در سفر... مثل باد

سفر .... مرا از تو، به هیچ‌کجا نمی‌بَرَد

باکو، و بازگشت به ایران

سلام

 

تا اونجا براتون گفتم که با کشتی از آکتائو اومدیم باکو و یک اتاق مشترک ارزون قیمت در گوشه ای از بندر باکو و در کنار ریل های راه آهن اجاره کردیم و اون شب هم گشتی در شهر باکو زدیم.

 

در اولین نگاه، اولین چیزی که توی باکو خیلی توی ذوق میزنه قیمت های سرسام آوره! به قول یک توریست آمریکایی که تو باکو دیدم قیمتهایی که اینجا هست از قیمت های پاریس و لندن هم بالاتره!! حمل و نقل، خورد و خوراک، اقامت، کلا راه رفتن در باکو هم هزینه بره!! مثلا برای سوار شدن به اتوبوس توی همه کشورها ما چیزی حدود 10-20 سنت پرداخت میکردیم، اما در باکو از 30 سنت تا 80 سنت!!

اما سیتی سنتر باکو از اونی که فکر میکردم زیباتر و مدرن تر بود. ساختمانهای زیبا و مغازه های شیک و پارک کنار ساحل یا همون خیابون بلوار. نکته مهمی که به نظرم به زیبایی شهر باکو در شب خیلی کمک کرده نور پردازی های زیبای بود. روی ساختمانها و خیابانها و برج ها و ...  نور پردازی ها به یک شکل و فرم و رنگ بودند و همین منو به این فکر انداخت که شاید نور پردازی ساختمانها توسط شهرداری و با یک وحدت کلی انجام شده و مانند بقیه شهرها نیست که هر ساختمانی به سلیقه طراح و سازنده خودش نورپردازی بشه. همه ساختمانها با لامپ های ال ای دی در جهت عمودی رو به بالا و با نور سفید نور پردازی شده بودند که با اون نور حتی موقع عبور در شب اینطور به نظر میرسید که همه ساختمانها سفید رنگ هستند.

اما در روزهای بعد که کمی از مرکز شهر دور شدم دیدم که این زیبایی فقط در مرکز شهر وجود داره و حاشیه شهر متاسفانه پر از محلات محلات فقیر نشین بود که بعضی جاها با وضعیت بدی زندگی میکردند. مخصوصا وقتی با اتوبوس به منطقه ای به اسم یانار داغ میرفتیم خونه هایی رو دیدم که در فاصله چند ده متری چاههای نفت ساخته شده بودند و رسما حلبی آبادی بود!!

روزهای بعد قرار گذاشتیم که به چند جای دیدنی شهر سربزنیم، اول از همه معروفترین جان باکو یعنی شهر قدیم باکو، صبح پس از خروج از محل اقامت از یک تاکسی پرسیدیم و فهمیدیم که 5 منات کرایه تاکسی تا اونجاست، تصمیم گرفتیم که با اتوبوس به شهر قدیم بریم، سرخیابون آقایی حدودا 40 ساله رو دیدیم و حسین ازش پرسید که کدوم اتوبوس رو باید سوار بشیم و طرف هم پس از کمی فکر کردن گفت باید با مترو برید!! اما مترو کارتیه و شما هم که کارت ندارین پس من میام شمارو سوار مترو میکنم با کارت خودم!! ما هم که از اینهمه مرامی که طرف به خرج داده بود حسابی شاد شده بودیم همراهش راه افتادیم که بریم ایستگاه مترو، توی راه حسین گفت که خوب پولی رو که از کارتش کم میشه بهش بدیم، و یک 10 مناتی به آقا دادیم، ایشون هم با کمال خونسردی گذاشتش توی جیبش، 10 منات حدودا 15 دلار میشه!! چند ثانیه بعد جلوی یک تاکسی رو گرفت و خودش سوار شد و گفت ما هم سوار بشیم، خلاصه طرف مارو رسوند به شهر قدیم!! اونم با تاکسی و 5 منات دیگه رو هم گذاشت توی جیبش و پس نداد!! وقتی حسین بهش گفت که کرایه ماشین 5 منات بود آقا به ترکی گفت که بقول معروف حلال کنید و تندی جیم شد رفت!! این هم یک سبک دیگه دزدی در روز روشن در باکو!! ما هم که هنوز به حالت هنگ کرده توی خیابون وایساده بودیم داشتیم به این فکر میکردیم که مثلا خواستیم با اتوبوس بیایم که ارزون بشه، بجاش 2 برابر کرایه تاکسی رو دادیم!! خلاصه اینم یکی دیگه از عجایب باکو، با چند تا اتفاق دیگه که توی این شهر برامون افتاد که مجال تعریف کردن همه اونها اینجا نیست به این نتیجه گیری کلی رسیدیم که مردم مهربان باکو کلا دوست ندارند بقیه پول بدهند!! و کلا هرچی بهشون بدی مال خودشون میدونند، پس مسافران محترم دقت داشته باشند که همیشه پول خورد به میزان کافی همراه داشته باشند!!

اولین چیزی که در ورودی شهر قدیم (یا همون ایچیری شهر) دیده میشه برج استوانه ای شکلیه که بهش میگن قلعه دختر یا قیز قلعه سی، بنا مربوط به دوره ساسانی میشه و توی اون دوران ظاهرا نیایشگاه زرتشتیان بوده. نکته جالب اینه که از طبقه همکف به طبقه اول راه پله وجود نداره و ظاهرا قدیم با استفاده از طناب از این طبقه رو بالا میرفتند اما از طبقه اول تا 8 طبقه بعد راه پله سنگی وجود داشت. هر طبقه برج هم به شکلی یک موزه کوچیک بود که زیاد جالب نبود و جالب ترین و جذاب ترین نقطه قیزقلعه پشت بوم اونه که منظره زیبایی از شهر و بندر و شهر قدیم داره. اون بالا چند تا عکس انداختیم و به سمت کوچه ها و بناهای قدیمی دیگه شهر رفتیم. دور تادور شهر قدیم که در اصل به شکل یک قلعه بوده دیوارهای محکمی وجود داره که هنوز در بخشهایی دیوار وجود داره اما بخش هایی هم که کم و بیش از بین رفته بود بازسازی شده مخصوصا دروازه اصلی که الان روبروی ایستگاه مترو قرار داره خیلی زیبا بازسازی شده و منو یاد قلعه های قدیمی که در فیلم ها دیدم انداخت. بنای مهم دیگه درون قلعه یک مجموعه از بناهای خانقاه مانند بود که به اون شیروان شاه میگفتند. ظاهرا این مجموعه مرکز حکومت شیروان شاهیان بوده که در دوره سلجوقی یک حکومت محلی در این ناحیه تشکیل دادند. بنا شامل مسجد و یک ساختمان دایره ای شکل که ظاهرا محل جلسات بوده و چند بنای کوچک دیگه بوده. در گوشه ای از این قلعه قبر فردی بود به اسم سید یحیی باکویی ماسولی که بهش درویش ماسولی میگفتند. ظاهرا این درویش سنگ تراشی بوده که در اون دوران کتیبه های سنگی اسلامی میتراشید که در اطراف مقبره اش که در طبقه زیر زمین یک بنای کوچک قرار داشت هم تعدادی از کتیبه ها رو قرار داده بودند. روبروی اون هم چند نمونه از وسایل جنگی قدیمی (که البته نوساز بودند!!) رو قرار داده بودند شامل یک منجنیق و چند تا توپ.

راه پله سنگی قلعه دختر

 

منظره شهر از بالای قلعه دختر

 

در کنار شیروان شاه یک موزه خیلی کوچیک بود که من خیلی خوشم اومد. تنها موزه کتابهای مینیاتوری دنیا!! هزاران کتاب مینیاتوری اونجا نگهداری میشد که بعضی هاشون در دنیا تک و بی نظیر بودند. چند تا کتاب بود که فقط میشد با میکروسکوپ خوندشون!! از کشورهای مختلف هم کتابهایی به زبانهای مختلف اهدا کرده بودند.

 

کوچکترین کتاب دنیا!!

خیابونها و کوچه های شهر قدیم اگر چه چندان قدیمی نبودند اما به سبک قدیمی و سنتی ساخته شده بودند و به شما این حس رو میدادند که واقعا در یک قلعه 500 سال پیش قدم میزنید. در این کوچه پس کوچه های قدیمی هم پر بود از مغازه های فورش صنایع دستی و سوغاتی باکو شامل فرش و گلیم و شال و لباسهای سنتی و ...

فردای اون روز رو مشغول گشت و گذار و دیدن بناهای دیدنی اطراف شهر باکو بودیم. اول با اتوبوس به یک ترمینال اتوبوس در نزدیکی فرودگاه باکو رفتیم که از اونجا اتوبوسهایی به مناطق اطراف شهر میرفتند. انقدر این ترمینال شلوغ و پر سر وصدا و بی نظم بود، انقدر راننده ها بوق میزدند که در عرض 5 دقیقه سر درد گرفتم. اتوبوسها هم بیشتر قدیمی و از کار افتاده بودند. مقصد اول یانار داغ بود که در تپه های نزدیک چاه های قدیمی نفت باکو قرار داشت. توی راه توی اتوبوس با یک ایرانی آشنا شدیم که به عنوان توریست به باکو اومده بود اما اینجا از یک خانم آلمانی خوشش وامده بود و ازدواج کرده بود و اونجا مونده بود، اصلیتش کرجی بود، و الان هم بسیار پشیمون بود!! خودش اینطور میگفت و میگفت کاش ایران میموندم!! خونه اش در منطقه ای اطراف شهر بود که تا باکو نیم ساعتی فاصله داشت.

یانار داغ یک دره کوچیک بود به عمق 5-6 متر که در گوشه ای از اون از درون دیواره سنگی آتش زبونه میکشید!! به گفته راهنمای اونجا این آتیش حداقل 500 ساله که روشنه و هیچ چیز، نه بارون و برف و سرما هیچ اثری روی اون نداره. البته از فاصله 2-3 متری بیشتر نمیشد بهش نزدیک شد!!

ظاهرا منابع گاز اون منطقه در اونجا به سطح رسیده و باعث همچین پدیده ای شده، زرتشتیان در قدیم اطراف این ناحیه معابد و عبادتگاههایی داشتند چون فکر میکردند که این ناحیه مقدسه.

در فاصله حدود 1 کیلومتری یانار داغ چشمه های گل وجود داشت که ظاهرا گل اون برای امراض پوستی مفیده و کسانی هم از اون به عنوان ماسک صورت استفاده میکنند!!

آتشگاه زرتشتیان دیگر جاذبه شهر باکو است که با اتوبوس حدود 40 دقیقه از شهر فاصله داشت. ظاهرا آتشگاه بر روی یک منبع گاز طبیعی بنا شده از چند ناحیه مختلف گاز به داخل آتشگاه هدایت میشد. لوله های سنگی گاز طبیعی رو به حجره های اطراف ساختمان و آتشدانهای داخل حیاط هدایت میکردند. یک عبادتگاه بزرگ با آتشی بزرگ در وسط حیاط قرار داشت که در اطراف آن هم 3-4 آتشدان بزرگ دیگر قرار داشتند و دور تا دور حیاط هم حجره های سنگی برای زندگی و عبادت کاهنان وجود داشته که در داخل هر حجره هم سوراخی کوچک برای آتش در نظر گرفته شده بود. خیلی جالب بود که در اون زمان تونسته بودند گاز رو لوله کشی کنند!! البته ظاهرا حدود 150 سال پیش که در اطراف این بنای باستانی شروع به حفاری برای استخراج نفت و گاز شد این آتشگاه هم به حالت متروکه در اومده بود و آتشش هم خاموش شده بود. حتی یک لوله قطور گاز هم درست از وسط آتشگاه عبور داده شده بود که قسمت زیادی از حیاط و چند حجره رو نابود کرده بود. امروزه برای بازسازی فضای واقعی آتشگاه آتش وسط حیاط با استفاده از گاز لوله کشی شهری روشن میشه و در داخل حجره ها هم مجسمه هایی از روحانیان و زرتشتیانی که برای پاک شدن گناهان اونجا به خودشون گرسنگی میدادند و مثل مرتاز ها زندگی میکردند.

قلعه، آخرین مکانی بود که تصمیم داشتیم بازدید کنیم، فاصله قلعه از باکو بیشتر از بقیه بود. و متاسفانه ما هم به اشتباه در ایستگاه درست پیاده نشدیم و رفتیم تا ته خط که یک جزیره کوچک بود که با یک پل خاکی به خشکی وصل شده بود. در برگشت به دیدن قلعه رفتیم، ولی متاسفانه دیگه دیر شده بود و مجموعه بسته شده بود (ساعت 5 تعطیل میکردند) اما از بیرون هم معلوم بود که مجموعه جالبی بوده و دیدنش خالی از لطف نبود. ظاهرا قلعه قدمت چندین هزار ساله داشت و در اطراف اون سنگ نگاره ها و ابزارها و خونه های سنگی مربوط به دوران برنز هم دیده میشد. یک قلعه به سبک قلعه های کوچک زمان عثمانی در بالای تپه ساخته شده بود و با اینکه 80% اون نوساز بود اما جذابیت و زیبایی خاصی داشت. منطقه ای که قلعه در اون قرار داشت منطقه مذهبی بود که بیشتر جمعیت اون سنی بودند و مسجدی هم در کنار قلعه برای خودشون بنا کرده بودند. در برگشت با یکی از کسبه اونجا که مرد جوانی بود هم صحبت شدیم و او هم به من یک قرآن کوچک هدیه داد :)

شام رو در مرکز شهر مهمون یک رستوران ترک بودیم و کباب ترکی با نون لواش خوردیم، و بعد از برگشت به اتاقمون شروع کردم به جمع کردن وسایل برای بازگشت.

فردای اون روز به تنهایی عازم ایستگاه اتوبوس باکو (آفتاواگزال) شدم، حسین میخواست یک روز دیگه در آذربایجان بمونه اما من برای کاری که داشتم تصمیم گرفتم یک روز زودتر برگردم.

وقتی به ایستگاه آفتاواگزال باکو رسیدم شروع کردم به گشتن دنبال اتوبوسهایی که مقصدشون آستارا باشه تا بتونم از مرز رد بشم و خودمو به تهران برسونم که در انتهای ترمینال چند تا اتوبوس که پلاک ایران داشتند توجهمو جلب کرد. وقتی رفتم سمتشون و دیدم راننده ها دارند با هم فارسی حرف میزنند کلی خوشحال شدم و ازشون پرسیدم که مقصدشون کجاست. تبریز، بیله سوار اردبیل و تهران!!  منم که دیدم اتوبوس مستقیم به تهران وجود داره معطل نکردم و پریدم بالا :) البته بهای بلیط رو باید به منات میدادم که منم منات به اندازه کافی نداشتم برای همین قرار شد به پول خودمون بدم، منم بعد از 1 ساعت گشتن ته کیفم بالاخره پول ایرانی هامو که با کش به هم بسته بودم و ته کولم بود پیدا کردم. بهای بلیط اتوبوس معمولی 40 هزار تومن و وی آی پی 75 تومن بود که من با اتوبوس وی آی پی به سمت تهران حرکت کردم. بیشتر مسافران اتوبوس آذربایجانی بودند که برای دوا درمون به تهران میمودند. چند نفری هم ایرانی بود از جمله یک پسر که اونجا دندانپزشکی میخوند و در طول راه با هم خیلی صحبت کردیم. یک آقای دیگه هم بود که صبحانه مهمونم کرد و یک شرکت تاسیساتی در باکو داشت.

جاده از باکو تا آستارا در حد جاده های فرعی شمال ایران بود و اگه خودم نمیرفتم باورم نمیشد که جاده ترانزیت این کشور به این شکل باشه، بعضی جاها انقد جاده باریک بود که 2 تا ماشین به سختی از کنار هم رد میشدند و بعضی جاها هم از داخل روستاهای سر راه رد میشد. ساعت حدودا 3 به مرز رسیدیم، مرز آذربایجان یک سوله بود که اتوبوس با مسافران داخل اون میشد. بدون کنترل بار و فقط با پیاده شدن و کنترل پاسپورت از آذربایجان خارج شدیم. البته اول مارو به 2 تا صف تقسیم کردند و اول همه آذربایجانی هارو فرستادند رفت و بعد نوبت ما شد!! در مرز ایران همه توی یک صف بودند اما من هم اومدم از بقل صف رد شدم از همه جلوتر وارد کشورم شدم و به مامور هم گفتم اونطرف ایرانی هارو آخر رد میکنند شما هم اینطرف باید به ایرانی ها اولویت بدین، او هم قبول کرد و من و دوستم قبل از همه آذربایجانی ها وارد ایران شدیم.

وقتی وارد کشورم شدم یک حس آرامشی پیدا کردم. در همون لحظه ورود سفرم رو پایان یافته دیدم. چون آرامشی در وجودم یافتم که بهم میگفت در خونه هستم. هین که میتونستم با همه فارسی حرف بزنم برام شادی بخش بود.

آخر شب به تهران رسیدم و این سفر رو رسما تموم کردم. سفری به طول بیشتر از 14000 کیلومتر.

توی این سفر برام تجربیات و تلخی ها و شیرینی های زیادی وجود داشت. بیشتر شیرینی هاش رو اینجا نوشتم و بیشتر تلخی هاشو به عنوان تجربه توی دلم نگه داشتم. توی این 14000 کیلومتر به اندازه هر کیلومتر یک خاطره در ذهنم هست. از انسانهایی که باهاشون آشنا شدم، جاهایی که بازدید کردم، مناظری که ازشون لذت بردم، هوایی که در اون نفس کشیدم و ...

اول باید از خدا تشکر کنم که بهم این توانایی رو داد که به این سفر بیام و تمام طول سفر مواظبم بود و از خطرات منو به سلامت رد کرد.

از خانواده و دوستانمم تشکر میکنم که حمایتم کردند و توی این مدت با تماس و کامنت و ... بهم دلگرمی میدادند.

از پاهام تشکر میکنم، که این مدت همراهم بودند و اصلا کم نیاوردند حتی در روزهایی که 18 ساعت راه پیمایی کردم، با کوله ای روی دوشم.

از دوستم حسین تشکر میکنم که ایده اصلی سفر مال اون بود و توی این سفر همسفر خوبی بود و همه مشکلات و سختی ها رو باهم گذروندیم و بالاخره این سفر رو تموم کردیم.

 

به امید دیدار همه دوستان

منتظر گزارش سفرهای بعدی من باشید.

 

دوستدار شما

مرتضی

17 اردیبهشت 1391

همیشه در سفر ..... مثل باد ...

   + مرتضی اردبیلی ; ٧:٤٧ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/٢/۱٢
comment نظرات ()