در سفر... مثل باد

سفر .... مرا از تو، به هیچ‌کجا نمی‌بَرَد

هند روز اول دهلی

روز اول

دهلی در مه

بالاخره اومدم دهلی

پروازم که با هواپیمایی ماهان بود ساعت 4 صبح از فرودگاه امام خمینی پرواز کردو ساعت 9:30 صبح به وقت دهلی به زمین نشست، قبل از فرود خلبان اعلام کرد که هوای دهلی طبق معمول مه آلوده و دید خلبان رو به 700 متر کاهش میده

طول پرواز 3 ساعت و نیم بود که من هم که شب قبل نخوابیده بودم تقریبا تمام طول راه رو خواب بودم

اول اینو بگم که حدود 2 ساعت در فرودگاه امام سرپا در صف های مختلف ایستاده بودم

1 ساعت و نیم در سف چک این!! تاحالا چک این به این کندی و طولانی ندیده بودم بعد هم تو صف کنترل پاسپورت که وسطش افسره ول کرد و رفت و یک ربع بعد برگشت!! اینهمه آدم هم منتظر!! با اینکه مثلا این فرودگاه نو سازه اما واقعا فرودگاه بی نظم و کند و خسته کننده ای هست، چک این که بیش از حد طول بکشه صف طولانی میشه یواش یواش صف ها توی هم میره و مسیر ورودی رو میبنده و اون وقته که سالن ترانزیت میشه شبیه تالار بورس نیوورک!!

اما فرودگاه دهلی بزرگ، مدرن و مجهز بود، و همچنین خلوت  وتمیز

میسر از پای پرواز تا سالن ترانزیت طولانی بود اما تمام مسیر ریل های برقی داشت، توی سالن خروج یک مقدار کمی پول چنج کردم، چون میدونستم که توی فرودگاه گرون تر از صرافی ها هست اما من چون میخواستم سوار مترو بشم نیاز داشتم که روپیه داشته باشم.

ایستگاه متروی فرودگاه یا به قول خودشون ایرپورت اکسپرس از اون چیزی که در مورد دهلی توی ذهنم بود خیلی فراتر بود، یک متروی بسیار شیک و تمیز و سریع، ایستگاههای بسیار تمیز!! کلا خیلی از اونی که خودمو براش آماده کرده بودم بهتر بود، بعدا فهمیدم این خط رو جدیدا تاسیس کردن و فقط فرودگاه رو به دهلی نو وصل میکنه و قیمت بلیطش هم 150 روپیه بود یعنی حدود 3 دلار که خوب اگه بخوای با تاکسی خودتو به شهر برسونی 2 برابر این باید پول بدی اما اتوبوس ارزونتره که حدود 70 روپیه میشه پس واقعا می ارزه!

اما به ایستگاه دهلی نو که رسیدم و از سالن مترو خارج شدم دیدم یواش یواش اون دهلی که فکرشو میکردم شروع شد. شلوغی، صدای بوق همیشگی که بعد چند ساعت کاملا بهش عادت میکنی و بوها و عطرهای جور واجور و عجیب غریب

اول ورودم به  دهلی یاد سفرنامه دوست عزیزم حمید سلطان آبادیان افتادم که پارسال همین حدودا دهلی بود، یادمه توی گزارشش از مه آلود بودن هوا و صدای بوق همیشگی شکایت کرده بود که اینها ظاهرا جزو جدانشدنی دهلی هستند

وقتی با کوله و لباس متفاوت توی شهر میچرخید انتظار داشته باشید که هر دقیقه چندنفر بهتون پیشنهاد بدن که ببرنتون شهر رو بهتون نشون بدن، ساعتی 100 روپیه، 70 روپیه، واسه یک لقمه نون چقدر حرف میزدن و من هم که اهل پیاده روی مجبور بودم همشون رو رد بکنم، از ایستگاه مترو که اومدم بیرون نگاهی به کتاب لونلی پلانت انداختم و راهمو پیدا کردم که به سمت مسجد جامع و سپس ردفورت برم، بعد از اینکه چند نفر از این راهنماهای سمج رو رد کردم یک پسری دنبالم راه افتاد که بیا هرجا میخوای ببرمت و هرچقدر میخوای بهم بده، منم که یکم راه رفته بودم و دیدم نه واقعا هوا گرمه و پیاده روی طولانی او.نم با کوله و وسایل  سخت میشه باهاش طی کردم که منو بیاره تا ردفورت و من بهش 30 روپیه بدم، که البته توی کتاب هم نوشته بود که نرخش 80 روپیه است اما بنده خدا قبول کرد. چقدر سخت رکاب میزد، منم سبک نیستم، اما سه چرخه اش هم کم کهنه نبود و زنگ زده؛ خلاصه منو رسوند ردفورت اما تا اونجا واقعا سر درد گرفتم!! بوق بوق بوق بدون وقفه، چه اعصابی دارن این مردم!!

ردفورت قلعه مربوط به زمان مغولها در هندوستان هست، قلعه بزرگی که به رنگ سرخه و از بیرون خیلی زیباست، برای ورود باید کوله و وسایلمو به امانت داری میدادم که اعتماد نکردم و تصمیم کرفتم یک روز دیگه بیام

به سمت بازار قدیم دهلی رفتم، شلوغ و پر سرو صدا و پر از مغازه های جور واجور، از بازار گذشتم و چون مناره های مسجد جامع رو میدیدم خودمو از لابلای کوچه پس کوچه ها به مسجد رسوندم.

مسجد هم مانند قلعه به رنگ سرخ درست شده و هزار سال قدمت داره و همزمان با تاج محل و به دستور یک پادشاه ساخته شده. در ورودی مسجد باید کفشهاتون رو از پا در بیارید و بسیاری از مسلمانان محلی سر خود رو هم میپوشاندن که البته اجباری نبود. دور تا دور مسجد فضاهای مسقف وجود داشت که جای خوبی برای استراحت بود. فضای خنک داخل مسجد هزاران توریست رو جذب کرده بود که از اونجا برای استراحت ظهر استفاده کنند. موقع اذان ظهر چند نفر شروع کردند به بیرون کردن توریستهای غیر مسلمان. همه مسلمانانی که اونجا دیدم سنی بودند. موقعی که در مسجد یک جا میشینید منتظر گداها با شکل و قیافه و ترفند های مختلف باشید. یکی مستقیم میاد میگه بدبختمو بیچاره ام و پول بده یکی دیگه میاد زخمهاشو نشون میده که تصادف کرده و کار نداره، بعضی ها که قیافه مردم عادی رو دارند اول میان و خودشون رو علاقمند به حرف زدن نشون میدن و میگن اهل کجایی و اسمت چیه و یا حتی بیا با هم عکس یادگاری بگیریم و ... و بعد شروع میکنند که من پدر و مادر ندارم و بی کارم و .... اگه این جواب نداد میگن تو با من عکس گرفتی پول عکس میشه انقد!! خلاصه به شیوه های مختلف همه میخوان پول بگیرن پس باید حسابی محکم جوابشونو بدید و ردشون کنید.

یک چیزی که عجیب بود و نفهمیدم این بود که هزاران عقاب بزرگ دور تا دور مسجد پرواز میکردند، واسه چی نمیدونم؟ در ارتفاع پایین

خیلی زیاد بودن

 

گوشه و کنار خیابانهای دهلی پر از دست فروش و گاری دستی های غذافروش هست که معمولا غذاهای سرخ کردنی دارند و روی گاری هم گاز و تابه روغن داغ هست و مشغول سرخ کردن هستند. از سیب زمینی گرفته تا گوشت و نان و فلافل و سنبوسه و ...

حتی گاری دستی هایی بودند که برنج و خورشت میفروختند و مثلا برای اینکه حشرات روی غذا نشینه روش توری میکشیدند!!

گوشه گوشه هم معابد کوچک و بزرگ هندو دیده میشه، البته نه به فراوونی نپال ولی کم هم نبودند. معمولا در بازار کوچه های باریک طولانی به یک معبد ختم میشه.

در دهلی در منزل یکی از دوستانم اقامت خواهم داشت که از قبل باهاش هماهنگ کرده بودم. در محله جانگپورا. از بازار با مترو خودمو به اونجا رسوندم، 2 بار خط عوض کردم و به جانگپورا رسیدم. از اونجا هم با استفاده از ریکشو خودمو به منزل دوستم رسوندم که اینجا درس میخونه و یک آپارتمان کوچک داره.

دهلی در نگاه اول یک شهر بسیار بزرگه با 2 منطقه متفاوت، دهلی نو خوش ساخت و دارای اتوبان و برج و تمیز، دهلی قدیم شلوغ و تنگ و پر جنب و جوش. فکر میکنم دهلی قدیم بدون در نظر گرفتن ماشینها همون دهلی چند صد سال پیشه، اما دهلی نو در اواخر حضور انگلیسی ها در هند ساخته شده. درون مترو که میشینی میفهمی که چقدر جامعه هند جوونه، و چقدر هم دانشجو داره که علاقه دارند با خارجی ها حرف بزنند. ظاهرا خارج شدن از هند برای بیشتر هندی ها یک رویاست، جوونها دائما میپرسند که من کجاها رفتم؛ اونجا چطور بود، علاقه به زندگی در خارج از هند به وضوح دیده میشه.

زندگی میرم دهلی خیلی به هم گره خورده، زندگی مثل یک کلونی

 

 

 

 

   + مرتضی اردبیلی ; ۱:۳٦ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/۱٢/٢٥
comment نظرات ()