در سفر... مثل باد

سفر .... مرا از تو، به هیچ‌کجا نمی‌بَرَد

هند، آمریتسار

سلام به همه دوستان همراه

 

از مکلود گنج به آمریتسار اتوبوسی هست که ساعت 5 صبح راه میافته، جمعه صبح ساعت 4 بیدار شدم و به سمت میدان مرکزی مکلود رفتم، اونجا همیشه تاکسی هایی هستند که با 200 روپیه شمارو به دارامسالا میبرند، همچنین اتوبوسی هم هست که هرساعت در این مسیر میره و میاد، 24 ساعته، خلاصه خودمو به اتوبوس آمریتسار رسوندم، از اون چیزی که فکر میکردم داغون تر بود، تقریبا فسیل یک اتوبوس بود، در هر ردیف 5 تا صندلی بود، 2 تا یک سمت و 3 تا یک سمت دیگه، حدود 50 تا توی  اتوبوس بود، بالای بعضی از صندلی ها نوشته بود برای 14 ساله ها، برای 16 ساله ها، که فکر میکنم از اون دوره ای مونده باشه که این اتوبوس سرویس مدرسه بوده. در ردیفی که من نشستم ردیف 3 صندلی رو یک پسر و دختر اتریشی گرفته بودند و وسایلشوتو روی یک صندلی گذاشته بودند، من هم 2 تا صندلی باقیمونده رو گرفتم و نشستم به این خیال که بتونم کیفمو بذارم اونجا و راحت بخوابم.

اتوبوس که حرکت کرد دیدم از هر نقطه اتوبوس داره باد و صدا میاد، انگار توی ماشین کروک نشسته باشید، صبح اون منطقه هم واقعا سرد بود، با هم تکونی (هر ثانیه یک تکون حداقل) پنجره ها باز میشدند!! به صورت کاملا خودبخودی !! اصلا انگار دیفالت پنجره ها باز بود و هرچه تلاش میکردم ببندمشون ثانیه ای بعد باز میشدند. ده دقیقه اول تلاش میکردم پنجره های دوروبرم رو بسته نگه دارم اما فهمیدم کاملا بی فایده است! اصلا به فرض پنجره رو میبستم، سوراخ کف اتوبوس رو که زیر پای من بود چیکار میکردم؟!!

خلاصه چفیه رو بستم دور سرم مثل روسری که یکم از باد و صدا در امان باشم. اوش اتوبوس تقریبا نیمه پر بود. بد از حرکت فهمیدم اتوبوس توی هم ده نگه میداره که مسافر بزنه، یجورایی مثل اتوبوس شرکت واحد اونجا بود از روستا به روستا که مقصد نهاییش آمریتسار بود. تازه وسط این قافله مامور بلیط اومد و به ازای هر صندلی 193 روپیه گرفت! من اول فکر کردم واسه 2 تا صندلی انقدر میخواد بعد گفت نه باید کوله رو بذاری روی باربند بالای اتوبوس!! گفتم همین کارم مونده با این رانندگی قشنگ شما توی این جاده های پیچ در پیچ معلوم نیست کوله ام رو باید از ته کدوم دره پیدا کنم!

پسر اتریشیه از همون اول خوابش برد اما دختر اتریشیه بیپاره اعصابش خورد شده بود سردش هم بود کم مونده بود گریه اش بگیره بیچاره! هی زیر لب نمیدونم به کی فحش میداد! به خودش یا پسره؟

خلاصه کولمو گذاشتم زیر صندلی که هم سوراخ زیر پامو پر کنه هم مجبور نشم 200 روپیه الکی بدم!

حدود ساعت 12 ظهر رسیدم آمریتسار، توی اتوبوس نگاهی توی کتاب راهنما انداختم ببینم مسافر خونه ارزون چی داره و کجاست، یکیشونو انتخاب کردم که اسمش بود مسافرخانه توریست! نزدیک ترمینال اتوبوس بود همچنبن نزدیک بقیه جاها، یجورایی وسط شهر بود جای خوبی داشت. از ترمینال مستقیم رفتم اونجا یک اتاق خالی داشتند با دوش و آب گرم که شبی 350 روپیه گرفتمش. یه استراحت کوتاه کردم تا ساعت 3 وبعد پیاده رفتم ایستگاه راه آهن تا بلیط قطار به جیپور رو برای فردا یا پس فردا بگیرم! باور کنید بلیط قطار خریدن در دهلی از خریدن بلیط سفر به ایستگاه بین المللی فضایی سخت تره!! یک سری تابلوی بزرگ بود که همشون به هندی بود و انگلیسی نداشت. معلوم بود شماره قطارها و مبدا و مقصد رو میگفت. همونطور که میدونید هند گسترده ترین و پیچیده ترین سیستم راه آهن دنیارو داره. تقریبا هر دهاتی ایستگاه راه آهن داره و کمتر کسی با چیزی غیر از قطار سفر میکنه، در ایستگاه آمریتسار که ایستگاه شلوغی هم نیست روزانه بیشتر از 100 قطار میگذره؛ تازه بعضی شهرها مثل دهلی که فکر میکنم 4 تا ایستگاه راه آهن داره. خلاصه توی یکی از صف های طویل بلیط ایستادم تا از بلیط فروش بپرسم باید چیکار کنم؟ چون از افراد داخل سالن هم کسی انگلیسی بلد نبود. بعد از اینکه 4 بار هی این باجه تعطیل میشد میگفتن برید اونور وایستید دوباره هل میدادند اینطرف بالاخره بعد نیم ساعت نوبت من شد که دیدم بعله بلیط فروش عزیز هم انگلیسی نمیدونه خلاصه فقط بهش حالی کردم که میخوام برم جبپور و اون هم بهم فهموند که باید برم سمت دیگه ایستگاه اونطرف ریل ها! رفتم اونجا بالاخره کلی بساط دیگه داشتم که بماند تا اینکه طرف توی کامپیوترش واسم سرچ کرد و گفت همه قطارها به جیپور تا پنج شنبه پره، دهلی هم تا 4 آپریل پره!! خلاصه دیگه از خیر قطار گذشتم و رفتم سراغ اتوبوس اما اتوبوس هم به جیپور نبود و فقط دهلی! باید میرفتم دهلی از اونجا به جیپور.

تصمیم گرفتم فعلا بی خیال بشم و برم شهر رو بگردم.

رفتم گلدن تمپل یا همون معبد طلایی، این بنا جای کعبه سیک هارو داره. مقدس ترین مکان سیک ها و مرکز مذهب سیک در هند، 80% شهر هم سیک هستند. ظاهرا مذهب سیک یک جورایی میان اسلام و هندوییسم قرار داره. گلدن تمپل هم کم شباهت به کعبه ساخته نشده.

سیک خودش در لغت یعنی طلبه یعنی کسی که در جستجوی آموختنه، موسس این مذهب که حدود 400 سال پیش تشکیل شده یک نفر پاکستانی بوده به اسم گورو ناناک، سیک ها به خدای واحد اعتقا دارند و یکی از اتقادات اصلیشون هم اینه که تمام مردم در نگاه خداوند یکسان هستند. خلاصه دیدگاههاشون خیلی شبیه مسلمان ها هست و چهره ها هم که همینطور! امامه و ریش و ...

از قضا یک روز که این گورو ناناک داشته از اینجاها رد میشده گفته اینجا باید یک شهر مقدس بسازیم و پیروانش هم به سرعت شروع کردند به دستور او این استخر بزرگ رو ساختن برای غسل کردن و بعد هم اینجا شده مرکز مذهبی سیک ها.

قبل از ورو باید کفش ها و جورابهایتان رو در بیارید و تحویل کفش داری بدین. بعد قبل از ورود حوضی هست مثل حوضچه کلور قبل استخر که همه باید پاشونو اون تو بزنند و داخل بشند. فضای معنوی و آرومی داشت. نیایش های سیک ها هم دائما پخش میشد و در اطراف هم تلوزیون های بزرگی بود که دائما سخنان گورو ناناک رو به چند زبون پخش میکرد. در گوشه و کنار سیک ها لخت میشدند و داخل استخر غسل میکردند. یک گوشه هم یک ساختمان ساخته بودند که مخصوص زنها بود که برند اون تو و غسل کنند. مردم دور تادور استخر و معبد طلایی که در وسط استخر قرار داره طواف میکنند. در ساخت معبد از 700 کیلو طلا استفاده شده که به شکل ورقه های طلا روی دیواره ها نصب شده. مخصوصا موقع شب که پروژکتورها رو روشن میکنند معبد درخشش خاصی پیدا میکنه.

داشتم طواف میکردم که دیدم از یک گوشه حیاط بوی خیلی خوبی میاد! منم نه صبحانه خورده بودم نه نهار اومدم سمت مرکز شهر که یک غذای خوبی پیدا کنم و به جای همشون بخورم. خلاصه دنبال بو رو گرفتم دیدم در گوشه ای یک آشپرخانه بزرگ هست و مردم صف بسته اند برای گرفتم غذا. اول باید یک پولی به عنوان صدقه میدادی به آشپز تا اون بهت غذا بده، حالا مهم نبود پوله چقدر باشه. من کمترین اسکناسی که همرام بود 50 روپیه ای بود که همونو دادم و آشپزه هم یک غذای پر و پیمون ریخت.

غذا رو داخل یک ظرف فلزی ریخت که کفش چند تا برگ به هم دوخته شد گذاشته بود که دستت نسوزه، روی غذا هم 2 تا برگ دیگه گذاشته بودند. هرچی نگاه کردم کسی رو ندیدم که اون دورو برها نشسته باشه و غذا بخوره ولی چند نفر رو دیدم که یک لقمه از غذا دستشونه و دارند میخورند. من نشستم همون نزدیکی و شروع کردم به خوردن، غذا شبیه حلوای خودمون بود اما ظاهرا با برنج درست شده بود ویک عالم ادویه که خوشمزه بود و شیرین. اما خیلی چرب بود.

موقعی که داشتم غذارو میخوردم هندی هایی که از جلوم رد میشدند نگاهم میکردند و منو به همدیگه نشون میدادند و لبخند میزدند!! من گفتم حتما براشون جالبه که من خارجی دارم غذای معبدو میخورم. وقتی غذام تموم شد دنبال این گشتم که ببینم باید ظرفشو کجا بدم؟ دیدم همه ظرفهاشونو دست میگیرند میرند یک طرفی من هم رفتم اونجا، تازه فهمیدم قضیه چیه!!

یکی از اون باباها اونجا نشسته بود، مردم ظرف غذارو میبردند پیش اون، اون یک لقمه برمیداشت میذاشت کف دست زائر و اون هم میومد اون یک لقمه رو بین اعضای خانواده تقسیم میکرد به عنوان تبرک!! بقیه غذارو هم میریخت توی یک دبه نمیدونم واسه چی؟ حالا من نشسته بودم همشو خورده بودم!! ظرف خالی!

دیگه روم نشد برم اون ظرفو بدم به اون بابا، همونجاها یک جایی ظرف رو یواشکی انداختم قاطی ظرفهای خالی :))

بعد رفتم یک گوشه ای نشستم و یکم به مردم و رفتارهاشون و عبادتشون نگاه کردم، جالب بود، خیلی رفتارها مثل مسلمانها بود، تا یک ساعت بعد غروب اونجا بودم و به مردم نگاه میکردم.

یک سیک 40-50 ساله کنارم بود که شروع کردیم باهم حرف زدن، اون در مورد پیدایش سیک ها و گورو نونوک واسم حرف زد البته باید اعتراف کنم که نصف حرفهاو نمیفهمیدم، نه تنها اون که بیشتر هندی هارو چون واقعا لهجه بدی دارند و انگلیسی رو با لهجه هندی حرف میزنند.شاید یک ساعتی حرف زدیم و آخر سر یک سری کتابهای مختلف تبلیغ و معرفی سیک هارو بهم داد البته کتابها به زبان انگلیسیه، منم روم نشد بگم بابا من بک پکرم نمیتونم این کتابارو با خودم حمل کنم! خلاصه مجبور شدم بگیرم!

یک چیز دیگه که همه جا خونده بودم دیدنیه و حتما باید وقتی در آمیتسار هستید ببینید مراسم بستن مرز بین هند و پاکستانه که هر روز انجام میشه! هر روز غروب بستن مرز با مراسم ویژه و بامزه ای انجام میشه.

از هتل که پرسیدم گفت میتونند ببرندمون تا اونجا میشه 500 روپیه، رفتم توی بازار جلوی گلدن تمپل ریکشو هایی بودند که با 100 روپیه میبردند تا مرز! سوار شدم و رفتم اونجا، یک اتفاقی که توی سفر میافته اینه که آدم روزهارو فراموش میکنه، منم اصلا یادم رفته بود که شنبه اینجا مثل پنج شنبه ماست و مرز انقدر شلوغ بود که حد نداشت، هزاران نفر اومده بودند که این مراسم رو ببینند، انقدر شلوغ بود که من اصلا نتونستم هیچی ببینم و برگشتم!!

روز دومی که اومدم توی این مسافر خونه ظاهرا یکی از فامیلهای صاحب مسافر خونه فوت کرده، اینها هم لابی مسافر خونه رو فرش کردند و 2 تا سیک رو استخدام کردند نشسته اند گوشه لابی شبانه روز دعا میخونند! مهمونها هم که میاند میشینند پیش این سیک ها و اونها میخونند و بقیه گریه میکنند! خلاصه بساطی شده، شبها تا ساعت 1 میخونند و صبح هم از 6 شروع میکنند! نه خواب گذاشتن واسه من نه خوراک

جای دیگه ای که توی آمیتسار دیدم یک تمپل بود که بهش میگفتند سیلور تمپل یا معبد نقره ای، وقتی سیک ها معبد طلایی رو ساختند هندو ها گفتند مگه ما چیمون از شما کمتره؟ پس ما هم یکی میسازیم، و اونها یک معبد ساختند دقیقا مثل معبد طلایی!! این معبد که فقط 10 دقیقه از معبد طلایی فاصله داره خیلی محجور مونده و 80% توریستها اصلا نمیدونند که وجود داره. برای همین هم اونجا خیلی خلوته و انگشت شمار زائر اونجا بود. واسه همین هم استخر اونجا کثیف بود و خود معبد هم اصلا به پای معبد طلایی سیک ها نمیرسید.

یک معبد دیگه که دیدم اسمش بود ماتا تمپل، بیشتر شبیه شهر بازی بود، موقعی که وارد میشدی یک عالم مسیر پیچ در پیچ و عجیب غریب رو رد میکردی که حدودا 20 دقیقه طول میکشید. توی هر راهرو هم پر از مجسمه های خدایان عجیب غریب به شکل انواع حیوانات بود. تونل وحشتی بود برای خودش!! بعد از اینکه از اون راهروهای وحشت رد میشدی به یک مجسمه زن میرسیدی که عکس یک پیرزن با عینک ته استکانی هم جلوش بود. کنار اون یک زن دیگه ایستاده بود که واسم یک خال هندی کشید و بعد یک مشت گل ریخت توی دستم، گفتم گلهارو باید چیکار کنم؟ بهم نشون داد که باید بخوریشون! و گفت باید جلوی من بخوری! وقتی یکیشو گذاشتم تو دهنم و جوویدم اجازه داد برم!!

بالاخره بلیط اتوبوس پیدا کردم به جیپور. اتوبوس مستقیم از اینجا به چیپور میره و 15 ساعت در راهه، دوشنبه ساعت 6 حرکت میکنه و سشنبه صبح ایشالا جیپور خواهم بود.

 

معبد طلایی

 

سیک ها داخل آب دریاچه غسل میکردند

 

غذای حضرت:)

 

میوه فروشی سیار

همبرگر سبک هندی حتما امتحان کنید

ازدهام جمعیت برای دیدنمراسم مرزی

یک سیک

گوشه ای از جمعیت حاضر در مراسم مرزی

میوه کنار خیابونی خیلی طرفدار داره، پاپایا، موز، سیب

 

چاپاتی با شاهی پنیر :)

این خانومه بهم گل داد بخورم

مجسمه بودای خوابیده در معبد ماتا

معبدی که گفتم مثل شهربازی بود

معبد نقره ای

معبد طلایی

سجده رویروی معید طلایی

   + مرتضی اردبیلی ; ٩:٤٦ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٢/۱/٤
comment نظرات ()