در سفر... مثل باد

سفر .... مرا از تو، به هیچ‌کجا نمی‌بَرَد

تنها شب آستانه

سلام به همه دوستان خوبم

 

چقدر حرف دارم برای گفتن و زمان محدود.

الان در باکو هستم و در یک کافی نت در طبقه زیر زمبن دانشگاه هنرهای زیبای باکو این مطالب رو تایپ میکنم. ساعت 9:30 بعد از ظهر

تا اونجا براتون گفتم که اون قضیه رجیستریشن برامون پیش اومد و مجبور شدیم بلیط بگیریم که سریع با هواپیما برگردیم آلماتی. اما شب قبل از بازگشت یا تنها شبی که ما در آستانه گذروندیم برام شب پر خاطره ای شد. همش هم بخاطر محبت های این زوج مهربان آمریکایی و آلمانی یعنی جاش و نادین که برنامه های خودشون رو برای ما تغییر دادند و تصمیم گرفتند که آستانه رو در یک شب به ما نشون بدند. تور آستانه ساعت 6 عصر شروع شد و هدف اولمون هم همونجایی بود که بازدید از اون چند ساعت قبل ناتموم مونده بود یعنی بایترک.

بایترک اونجور که من فهمیدم نماد قرقیزستانه. خود سازه یک گوی طلایی بزرگه که در بالای یک سازه فلزی چنگال مانند قرار گرفته. از پایین هم آسانسور توریستهارو به طبقه بالا و داخل گوی میبره. بلیط وروی هم 500 تنگه حدود 3.5 دلار بود.

 

 

از بالای بایترک نمای زیبایی از شهر جدید آستانه دیده میشد. در سمت شرق قصر رئیس جمهور و در سمت شزق هتل بزرگ آستانه که از میان اون ساختمان خان شاطر (بعدا توضیح میدم) دیده میشد. در اطراف هم که ساختمانهای بلندو برج ها حدود آسمون رو به بازی گرفته بودند. داخل بایترک یک میز بود که روی اون یک قالب از دست رئیس جمهور نظزبایف(در یک فلز طلایی رنگ که نمیدونم طلا بود بانه!!) قرار داشت و همه مردم دستشون رو جای دست رئیس جمهور میگذاشتند!! دست من که از دست رئیس جمهور نور السلطان نظربایف بزرگتر بود!! ظاهرا اونجور که من فهمیدم (در تمام این کشورهایی که توی این سفر دیدم) یک سیستم شبه دیکتاتوری وجود داره که مردم هم به شدت از حرف زدن در مورد رئیس جمهور میترسند!!

بعد از بایترک یه سمت کاخ ریاست جمهوری رفتیم که روی دست کاخ سفید بود و دو طرفش هم 2 تا برج طلایی رنگ وجود داشت که به نظز میرسید شبیه نگهبانهایی در دو طرف کاخ قرار دارند و ظاهرا بانک مرکزی قزقیزستان بودند. تا اونجا که رفتیم دیگه دم دمای غروب بود و جاش گفت وقت رفتن به سمت خان شاطره.

خان شاطر بنای خیمه مانندی هست از جنس شیشه که چند سال پیش توسط یک آرشیتکت انگلیسی طراحی شده و خاصیت خارق العاده کنترل انرژی داره که در هوای -30 درجه زمستونهای آستانه (که به گفته نادین وقتی باد بیاد بعضی شبها به منفی 50-60 درجه هم میرسه) محیط گرمی رو فراهم میکنه و در طبقه آخر اون هم یک استخر بزرگ به شکل دایره ای قرار داره که هم نمای کل شهر رو داره و هم نمای داخل خود ساختمان و مرکز خرید.

بعد از خان شاطر چند بنای اطراف رو هم به اتفاق دیدیم و دیگه وقت شام شد. رستورانی که جاش مارو برد فکر میکنم بهترین رستوران سنتی آستانه بود!! ساختمان رستوران (فکنم اسمش رستوران علی شهر بود) یک قلعه بود که نوساز بود اما کاملا به شکل قلعه قدیمی و از آدمهایی که میومدند و ماشینهایی که جلوش پارک بود معلوم بود که اگه بهترین نباشه جزو بهترین هاست. سفارش غذارو گذاشتیم بر عهده جاش ( از سیستم شانسی من که بهتر بود) ماهی سالومون و یک جور کباب بره یک غذای قرقیزی و یک کباب جیگر که همشون واقعا خوشمزه بودند و من که نمیتونستم انتخاب کنم کدوم خوشمزه تره!!

قبل از غذا هم یک گروه موسیقی قزاقی موسیقی سنتی اجرا کرد که خیلی زیبا بود.

موقع برگشت خواستیم تاکسی بگیریم که یک دوری توی شهر بزنیم و برگردیم خونه که یک لکسوس آخرین مدل لوکس جلوی پامون وایساد و جاش با تعجب گفت که میخواد مارو برسونه!! خلاصه تاکسی اون شب ما هم یک لکسوس آخرین مدل شد تا شب لوکس مارو تکمیل کنه( احتمالا طرف راننده یک فرد پولدار بود که آخر شب با ماشین مسافر کشی میکرد). آستانه شهر زیبا و لوکسی بود والبته بسیار گرون!!

منظره بایترک و اطراف از پنجره طبقه 23 خونه جاش و نادین هم دیدنی بود حسابی.

اون شب تا 2 صبح با جاش ونادین درباره چیزهای مختلفی حرف زدیم. از ایران و فرهنگ و سیاستش و مردمش کرفته تا سفر و توریسم و خودمون و ...

3 ساعت خواب تا 5صبح برای تجدید قوا لازم بود و وقتی بیدار شدم دیدم نادین داره برامون صبحونه درست میکنه. باید بگم چیزهایی که توی این سفر از اروپایی ها و آمریکایی ها دیدم با تصورات وشنیده های قبلیم خیلی متفاوت بود. همه اونها مهربان و مهمان نواز و دوست داشتنی بودند مخصوصا نادین که واقعا با این کارش بهمون خیلی لطف کرد و ساعت 4:30 صبح زودتر از ما بلند شد و برای ما صبحانه آماده کرد.

تا فرودگاه 20 دقیقه ای راه بود که از وسط شهر خلوت و آروم آستانه میگذشت. توی فرودگاه همه چیز خوب بود و راحت سوار شدیم و پرواز راس ساعت انجام شد و ایرباس 321 مارو به آلماتی رسوند و تونستیم تا حدود ساعت 3 تمام کارهای رجیستر رو انجام بدیم.

خود رجیستر کردن در شرایط عادی 4000 تنگه هزینه داره و ماهم که جریمه 1 روز تاخیر میخوردیم 14000 تنگه اضافه میشد!! میشد 18000 تنگه!! با یک برنامه از پیش تایین شده با حسین تونستیم این مبلغو به نصف کاهش بدیم!! اینجور که گفتیم ما کل پولمون بخاطر پول هواپیما تموم شده و دیگه پول نداریم و الان هم اینجا گیر کردیم و مجبوریم وسایلمون رو بفروشیم که بتونیم پول برگشت رو جور کنیم!!! خلاصه این فیلم ها جواب داد و تونستیم به خوبی و خوشی این کارو انجام بدیم و رجیستر لعنتی به پاسپورتمون اضافه شد.

توی اتوبوسی که سوار شدیم برای ایستگاه قطار تعداد زیادی بچه مدرسه ای سوار شدند که چند تا بجه درس خونهاشون تلاش میکردند با من انگلیسی حرف بزنند. بلیط قطار یه مقصد بندر آکتائو آخرین مقصد ما در قزاقستان برای فردا صبح ساعت 10 خریده شد (قیمتش حدود 70 دلار!! 75 ساعت راه!!) شب رو در همون هتل قبلی صبح کردیم و خودمون رو به سرعت به قطار رسوندیم.

 

بقیه مطب در پست بعدی

مرتضی 25 آپریل 2012

   + مرتضی اردبیلی ; ۸:٤٤ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/٢/٦
comment نظرات ()