در سفر... مثل باد

سفر .... مرا از تو، به هیچ‌کجا نمی‌بَرَد

اوش و بیشکک

سلام به همه دوستان همسفر

 

الان که دارم این مطالبو تایپ میکنم در کافی نتی در خیابان ماسکوییت (مسکو) در بیشکک هستم. نزدیک خونه هاستمون اینجا که یک زوج آلمانی آمریکایی هستند به نامهای یولیت و فیل که خیلی مهربان و مهمان نواز هستند و یک اتاق تمیز و بزرگ در خونشون در اختیار ما گذاشتند.

 

اجازه بدین به ادامه گزارش سفر برسیم.

 

ادامه گزارش اوش

 

اون شب بعد از برگشت از کوه سلیمان به یک یورت بزرگ در مرکز پارک اوش رفتیم که یکجور موزه عشایری بود که من خیلی ازش خوشم اومد. در اون همه جور وسایل و تجهیزات عشایر نگهداری میشد. در گوشه ای تعدادی وسیله شبیه شلاق بود که من فکر کردم قاعدتا مال اسب باید باشه اما بعد که از خانم مسئول اونجا پرسیدم (که بنده خداخیلی تلاش میکرد انگلیسی حرف بزنه وسط اینهمه آدم اینگلیسی ندون!!) بهم توضیح داد که این شلاق برای تنبه زنهاست!! ظاهرا هنوز هم اینجا کاربرد داره و میگفت زمانهای قدیم مردها همیشه این وسیله دستشون بوده که زنها وقتی میدیدندش بترسند و زنهای خوبی باشند!! حیف که جا نداشتم وگرنه یکی میخریدم :))

این یورت بزرگ 3 طبقه بود و طبقه بالای اون اختصاص داشت به شناسوندن آلن کین قاتا و قرمان جان قاتا به مردم. آلن کین قاتا ظاهرا حدود 100 سال پیش اولین خان عشایر بوده که همه قرقیز هارو متحد کرده و زنش یعنی قرمان جان قاتا که خیلی زن شجاع و مدیری بوده بعد از مرگ شوهرش میشه اولین زن فرمانروا در قرقیزستان و در جنگ با روس ها یکی از پسرهای خودشو به استقبال مرگ میفرسته که از کشورش دفاع کنه و بقیه کشته نشند. خلاصه این دو نفر مخصوصا قرمان جان خیلی تو قرقیزستان طرفدار داره و جا به جا عکسش و مجسمه اش نصب شده.

گفتم مجسمه اینو بگم که اینجا پر از مجسمه است. سر هر خیابون داخل پارکه ها و همه جا پر از مجسمه های برزرگه.

اون شب یک غذای عجیب و غریب که ترکیبی از نودل برنج و چند جور ترشی تند قرقیزی بود و کارن درست کرده بود خوردیم. تا آخر شب درباره برنامه سفرمون و سفر کارن و لویی صحبت کردیم. لویی و کارن قصد دارن 1 ماه دیگه سفری 1 ساله رو با دوچرخه شروع کنند که تقریبا تمام دنیا رو شامل میشه و قصد دارن از ایران هم بگذرندو من چند تا مسیر بهشون پیشنهاد دادم. 

اون شب رو راحت تر از شب قبل خوابیدیم چون دوچرخه سوارها برای گرفتن ویزای ازبک به بیشکک رفتند و 2-3 شب بعد بر میگشتند.

راستی یادم رفت بگم که کتاب راهنمای سفرم (لونلی پلنت) که عصای دستمون بود توی سفر رو توی تاکسی جا گذاشتم که با کمک لویی و کارن که که روسی بلد بودند تونستم پسش بگیرم خدارو شکر. بدون این کتاب اینجا کوریم. هرچند که با این کتاب هم کر و لالیم چون با 99% مردم نمیتونیم ارتباط برقرار کنیم.

فرداش کمی تلاش کردیم که شاید بتونیم ویزای ازبک رو از اینجا بگیریم و یک سری به سمرقند و بخارا بزنیم که متاسفانه خیلی گرون در میومد و منصرف شدیم. یک سزی هم به موزه تاریخ اوش زدیم که تنها چیز جالبش این بود که یک خانمی همراهم همه جا میومد و میشمرد که چند تا عکس میگیرم چون به ازای هر عکسی که بگیری 10 سام پول میگرفتند و خیلی مسخره بود و من هم واسه خنده 5 تا عکس گرفتم که 3 تاشو هم پاک کردم!!! شب آخر منو حسین کارن و لویی رو شام پیترا مهمون کردیم همینقدر بگم که بهترین پیتزای اوش که ما گرفتیم قابل مقایسه با بدترین پیترای ایران نیست!! اصلا اینا نمیدونن پیتزا چی هست!! بهشون گفتم بیاید ایران پیترا بخورید بابا!!

صبح زود ساعت 9 :)) بلند شدیم که به سمت بیشکک بریم بعد از خداحافظی گرم با کارن و لویی مهربان و دوست داشتنی پیاده به سمت ایستگاه تاکسی های بیشکک حرکت کردیم. از اوش به بیشکک اتوبوس و ماشروتکا نداره فقط تاکسی هست. نیم ساعتی راه بود و بعد از گذشتن از بازار به ایستگاه رسیدیم و با راننده یک مرسدس استیشن مدل 90 توافق کردیم که به ازای 1200 سام مارو تا بیشکک ببره!! وقتی میگم توافق کردیم شما تصور کنید که یک نفر کر و لال و بیسواد با یک آدم عادی توافق کنه! ما اینجا با این کوله ها و دوربین و با این قد و قواره کلا واسه اینا آدم فضایی ها هستیم که گاهی بعضیا موبایلهاشونو در میارن و ازمون فیلم و عکس میگیرند!! حتی گاهی مردم میخواند با من عکس یادگاری بگیرند!! نمیدونم من واسه اینا چه جذابیتی دارم اما تاحالا چند بار پسرا و دخترای جوون توی خیابون اومدم سمتم و با ایما و اشاره ازم خوستن که باهاشون عکس بگیرم و من هم همیشه قبول میکنم!! فکنم اینجا مشهور بشم!!

 

ببخشید چقدر طفره میرم. ساعت 10 ماشین به سمت بیشکک حرکت کرد. جاده اوش به بیشکک در طول این سفر اولین جاده ای بود که میتونم بگم وضع خوبی داشت. آسفالت خوب و تابلو و علائم (هرچند همش به روسی بود) و هر 2-3 کیلومتر هم پمپ بنزین! اینجا به تعداد ماشینها پمپ بنزین هست!

بعد از گذشتن از جلال آباد و کوچکور اتا ساعت 3 بود که به دریاچه  توکتوگل. دریاچه ای بسیار بزرگ و بسیار زییا که جاده دور تا دور اون دور میزد و از روی رودخانه نارین که به دریاچه میریزه راهرو به سمت گذرگاه آلا بل و تورآشو میرفت. اما اینجای داستان بودیم که مشکلات مسیر دوشنبه به خاروق دوباره شروع شد. پلیس جاده رو بست و مجددا ما نمیدونستیم که قضیه چیه!! با لویی تماس گرفتم تا به روسی از راننده بپرسه چی شده و معلوم شد که پلیس میگه که احتمال بهمن هست اما راننده میگه که باید بهشون پول بدیم تا بذارن رد بشیم. خلاصه2 ساعتی گذشت و حدود ساعت 7 و غروب بود که تعداد ماشینها زیاد شد و زورشون به زور پلیس چربید و به زور و با دعوا جاده رو باز کردند. به سمت گذرگاه حرکت کردیم. هوا تاریک شده بود اما زیر نور ماه کامل کوهستان پوشیده از برف تیان شان رو نگاه میکردم. زیبایی خارق العاده ای داشت که قابل وصف نیست. پنجره بخار گرفته و آسمان نیمه ابری و ماه کامل و درخشش برف زیر نور ماه کافی بود که فکرمو ببره به هزاران کیلومتر به سمت غرب به وطنم ...

بگذریم ... قرار بود ساعت 10 بیشکک باشیم و هاست مهربانمون در بیشکک (یودیت) گفت که هر وقت رسیدین بهم زنگ بزنید و من درو واستون باز میکنم اما ما که ساعت 1 شب رسیدیم نخواستیم مزاحم اونا بشیم و مستقیم به یک مهمان خانه ارزون قیمت در بیشکک رفتیم که فقط شب رو در اون سر کنیم. مهمان خانه در اصل یک خوابگاه دانشجویی بود که چند تا تخت واسه دیگران هم داشت. بعد از یک دوش سرد سرد خوابیدم و صبح ساعت 10 به سمت منزل هاستمون در خیابون ماسکویت بیشکک حرکت کردیم. باهاش با تلفن در تماس بودم و در کنار پارک نزدیک خونه یولیت به استقبالمون اومدو مارو به آپارتمان بزرگ و قدیمیش راهنمایی کرد. یولیت آلمانیه و اینجا روی یک پروزه جامعه شناسی درباره مهاجرت از آسیای میانه به اروپا تحقیق میکمه و همسرش فیل که آمریکاییه و اهل نیویورک تو کار تجارت الکترونیکه و کارش کلا پای کامپیوتره و واسش فرق نداره تو دل نیویورک باشه یا قرقیزستان!

بعد از گذاشتن وسایلمون در خونه به سمت سفارت روسیه حرکت کردیم چون میخواستیم شانسمون رو برای گرفتن ویزای روسیه از اسیجا امتحان کنیم. بهمون نوبت برای ساعت 2 دادند. جلوی سفارت روسیه در بیشکک مثل جلوی سفارت افغانستان در کابله!! صدها قزقیز اونجا برای گرفتن ویزا و رفتن به روسیه واسه کار صف کشیدند اما از اونجا که ما اینجا خارجی حساب میشیم همه به ما راه میدادند و نوبتمون هم سریع گرفتیم!!

در فرصت باقیمانده تا ساعت 2 اول نهار رو در رستوران پارسی که نزدیک میدان آلا تو (میدان اصلی بیشکک) توجهمون رو جلب کرده بود خوردیم!! خوشبختانه صاحب ایرانیش که اسمش سعید بود برامون گفت که چه غذاهایی دارن و تونستیم یکبار بفهمیم که قراره چی بخوریم و من هم از فرصت استفاده کردم و بعد 1 ماه یک چلوکباب اصل ایرانی خورم جای همتون خالی :)

سعید 18 سال بود که اینجا بود و زن روسی گرفته بود و کارهای زیادی انجام داده بود اما در نهایت رستوران زده بود و به نظر میرسید از زندگی در اینجا خیلی ناراضی نیست! (بزرگترین نعمت زستوران سعید توالت ایرانیش بود که نمیدونید چقدر چسبید!)

سفارت ایران هدف بعدی بود. کنسول هم تمام تلاششو کرد که با سفارت روسیه تماس بگیره و برامون کاری بکنه که موفق نشد و ما برای استفاده از نوبتمون به سفارت روسیه در خیابون ایزانوا برگشتیم.

در سفارت به یک آزانس برای گرفتم ال او آی روسیه معرفی شدیم که متاسفانه ساعت کاری تموم شده بود و فردا هم روز تعطیل اینجا بود و نشد برای روسیه اقدامی بکنیم. فکر نمیکنم شانس زیادی داشته باشیم چون ظاهرا ال او آی دست کم 10-15 روز زمان میبره که ما همچین زمانی برای صبر کردن نداریم.

هرشب در میدان آلا تو بیشکک مراسم موسیقی زنده اجرا میشه. ساعت 7 یا یولیت و فیل اونجا قرار گذاشتیم و بعد از 10 دقیقه به سمت یک کافه برای صرف شام رفتیم البته دوستان دیگه ای هم همراهمون بودند. تعدادی از دوستان و همکاران یودیت که یک خانم قرقیز و یک خانم آلمانی و یک پسر ایتالیایی و یک آقای آلمانی دیگه که همه غذاهای جور واجور و عجیب غریب سفارش دادیم که با هم خوردیم و آخر سر هم به شیوه دونگی حساب کردیم!

شب تا دیر وقت با یولیت و فیل درباره ایران و جامعه و سنت و رسوم ایرانی حرف میزدیم.

در یورت بزرگ و با مسئول یورت که داره ابزار تنبیه زنان رو نشون میده!

 

شام با کارن و لویی در اوش

 

 

 

یکی از غذاهای عجیبی که شانسی سفارش دادم زیرش یک تکه گوشت استیکه دورش برنج سفید و برنج قهوه ای و ماکارونی و پوره سیب زمینی و هویج و روش هم یک تخمرغ نیمرو شده!!

 

ادامه دارد...

فعلا خداحافظ

 

 

 

 

   + مرتضی اردبیلی ; ٥:۳٤ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/۱/۱٩
comment نظرات ()