در سفر... مثل باد

سفر .... مرا از تو، به هیچ‌کجا نمی‌بَرَد

ورود به قزاقستان، آلماتی

سلام من به همه دوستان عزیزم از آلماتی

 

فصل چهارم قزاقستان

دفتر اول آلماتی

 

صبح ساعت 9 صبح با تونی و نیها خونه سایمون رو ترک کردیم و به سمت ایستگاه اتوبوسهای آلماتی حرکت کردیم. سایمون و ایرنه صبح زودتر وقتی ما خواب بودیم رفته بودند و من هم براشون یک یادداشت خداحافظی گذاشتم.

تونی و نیها رفتند سمت سفارت ازبکستان و ما هم بعد از خداحافظی به راه خودمون.

یک ماشروتکا مارو تا آلماتی میبرد اما اینبار رد شدن از مرز به راحتی مرز قرقیز نبود و مرز هم خیلی شلوغ بود و باید پیاده میشدیم و با کوله ها به ناحیه مرزی وارد میشدیم که خیلی شلوغ بود. هزاران قرقیز پشت مرز برای ورود به قزاقستان صف کشیده بودند اما باز هم از اونجاکه ما خارجی بودیم و با اون تیپ و وسایل و کوله های سنگین معلوم بود که خیلی خسته هستیم!! (بعد از سالها سفر) و مردم مهربان هم به ما راه میدادند که جلو بریم. خروج از قزقیزستان سزیع انجام شد اما ورود به قزاقستان کمی بیشتر زمان برد چون پروسه ورود و کنترل وسایل و ... و ازدهام جمعیت وجود داشت. موقع ورود به سالن کنترل از یک دستگاه ایکس ری با کوله و وسایل رد شدم که شروع کرد به آژیر کشیدن اما انقدر شلوغ بود که کسی اصلا نشنید!! کمی جلوتر یک دستگاه ایکس ری وسایل دیگه بود که مسئولش نبود!! ولی همه باید وسایلشونو داخل اون میفرستادند. اما کسی نبود که توی مانیتور ببینه که داخل ساک ها چی هست!!!

این وسط صدای داد و فریاد و دعوای پلیس با محلی هایی که میخواستند وارد بشند و گرمای هوا و عرق و فشار جمعیت و یواش کار کردن مسئولان کنترل مدارک اذیت کننده بود.

خلاصه نوبت ما شد و سرباز مسئول به روسی سوالاتی رو پرسید و من گفتم انگلیسی فقط بلدم بعد طبق معمول لبخندی زد و بهم فهموند (با بادی لنگویج) که کجا میخواید برید منم گفتم آلماتی و آستانه و بعد گفت با هواپیما؟ گفتم به بابا با خط 11.

خلاصه مهر ورود رو زد و ما وارد کشور چهارم شدیم. بیرون منطقه مرزی نیم ساعتی منتظر ماشروتکا شدیم بعد رسیدن سوار شدیم ولی یک نفر که اومدنه پشت سر ما نشسته بود کم بود یکم منتظرش شدن اما وقتی دیدند از طرف خبری نشد جاش گذاشتند و حرکت کردند!!

نگاه اول به قزاقستان بهم فهموند که به کشور متفاوت از 3 کشور قبلی وارد شدم. وضعیت جاده خیلی بهتر و رانندگی بسیار بهتر!! بعضی جاها میدیدم که ماشین خیلی خیلی آروم میره وقتی دقت کردم دیدم بعضی جاها که خانه یا منطقه مسکونی اطراف جاده هست محدودیت سرعت 5 کیلومتر درساعت هست!! که همه هم رعایت میکردند یا تمام ماشینها توی روز روشن با چراغ های روشن حرکت میکردند که این قانون رو قبلا فقط در مورد کشورهای اروپایی شنیده بودم.

دشت های فراخ و سرسبز که در هر گوشه و کنار گله های اسب در حال چرا بودند و گاه گاه یورت های سفید رنگ در زمینه سبز دشت ها در دوردست که نشانه حضور عشایر دامدار در این منطقه بود. همه اینها در بدو ورود برام از قرقیزستان کشوری زیبا ساخت.

همین آرامش و زیبایی منو توی ماشین به خواب برد و وقتی بیدار شدم خودم رو در
آلماتی دیدم. شهری مدرن و زیبا و لوکس!! اولین نشونه مرفه بودن مردم این شهر لیموزینهایی بود که در بدو ورود به شهر در یک محوطه دیدم!! اتوموبیلهای گران قیمت و بزرگ و پر مصرف و فروشگاههای لوکس و پر زرق و برق نشون میداد که در این شهر اوضاع با بیشکک و سایر شهرهایی که دیدیم فرق میکنه.


در این شهر یک هاست محلی داشتیم که متاسفانه اوضاعی پیش اومد که نتونستیم ازش استفاده کنیم و به یک هتل ارزان قیمت رفتیم. البته در اولین سرک کشیدنها به فروشگاهها و قیمت ها فهمیدیم که این شهر خیلی گرون قیمته!! مثلا یک بستنی 300 تومنی خودمون اینجا 3000 تومنه!!! یا آب معدنی 2000 تومنه!! ارزونترین غذایی که بشه توی این شهر پیدا کرد حداقل 10 دلار برات آب میخوره!!

هتل هم با اینکه هیچ امکانات رفاهی نداره و حتی حمومش هم با بقیه مشترکه حدود شبی 20 دلار در میاد!!

خلاصه توی این 2 روزی که اینجا بودیم جاهای دیدنی شهر رو دیدیم همه جارو هم یا پیاده رفتیم یا با اتوبوس (که اتوبوس هم نیم دلاره!!) در بین جاهای دیدنی این شهر کلیسای سنت نیکولاس رو خیلی دوست داشتم. البته زمانی که ما اونجا بودیم ظاهرا یک مراسم مذهبی مهم برگذار میشد که اسقف بزرگ به همه کشیش ها برکت میداد و سخنرانی کرد و بعد هم گروه کر فضای روحانی رو در فضا ایجاد کردند و با مردمی که همه یک شمع در دست داشتند خیلی دوست داشتنی و زیبا بود.

در بیرون کلیسا هم در فضای باز در پارک پانیلوف برنامه های شاد برگذار میشد.

خیابونهای این شهر خیلی تمیز و مرتبه و فروشگاههای برند های معروف دنیا همه جا دیده میشه. دیروز 2 ساعتی با اتوبوس برقی دور تا دور شهر چرخیدیم اما واقعا هیچ محله ای از شهر رو ندیدیم که بشه گفت محله فقیر نشین یا پایین شهره!! تقریبا تمام نقاط شهر شبیه هم و همه مرتب و زیبا و تمیز و پر از پارکها و فضاهای سبز هستند.

راننده ها وقتی میبینند که کسی قصد داره از خیابان رد بشه از چند متر دورتر توقف میکنند و بعضی وقتها انقدر زود توقف میکنند که اصلا آدم شرمنده میشه!!!

روز دوم اینجا یک رستوران سلف سرویس ارزون قسمت پیدا کردیم که غذا هاشم با کیفیت قابل قبول هستند و تنوع خوبی هم داره و این چند روز کلا مشتری این رستوران بودیم که میشه در اونجا با 4-5 دلار حسابی سیر شد!! (باور کنید این قیمت در این شهر واقعا مفته!!) قالب مشتری های این رستوران هم دانشجوها هستند.

 

بلیط قطار به مقصد آستانه پایتخت این کشور رو دیروز خریدیم که حدود 30 دلار شد و 24 ساعت هم راه هست تا آستانه. فردا صبح به سمت آستانه حرکت میکنیم و ایشالا سشنبه در آستانه خواهیم بود و در طول راه هم از کنار دریاچه بالخاش رد میشیم.

 

ایشالا در پست بعدی عکسهای آلماتی رو  قرار میدم و در مورد این شهر بیشتر تعریف میکنم.

 

به امید دیدار

مرتضی

15 آپریل 2012 آلماتی

   + مرتضی اردبیلی ; ۱٠:٢٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/۱/٢٧
comment نظرات ()