در سفر... مثل باد

سفر .... مرا از تو، به هیچ‌کجا نمی‌بَرَد

یک هفته سخت

سلام به همه دوستان عزیزم

اول از همه معذرت میخوام که واسه مدت طولانی نتونستم مطلبی آپلود کنم اما حالا میخوام براتون بگم توی این یک هفته ای که نبودم چه اتفاقاتی افتاد و چه بر سر ما اومد :)

 

همه چیز برمیگرده به این رجیستریشن ... رجیستریشن یک قانون مربوط به دوران شورروی هست که بر اساس اون هر خارجی که وارد کشورهای اتحاد جماهیر شوروی میشه باید در طی مدت مشخصی با مراجعه به اداره مهاجرت محل اقامت خودش رو اعلام کنه. نمیدونم این قانون واسه چی بوده ولی احتمالا باید علتش ترس همیشگی شوروی از جاسوسها بوده باشه. خلاصه ما رجیستریش رو در قرقیزستان بدون مشکل انجام دادیم و انتظارمون هم از قزاقستان همون بود. روزی که ما اینجا رسیدیم جمعه بود و ساعت 4 عصر رسیدیم به آلماتی و 5 روز وقت داشتیم که رجیستر کنیم اما شنبه و یکشنبه که اداره مهاجرت بسته بود و ما هم یکم عجله کردیم و بلیط قطار خریدیم برای آستانه صبح دوشنبه. در آلماتی از یک آژانس مسافرتی پرسیدیم میشه تو آستانه رجیستر کنیم یا نه؟ اونها هم گفتند آره هرجایی میشه و مشکلی نداره ما هم گفتیم خوب بجای اینکه بلیط قطار رو پس بدیم و احتمالا جریمه ای هم بدیم روز 5ام که به آستانه میرسیم میریم و صبح زود رجیستر میکنیم.

خلاصه با این برنامه راهی آستانه شدیم. صبح ساعت 10:15 دقیقه سوار قطار شدیم و طبق برنامه قطار راس ساعت 10:41 حرکت کرد. کوپه ها 4 نفره و به اصطلاح قطار خواب بود که علاوه بر تخت یک تشک و پتو و بالشت هم میدادند. قطار هم اگه از قطارهای خواب خط مشهد تهران خودمون کثیفتر و قدیمی تر نبود تمیز تر هم نبود.

خوشبختانه از آلماتی کس دیگری وارد کوپه ما نشد و ما 2 نفری توی کوپه 4 نفره بودیم. توقفهای قطار بسیار زیاد بود و عمدتا هم توقف میکرد تا یک قطار دیگه که از روبرو می اومد بگذره. شاید حداقل هر نیم ساعت 1 توقف 5 دقیقه ای داشت و تا میومد باز سرعت بگیره باز توقف بعدی. راستی قطارهای مسافر بری اینجا همه برقی هستند و لوکوموتیوها هم به نظر چینی باشند که همونطور که گفتم با برق کار میکنند واسه همین نسبتا کم سرو صدا هستند و جون میدن واسه خواب!! ما هم این مدت روزها تمام وقت داشتیم راه میرفتیم سوار قطار که شدیم خوابمون برد!!

مسیر قطار آلماتی به آستانه از سمت غرب دریاچه بالخاش و از شههرهای کوردای بالخاش و کاراگاندا و در آخر آستانه هست و مسیر هم حدود 22 ساعت طول میکشه(1200 کیلومتر). تا یک شهری قبل از کوردای تنها بودیم و خوابیدیم و همین که از خواب پاشدیم قطار در شهری به نام شم توقف کرد. حسین رفته بود بیروم کوپه و در همین حین ناگهان عده ای زن حدود 40-50 ساله به سمت کوپه ما اومدندو شروع کردند روسی و قزاقی حرف زدن و همینجور بر تعدادشون افزوده میشد حالا من میخواستم یجورایی به اینا بفهمونم که ما اینجا 2 نفریم و کوپه فقط جای 2 نفر دیگرو داره اما تا من حرف میزدم اینا شروع میکردند به خندیدن!! خلاصه تا حسین بیاد 6 تا زن توی کوپه ما بودند و جایی دیگه واسه حسین نبود من هم فقط نشسته بودم جای خودمو نگه داشته بودم که اشغال نشه!! حسین هم اومد وبا قیافه بهت زده گف اینا از کجا اومدن؟؟ گفتم فقط حواست باشه یکیشون که پاشد سریع جاش بشین وگرنه خودمونم میندازن بیرون!!

خلاصه قطار راه افتاد و ما هم به زبون بی زبونی و ایما و اشاره فهمیدیم که این خانوما هم 2-3 ساعت بیشتر تو قطاز نمیمونند و گفتیم اشکال نداره. اول از توی ساکهاشون کتری و قوری و ... در آوردند وبساط چایی رو راه انداختند و بعد هم عصرونه که یکی از مواد تشکیل دهنده اون ماهی خام بود!! ماهی خام رو تیکه تیکه کرده بودند و گاز میزدند میخوردند عین موز!!

بعد از تموم شدن غذا تازه فهمیدیم اینا کی هستند!! 2 نفر توی کوپه موندن مواظب ساک ها و 4 نفر دیگه ساکهارو باز کردند و لباسهای چینی و لوازم آرایشی و ... در آوردند و راه افتادند بین کوپه ها دست فروشی!! در عرض نیم ساعت کل قطار شد بدتر از مترو تهران پر از دست فروشهایی که از شیر مرغ تا جون آدمیزاد (البته همه چینی) میفروختند. بادکنک و توپ و اسباب بازی لوازم تزینی لباس زیر و رو!! جوراب همه چیز!!

جالب اینکه این خانم های دست فروش کوپه ما که تقریبا همه جنس هاشون رو فرختند!! بعد از 2-3 ساعت هم در ایستگاه بالخاش پیاده شدند و آرامش به کوپه ما و به قطار برگشت!!

اما دریاچه بالخاش. همونطور که میدونید کلا قزاقستان کشور مسطح و بدون پستی بلندی هست و معروفیتش هم بخاطر استپ های بی انتهای اونه. این استپ ها در هزاران سال پیش بستر دریای عظیمی بوده که دریای خزر و دریاچه آرال و دریاچه بالخاش باقیمانده های اون دریای بزرگ هستند پس همه این دریاهایی که نام بردم آب بسیار شورتر از اقیانوسها دارند و در اطرافشون هم شوره زار تا کیلومترها عرصه دشت رو فرا گرفته. موقع غروب از کنار دریاچه زیبای بالخاش گذشتیم که منظره بسیار زیبایی داشت. گاه و بیگاه هم افرادی از کوپه های بقل میومدند و سعی میکردند ارتباط برقرار کنند اما خوب چون اونا انگلیسی بلد نبودند معمولا فقط به یک سری اطلاعات اولیه مثل اسممون و سنمون و اینکه از کجا اومدیم و به کجا میریم و ازدواج کردیم یا نه!! محدود میشد و میهمانهامون هم خوشحال از اینکه 2 نفر خارجی عجیب دیدند خوشحال و خندون از کوپه ما خارج میشدند و هر از چند گاهی هم یکی 2 افسر پلیس میومدند و  مدارکمون رو کنترل  میکردند و همون سوالات هیشگی رو میپرسیدند و یک چند دقیقه ای دست دست میکردند وقتی میدیدند که نه مدارک ما مشکلی داره نه ما قراره بهشون پولی بدیم خداحافظی میکردند و میرفتند.

اون شب رو راحت خوابیدیم و صبح ساعت 7:30 به آستانه رسیدیم و از همونجا با آفتابوس 110 به سمت اداره آویر یا همون اداره مهاجرت رفتیم. با کمک مردم توی اتوبوس محلشو پیدا کردیم ولی در مراجعه به اونجا با کمال تعجب متوجه شدیم که در اداره مهاجرت و اتباع خارجه قزاقستان هیچکس انگلیسی بلد نیست. وایسادم جلو در اداره واز هرکس که داخل میرفت و بیرون میومد میپرسیدم که انگلیسی بلد هست یا نه؟؟

خلاصه بعد یرب بیست دقیقه یک نفر رو پیدا کردم که دست و پا شکسته انگلیسی بلد بود و واسمون ترجمه کرد که چون ما وبزای توریستی داریم باید از طریق یک آژانس توریستی اقدام کنیم و نمیتونیم خودمون مستقیم به اداره مراجعه کنیم. خلاصه رفتیم دنبال آژانس و یکمی صبر کردیم تا 10-11 صبح که آژانسها باز کنند. اولین آژانس گفت که ما نمیتونیم و باید برگردین آلماتی از اونجا اقدام کنید!! چند تا آژانس بعدی هم همینو گفتند ما هم تازه فهمیدیم که چه گیری افتادیم!! ظاهرا چون صادر کننده ال او آی یا دعوت نامه ما در آلماتی بوده فقط میشه از آلماتی اقدام کرد!!

تصمیم گرفتیم به سفارت ایران سری بزنیم حتما اونها کمکمون میکنند. اما متاسفانه بعد از 1 ساعت معطلی در سفارت آخر سر کنسول اول ایران در آستانه اومد و گفت شرمنده ما هیچ کاری نمیتونیم بکنیم و ما خودمون هم اینجا واسه رجیستر کردن کارمندهای خودمون مشکل داریم!! اینهمه حمایت از هم میهنان و اینهمه تلاش برای حل مشکلمون کشت منو!! روابط خارجه !!

با صادر کننده دعوت نامه تماس گرفتیم و درخواست کردیم که مدارکشو فاکس کنه و یک آژانس رو هم متقاعد کردیم که واسمون یک کاری بکنه. اونها هم قبول کردند که تلاش بکنند ولی گفتند که قولی نمیدیم و تا ساعت 3 خبرشو بهتون میدم.

توی این فرصت گفتم که بریم حداقل تا روشن شدن تکلیفمون وسایلمون رو خونه هاستمون بذاریم که یک جوون آمریکایی بود به اسم جاش که با همسرش نادین در آستانه زندگی میکرد. منزل جاش و نادین در بهترین ناحیه شهر و در بهترین برج شهر و در طبقه 23 بود که منظره بی نظیری از آستانه و بناهای نوساز اون داشت که فکر نمیکنم در بهترین و گرونترین هتلهای شهر هم میتونستیم اونو پیدا کنیم.

جاش سر کار بود (در دانشگاه ملی رئیس جمهور در آستانه زبان انگلیسی تدریس میکرد) و همسرش نادین استقبال گرمی ازمون کرد و بعد از ورود با آب سیب و آب خنک ازمون پذیرایی کرد و بعد از کمی استراحت به پیشنهاد ما برای دیدن بایترک (نماد ملی قزاقستان که تا منزل اونها 5 دقیقه فاصله داشت) به سمت اون حرکت کردیم. در چند قدمی بایترک بودیم که تلفنم زنگ زد و مسئول آژانس مسافرتی گفت که متاسفانه نتونسته واسمون کاری بکنه و از اداره مهاجرت بهشون گفتند که از اینجا غیرممکنه و جتما باید از آلماتی اقدام بشه.

این خبر آب سردی بود که روم ریخت و نادین با دیدن چهره ناراحت من گفت که حتما خبر بدی بوده. نمیدونستیم باید چیکار کنیم اولا امروز آخرین فرصت ما برای رجیستر کردن بود و از فردا روزی 100 دلار جریمه میشدیم و از طرفی اگه میخواستیم برگردیم به آلماتی 2 روز راه بود که مساوی 200 دلار جریمه میشد که برای ماکه از اول سفر با سختی و قطره قطره هزینه سفرمون رو پایین نگه داشته بودیم این یعنی فاجعه!!

اولین چیزی که به ذهنم رسید این بود که اگه میشه همین امشب از آستانه به هر کشور دیگری که بدون ویزا میتونیم بریم پرواز کنیم اول از همه تهران اگه نه گرجستان یا آذربایجان یا حتی مالزی...

من و حسین با هم فارسی بحث میکردیم کنار خیابون و هردومون خیلی ناراحت بودیم بااینکه نادین هم بود اما واقعا دیگه نمیتونستیم باهم انگلیسی حرف بزنیم که اونم بفهمه. توی فرصتی که داشتیم فکر میکردیم و صحبت نمیکردیم نادین که دیده بود من چقدر ناراحتم اومد پیشم و گفت زبونتون خیلی قشنگه من الان عاشقش شدم. این حرفش عین آبی بود روی آتیش. یک جورایی منو از اون فکرهای مغِِشوش و درهم برهم بیرون آورد. پرسیدم چرا؟ گفت شما الان هردو عصبانی و ناراحت هستید ولی وقتی که داشتین باهم حرف میزدین من به این فکر میکردم که چه زبون قشنگی دارید که حتی وقتی هم که ناراحتید از روی حرف زدنتون نمیشه فهمید که ناراحت و عصبانی هستید. گفت که زبون مادری من (نادین آلمانی الاصل بود) اصلا اینجوری نیست و در حالت عادی هم بنظر میرسه که متکلم عصبانی یا ناراحته.

همونجا با نادین مهربان خداحافظی کردیم و به سمت آژانس رفتیم تا مدارکمون رو پس بگیریم. توی آژانس فهمیدیم که بدون رجیستریشن نمیتونیم این کشور رو ترک بکنیم!! پس تنها راه باقی مونده اینه که برگردیم آلماتی!!

با یک حساب کتاب جریمه ای که بهمون میخورد اگه میخواستیم با قطار برگردیم تصمیم گرفتیم با هواپیما برگردیم به آلماتی. بلیط اولین هواپیمای آلماتی رو گرفتیم که 6 صبح فردا صبح پرواز میکرد. بعد به سمت منزل نادین برگشتیم. رسیدیم اونجا و یک دوش گرفتم و تا از حموم در اومدم جاش هم اومد. از قبل نادین بهم گفته بود که اون شب یک مهمونی دعوتند و ساعت 6 میخواند برند ولی وقتی جاش اومد و اوضاع بهم ریخته مارو دید و فهمید که همین امشب اونجا هستیم گفت که میخوام براتون یک تور سریع آستانه بذارم و جاهای دیدنی آستانه رو همین امشب بهتون نشون بدم.

edame in gozaresh dar poste bady

morteza 

   + مرتضی اردبیلی ; ٢:٥٧ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/٢/۳
comment نظرات ()