در سفر... مثل باد

سفر .... مرا از تو، به هیچ‌کجا نمی‌بَرَد

هند مکلودگنج و دارامسالا

سلام به همه دوستای همراه

از اول که میخواستم بیام هند هرکس ازم میپرسید میخوای کجا بری میگفتم میخوام برم یک جایی پیدا کنم که اونجارو دوست داشته باشم و مدتی اونجا بمونم

همیشه تعریف کشمیر رو شنیده بودم، فکر میکردم اونجا که دنبالشم باید طرفهای کشمیر باشه

وقتی رفتم دهلی مطمئن شدم نباید سمت دهلی باشه باید مطمئنن سمت شمال باشه

همیشه شمال هند برام جاذبه داشته

بعد از اینکه ریشیکش کاملا منو نسبت به اینجا نا امید کرد، اومدم به سمت هیمچال پرادش، ایالتی که معروفه به ایالت تبتی ها، در شمال هیمچال شهری هست به اسم دارامسالا (فکر میکنم باید اسمش دارالسلام بوده باشه البته این فقط یک حدسه). خوب بذارید ادامه اش رو همراه با سفرنامه بگم

تا اونجا براتون گفتم که از دهرادم سوار اتوبوس به مقصد دارامسالا شدم، اتوبوس 12 ساعت راه پیش رو داشت و خوب روی صندلی اتوبوس که نمیشه خوابید اون هم توی اتوبوس هندی که کلا با بوق ممتد حرکت میکنه و چنان توی پیچ های کوهستانی هیمچال پرادش ویراژ میداد و پیچ هارو با بوق رد میکرد که اصلا امکان نداشت خوبتون ببره، بعد از حدود ساعت 12 که وضع جاده هم خراب شدو پر از چاله چوله. بقل دستم یک روحانی بودایی نشسته بود، با همون لباسهای قرمز که حتما دیدین دالایی لاما میپوشه، اولش یکم حرف زدیم دیدم زیاد انگلیسیش خوب نیست و اذیت میشه واسه حرف زدن دیگه ادامه ندادم.

ساعت 5 صبح رسیدیم دارامسالا، داشتم از خواب میمردم، توی لونلی پلنت خونده بودم که دارامسالا چیزی نداره و برید به مکلود گنج از اتوبوس که پیاده شدم طبق معمول تاکسی ها اون دور و بر وایسادن مثل لاشخور که ببرندت با قیمت چند برابر، وقتی گفتم چقدر میگیری تا مکلودگنج گفتن آره خیلی دوره و 500 روپیه میگیرن، گفتم برو بابا میدونم خیلی هم نزدیکه و خلاصه اومدم بیرون ترمینال خوب 5 صبح بودهمه جا بسته بود و البته هوا هم خیلی سرد بود. من توی اتوبوس که بودم ساعت حدود 2-3 دیدم سردمه هرچی داشتم پوشیدم و از اونجا که فقط 2 تا تیشرت داشتمو یک پیرهن همه اونهارو روهم پوشیدم. خلاصه خیلی سردم بود و نمیخواستم اونقدر پول بدم به اون راننده تاکسی ها اول نگاهی تو کتاب راهنمای لونلی پلنت انداختم و یک هتل ارزون اونجا پیدا کردم و رفتم اونجا اما دیدم کسی درو باز نمیکنه بعد دیگه واقعا سردم شده بود. دوما همونقدر که تو تهران گربه هست توی شهرهای هند سگ هست و کلا شب ها همه جا فقط صدای پارس سگ ها میاد، این سگ ها هم همه جا بودن و من تنها اون وسط هم داشتم میلرزیدم از سرما هم از ترس سگ ها، (تصور کنید 5 صبح، سرد، خیابون تاریک، هیچکس نیست و دور و برتون هم فقط صدای سگ میاد)  دیدم ته خیابون یک نوری هست رفتم سمت اونجا، هتل داغونی بود که پسره گفت اتقاق دارم گفتم ببینم، اتاقه واقعا کثیف بود، ولی من چاره ای نداشتم، گفتم چند؟ گفت 600 روپیه، گفتم چی؟ برو بابا مگه هتل 5 ستاره داری؟ اومدم بیرون هتل و داشتم فکر میکردم کجا برم حالا که پسره اومد بیرون و گفت خوب چقدر میخوای بدی؟ گفتم 200 تا خلاصه 300 تا توفق کردیم و اتاق آشغالی رو گرفتم. از سرما چشامو بستم وفقط رفتم زیر اون پتوهای کثافت، در چشم به هم زدنی خوابم برد. 4 روز بود خواب درست نداشتم از دهلی که راه افتادم و بعد هاریدوار بعد ریشیکش و بعد دهرادام و بعدم 12 ساعت تو اتوبوس تا اینجا واقعا داغون بودم. بقل اتاقه اتاقه رسپشن هتل بود که تلوزیونشون کلا روشن بود و آهنگ هندی پخش میکرد اما این هم باعث نشد که خوابم نبره. قبل خواب فکر کردم اینجا هم اونجایی نیست که دنبالشم.

از خواب که پاشدم ساعت 10 بود. گفتم برم یک چیزی پیدا کنم واسه صبحانه، بیرون که رفتم اولین چیری که دیدم کوههای پوشیده از درختهای کاج بود که پشت اون کوههای پوشیده از برف دیده میشد، واقعا زیبا بود، لبخند اومد روی لبم، مطمئن شدم دارم درست میرم. یک قنادی پیدا کردم و از شیرینی های محلی هر کدوم یکی خریدم و با یک آبمیوه که بشه صبحانم. همون که از در شیرینی فروشی اومدم بیرون دیدم اتوبوسی وایساده که شوفرش داد میزنه مکلود مکلود (یعنی میره مکلودگنج) سریع پریدم بالا و بعد 15 دقیقه رسیدیم مکلود. توی راه منظره روستا رو که دیدم عاشقش شدم. یک روستای رنگارنگ میون جنگل های زیبا تو کوهستان

مکلود یک خیابون داره که شیب تندی داره چون کل روستا تو دامنه کوه ساخته شده. 100 متر پایین تر از روستای اصلی معبد اصلی بودایی ها هست که دالایی لاما اونجا زندگی میکنه.

در دو طرف خیابون اصلی کلا مغازه های صنایع دستی و خوراکی فروشی و رستوران هست. رستورانهای تمیز و ارزون، برعکس دهلی که کل شهرو میگشتی یک رستوران تمیز نداشت اینجا پر  رستورانهایی بود که دوست داشتم تو همشون غذا بخورم. همینطوری خیابونو گرفتم و اومدم بالا تا رسیدم به یک میدان کوچک که مثلا میدان اصلی ده هست. سمت راست رفتم و کمی که جلو رفتم دیدم یک کافه هست که یک بالاکن بسیار زیبا و بزرگ جلوش هست و نوشته اتاق خالی هم دارند. رفتم تو و پرسیدم اتاقاتون چنده؟ مرد خوش برخورد پشت میز گفت اول اتاقو ببین بعد درباره قیمت حرف میزنیم. اتاقو بهم نشون داد. کلا مسافرخونه تشکیل شده بود از چند تا خونه قدیمی محلی تو در تو که بهم راه داده بودند و اتاقهارو اجاره میدادند. اتاقی که به من نشون داد دسشویی و حمومش با چند تا اتاق دیگه مشترک بود اما خود اتاق خیلی  تمیز تر از اتاقی بود که توی دارامسالا گرفته بودم. مرد صاحب مسافر خونه گفت چند شب میخوای بمونی؟ گفتم بستگی داره به قیمت اتاق، گفت 200 روپیه، حالا چند شب میمونی؟ واقعا 200 روپیه هیچی نیست، میشه کمتر از 4 دلار یعنی 12 هزار تومن، گفت اول اینو بدون که اینجا اینترنت هم رایگانه، بعد رستورانمون هم قیمتهاش نصف بقیه جاهاست، واقعا راست میگفت و من اون اتاقو برای 3 شب گرفتم. سریع رفتم و وسایلمو از مسافرخونه آشغالی دارامسلا آوردم اینجا چون حتی حاضر نبودم یک دقیقه دیگه اونجا بمونم.

الانم توی همون اتاق اینارو مینویسم. توی این 3 روز برنامم این بوده. صبح تا 9 میخوابم بعد میرم توی بالاکن مسافرخونه و همزمان با خوردن صبحانه یک چرخی هم توی اینترنت میزنم. بعد میرم واسه قدم زدن، روز اول رفتم یک آبشار رو دیدم. روز دوم هم یک دریاچه، ظهر بر میگردم مکلود و یک استراحت و بعد نهار و شام رو یکی میکنم و توی رستوران میخورم و بعد با توریستهایی که اینجا هستند گپ و گفتی میکنیم و بعد شاید یک قدم کوتاه در بازار و بعد هم خواب، مثل همه روستاهای آروم دیگه دنیا اینجا هم دیر از خواب بیدار میشه و زود هم میخوابه. ساعت 9 صبح زندگی اینجا شروع میشه و 9 شب تموم میشه.

آدمهای آرومی داره، همه میخندند، کسی عجله نداره.

اما داستان این شهر:

مکلود گنج شهر تبتی هاست. اما تبتی ها اینجا چیکار میکنند؟ تبت دوران چین قبل از کمونیست حکومت منطقه ای داشت و حاکم دینی و سیاسیش هم دالایی لاما بود. مردم تبت همه دامدارند چون اونجا بخاطر سرما و کوهستانی بودن نمیشه کشاورزی کرد. انگلیسی ها که هند رو گرفتند و دیدند چقدر راحت صاحب یک سرزمین شدند خیلی راحت هندی هارو بسیج کردند و به عنوان لشکر وارد تبت شدند و اونجا رو هم فتح کردند این اتفاق مربوط به حدود 100 سال پیشه. بعد در دوران مائو، رهبر کمونیست ها مائو دستور دادم که لشکر سرخ وارد تبت بشه و اونجارو آزاد کنه. مردم تبت اول خوشحال شدند چون مائو گفته بود تبت رو آزاد کنید اما بعد از اون چینی ها گفتند حالا شما هم باید کمونیست بشید و استانی از چین میشید. تبتی ها برای خودشون زبان تبتی داشتند که چینی ها گفتند باید اون رو فراموش کنند و توی مدرسه ها چینی به بچه ها یاد بدند، همچنین اونها دالایی لاما رو از تبت بیرون کردند. اونجا بود که تبتی ها شروع کردند جنگیدن با لشکر سرخ که چینی ها هم برای زهر چشم گرفتن چند هزار تبتی رو قتل عام کردند. دالایی لاما هم که رهبر مخالفانه مجبور شد فرار کنه، به کجا؟ به مکلود، که یک معبد بودایی در اون بود و چون هندی ها از دالایی لاما حمایت میکردند دالایی لاما تصمیم گرفت در هند بمونه. یواش یواش تبتی هایی هم که بخاطر مبارزه فراری میشدند به این منطقه پناه می آوردند که پیش رهبرشون باشند. یک اردوگاه بزرگ اینجا هست که پر از بچه های تبتی که پدر و مادرشون کشته شده اند. همه جا پرچم های تبت برافراشته شده، همه جا پوستر ها و برچسب های "تبت آزاد" و "تبت را آزاد کنید" دیده میشه. خلاصه شهری که اینجا میبینید شهریه که داره تلاش میکنه کشورشو با صلح بدست بیاره، پس خودش باید مرکز صلح باشه. خود تبتی ها میدونند که هرگز نمیتونند در مبارزه نظامی بر ارتش چین پیروز بشه، پس راه صلح رو در پیش گرفتند.

یک اتفاق مهم دیگه که این وسط افتاد گروگان گرفتن لامای بعدی بود، همونطور که میدونید لامای فعلی میگه که لامای بعدی کی خواهد بود که براساس همون آسترالوژی تبتی و الهاماتیه که بهش میشه، خلاصه دالایی لاما گفت که در فلان دهات تبت فرزند پسری هست به اسم گادون چوکیی نیمیا که در روز 25 آپریل  سال 1989 متولد شده و او لامای بعدی است، اما چینی ها وقتی فهمیدند که کی لامای بعدی خواهد بود در سال 1995 او و خانواده اش رو گروگان گرفتند و به جای نامعلومی بردند. بضی ها میگند که او کشته شده و بعضی اعتقاد دارند که دولت چین جرات نداره همچین فرد مقدسی رو بکشه و او جوانترین سیاستمدار در تبعید دنیاست. خلاصه الان تبتی های ساکن اینجا برای خودشون یک جور دولت در تبعید دارند که از مبارزان داخلی حمایت میکنند. مبارزانی که بضیشون خودشون رو در خیابانها و در مقابل سفارت چین در کاتماندو یا دهلی به آتش میکشند!!

البته اسم دالایی لامای جوان، پانچون لاما خواهد بود، ولی دالایی لاما اعلام کرده که اگه پانچون لاما پیدا نشه او کس دیگه ای رو به عنوان جانشین انتخاب نخواهد کرد و او آخرین لاما خواهد بود! و اگه دولت چین واقعا پانچون لاما را کشته باشه اونوقت سلسله لاما ها قطع خواهد شد و این چیزیه که میلیونها بودایی دنیا هرگز نخواهند بخشید.

البته دولت در تبعید مواردی رو هم برای صلح با چینی ها مقرر کرده که از جمله اون اینه که دالایی لاما با شهر خودش یعنی لهاسا برگرده، و پانچون لاما آزاد بشه، تبتی ها حق اون رو داشته باشند که زبان خودشون رو داشته باشند و فرهنگ و سنت خودشون رو به اجرا در بیارند. فکر نمیکنم خواسته زیادی باشه، یعنی تبتی ها نمیخواند که از چین جدا بشند و کشور جدا تشکیل بدهند، اونها فقط میخواند آزاد باشند تا تبتی بمونند.

دوست راهب تبتی من به قول خودش عمل کرد و من رو برای دیدن دالایی لاما به داخل معبد بزرگ مقدس برد. البته گفته بود که نمیتونم او رو از نزدیک ببینم و شاید از دور بشه ببنمش. داخل معبد یک خانه بزرگ بود که محل زندگی دالایی لاما بود و تدابیر امنیتی خاصی هم حاکم بود و پر از نگهبان مسلح و دوربین بود. خلاصه اون روز قرار بود دالایی لاما بیرون بیاد و به جایی بره و من تونستم چند لحظه او رو ببینم که سوار ماشین شد و رفت. داخل خود معبد هم بسیار دیدنی بود اما طبق قانون همیشگی داخل معبد اجازه عکاسی نداشتم. وسط معبد میزهای کوچک بود که گفتند محلیه که دالایی لاما هر روز برای شاگردانش کلاس درس میذاره.

غذا و رستوران تبتی اینجاها فراوونه. البته ساکنان اصلی منطقه هم که کشمیری و پنجابی هستند از این وضع ناراضی نیستند چون هم توریستها به زندگی و درآمد اونها کمک میکنند هم شهر و روستاشون داره پیشرفت میکنه.

خلاصه اینجا جای خاصی شده. مکلود شهر زیبای آروم رنگارنگ

امروز بعد از ظهر رفتم یکم توی شهر قدم بزنم داخل یک مغازه رفتم تا قیمت چیزی رو بپرسم، حدود 3 ساعت توی مغازه بودم. فروشنده مسلمان کشمیری بود. درباره همه چیز حرف زدیم، هندوها، بودایی ها، مسلمان ها، کار، تجارت، زندگی و ...

آخرشم جنسهایی رو ازش گرفتم که بعدا فهمیدم خیلی خیلی ارزون بهم داده، بنده خدا میگفت دارم به قیمت خرید بهت میدم اما من باور نمیکردم. بودایی ها یک نقاشی های زیبایی دارند که با دست میکشند و یک جور خود سازی و ریاضته، دیدم مرد مسلمان تعدادی از اونهارو کنار مغازه اش گذاشته، گفتم چرا ریختیشون اینجا، گفت والا من قبلا اینهارو میفروختم، اما بعدا فکر کردم این تبلیغه دین اینهاست و بعد ریختمشون اینجا و دیگه نمیفروشمشون اما اگه تو میخوای خیلی ارزون بهت میدم چون تو مسلمانی و اینهارو فقط واسه یادگاری میخوای خلاصه 2تاشو خردیم 400 روپیه، گفت این نصف قیمت خرید خودمه اما اشکال نداره مال تو.

راستش حرفشو باور نکردم اومدم بیرون از مغازه اش و از یک مغازه دیگه قیمت کردم همون رو گفت 2400 روپیه!! حالا تصمیم گرفتم فردا برم یکی 2تا دیگه از اونهارو بخرم : )

راستی خیلی چیزهارو که نمیدونستم از این مرد پرسیدم. مثلا قضیه اون دیوونه های نظام الدین درگاه یادتونه؟ گفت اونها همشون مسلمان نیستند، بیشترشون هندو هستند که وقتی کسی جن زده میشه میارندش اونجا که موقعی که مدح پیامبر رو میگند جنش از بدنش در میاد!! یا من ارتباط درستی بین هندوئیسم و بودائیسم نمیدیدم اما بعضی جاها شنیدم که باهم زیاد فرق ندارن.

اینو میدونستم که دین اصلی و قدیمی هندوئیستم اسمش بوده برهمائیسم، و این مرد میگفت بودا اولش برهمن بوده، و پادشاه برهمن ها، بعد سیر و سلوکی داشته و بودائیسم هم چیزی غیر از هندوئیسم نمیگه، بلکه بودا اومد شیوه زندگی رو گفت، در واقع بودائیسم یک جور راه و رسم زندگیه و برهمائیسم یا همون هندوئیسم دین و آیین قالب منطقه است.

درست معلوم نیست که منشا هندوئیسم از کجاست، اما در مورد خیلی چیزهاشون اتفاق نظر هایی وجود داره. مثلا بر اساس شواهد و قراین تاریخ دانها میگند که هندو های قدیم گاو رو به عنوان منبع غذایی نگه میداشتند اما اتفاقاتی افتاده که باعث شده دست از خوردن گوشت گاو بردارند و براش حرمتی گذاشتند و به تدریج این حرمت تبدیل به یک تقدس شده (شاید مثلا بیماری در بین گاوها شایع شده که اونها دست از خوردن گوشتش برداشتند) یا داستانهای مربوط به شیوا و اینکه رود گنگ از موهای او جاری میشه بی شباهت به داستان آدم و حوای ما نداره. همونطور که میدونید ما میگیم که موقعی که آدم و حوا به زمین فرستاده شدند آدم در هند فرود آمد و حوا در عربستان کنونی که بعد همدیگه رو بعد از مدتها در مکه پیدا کردند. آدم موقعی که در هند فرود آمد چون حوا رو در کنارش ندید بسیار ناراحت شد و شروع کرد به گریه کردن و سالهای سال گریه کرد و از اشک او رودهایی جاری شد که کل سرزمین هند رو سبز و حاصلخیز کرد!! خوب این داستان میتونه سرآغازی باشه برای داستان شیوا و موهاش

یا مثلا روی دوش شیوا معمولا 2 تا مار کشیده میشه، که بی شباهت به مارهای ضحاک نیست! میبینید که میشه خیلی از این افسانه ها رو به هم مربوط کردو اینکه در طی این چند هزار سال چه اتفاقاتی افتاده و چی به چی تبدیل شده خدا میدونه.

بگذریم اینها فقط نظریه های خام و بدون تحقیق من هستند و ممکنه کاملا اشتباه باشند.

از یک حرف ظهور (مرد مسلمان صاحب مغازه) خیلی خوشم اومد، وقتی ازش پرسیدم شیعه هستی یا سنی گفت مسلمانم، هیچ فرقی نمیکنه شیعه باشم یا سنی یا حنفی یا شافعی یا وهابی، مهم اینه که مسلمانم، خدای ما یکیست، پیامبر یکیست، کتاب یکیست. راست میگفت از سوال خودم پشیمون شدم.

انقدر توی گوش ما خوندن که اگه به فلان چیز اعتقاد نداشته باشی جات ته جهنمه، که یادمون رفته اصلا اصل دین چیه و چی میگه.

بگذریم بحث رو سیاسی نمیکنم، راستی این مرد شال های کشمیر خیلی زیبایی داشت که میگفت خودم از کشمیر میارم و دست بافته و هیچکس مشابهش رو اینجا نداره (راست میگفت) قیمتش وحشتناک بالا بود، یک شال کشمیر اصلی حدود 150 دلار بود، ماشین بافتش میشد حدود 30 دلار.

چون میخوام برای فستیوال هولی یا همون فستیوال زنگهای جیپور اونجا باشم مجبورم زودتر اینجارو ترک کنم برم به آمیتسار و از اونجا به جیپور. قصد دارم سری هم به اجمر برم که نزدیک جیپوره و مرکز مذهبی مسلمانانه، مرکز مذهبی بوداییان و هندو هارو دیدم، روا نیست که مرکز مذهبی مسلمانان رو نبینم.

فردا عازم آمیتسار هستم و بعد اگه بشه اجمر

بقیه سفرنامه در پست بعدی انشاالله

مرتضی

 

نقاشی تبتی

چند جور شیرینی هندی و کشمیری و تبتی :)

 

مکلود گنج

 

 

 

 

 

 

دالایی لاما سوار ماشین :)

 

اطلاعیه گم شدن پانچن لاما

   + مرتضی اردبیلی ; ٢:٠٩ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/۱/۱
comment نظرات ()