در سفر... مثل باد

سفر .... مرا از تو، به هیچ‌کجا نمی‌بَرَد

هند روز سوم در دهلی

روز سوم در دهلی

سلام به دوستان همراه

چند روز اول رو در دهلی بودم و در منزل میزبانم اینترنت داشتم و میتونستم وبلاگ رو مرتب آپدیت کنم  ما از امروز از دهلی خارج شدم و دارم به سمت شمال ایالت اوتار پرادش و اوتار خند میرم به شهر هاریدوار که در نزدیکی ریشیکش پایتخت یوگا و مدیتیشن دنیا قرار داره و در اصل زادگاه رودخانه گنگ هست.

اگه غلط املایی و تایپی زیاد شد بدونید که چون من الان دارم تو اتوبوس این متن رو تایپ میکنم، البته اتوبوس خواب! فکر کنید اتوبوسهای داغون قدیمی خودمون ولی علاوه بر اینکه صندلی ها به هم نزدیکه و جا نداره یک تخت هم بالای سرشون هست که عده ای هم این بالا میشینن یا میخوابن، کلا در هند میبینید که چطور از فضا حداکثر استفاده رو میکنند!!

اما قبل از اینکه درباره حرکت بگم باید تعریف کنم که روز آخر دهلی کجاها رفتم

شب قبلش یکم دیر خوابیدم چون با چند نفر توریست دیگه حرف میزدیم تا 2 شب و صبح تا 10 صبح خوابیدم و بعد پاشدم اول با جنیفر میخواستم بلیط قطار برای فردا به هاریداور رزرو کنم که همونطور که جنیفر پیشبینی کرده بود همه قطارها پر بودند و جا نداشت. بنابر این مجبور شدم با اتوبوس بیام.

بعد آماده شدم که برم منار قطب، بلند ترین مناره سنگی دنیا، نمیدونم دقیقا چقدر بود ارتفاعش اما واقعا بلند بود از مناره های خشتی هرات خیلی بلند تر بود و علاوه بر اون اینکه روی دیواره اون سنگ بری ها و نقش های بسیار زیبای اسلامی بود. ظاهرا مسلمانان بعد از فتح هرات به افتخار پیروزی و فتح هند این مناره رو ساختند که به قولی از برج معروف بابل الهام گرفته بود.

دور و بر اون هم پر از بناهای زیبای دیگه بود که دیدن همشون چند ساعتی وقت میگیره. برای رسیدن به مجموعه منار قطب باید با خط زرد مترو بیاید سمت هدی سیتی که اسم ایستگاه هم منار قطب است (البته خود هندی ها میگن کوتوب مینار)

بعد از اون رفتم به همایون تامب، مقبره همایون جزو اون جاهایی بود توی دهلی که خیلی دوسش داشتم، چون اولا خیلی شلوغ نبود مثل جاهای دیگه، بعدم فضا و اتمسفرآروم و دوست داشتنی داشت.

نزدیک همون نظام الدین درگاه بود. بر سر در اون به دری نوشته شده:

اگر فردوس بر روی زمین است

همین است و همین است و همین است

 

یک لحظه با خودم فکر کردم اگه من یک عرب اوایل اسلام بودم که از وقتی چشم باز کردم کویر دیدم و آفتاب سوزان و سوسک و مارمولک و ملخ خورده باشم واقعا هندوستان جایی است که توی خواب هم ندیدم. برای همینه که ارتش اسلام وقتی به اینجا رسید دیگه پیشروی نکرد، چون عرب ها که توی عمرشون جایی به این قشنگی و خوش آب و هوایی، با اینهمه نعمت و میوه های جور واجور ندیده بودند همینجا زمینگیر شدند، خیلی هاشون تا آخر عمر همینجا موندند،

برای لشگری که انگیزه اش کسب غنیمت و زن و زمین و مال باشه کجا بهتر از هند؟ پر از ثروت و خوش آب و هوا. این شد که هند شد پایان لشگر اسلام.

اما حتی اسلام هم نتونست هندو های به شدت سنتی رو از عقاید خودشون منصرف کنه، همونطور که الان حدود 10 درصد هندی ها مسلمانند که فکر میکنم خیلی از اونها سالهای اخیر از پاکستان اومده باشن (حداقل قیافه ها که اینطور نشون میده)

برای هندو ها سخت بود که یک میلیون خدای خودشون رو رها کنند (بله اینو هم توی یک مستند شنیدم هم اینجا یک هندی بهم گفت که یک میلیون خدا دارند!) و فقط یک خدا رو بپرستند. البته یک چیزی رو باید بگم، درسته که هندو ها خیلی سنتی هستند اما مدرنیته توی این جامعه سنتی هم اثر خودشو گذاشته و الان سنت هایی مثل خاج قرمز روی پیشانی بین جوونها خیلی کم دیده میشه، معلوما مسن تر ها، و سیک ها دارد.

گفتم سیک یکم توضیح در مورد این جماعت بدم، ظاهرا سیک ها بالاترین سطح اجتماعی رو در بین مردم عادی دارند، یعنی سیک ها معمولا پولدار و باکلاسند، خیلی شیک و تمیز هستند و اگه میخواید ببینید مثلا یک رستوران قابل اعتماد هست یا نه ببینید سیک داخل اون هست یا نه؟ مردهای سیک همیشه اون امامه رو به سر دارند که خیلی مرتب و تمیز پیچیده شده، و همیشه ریش و سبیل دارند که خیلی مرتب نگهش میدارند. روبروی خونه جنیفر خونه یک سیک بود که صبح ها مرد خونه که 50 سالی داشت قبل از رفتن سر کار شاید یک ربع جلوی آیینه ریش و سبیل و امامشو مرتب میکرد، گاهی یک دستمال به صورتشون میبستند مثل موقعی که یکی دندون درد میگیره و صورتشو میبندند اما من نفهمیدم چرا این کارو میکنند.

موقعی که امامه سرشون نیست یا بعضی جوونهای سیک که دوست ندارند امامه سرشون کنند یک کلاه استرچ سیاه سرشون میکنند که موهاشونو جلوش جمع میکنند ومیبندند.

بگذریم کجا بودیم؟ آها

اگر فردوس بر روی زمین است

همین است و همین است و همین است

 

تا غروب در مقبره همایون موندم و بعد رفتم خونه، شام جنیفر یک غذای هندی درست که خوشمزه بود و با پلو و هویج و کلم و مرغ و ادویه درست شده بود، جنیفر میگفت بخور ببین تند شده یا نه؟ بهش گفتم نه خوبه، گفت آخه من اولش اومده بودم هند واسم همه چیز خیلی تند بود (6ماهه که هنده) بعد از یک مدت عادت کردم الان که میرم خونه خودمون به مادرم میگم این غذاها چرا انقدر بی مزه هستند؟ نیشخند

واقعا طعم و بو 2 تا ویژگی هنده که جای دیگه پیدا نمیشه، خیابانها، خونه ها، همه جا پر از بوهای متفاوته، گاهی مطبوع و گاهی نامطبوع، در محلات همیشه بوی عود استشمام میشه، موقع غذا هم که فقط بوی فلفل و ادویه

قبل از اومدنم به اینجا یک توریست کانادایی که یزد چند شبی رو خونه من بود گفت هند که بری همون اول یا عاشقش میشی یا ازش بدت میاد

من که عاشقش شدم نیشخند

خلاصه اون شب بعد شام با سیلویا توریست ایتالیایی حسابی در مورد جاهایی که رفتیم حرف زدیم البته اون از من خیلی بیشتر سفر کرده بود، اروپا آفریقا آمریکای جنوبی، همه جا

در مورد همسفر صحبت میکردیم و میگفتیم که همسفر خوب نعمته و همسفر بد سرطان، خندید و گفت الان توی خونه میزبان من یک دختر کره ای و یک پسر اسرائیلی هستند که باهم سفر میکنند و وقتی فهمیده بودند سیلویا قراره فردا بره آگرا و بعد واراناسی گفته بودند که ما هم با تو میایم، میگفت به دختر کره ای گفتم ببین اگه تو بخوای با من بیای هیچ مشکلی نیست اما این پسره نمیتونه با من بیاد، گفتم چرا؟ چی ازش دیدی مگه؟ گفت معلومه اصلا سفر نکرده و من ریسک نمیکنم با کسی که تو سفر بی تجربه است همسفر نمیشم چون میشم پرستارش (پرستار بچه) و من وقت این چیزهارو ندارم

میگفت دیروز باهم رفتیم جایی و سوار ریکشو شدیم وقتی پیاده شدم با راننده سر کرایه جروبحث میکردم، که پسره پولیو که طرف میخواست بهش داد و گفت بیا بریم، بهش گفتم چرا انقدر پول بهش دادی، گفت من تاحالا توی هند با هیچکس جرو بحث نکردم!! منم بهش گفتم تو تاحالا چجوری توی هند زنده موندی؟؟

واقعا همه چیز، همه قیمتها توی هند قابل چونه زدنه، اونم نه مثل ایران که 10-20 درصد تخفیف بگیری خوشحال بشی، حداقل 50 درصد، تجربه خودم توی این کشورها هر قیمتی که شنیدید شما یک سوم یا یک چهارمش رو پیشنهاد بدین واصلا نترسید که خیلی پرته، چون قیمت واقعی همین حدوده و اصلا هم کوتاه نیاید، میبینید که خود فروشنده دنبالتون میاد و شروع میکنه کم کردن قیمت، و آخر به قیمت پیشنهادی شما رضایت میده، تنها موردی که دلم سوخت در مورد یک فرش بود، توی پوخارای نپال با یکی از دوستان رفتیم داخل یک مغازه فرش و صنایع دستی، یک فرش کوچیک نیم متر در 1 متر چشمو گرفت و دست زدم بهش از این فرش هایی بود که با قلاب میدوزند، اسمشو نمیدونم. خیلی رنگهای قشنگی داشت، من که قصد خرید نداشتم، فروشنده اومد و دید خوشم اومده گفتم چند؟ گفت 20 هزار روپیه (میشد تقریبا 220 دلار) گفتم نه بابا خیلی گرونه، گفت چند میخایش؟ گفتم اصلا نمیخوام فقط داشتم نگاه میکردم من اصلا همچین پولی ندارم، اما طرف ول نکرد همینطور اومد پایین، 15 هزار، 10 هزار، بیا 7 هزار تا، 5 هزارتا، گفتم نه بابا نمیخوام اصلا، آخرش اومد در گوشم گفت بهت میدم 2500 تا بیا بگیرش، من اولش فکر کردم اون که قیمتشو تقریبا یک دهم کرده شاید پایین تر هم بیاد اما نیومد، ولی بعدا پشیمون شدم که نخریدم چون مشابهشو تو ایران دیدم نه به اون زیبایی قیمتش 1.5 میلیون بود. شهر پخارا کلا شهر عجیبی بود مغازه داراش آتیش زده بودند به مالشون و به هر قیمتی که میگفتی میفروختند! اون شب با یکی از دوستان رفتیم کیفهایی رو که در کاتماندو 1000 روپیه بود خریدیم 150 روپیه بعلاوه یک عالم دستبند و جا سوییچی اشانتیون، واقعا یک لحظه فکر کردم زن فروشنده شاید صاحب مغازه نیست و قصد داره صاحب مغازه رو بدبخت کنه!! عجیب بود

سیلویا میگفت در نزدیک اجمر در راجستان هم یک شهر هست به اسم پوشگر که همه قیمت همه چیز نصف بقیه جاهاست. حتما سری میزنم اونجا!

این گزارش داره خیلی طولانی میشه دیگه باید جمعش کنم تا همینجاش هم فکر کنم خیلی ها خسته شدند و دیگه نخوندن نصفشونیشخند

خلاصه که اومدین اینطرفا چونه خفن رو فراموش نکنید!

امروز صبح هم حرکت کردم به سمت هاریدوار، اول رفتم ترمینال دروازه کشمیر، دیدم اتوبوس به هاریدوار ساعت 11:30 حرکت میکنه، وقتی وارد ترمینال میشید مطمئنا چند نفر میان سمتتون و میپرسن کجا میخوای بری که ببرندت به تعاونی ها و پورسانتشونو بگیرند، حرف اونهارو گوش ندید و برید پای اتوبوس، دیدم اتوبوس نیمه خالیه، قیمت بلیط 360 روپیه بود، البته اتوبوس عادی بدون تهویه، چون هوا خوبه و گرم نیست اگه حرکت کنه، من لحظه آخر پای حرکت سوار شدم و 200 روپیه دادم، اما بعد از من چند نفر دیگه دم در ترمینال و تو خیابون سوار شدند که فکر کنم 100 روپیه دادند. اومدم بالا دیدم تخت های بالای صندلی ها خالیه، صندلی چند تا خالی داشت اما فکر کردم تخت که بهتره منم رفتم روی تخت، هم پنجره داشت هم جای بزرگ، به خودم گفتم خوب اینا چرا اول نمیان تخت هارو بگیرند که راحت بگیرند بخوابند، چند دقیقه علتشو فهمیدم، شوفر روی تخت ها تا جا میشد آدم جا میداد 3 نفر 4 نفر، من که این حرکتو دیدم همون اول کوله ام رو گذاشتم اونطرف و دراز کشیدم یجوری که کس دیگه جا نشه، شوفره اومد و به هندی گفت که یعنی یکی دیگه باید اینجا بشینه منم خودمو زدم به زبون نفهمیدن و هرچی اون گفتم برو بابا من نمیفهمم چی میشگی خلاصه یکم تلاش کرد دید نه بابا من زبون نفهمم رفت. بعد اون هرکی سوار شد اول میاوردشون دم تخت من منو با دست نشون میداد به هندی یک چیزهایی به تازه واردها میگفت و میبردشون یک جای دیگه فکر کنم بهشون میگفت ببنیید جای شما اینجاست اما چون این پسره خیلی زبون نفهمه بیاید برید صندوق عقب بشینید

خلاصه تا اینجا که نصف بیشتر راهو اومدم راحت واسه خودم تنها روی یک تخت خوابیدم و نصف پول اتوبوس معمولی رو دادم و خدماتی که گرفتم از اتوبوس وی آی پی هم بهتر بوده

نهار در یک رستوران سر راهی خوردم، املت پنیر و مرغ، خیلی خوشمزه بود.

فکر میکنم حدود غروب برسم به هاریدوار  ایشالا

فعلا

عکسهارو امشب میذارم

   + مرتضی اردبیلی ; ۳:۱٦ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/۱٢/٢٧
comment نظرات ()