در سفر... مثل باد

سفر .... مرا از تو، به هیچ‌کجا نمی‌بَرَد

هند روز دوم در دهلی

روز دوم

دهلی زیبا

دیروز وقتی به خونه دوستم رسیدم دم غروب بود دوستم چون کار داشت رفت بیرون از خونه و من هم از فرصت استفاده کردم و خرید کوچکی کردم و شام و نهار رو یکی کردم و خوردم و خابیدم تا امروز صبح! خستگی نخوابیدن شب قبل رو هم جبران کردم و امروز میرم که دهلی رو کامل و با انرژی بگردم.

آکشادرام، اسم یک معبد بزرگه، فکر میکنم بزرگترین معبد دهلی، قدیمی نیست اما خیلی دیدنی، برای رسیدن به اون باید خودتون رو به خط متروی آبی برسونید و در ایستگاه آکشادرام پیاده بشید، حرف ریکشاو های جلوی مترو رو گوش نکنید که میخواند شمارو با 10 روپیه به معبد برسونند چون تا معبد فقط 2 دقیقه پیاده راهه،

یکی چیزی رو یادم رفت در گزارش قبلی بگم، دهلی خیلی اییست بازرسی داره، در خیابانها، تمام اماکن دیدنی، ایستگاههی مترو، هربار که میخواید سواره مترو بشید باید از دستگاه ایکس-ری رد بشید و بازرسی بدنی!! شاید اگه بخواید توی دهلی بچرخید روزی 20 بار بگردنتون، که ظاهرا برای خودشون خیلی چیز عادی شده!

در ورودی آکشادرام توضیحاتی نصب شده بود که میگفت شما اجازه ندارید هیچ چیز باخودتون به داخل ببرید، نه دوربین نه موبایل نه هیچ وسیله الکترونیکی، نه کیف ... هیچی فقط خودتون و لباساتون!

همه چیز رو باید تحویل میدادی، در یک جایی که اول هرچیزی که داشتی رو باید جلوی یک دوربین پهن میکردی که ازش عکس بگیره، بعد بهت شماره میدادن و میرفتی تو، بعد از گذشتن از بازرسی همیشگی داخل معبد میشی.

تمام این معبد عظیم از سنگ تراشیده شده بادست ساخته شده، معید اصلی که از سنگ مرمر و سنگ های دیگه تراشیده شده و گوشه و کنارش پر از مجسمه های طلایی و زیباست، در وسط معبد اصلی یک مجسمه خیلی بزرگ از آکشادرام هست که ظاهرا یک جوون ساده بوده که در یک روستا متولد شده و بعد مراحل سیر و سلوک رو خیلی سریع گذرونده و یه قولی خیلی آدم بزرگی شده دیگه K من که نفهمیدم چه کار مهمی انجام داده اما مطمئنا چیز مهمی بوده که واسش این معبدو ساختن، سازنده معبد هم یک ماهاراجه بوده که در کنار مجسمه بزرگ آکشادرام مجسمه خودشو ساخته بود که داره برای آکشادرام دعا میکنه، دور تا دور هم مجسمه های خدایان دیگه هندی با همسرانشون از طلا گذاشته شده بود، هم قد آدم واقعی. وارد اون فضای زیبا که میشی اولین چیزی که توجهتو جلب میکنه زیبایی بی نظیر که مجسمه های داخل سنگ ها به تالارها و فضاهای دیگه داده، سقف بسیار بلند و همه از سنگ بدون استفاده از فلز.

کل این سازه چند صد هزار تنی روی دوش چند صد فیل سنگی نصب شده J خیلی جای زیبایی بود، دور تا دور معبد اصلی راهروی سنگی از سنگ سرخ بود که در زیر اون نوای آروم نیایش های هندو که توسط زنان و مردان خوانده میشید در حال پخش بود، پنجره های دور تادور اون به سمت معبد اصلی بود و بهترین جا برای نشستن و کمی ریلکسیشن و استراحت.

نهار رو همونجا خوردم، یک غذای هندی به اسم چاوری پالو یا همون پلوی خودمون، یک جورایی مثل پلو قرمه سبزی بود ولی خیلی تند، حدود ساعت 3 برگشتم و با مترو به شهر قدیمی رفتم برای دیدن داخل ردفورت که کاش نمیرفتم!

نزدیک مترو یک ایرانی که توی هواپیما باهم بودیم رو دیدم، این آقا با لهجهزیبای اصفهانی توی فرودگاه امام از من خواست که چون بار ندارم یک جعبه رو براش بیارم، و من قبول نکردم، واسه همین منو یادش مونده بود، گفت آره اون جعبه توش سیب بود من گفتم من از کجا بدونم توش چیه و نمیشه اعتماد کرد، خلاصه گفت که  تاجره و خشکبار صادر میکنه به هند، نه هندی بلد بود نه انگلیسی نمیدونم چطور با اونا تجارت میکرد!!

بعد رفتم به ردفورت که به همه توصیه میکنم اونو فقط از خارج ببینند، چون داخلش هیچی هیچی نداره، وقت و پولتونو تلف نکنید

راستی ورودی تمامی اماکن دیدنی هند 250 روپیه است یعنی حدودا 5 دلار بغیر از تاج محل که باور نمیکنید چنده!! 750 روپیه یعنی 15 دلار!! واقعا گرونه، این در حالیه که ورودیه خود هندی ها 10 روپیه است یعنی خارجیا 25 برابر هندیا میدن

از رد فورت که خارج شدم سوار مترو شدم که برم خونه نگاهی به کتاب لونلی پلنت انداختم ببینم همایون تامب کجاست که اگه بشه برم، دیدم نزدیک همایون تامب یا همون مقبره همایون یک مقبره دیگه هست به اسم خواجه نظام الدین درگاه که در مورد اون نوشته بود که شب های پنج شنبه بعد از نماز مغرب اونجا یک مراسم سنتی سنی ها انجام میشه که به زبان اردو شعر میخونن، یکه خورده فکر کردم دیدم امروز که 5شنبه است و نزدیک نماز مغرب پس به سرعت خودمو به اون منطقه رسوندم. وارد یک خیابون شدم که پر از مسلمانهایی بود که یه سمت مساجد میرفتند برای نماز ولی هرچی گشتم نظام الدین درگاه رو پیدا نکردم تو کوچه های باریک محله مسلمانای ذهلی نصفه نیمه گم شده بودم که دیدم دو تا پسر بلوند دارن میان ازشون پرسیدم بلدن مقبره کجاست؟ گفتند آره و من هم باهاشون همراه شدم و باهم رفتیم، توی اون کوچه های پیچ در پیچ و شلوغ و باریک رسیدیم به سردر نظام الدین درگاه که بیشتر شبیه خانقاه صوفی ها بود، یکم عکس گرفتم و بعد منتظر نشستیم تا نماز و بعدش هم مراسم، بعد نماز روبروی مقبره نشستند و یک کوچه باز کردند که چند نفر از بزرگان و کله گنده ها بشینند، من هم قاطی اونها رفتم و نشستم صف اول کنار دست یک پسر چاقالو که از دستهاشو لباساش معلوم بود خیلی پولداره و توی عمرش دست به سیاه و سفید نزده، خلاصه مراسم شروع شد و دور تا دور ما که نشسته بودیم شلوغ و شلوغتر شدو مردم ایستاده نگاه میکردند، از همین موسیقی های پاکستانی میخوندند که قدیما تلوزیون شب تولد پیامبر پخش میکرد و مدح پیامبره، این وسط ها جمعیت انقدرزیاد شد که دیگه نمیشد کنترلشون کرد، البته به نسبت بقیه جاهای دهلی که پر از توریسته اینجا چند تا توریست بیشتر نبود، یک پیر زن فکر کنم آلمانی و سوئدی این وسطا پرت شد رو سرو کله ما که من بهش گفتم بیا بشین همینجا بقل دست خودم که اتفاقا یکی از  بهترین جاهای ممکن بود، پیره زنه هم فکر کرده من بود من یکی از این ماهاراجه پولدارام که اجازه دادم اون بشیه اونجا ه تشکر میکرد هی تعظیم میکرد میگفتم بابا نمیخواد بشین گوش بده مگه ولکن بود؟ از من اجازه میگرفت میشه عکس بگیرم؟ میگفتم بگیر بابا نمیبینی مگه منم دارم میگیرم، فکر کرده بود من صاحب مجلسم :))

تو همین شلوغیا بود که دیدم ازپشت سر ما یک صداهای عجیب غریبی میاد، اول گفتم اگه پاشم دیگه جامو از دست دادم، بعدش دیگه کنجکاوی غلبه کرد و ردیف وی آی پی رو ول کردم و رفتم پشت مقبره، دیدم بعله چه خبره! زن و مردوپیر و جوون دارن خودشونو میزنند!! نمیدونم واقعا توی خلسه رفته بودند با آهنگ یا فیلم بود، بنظر من 90% فیلم بود، کله هاشونو به دیوار میکوبیدن، زن ها موهاشونو میکندند و مثل خواننده های جاز کلشونو تکون میدادن، یک پسره بود که هر 2 دقیقه یبار قش میکرد و بهوش میومد. خیلی عجیب بود، جزو اون مراسمهایی بود که تا هیچی جای دیدنشو نمیگیره، چون اجازه نمیدادند کسی عکس یا فیلم بگیره.

خلاصه بعد تمام شدن مجلس پیاده به خونه رفتم سر راهم یکم خرید هم کردم و برای میزبانم که یک خانم لیتوانیایی بود و 2 نفر هندی دیگه و یک خانم ایتالیایی غذای مخصوص سر آشپز یعنی کوکو درست کردم :))

بعد از خوردن شام کمی حرف زدیم و درباره سفر و هندو شهرهایی که دیدند حرف زدند و من هم برنامه خودمو چیدم

چند نفر که اونجا بودند از جمله میزبان من قصد داشتند برای جشنواره رنگهای جیپور با هولی به جیپور برند و یکی از هندی ها هم اونجا خونه داشت پس من هم باهاشون هماهنگ شدم تا 26 و 27 مارچ در جیپور باشم. در این 10 روز تا فستیووال به شمال میرم، هاریدوار، ریشیکش

تنها عکسی که تونستم از معبد آکشادرام بگیرم اونم از فاصله دور از ایستگاه مترو

 

 

 

 

 

 

 

 

   + مرتضی اردبیلی ; ٩:۱٢ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/۱٢/٢٥
comment نظرات ()