در سفر... مثل باد

سفر .... مرا از تو، به هیچ‌کجا نمی‌بَرَد

سفر دریایی از آکتائو به باکو

سلام به همه دوستان عزیزی که سفر منو دنبال میکردند.

 

اما بخشهای آخر سفرم یعنی سفر دریایی به باکو و از اونجا هم بازگشت به ایران.

تا اونجا براتون گفتم که مدتی در بندر آکتائو منتظر شدیم تا بالاخره ساعت 7 اجازه دادند که وارد بندر بشیم و پس از کنترل و ممهور شدن پاسپورتمون به مهر خروج از قزاقستان به سمت کشتی حرکت کردیم. کلا 10 نفر مسافر بودیم!! یک خانواده آذربایجانی که 6 نفر بودند و ما دو نفر و دونفر دیگه. یک مینی بوس جلوی در گمرک سوارمون کرد و تا جلوی راه پله کشتی برد. کشتی بزرگی به نظر میرسید و پشت کشتی هم مستقیم به ریل های راه آهن وصل بود و تعدادی لکوموتیو در حال جابجا کردن تعدادی واگن و انتقال اونها به داخل کشتی بودند. در بدو ورود به کشتی یک نفر آذربایجانی مسن پاسپورتهارو جمع کرد و گفت موقع پیاده شدن بهتون پس میدم!! اونجا منتظر تحویل کابینمون بودیم که یک جوونی اومد که انگگلیسی تا حدودی بلد بود و شروع کردیم به صحبت کردن که بعدا فهمیدیم افسر اول کشتی بود. به مسئول تقسیم کابین ها توصیه مارو کرد که یک کابین خوب بهمون بده. رفتیم طبقه پایین کشتی و یک کابین بهمون نشون داد 4 تخته و خیلی تنگ که اصلا جای حرکت نداشت و توالت و حموم هم نداشت. گفت اگه میخواید کابین بهتر هم هست که باید شبی 20 دلار اضافه بدین!! گفتیم بریم ببینیم، رفتیم و یک اتاق بهتر با دوش و توالت و فضای بازتر و تمیزتر رو نشونمون داد و ما هم پس از چک و چونه با 5 دلار اون اتاق بهتر رو گرفتیم که البته بعدا فهمیدیم اتاق اصلی ما همین بوده و طرف سرمون کلاه گذاشته!!! از این رفتار این آقای آذربایجانی اصلا خوشم نیومد چون دزدی کاملا واضح بود!!

بعد که وسایلو گذاشتیم رفتیم که غروب رو روی عرشه تماشا کنیم. هنوز کشتی در اسکله بود و حرکت نکرده بودیم. رفتم روی عرشه بالا تا چند تا عکس بگیرم که از بلند گوی کشتی چیزی به زبان روسی پخش شد بعد رفتم کمی قدم بزنم توی کشتی. هرچی رفتم از این عرشه به اون عرشه از این طبقه به اون طبقه هیچکس رو توی کشتی ندیدم!!! انگار کشتی در چند دقیقه شد کشتی مردگان!! تایتانیک پس از غرق شدن!!! هیچکس نبود!! شاید 10 دقیقه ای توی کشتی دنبال آدم زنده میگشتم اما پیدا نمیکردم. تا اینکه در یک راهروی وسطای کشتی یهو همون پسر افسر اول کشتی اومد و گفت هیسسسسسسسسسس و دستمو گرفت و برد سمت کابین خودمون. دیدم حسین هم اونجا وایساده و گفت سریع برید توی کابینتون!! حسین هم گفت کجا بودی من 10 دقیقست منتظرتم پشت در گفتم مگه چی شده؟؟ قضیه این بود که ظاهرها کاپیتان توی بلندگو اعلام کرده بود که قراره کسی بیاد و از کشتی بازدید کنه واسه همین دستور داده بود که همه برند توی کابین ها و کسی تا اعلام مجدد از کابینش خارج نشه!! حتی خدمه کشتی!! و تنها کسی که داشت وسط کشتی قدم میزد من بودم. :))

بعد 20 دقیقه مجددا چیزی به روسی در بلندگو اعلام شد و ما از کابین هامون خارج شدیم و به عرشه رفتیم و شروع کردیم قدم زدن در عرشه ها و طبقات کشتی. برای من کشتی خیلی یزرگی بود حدود 200 متر طولش بود و به گفتی افسر کشتی 6 طبقه داشت. طبقه اول موتور خونه بود که شامل 2 موتور 6 سیلندر دیزل میشد که توانی حدود 11000 اسب بخار تولید میکردند (هرکدوم) طبقه دوم محل واگن ها بود که وقتی کشتی در اسکله پهلو میگرفت به خط آهن وصل میشد و واگن ها مستقیم بوسیله لکوموتیو داخل کشتی میشد. طبقه سوم هم واسه جابجایی خودرو بود و تعداد زیادی خودرو دز این طبقه میتونست حمل بشه. و سه طبقه بالاتر هم شامل رستوران و لابی و آمفی تاتر و کابین های مسافرا بود. حالا توی این کشتی به این عظمت فقط 10 تا مسافر وجود داشت!! از 200 تا کابین 4 تاش پر بود و طبقه خودرو ها هم کاملا خالی بود اما طبقه واگن ها کاملا پر بود!! بعد از جدا شدن از اسکله و دور شدن از ساحل کشتی به آرامی مسیر چراغهای سبز روی آب رو به سمت آبهای عمیق دنبال کرد و پس از ورود به آبهای امن و عمیق شروع به سرعت گرفتن کرد و با شروع شدن باد ناشی از حرکت باقی موندن روی عرشه سخت شد چون هوا ناگهای خیلی سرد شد پس به سمت رستوران کشتی رفتیم تا شاید بتونیم چیزی برای خوردن پیدا کنیم. البته من حدس میزدم رستوران برای 10 نفر آدم کار نخواهد کرد. بعد از پیدا کردن رستوران دیدیم که کارکنان رستوران و آشپز و بقیه همه توی آشپزخونه کشتی دور هم نشستند و حرف میزنند و از ماهم به گرمی استقبال کردند وطبق معمول سوال هایی در مورد سفرمون و اینکه کجایی هستیم و از کجا اومدیم و کجا میریم و هدفمون چی بوده و کارمون چیه و زن و بچه داریم یا نه و ... رو پرسیدند بعد تعدادی از عکسهای افغانستان رو بهشون نشون دادم. بعد ما سوالاتی در مورد اونها پرسیدیم که سخت نیست روی کشتی کار میکنید یا نه؟ کارکنان آشپزخونه که نصف بیشترشون زن بودند گفتند که چون خرج زندگی در آذربایجان خیلی بالاست مجبوریم کار کنیم ظاهرا کارشون هم 6 ماه روی آب و 6 ماه روی خشکی بود و معمولا هر چند روز هم چند ساعت فرصت داشتند که به خونه سری بزنند. یکیشون که 2 تا بچه داشت گفت فقط واسه بچه هاش خیلی سخته. آخرش هم محبت کردند و از غذایی که برای کارکنان کشتی بود برای ما هم آوردند. غذای خودشون ماکارونی بود اما برای ما کباب مرغ و ماهی هم درست کردند که واقعا خیلی خوشمزه بود و دستشون درد نکنه.

بعد شام به تنهایی روی بالاترین عرشه رفتم و چند تا عکس نجومی گرفتم ولی نتونستم سرما رو تحمل کنم و برگشتم توی کابین. رفتم دوش بگیرم که کسی در کابین رو زد. حسین گفت افسر اول کشتی اومده و مارو دعوت کرده به اتاق کنترل کشتی. سریع دوش گرفتم و رفتیم به اتاق کنترل کشتی و پسر افسر اول کشتی که اسمش تهمورث بود تمام ابزارهای کنترلی و ناوبری رو برای ما توضیح داد. کشتی یک سیستم اتوپایلوت داشت که کشتی رو روی خط مورد نظر به سمت بندر باکو هدایت میکرد. کار افسر کشتی هم فقط نظارت بر کار سیستم ها و کنترل رادار هست.

ولی علاوه بر این سیستم های جدید و دیجیتالی افسرها باید موقعیت کشتی رو مثل زمانهای قدیم به صورت دستی و روی نقشه هم حساب کنند. هر 10 دقیقه موقعیت کشتی رو حساب میکردند و توی یک دفتر یادداشت میکردند که اگه یک وقت مشکلی برای سیستم های ناوبری ایجاد شد و مثلا جی پی اس و بقیه سیستم ها از کار افتاد موقعیت کشتی رو بدونند و بتونند به صورت دستی کنترل کشتی رو بدست بگیرند.

یک چیز جالب دیگه اینکه توی کشتی همه جور دستگاه هواسنجی وجود داشت به جز دستگاه اندازه گیری سرع باد!! ولی دریانوردان کشتی ما یک روش جالب برای اندازه گیری سرعت باد داشتند. تهمورث 2 دستشو در جهت باد قرار میداد و با حس کردن باد سرعت رو تخمین میزد!! یک چیز کاملا تجربی!!

تا ساعت 3 شب با دریانوردان جوان حرف میزدیم و از تجربیاتشون چیزهای جدید یاد میگرفتیم. و 3 شب به سمت کابینمون رفتیم و در کیسه خواب نازنینم که این مدت حسابی راحت توش خوابیده بودم به خواب رفتم. صبح ساعت 8 بیدار شدم و مستقیم به سمت پنجره رفتم و نگاهی به بیرون انداختم. از همون پنجره های گرد که توی همه کشتی ها هست (اما پنجره های کشتی ما مربعی بود!!). پنجره رو که باز کردم نسیم خنک دریا به صورتم خورد و به قول دوستان زنده شدم!! از موقع بیدار شدن تا وقتی به باکو رسیدیم کلا روی عرشه بودم و به دریا نگاه میکردم. خیلی جالب بود وقتی وسط دریای آبی آبی بودیم و هیچ خشکی دیده نمیشد و تنها چیزی که جهتهارو از هم متمایز میکرد رد سفیدی بود که از حرکت کشتی بر روی آب به جا میموند. آسمون آبی آب آبی و عرشه آبی کشتی چنان آرامشی به آدم میداد که نمیخواستم اون ساعت ها هیچوقت تموم بشه...

3-4 تا مرغ دریایی بودند که از صبح همراه کشتی بودند و هی دور کشتی دور میزدند و با استفاده از جریان باد اطراف کشتی بدون اینکه بال بزنند همراه کشتی حرکت میکردند و واسه تنوع گاهی از کشتی جلو میزدند ولی دوباره از ته کشتی بر میگشتند!!

حدود ساعت 11 بود که به تعداد زیادی سکوی نفتی قدیمی رسیدیم که در وسط دریا رها شده بودند. خیلی زیاد بودند در یک ناحیه نزدیک به هم 100 ها سکوی کوچک و بزرگ که معلوم بود مدت زیادیه که به حال خودشون رها شدند و کاملا زنگ زده و فرسوده بودند و شاید 10 ها سال پیش دیگه منابع نفت و گازش تموم شده و اونجا هم تخلیه شده اما هنوز سکوهای متعدد وسط دریا وجود دارند خالی از سکنه!!

حدود ساعت 1 از دور ساحل آذربایجان دیده شد و لحظه به لحظه به ساحل نزدیکتر میشدیم. و ساختمونها و برج مخابراتی و بندر بهتر دیده میشد. تا اینکه بالاخره ساعت 4 بعد از ظهر کشتی در بندر باکو پهلو گرفت. گمرک بندر باکو هم برای خودش داستانی بود 3-4 تا درجه دار و کله گنده هم نشسته بودند داخل قسمت کنترل پاسپورت. اول مامور کنترل شروع کرد پاسپورت و ویزای مارو زیر زره بین و دستگاه ماوراء بنفش نگاه کردن بعد دونه به دونه همین کار رو میکردند نمیدونم دنبال چی میگشتند؟؟ خلاصه بعد از 10 دقیقه بالا پایین کردن پاسپورت مهر ورود رو زدند و وارد باکو شدیم. تهمورث بهمون گفت که نزدیک بندر یک جای خواب ارزون سراغ داره که میاد نشونمون میده و ما هم بیرون گمرک منتظرش شدیم. همونجا چند تا پیر مرد اروپایی موتور سوار که موتورهاشونم همون نزدیک پارک کرده بودند وایساده بودند. از اونجا که وقتی توریست ها توی کشورهای مختلف همدیگرو میبینند انگاه آشنای قدیمی دیدند این بار هم وایسادیم به حرف زدن و معلوم شد بندگان خدا ترکی بلد نیستند و نمیفهمند که مامور گمرک ازشون چی میخواد و حسین که ترکی بلد بود با یکیشون رفت تو تا کمکشون کنه. من هم با بقیه حرف میزدم. 90 روز بود که در سفر بودند و از آلمان راه افتاده بودند و میخواستند از باکو برند به ترکمنستان. همشون هم دکتر مهندس و استاد دانشگاه بودند و توی سن 50-60 سالگی با هم گروه تشکیل داده بودند و راه افتاده بودند با موتور سیکلت دنیارو بچرخند. چقدر هم شاد و سرزنده بودند.

در کنار بندر هم 8-10 تا لندکروز وایساده بودند که روی درشون استیکری چسبونده بودند که نشون میداد این گروه قصد دارند با ماشینهای خودشون دور دنیارو بچرخند در تمام قاره ها!! سفرشون سال 2011 شروع شده بود و 2017 تموم میشد متاسفانه کسی اطراف ماشینها نبود که بتونم ازش اطلاعات بیشتر بگیرم.

جان خوابی که تهمورث میگفت خوابگاه سربازهای جنگ قفقاز بود که در شرایط بسیار بد و کثیفی بود و قیمت حدودا شبی 10 دلار نفری!! تازه صبح زود هم باید از اونجا میرفتیم و آخر شب برمیگشتیم. ما که باور نمیکردیم برای همچین جایی باید انقد پول بدیم تصمیم گرفتیم که یک تاکسی بگیریم و اول بریم یک کافی نت ببینیم کسی به درخواستهایی که برای یافتن هاست توی باکو داده بودیم جواب داده یانه (که نداده بودند) و بعد هم رفتیم به چند تا هتل سر زدیم که ارزون ترینشون شبی 85 دلار بود!! من اصلا باورم نمیشد که باکو انقد گروب باشه یک هتل بی ستاره قدیمی شبی 85 دلار!! متاسفانه لونلی پلنت آذربایجان رو هم نداشتیم و مجبور بودیم فقط به گفته های راننده تاکسی اعتماد کنیم. اون هم میگفت که این ارزون ترین هتله باکوه!! خلاصه تصمیم گرفتیم برگردیم همون خابگاه سربازها که حداقل ارزون بود! اونجا که رسیدیم راننده تاکسی برامون از اتاقهای همون نزدیکی یک اتاق اجره کرد به قیمت شبی 8 دلار برای هر نفر. اول ما فکر کردیم خوب اتاقو به ما اجاره دادند و خوبه وسایلو میذاریم درو قفل میکنیم و میریم اما بعد فهمیدیم اتاق با ساکنین اجاره شده!! یک پسر حدودا 30 ساله به اسم حیدر اونجا زندگی میکرد که بعدا فهمیدیم توی جنگ با ارمنستان به سرش آسیب رسیده و متاسفانه میگفت همش چیزها و صداهایی توی سرشه و هر شب هم کابوس میدید و از خواب میپرید!!

وسایلو گذاشتیم اونجا و رفتیم بیرون. از اتاق که خارج شدیم چند متری هنوز دور نشده بودیم که صدای آواز قشنگی به گوشم رسید و صدارو گرفتیم و رفتیم تا همون نزدیکی رسیدیم به یک دکه کوچیک که پیرمردی داشت اشعار شهریار رو با صدای قشنگش میخوند. البته به ترکی. بهمون کتاب اشعار شهریار رو نشون داد که به خط سلتیک بود و همچنین تعداد زیادی دفتر دیگه که اشعار خودش بودند!! پیمرد خوش ذوق و هنرمندی بود که هم شعر میگفت و هم میخوند. ظاهرا پیرمرد در زمان شوروی جزو ارتش شوروی بوده و سالها جنگیده و الان هم اونجا دکه کوچیکی باز کرده بود و مواد خوراکی میفروخت.

اون شب تا ساعت 1 در خیابانهای باکو و مرکز شهر قدم زدیم و برای شام هم جای دوستان خالی رفتیم مک دونالد! همبرگر بهمون داد اندازه کلوچه!! من نمیدونم این مک دونالد چی داره که ابنهمه طرفدار داره؟؟ 

 ادامه گزارش باکو در پست بعدی

 

مرتضی 1 می 2012

 

   + مرتضی اردبیلی ; ۱:٤٧ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/٢/٩
comment نظرات ()