که حس میکنم هر لحظه با منه و همه دوستان دیگه...

ممنونم

مرتضی 26 مارچ 2012

   + مرتضی اردبیلی ; ٦:٥٧ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/۱/٧
comment نظرات ()