در سفر... مثل باد

سفر .... مرا از تو، به هیچ‌کجا نمی‌بَرَد

هند هاریدوار و ریشیکش

بنام خدا

تا اونجارو گفتم براتون که سوار اتوبوس هاریدوار بودم

قبلا توی لونلی پلنت خونده بودم که اگه دنبال سنت هندو ها هستید بهترین جا برای دیدن اون هاریدواره، برعکس ریشیکش که الکی معروف شده و هزارات توریست فقط از هاریوار رد میشند بدون توقف که به ریشیکش برند، به نظر من هم هاریدوار واقعا از ریشیکش جالب تر بود.

توی اتوبوس خوابم برده بود که وقتی بیدار شدم دیدم با فاصله 20 متری جاده رودخانه بسیار پر آبی جاری هست که اگه آبش 5 سانتی متر بالاتر بیاد کل جاده رو آب میگیره، فهمیدم این باید رود گنگ باشه و من باید نزدیک هاریدوار باشم.

دم غروب رسیدم و سنت زیبای هندی ها که به یاد گذشتگانشون قایقهایی با برگ میسازند و اونهارو پر از گل میکنند و به رودخانه میسپرند رو از نزدیک دیدم، بضی ها داخل قایق شمع کوچکی هم میگذاشتند که وقتی تعداد قایقهای کوچک زیاد میشد رودخانه مثل یک آسمان پر ستاره میدرخشید، واقعا زیبا و دوست داشتنی بود. بعد از پیاده شدن از اتوبوس مستقیم رفتم کنار گنگ و این مراسم زیبا رو دیدم، بعد به مرکز شهر رفتم تا شاید بتونم هتل ارزونی پیدا کنم، اما چون این شهر مرکز مذهبی خود هندو ها بود و من هم آخر هفته رسیده بودم بیشتر هتلها پر بود و اونهایی هم که خالی بود خیلی گرون، نگاهی به کتاب راهنمای لونلی پلنت انداختم و دیدم توصیه کرده که برای اقامت رایگان به آشرام ها برید. آشرام ها مراکز مذهبی هندو ها هستند مثل حوزه علمیه هندو ها؛ که داخل اون هر روز یوگا و مدیتیشن و ... تدریس میشه. یکی از آشرام هارو به اسم آشرام شیری نمیدونم چی انتخاب کردم و رفتم به اونجا.

اول فکر کردم شاید سالنهای بزرگی باشه که همه توش میخوابند البته اون مدلش رو هم داشت اما مسئول پذیرش آشرام کلی منت گذاشت و منو برد به یک اتاق انفرادی که خوب نمیشه گفت تمیز بود، اما مفت بود!! مفت که باید آخرش یک چیزی به عنوان کمک به آشرام بدی، وسایلمو گذاشتم و رفتم پایین دیدم دارن مراسم مدیتیشن و یوگا جلوی 3 تا از خداهاشون انجام میدن، منم دعوت کردن و منم که خوب اونجا اتاق گرفته بودم دیدم زشته واقعا اگه نرم رفتم نشستم در جمع بت پرستان عزیز K

بابای آشرام یا همون بزرگشون جلو نشسته بود و اول آروم بک آهنگ هندی که شبیه دعا بود شروع کرد. بعد زنگوله دست گرفت و شروع کرد زنگ زدن و بقیه گاهی باهاش میخوندن و گاهی هم فقط خودشونو تکون میدادن. خلاصه یه یک ساعتی طول کشید تا بی خیال شدن و گذاشتن من پاشم و یک دوری بزنم اون دور وربرا، بازار بامزه ای داشت و اونجا هیچ توریستی رو ندیدم! فقط من خارجی بودم و برعکس مثلا دهلی که انقدر توریست زیاده که همه کسی انگلیسی بلدند و از دیدن خارجی تعجب نمیکنند اینجا تنها خارجی من بودم و خودم!!

خلاصه برگشتنه به آشرام یکم میوه خریدم واسه شام، موز و انبه و یک چیزی شبیه گلابی اما اصلا خوشمزه نبود، موز های هند خیلی خوشمزه است ریز هستند اما خیلی خوش طعم و انبه  ام که بهترینهارو داره. برگشتم آشرام دیدم همه دارن گوشه و کنار شام میخورن فهمیدم شام هم میدادن، یکی از کاهنان معبد که ارادت خاصی به من داشت :D برام شام گرفت و من هم گفتم میرم توی اتاقم میخورم! خوب شد جلوش نخوردم که مجبور بودم تا تهشو بخورم! همینقدر بگم که فقط یک قاشق چشیدم و بقیشو دادم به یکی دیگه از طلبه ها که بنده خدا چقدر حال کرد و لابد با خودش گفت این پسره چه طلبه با اخلاصیه و حتما روزه گرفته J)

رفتم تو اتاق و میوه هامو غیر از اون میوه بد مزه خوردم و خوابیدم.

بین حرفام بگم الان دارم تو یک رستوران اینارو مینویسم که تلوزیون داره یک آهنگ از امینم پخش میکنه البته فقط صداش امینمه و ادای خوندن رو چند تا هندی دارن در میارن!!!!!)

ساعت 5 صبح صدای زنگی مثل زنگ خونه بیدارم کرد اما باز خوابیدم، بالاخره انقدر زنگ زدن تا بیام بیرون برای نیایش صبح!! من در حال چرت زدن نشستم جلوی بت بزرگ و نشسته تو خواب و بیداری مدیتیشن کردم، بعدش آقای کاهن معبد به زبون بی زبونی بهم فهموند باید بری حالا تو اتاقت دوباره مدیتیشن تمیرین کنی، منم گفتم چشم حتما الان میرم بقیه مدیتیشن رو تو اتاق انجام میدم و اتفاقا جاتون خالی چه مدیتیشن پر باری هم بود!!

تا 7 بیشتر نتونستم بخوابم چون باز کاهن محترم اومد سراغم، یعنی این آدم عزمشو جزم کرده بود از من یک هندوی با ایمان بسازه!! گفت پاشو بریم زیادت. دستمو گرفت و بردم بیرون و بعد از رد شدن از چند تا خیابان رسیدیم به یک تلکابین،

بنده خدا خودش برام بلیط تلکابین گرفت (قیمتش 200 روپیه بود) و بدون صف منو سوار کرد، همه هندیا صف وایساده بودن اما کاهن عزیز منو برد داخل بدون صف و داخل یک کابین که ه4 نفره بود فقط منو خودش سوار شدیم و رفتیم بالا

توی راه منظره زیبایی از گنگ دیده میشد که از کنار شهر رد مبشد. کوهها و جنگل ها که اطرافشون پر از غبار و مه صبح بود خیلی زیبا بودند. حدودا 3 دقیقه توی تلکابین بودیم.

رسیدیم بالا فهمیدم بابا این بنده خدا واسه خودش کسیه چقدر جلوش خم و راست میشدن این کاهن ریزه میزه ها!!

آها راستی اون پایین یک بسته قرمز رنگ خرید و داد به دستم و گفت این هدیه تو به معبده؛ داخلش یک نارگیل بود و 2 تا عود و 2 تا النگو و یک مقدار نقل! و یک بسته کوچیک از خاک سرخ که برای کشیدم خال هندی ازش استفاده میکنند (فکر کنم همون خاک سرخ جزیره هرمز خودمون باشه)

در ورودی معبد یک نفر نشسته بود و یک آتیش بقل دستش که باید عودهارو به اون میدادی و جلوش زانو میزدی اون عود هارو دور سرت میچچرخوند و می انداخت توی آتیش، بعد بایدئ بهش پول میدادی، کلا در هر مرحله باید پول بدی و کمتر از 50 روپیه (1دلار) هم اصلا راه نداره

مرحله دوم تا پنجم شیشم بت های مختلف هستند که باید دونه دونه بهشون احترام بذاری و یک کاهن هم نشسته که با رنگهای مختلف واست خال میذاره (قرمز، زرد، نارنجی، سفید) و بعدش باید پول بدی!! من مرحله 3 تا آخر رو پیچوندم و گفتم پول ندارم و اونا هم با دست اشاره میکردن یعنی برو اصلا اینورا نیا!!

خلاصه یک راهروی باریک و پیچ در پیچ پر از بت و هر پول بده هی پول بده، عجب درآمدی داشتند!! من که تنها توریست اونجا بودم ولی اونجا پر بود از هندی هایی که از قیافه هاشون معلوم بود به نون شبشون محتاجند اما اسکناسهای 100 روپیه ای و 500 روپیه ای رو میدادن به راهبها!!

یک چیز جالب اون راهب اولیه از جلوی بت یک گل برداشت و گذاشت توی دستم گفت حالا اینو دوباره تقدیم که به بت!! من همون گل رو دوباره تقدیم بت بزرگ کردم و آقای راهب گفت حالا پول بده J))

از معبد که بیرون اومدم منظره جالبی از گنگ از ارتفاع داشت، درکنار گنگ جایی رو دیدم که خیلی شلوغ بود و مردم زیادی جمع شده بودند و تصمیم گرفتم اومدم پایین برم اونجا

کاهن راهنمای من اومد و گفت بیا بریم یک معبد دیگه من گفت آقا قربون مرامت تا همینجا حسابی بهره مند شدم و جیبهام خالی شده ولمون کل بابا، از اون اصرار و از من انکار، گفت میخوای کجا بری، کنار گنگ رو نشونش دادم گفتم میخوام برم اونجا، گفت مردم اونجا توی گنگ غسل میکنند و بیا منم باهات میام، من یک لحظه فکر کردم الان میاد منو مجبور میکنه لخت شرم برم توی اون آب و غسلم بده گفتم بابا اصلا راضی نیستم تو زیارت رو به خاطر من رها کنی تو برو به بقیه خداها سلام منو برسون من میرم لب رودخونه ظهر میام میبینمت تو آشرام.

خلاصه جدا شدم و با تلکابین برگشتم پایین و رفتم سمت همون جایی که از بالا دیده بودم. کل مسیر از داخل بازار بود و مردم زیادی در حال خرید بودند، رسیدم به اون منطقه از دور مجسمه آبی رنگ شیوا خدای آب رو وسط رودخانه دیدم، آقا رسیدم اونجا دیدم چه قیامتیه!! هزاران نفر در داخل یک کانال که از گنگ گرفته شده بود در حال غسل و حمام و ... هستند. پیر و جوون و زن و مرد، البته زن ها با لباس میرفتند داخل آب، غسلی میکردند و بعد لیف رو بیرون میاوردند و یه حمام هم همونجا میکردند، 2 متر پایین تر هم یک نفر دیگه وایساده بود که داشت از همون آب میخورد!!! واقعا لحظه اولی که این صحنه رو دیدم حالت تهوع گرفتم!! یک جا یکی داشت لباساشو میشست، یکی داشت توی آب تف میکرد و ... 2 متر پایین تر یکی دبه آب پر میکرد به زور میداد بچه کوچیکش بخوره!! وای که چه صحنه ای بود!

دور تا دور رودخونه هم در دو طرف زنجیرهایی وصل کرده بودند که کسایی که میخواستند برند توی آب اون زنجیر رو میگرفتند که جریان شدید آب اونارو با خودش نبره

در این میون گوشه و کنار هم روحانی های هندو نشسته بودند که کاسه و کوزه ای جلوشون بود که گل و اسفند و عود و اینا کف دست جوونها میریختند و بعد خالی میکردند و یک دعاهایی میخوندند و دوباره همون کارو واسه یکی دیگه میکردند. توی این شهر خیلی چیزها دیدم که سر در نیاوردم چون توریستی نبود و کمتر کسی انگلیسی بلد بود. خاصه تا عصری اونجاها چرخیدم و قبل از ظهر خودمو به آشرام رسوندم و کوله ام رو برداشتم و با کاهن بزرگ خداحافظی کردم و اومدم سمت جاده که برم به سمت ریشیکش

نهار رو در یک رستوران به ظاهر تمیز خوردم، اسم غذاشو نفهمیدم اما گوشت مرغ بود داخل یک مایعی مثل خورشت اما خیلی خوشمزه؛ به من اعتماد کنید، غذاهای هندی خیلی خوشمزه هستند، فقط اگر یک جای مطمئن پیدا کنید که بخورید، مهمتر از خود غذا هم ظرفهاشونه، چون خود غذا که یا داره میجوشه یا کباب میشه یا سرخ میشه پس میکروبی نداره اما ظرف ها و لیوان ها! باید دقت کنید که اونها تمیز باشه.

این مرغها نمیدونم به شیوه خاصی درست شده بود که انقدر نرم بود یا انقدر جوشیده بود اینجوری شده بود! مثل پنیر شده بودند و به اصطلاح آب میشدند توی دهن! این غذارو یا باید یا برنج میخوردی یا نون (پالو یا چاپاتی) که من با چاپاتی خوردم.

البته برای احتیاط همیشه ماست هم بگیرید که احتمالا اگه سوختید یک چیزی داشته باشید که اثر فلفل رو خنثی کنه

بعد از نهار با یک ریکشو اومدم تا ریشیکش

از هاریدوار تا ریشیکش یک ساعت راهه، داخل یک ریکشاو با 10 نفر دیگه!! باور کنید 10 نفر داخل یک سه چرخه جا شدند! من جلو پیش راننده نشستم و یک نفر دیگه هم بقل دست راننده که توی رانندگی هم کمکش میکرد!! و 8 نفر دیگه عقب!

از جلوی مجسمه بزرگ شیوا گذشتیم و بد از حدود 1 ساعت به ریشیکش رسیدیم. از قبل خونده بودم که ریشیکش 2 قسمت داره، قسمت پایین ریشیکش که ایستگاه اتوبوس و قطار و اداریه، و بالا ریشیکش که معابد و هتلها و رستورانها و کلا جاهای توریستی اونجاست. الان در ریشیکش به قول توریستها های سیزن است یعنی تعداد توریستها در ماکزیمم خودشه و هتلها هم همه پر. اول گشتی در بازار و هتلهای نزدیک رودخانه زدم و طبق انتظارم یا پر بودند یا گرون. بالای ریشیکش یک تپه ای هست که بهش میگن تپه سویسی ها، چون اونجا یک مهمانسرا هست به اسم مهمانسرای سویس ولی در اطراف اون پر از مهمانسرا های دیگه است. کلا این تپه محل توریستهاست. اونجا تونستم یک اتاق با قیمت نسبتا خوب پیدا کنم. اما تمام مدت حواسم هم بود که اگه توریستی اونطرفها اومد که دنبال اتاق بود بهش پیشنهاد بدم که اتاقو باهم تقسیم کنید تاهزینه اتاق نصف بشه. تا ساعت 4 استراحت کردم و بعد رفتم سمت گنگ. یک پل معلق ساحل شرقی و غربی رو به هم متصل میکنه و معبد و ساحل قابل دسترس در سمت شرق قرار داره. غروب رو در کنار ساحل گنگ بودم. جایی که یک عالم توریست دیدم که اونجا فقط به یک علت بودند: یوگا

از 50 کیلومتر مونده به ریشیکش تا 50 کیلومتر بعدش پر از مراکز آموزش و انستیتو های یوگاست. و هزاران توریست در این شهر اقامت ماهانه و سالانه دارند برای شرکت توی این کلاسها. یک عده هم هستند که کلا دست هندی هارو هم از پشت بسته اند و عکس خدایان هندو رو روی دستشون خالکوبی کردند و موها و ریشهای بلند دارند و مثل بابا های هندی میچرخند و به قول معروف خویشتن خویش رو فراموش کردند. یک نکته جالب رو یک نفر که اونجا توی کار ماساژ بود بهم گفت، گفت بیشتر اینهایی که میبینی اینجا کلا عوض شده اند یا آمریکایی هستند یا اسرائیلی! من که نفهمیدم علتشو! آمریکایی ها که کلا آدمهای جو گیری هستند اما شاید تو اسرائیل مثلا مد شده که جوونها یک مدل به ریشیکش بیان و با 4 تا خالکوبی برگردند!!

دم غروب کنار گنگ صحنه جالبی بود، عده زیادی خارجی رفتند داخل آب و مراسمهای سنتی هندی رو انجام میدادند، عده ای یوگا گرفته بودند، یک پسره که از لهجه اش حدس میزنم مال شمال اروپا بود کمی بالاتر ساز میزد و آواز میخوند و عده زیادی دورش جمع شده بودند و مثلا در یک خلسه اس رفته بودند.

از اونا جالبتر یک بابایی بود که 2 متر اونطرفتر از من نشسته بود و سنش شاید حدود 50 سال بود و داشت به یک نفر دیگه توضیح میداد که این هندو ها مراسم تقدیس آب رو درست انجام نمیدند!!

از موقعی که وارد ریشیکش شدم 2 نفر به من گفتند که ما توی مراقبه ها و مدیتیشن هامون اینجا دیده بودیم که تو میخوای بیای!! نمیدونم اما به نظر من انقدر اینجور چیزهای معنوی در سرزمینی که اونا ازش اومدن نادر و شاید مسخره شده که از وقتی اومدند اینجا شروع کردن ادای کارهای استادهاشون رو در بیارند و به بقیه تلقین کنند که من الان در وسط یک تجربه معنوی خاص هستم! همین شده که توریستها مثل سیل به اینجا ریختند. البته من هیچوقت نمیگم که همه توریستهای اونجا در همچین وضعی هستند، مطمئنا کسانی هم هستند که از غرب بدون معنویت به اینجا وارد میشند و چیزهایی کسب میکنند، اما خیلی های دیگه هم فقط دچار جو معنوی میشند و ادای آدمای تغییر کرده رو در میارند، با تغییر قیافه و لباس.

بگذریم، فقط میخوام بگم این شهر غیر از پایتخت یوگا یک اسم دیگه هم داره: پایتخت انسانهای جوگیر دنیا!!

اونشب اتاقم رو با 2 تا توریست لهستانی قسمت کردم که بندگان خدا آخر شب رسیده بودند و جایی پیدا نکرده بودند و هم نصف کرایه رو ازشون گرفتم هم همصحبت پیدا کردم و چقدر هم خوشحال شدند که مجبور نیستند توی خیابون بخوابند.

صبح فقط یک کار باقیمانده در ریشیکش داشتم، یک سر برم به انستیتو ماساژ بابا که توی هند جزو معروفترین هاست و یک ماساژ خودمو مهمون کنم. ماساژی که بهم پیشنهاد دادند اسمش بود آریودیک که به قول مسئول اونجا یک ماساژ عمیق هست با فشار بر نقاط خاص برای برطرف کردن خستگی و استرس و ریلکسیشن. خلاصه یک ساعت ماساژ به 300 روپیه می ارزید و خستگی این چند روز رو یکم از تنم در آورد. کسی که ماساژم میداد پسر اون بابای معروف بود و انصافا که حسابی به کارش وارد بود.

بعد از ماساژ به سراغ یک آژانس رفتم که بلیط دارامسالا رو بخرم گفت 900 روپیه به نظرم اومد خیلی گرون میگه، من از دهلی تا اونجا 6 ساعت رو با 200 روپیه اومدم از اونجا تا دارامسالا 12  ساعته میشه 400 نه 500 روپیه نه بیشتر

از ریشیکش سوار یک اتوبوس شدم به دهرادوم، شهر بزرگ اون نزدیکی، و از اونجا بلیط دارامسالا رو خریدم، 600 روپبه، یعنی 300 روپیه ارزونتر و البته اتوبوس خوبی هم بود، صندلی هاش راحت بود و پشتی صندلیش هم میخوابید.

ادامه سفر و گزارش دارامسالا و مکلود گنج باشه برای پست بعدی

 

 

شام من در آشرام

 

   + مرتضی اردبیلی ; ۱:٤۱ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/۱٢/٢٩
comment نظرات ()