در سفر... مثل باد

سفر .... مرا از تو، به هیچ‌کجا نمی‌بَرَد

ساحل جنوبی ایسی کول

سلام به همه دوستان همراه

برای برگشت از کراکول به بیشکک تصمیم داشتیم از ساحل جنوبی و از دامنه شمالی کوههای تیان شان به سمت کاجی سای و بعد از اون به سمت بلاکچی و سپس بیشکک بریم.

اول  بگم که در مدتی که در کراکول بودیم یک رستوران پیدا کردیم که به جرئت میشه گفت بهترین غذاهای این مدت رو اونجا خوردیم! اسم رستوران فکیر بود و وقتی داخل میشدی فکر میکردی یک رستوران ارزون و معمولیه که همه جا هست. اما نمیدونم سر آشپزاین رستوران کی بود. هرکس بود خیلی ماهر و خوش سلیغه بود و البته غذاها بسیار ارزون. خلاصه اینکه تو 2 روزی که اونجا بودیم 3 بار رفتیم به این رستوران. سبک غذا درست کردنش مثل این رستورانهای خیلی گرون قیمت اروپایی. اول از همه اینکه منو ترجمه انگلیسی داشت!! پس خوشبختانه میفهمیدیم قراره چی سفارش بدیم اما هر غذایی که سفارش دادیم بعد آماده شدنش تعجب کردیم که چقدر زیبا درست شده و چقدر خوشمزست! قیمت هاش حدود 100 تا 150 سم بود که میشه 2-3 دلار فکنید 2 دلار بدی و یک غذای بسیار عالی بخوری حتی توی بیشکک و دوشنبه هم همچین غذاهایی ندیده بودم. این 2 روزه یکم وزن از دست رفته این مدت رو جبران کردیم :)) البته خودمو وزن نکردم اما فکنم حداقل 10 کیلویی کم کردم و کمربندم که در افغانستان یک سوراخ بهش اضافه کردم اینجا مجددا واسم گشاد شده و یک سوراخ دیگه هم میطلبه!

حدود ساعت 1 ظهر بعد از صرف یک غذای عجیب در رستوران فکیر به سمت ایستگاه ماشروتکا برای کاجی سای حرکت کردیم ( فکنید یک گوشت سرخ شده اندازه کف دست که داخلش یجوری یک چیزهای خوشمزه ای ریخته بودند و روش هم یک چیز دیگه مالیده بودند که تخم مرغشو میشد فقط تشخیص داد و وقتی خوردم تعجب کردم که چقدر خوشمزه است لابلای گوشت لیمو ترش با پوست گذاشته بود که فکنم یکی از علتهای خوشمزگیش این بودو بگذریم اینجا شده کلاس آشپزی!! دهنم آب افتاد :)) ). خلاصه رسیدیم به ایستگاه ماشروتکا. همونطور که انتظار داشتم چون این مسیر کم رفت و آمد تر و خلوت تره و بیشتر برای حمل و نقل بین دهات ساحل جنوبی ازش استفاده میشه ماشروتکا ها هم داغون و تاریخ مصرف گذشته بودند. خلاصه راننده که دید ما دو تا خارجی تیتیش مامانی و تمیز هستیم (البته به حسین نگاه کرد نه به من!!) از 2 تا خانم چاقالویی که روی صندلی جلو نشسته بودند درخواست کرد که برند عقب و ما بشینیم بهترین جای ماشروتکا!! خلاصه راه افتادیم و کوله هامون رو هم گذاشتیم عقب روی صندلی که خالی بود. در طول راه ماشروتکا در هر دهی چند تا مسافر میزد و یواش یواش ماشین پر و پرتر میشد. یکجا به خودم اومدم دیدیم دیگه تو مینی بوس جا نیست و عده ای هم سرپا وایسادن گفتم درست نیست کوله من رو صندلی باشه این بندگان خدا سرپا! برگشتم دیدم یک خانمی نشسته روی صندلی جای کوله من و کوله منو بقل کرده!! حالا من که میدونم کوله من چقدر سنگینه!! حداقل 20-30 کیلو وزنشه نمیدونم این بنده خدا از کی کوله منو گرفته بود توی بقلش و نشسته بود اونجا!! خلاصه کولمو گرفتم و با 2-3 کلمه روسی که بلد شدم گفتم "باشویه اسپاسیبا پراستیته دوشکا" یعنی معذرت میخوام خانم خیلی ممنونم :)) البته من که روسی حرف میزنم اینا اول میخندند بعد جوابمو میدند :)).

خلاصه اینکه مردم خیلی خوب و بی آزار و آرومی هستند و اصلا نه اعتراض میکنند نه داد و فریاد میزنند من که خیلی دوسشون داشتم.

یک چیز جدید فهمیدم. یک عده زیادی اینجا هستند که ا قیافه هاشون کاملا مشخصه که روس هستند ولی اینجا چیکار میکنند؟ این بیچاره ها زمان شوروی که همه یکی بودند اومدند اینجا کار و کاسبی راه انداختن و بعد فروپاشی نداشتن برگردن روسیه و الان هم خیلی شاکی اند و به هر دری میزنند که یجوری برگردند روسیه اما روسیه هم دیگه بهشون ویزا نمیده!!

توی ماشروتکا یک پسر قرقیز سوار شد که قیافه اش مثل طلبه ها بود و خلاصه با بادی لنگوییج و یکم انگلیسی و یکم عربی شروع کردیم به حرف زدن اول از همه قیافه منو که دید گفت مسلمان گفتم دا یعنی آره بعد پرسید نماز میخونی گفتم دا گفت سنی هستی گفتم نت یعنی خیر شیعه بعد شروع کرد دعای سفر خوندن و انتظار داشت من هم یک چیزی بخونم منم یک دعایی که حفظ بودم و ساده بود خوندم و دیدم میفهمه و میگه این یعنی چی؟ فهمیدم عربی هم نمیدونه و فقط دعا هارو حفظ کرده (چقدر سخت باید باشه واسشون حفظ کردن عربی) خلاصه بعدش شروع کرد به قرقیزی و روسی قروقاطی حرف زدن که فکنم داشت منو نصیحت میکرد که بیام سنی بشم!! طرف 4 سال تو پاکستان دوره دینی دیده بود و نمیدونم چرا تو این 4 سال حداقل 4 کلام عربی بهشون یاد نداده بودند!!

یک جای جالب وقتی بود که به حسین 2 تا سیب داد و حسین یکیشو داد به من اما با دست چپ و طرف ناراحت شد و زد رو دست حسین!! حسین هم از همه جا بی خبر میگقت چی شده مگه؟؟ گفتم میگه با دست راست باید چیزی رو به کسی بدی و این سنته!!

مسلمون های اینجا خیلی حال میکنند وقتی میفهمند ما از ایران اومدیم. مثلا تو استروشان رفتیم یک مسجدی یک پیر مردی بود که وقتی فهمید ما ایرانی هستیم همش دعا میکرد که خدا ایرانو حفظ کنه و خدا به ایران قدرت بده که آمریکا رو نابود کنه!!

راستی تاجیکها و مسلمانهای قزقیز هم احمدی نژاد رو خیلی دوست دارند و هی دعاش میکنند!!

تمام طول این مسیر از منطقه بسیار زیبایی بود که در سمت راستمون دریاچه آبی ایسی کول قرار داشت و در سمت چپمون هم کوههای سر به فلک کشیده تیان شین که پر از ابر و برف بود. گاهی بین کوهها جنگلهای کاج بسیار زیبایی دیده میشد که پوشیده از برف بود و در تابستان محل زندگی عشایر یورت نشین قرقیزستانه.

بعد از 3 ساعتی به کاجی سای رسیدیم که شهر کوچک و ساحلی بود که اسکله خالی از کشتی و ساحل تفریحی خالی از توریستش نشون میداد که ما در زمان نامناسبی به اینجا اومدیم!! (فکنم سر ظهر دمای هوا اینجا حدود 5 درجه بود)

بعد از کاجی سای راهمون رو به سمت بوکنبایف ادامه دادیم که در ساحل جنوبی بزرگترین شهره. ساعت 6 بود که به اونجا رسیدیم و متاسفانه آخرین ماشروتکا به بیشکک حرکت  کرده بود خلاصه چند تا پلیس اونجا بودند که بهمون راهنمایی کردند که باید با تاکسی بریم و تاکسی هم یکی مونده بود که خوشبختانه 2 تا جا خالی داشت و ما هم پریدیم بالا و حرکت.

ساعت 9 شب بود که رسیدیم بیشکک و قرار بود بریم خونه سایمون هاست فرانسویمون. آدرسشو داشتم و از اونجا که بیشکک رو کمی بلد بدم به سمت خونه اون راه افتادیم اما آدرس خونش یکی از سخت ترین آدرس هایی بود که تاحالا پیدا کردم. حدود یک ساعتی گشتیم و 2-3 بار خیابون سوویت رو بالا پایین رفتیم و دنبال بلوک 97 میگشتیم اما آخرین بلوک اینطرف خط آهن 101 بود و اولین اونطرف خط آهن 73!! این وسط نزدیک 30 تا بلوک گم شده بود!!

خداروشکر یک پسر که انگلیسی بلد بود توی فروشگاه پیدامون کرد!! و برامون اون بلوکهای گم شده رو پیدا کرد! ظاهرا این بلوکهای مفقود یک جایی در کنار خط آهن جا داده شده بودند و فقط خود محلی ها میدونستن که سیستم عجیب پلاک اینجا چحوریه!!

خلاصه بعد از پیدا کردن بلاک به طبقه 9ام رفتیم. آپارتمان مثل بقیه آپارتمانهای این کشور ها حداقل 30 40 سالی عمر داره م وجزو مجموعه های بسیار بزرگیه که در زمان شوروی ساخته شده. استقبال گرم سایمون و دوستاشون در آپارتمانشون خستگی راهو از تنمون در کرد و بعد از شام کوتاهمون که 2 تا لیوان شیر و نون و پنیر به سرعت خوابیدیم.

 

مرتضی

11 آپریل 2012

   + مرتضی اردبیلی ; ۱:۱۱ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/۱/٢۳
comment نظرات ()