در سفر... مثل باد

سفر .... مرا از تو، به هیچ‌کجا نمی‌بَرَد

اوش

بنام خدا

فصل سوم قرقیزستان

دفتر اول اوش

 

سلام به همه دوستان عزیز که مطالبمو پیگیری میکنند و توی این سفر همراه من هستند :)

همونطور که براتون تعریف کردم بعد از اتفاقاتی که در تاجیکستان افتاد مجبور شدیم تاجیکستان رو کمی زودتر ترک کنیم و از مرز اسفرا به سمت قرقیزستان بریم. از خجند تا مرز اسفرا حدودا 1 ساعتی راه بود و جاده هم بسیار زیبا و چشم نواز. تمام طول جاده درختهای سیب و زرد آلو با شکوفه های سفید دو طرف جاده رو زینت داده بودند و یک دریاچه بسیار بزرگ هم در سمت چپمون بود که ظاهرا سیر دریا از این دریاچه به سمت خجتد جریان داشت. اگه کسی از من بپزسه زیبا ترین ناحیه تاجیکستان کجاست بدون شک میگم این جاده!!

 گذشتن از مرز هم خیلی راحت بود. نه بازرسی نه سوال و جوابی البته ما هم که زبون اینارو نمیفهمیم چون روسی حرف میزنند فقط توی مرز قرقیزستان مامور مرزی که دوربین منو روی دوشم دید طبق معمول ابراز علاقه به دوربین و عکس کنچکاوی و ... حلاصه در کمتر از نیم ساعت از تاجیکستان خارج شده و وارد قرقیزستان شدیم.

قرقیزستان در نگاه اول تفاوت چندانی با تاجیک نداره. همون جاده های با وضعیت بد. فکر کنید جاده اصلی که به مرز میره و از مرز به سمت اوش دومین شهر بزرگ قرقیزستان میره 70% خاکی هست! کلا توی این 3 تا کشور این وضعیت بد راهها حاکم بوده. ماشینهای سواری در تاجیکستان مدل بالاتر و نمیزتر بودند و کلا تاجیکستان تمیز تر از قرقیزستان بودند. اما من فکر میکنم مردم قزقیز مهربان تر هستند.

ظاهرا از زمان فروپاشی بین قرقیزها و ازبک ها جنگ دائمی بوده چون ازبک ها همه جاهای بدربخور و صنایع و منابع رو برداشتن واسه خودشون و چیزی واسه قرقیزها و تاجیکها نگذاشتند. برای مثال وسط کشور قرقیزستان 2 تا ناحیه هست که مال ازبک هاست!! و جاده اصلی هم از همین ناحیه میگذره و کسی که بخواد از مرز اسفرا به سمت اوش بره باید ویزای ازبک رو هم بگیره. اما راه ساده تر و ارزانتری هم هست. اون هم اینکه به راننده تاکسی از مرز یک پول اضافی بدی که یجورایی قاچاقی از ناحیه ازیک رد کنه!! این همون کاری بود که کردیم با 10 دلار اضافه راننده از توی کوهها رفت و ناحیه ازبک هارو دور زد ولی خوب جاده خیلی بد و طولانی و خسته کننده بود و خدود 6 ساعتی طول کشید. خلاصه ساعت 10شب به اوش رسیدیم و مستقیم رفتیم سراغ هاستمون در اوش که زوج جوانی بودند که خودشون اینجا خارجی بودند. لویی کانادایی و کارن انگلیسی میزبان ما در این شهر بودند. آپارتمان کوچک (کمتر از 30-40 متر) اما گرم اونها شب 2 آپریل 2012 شاهد میهمانهای زیادی بود. علاوه بر ما 3 مهمان دیگه هم اونجا بودند که درست قبل از ما رسیدند. 3 جوان دوچرخه سوار شامل 2 برادر بلجیکی (ببخشید کیبور اینجا حرف درست ز با 3 تا نقطه رو نداره!!) و یک دختر آمریکایی. خلاصه اون شب حسابی شلوغ بود اونجا و هر کدوممون خاطرات و تجربیات خودمون رو تعریف میکردیم. دختر آمریکایی عکاس بود و واسه یک ارگان چینی در چین کار میکرد. 2 تاجوون بلزیکی هم 7 ماه بود که در سفر بودندو بعد از آفریقا و استرالیا و چین حالا به آسیای میانه رسیده بودند. کارن هم اینجا برای یک ارگان وابسته به سازمان ملل کار میکنه و لویی هم زبان فرانسه و انگلیسی تدریس میکنه.

شام هم اونجا نون و ماست و عسل خوردیم!! همه با هم!! اما چقدر چسبید مخصوصا به من که نهار هم نخورده بودم.

اون شب توی اون 1 دونه اتاق خونه لویی و کارن به سختی همه جا شدند و خابیدیم البته خسته تر از ما دوچرخه سوارها بودند که بعد از گیر کردن در طوفان برف در راه کاشگر چین به اینجا یک راننده کامیون نجاتشون داده بود!!

صبح ساعت 8 صبح بیدار باش زده شد و بعد از صبحانه مختصر راهی شهر شدیم. هدف اول بازار اوش بود که سنتی تر و زیبا تر از بازار دوشنبه و خجند بود. راستی یادم رفت بگم که اولین چیزی که توی ورودم به قرقیزستان توجهمو جلب کرده بود کلاه های عجیبی بود که مردها اینجا به سر دارند. یک جور کلاه نمدی که شبیه کلاه بوقی درست شده و روش طرح های جالبی داره. در بدو ورود به بازار اوش سراغ اون کلاهها رفتم و یکی خریدم به قیمت 100 سم که میشه حدود 2 دلار!! خیلی با مزه است اما من که میگذارم سرم شبیه دلقک ها میشم!! :)) اما به حسین میاد!

اینجا باتوجه به داشتن مرز مشترک با چین پر از جنس های چینی هستند که در بازارهای چینی فروخته میشند. اما بازار چینی چیه؟ بازاری که از کانتینر ساخته شده و هر مغازه یک کانتینره که ظاهرا صاحب اون اجناس داخل کانتینر زندگی میکنه تا جنسهارو بفروشه!! فکر کنم بازاری به اون بزرگی در طی جند روز و با استفاده از چند هزار کانتینر 12 متری و چند تا جرثقیل ساخته شده باشه.

زبان تنها مشکل ما اینجاست!! اینجا عین آدمهای بی سواد کر و لال هستیم و تنها زبانی که میشه ازش استفاده کرد بادی لنگوییج یا همون نمایش بازی کردنه!! این مشکل مهمتر از همه در رستورانها هست!! منو به روسی و هیچکس هم انگلیسی بلد نیست!! من که راهی رو که انتخاب کردم اینه که با توجه به قیمت ها (تنها چیزی که در منو میفهمم) به صورت راندوم دستمو روی یک غذا میگذارم و اونو میگیرم!! تاحالا که جواب داده و غذاهای خوبی بودند. حسین هم که فقط شیشلیک میخوره که میشه کباب چنجه خودمون.

شب اول در آپارتمان کوچک لویی و کارن

در خانه لویی که پوشیده از نقشه های تمام دنیاست با مهمانهای اون شب البته کارن نبود چون رفته بود سر کار

در مغازه کلاه قزقیزی فروشی!!!

من و حسین و لویی با کلاه قرقیزی در جلوی نقشه کانادا!!! عکسو کارن گرفت

 

برعکس تاجیکستان که همه چیز شیرین بود اینجا مردم عاشق ترشی و تندی هستندو فلفل هایی دارند که از چند متری دماغ آدمو میسوزونه!

 

بازار اوش

 

بعد از بازار به مرکز توریستی اوش رفتیم یعنی کوه سلیمان. کوهی که دورش مراکز گردشگری و موزه ها و ... قرار دارندو نزدیک خونه لویی هم هست. یک کوه که تا بالاش راه پله ای هست طافت فرسا که حسابی عرقمونو در آورد و از بالاش نمای کل شهر دبده میشد.

 

 

در این کوه یک موزه جالب هم در یک غار درست کرده بودند که دیدنش خالی از لطف نبود.

 

ادامه گزارش اوش در پست های بعدی

دلم برای همتون تنگ شده
:)

 

یا علی

   + مرتضی اردبیلی ; ٥:٠٩ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/۱/۱٦
comment نظرات ()