در سفر... مثل باد

سفر .... مرا از تو، به هیچ‌کجا نمی‌بَرَد

هند، شهر صورتی، جیپور

سلام به دوستان همراهم،

 

از آمیتسار تا جیپور رو با یک اتوبوس خواب اومدم، البته این اتوبوس خواب همچین هم راحت نبود مثل اون اتوبوس از دهلی به هاریدوار، تختش کوتاهتر و کم عرض تر بود اما هرچی بود از صندلی بهتر بود، اتوبوس خواب اینجا اینجوریه که یک طرف تخت های یک نفر هست و سمت دیگه تخت های دو نفره، در 2 طبقه، و مسافرای تخت 2 نفره روبروی تخت من یک زوج جوان لهستانی بودند. یاکوب و باربارا، که چند ماهی بود ازدواج کرده بودند و یاکوب عاشق پاراگلایدر بود واسه پرواز به هرجا سفر میکرد و یک کوله به چه عظمت داشت که فقط پاراگلایدر توش بود! خیلی باهم جفت و جور شدیم و تا دیروقت حرف میزدیم، اونها برای فستیوال هولی یا همون فستیوال رنگها میرفتند به پوشکر که 4 ساعتی با جیپور فاصله داشت اما من با بقیه بچه های جهانگرد هماهنگ شده بودم که همه باهم در جیپور باشیم. اتوبوس 6 عصر حرکت کرد و 10 صبح به جیپور رسید. آدرس خونه پوشپوندرا که قبلا توی دهلی دیده بودمشو قرار بود اول برم پیش اون بعد باهم بریم پیش بقیه رو به یک ریکشو دادم که ببرتم اونجا، اولش پیره مرده راننده گفت آره بلدم و میدونم کجاس، اما بلد نبود و منو برد یک جای اشتباههی منم بهش پول ندادم و گفتم اینجا اونجا نیست و اشتباهه و یک ریکشو دیگه گرفتم که منو برد به محل درست که خیلی نزدیک بود به آمبرفورت قلعه معروف شهر جیپور.

 

به خونه پوش پوندرا که رسیدم دیدم جنیفر که توی دهلی خونه اش بودم هم اونجاست و 2 تا جوون آمریکایی دیگه که 17 ماه بود در سفر بودند، بعد خوش و بش کوتاه همه با هم رفتیم به محل اصلی که یک خونه بزرگ بود در اطراف جیپور که وقتی من رسیدم اونجا 25 تا توریست دیگه هم اونجا بودند و هر لحظه هم بر تعدادشون اضافه میشد! نهایتا حدود 34-5 نفر توریست جوون از دورتادور دنیا!

ژاپن، استرالیا، چین، اندونزی، روسیه، هند، ترکیه، مصر، آلمان، لهستان، مجارستان؛ فرانسه، انگلیس، اسپانیا، دانمارک، آمریکا، کانادا، ونزوئلا، مکزیک، کوبا، ...

قرار گرفتن توی اون جمع خودش خیلی جالب بود و از هر کسی میشد یک عالم اطلاعات و تجربه یاد گرفت، گاهی انقدر گرم صحبت میشدیم که اصلا گذشت زمان یادموم میرفت و میدیدم نزدیک صبحه و ما هنوز نخوابیدیم!

3 روزی که با این بچه ها توی جیپور بودیم خیلی خوش گذشت،

اما خود فستیوال هولی

راستش از چند نفر هندی پرسیدم اما اونها هم درست نمیدونستند که علت جشنواره هولی چیه و از کجا میاد، باید توی اینترنت سرچ کنم، اما حداقل یک دلیل و بهانه خیلی ساده است برای شاد بودن! یک روز در سال؛ آشنا و غریبه و دوست و دشمن همه به همدیگه رنگهای مختلف میپاشند و سعی میکنند بخندند و شاد باشند! رنگها به شکل پودر و گیاهی و طبیعی هستند و با آب پاک میشند.

سشنبه بعد از ظهر قرار بود که در میدان بازی چوگان شهر جیپور فستیوال فیل ها برگزار بشه، به اتفاق بقیه رفتیم اونجا، بیشتر توریستها بودند تا خود هندی ها، رسیدیم اونجا دیدیم خبری از فیل نیست و فقط آدم اونجا هست! بعدا فهمیدیم سازمانهای حمایت از حیوانات اعتراض کردند به استفاده از فیلها در هند و بعد انجمن رانندگان فیل ( :)) ) هم به نشانه اعتراض به اونها نیومدند به جشنواره. خلاصه فیل نبود اما بجاش 2-3 ساعت موسیقی هندی و مسابقه و اینا، مسابقه طنابکشی گذاشتن بین خارجی ها و هندی ها، یک هندی که مجری برنامه بود از بین اونایی که میخواستن شرکت کنند نفر انتخاب میکرد و از بین خارجی ها همش زن هارو انتخاب کردو از هندی ها مردهارو!! و این شد که هندی ها برنده شدند!!

بعدش هم یک آتیشبازی کوچیک و یکم رنگ پاشی، البته فقط بچه های ما رنگ بازی کردند و برگشتیم خونه و نشستیم به حرف زدن تا 4 صبح!

صبح چهارشنبه با چند نفر از بچه ها رفتیم که بریم لب جاده که یک قهوه خونه کوچیک بود یک چایی بخوریم به عنوان صبحانه که همونجا چند تا هندی اومدندن و رنگیمون کردند و ما هم ازشون یکم رنگ گرفتیم و رفتیم خونه و دیگه هولی شروع شد!! تا شب فقط رنگ و رنگ پاشی و شوخی! کاش تو ایران هم از اینجور جشنها داشتیم که فقط مردم شاد باشند و بدون هیچ علت خاص و خرج خاص فقیر و پولدار و پیر و جوون همه بخندند، هرکسی که به اونیکی میرسید میگه Happy Holi  و بعد یک مقدار رنگ به سرو صورت و لباسهای اونیکی میماله و برعکس و تا ظهر همین جوره! واسه خود هندی ها هولی دیگه ساعت 12 ظهر تمومه و همه میرند حموم و تمیز میشند اما ما تا آخر شب ادامه دادیم :)

البته داخل خود شهر برنامه هایی بود، به قولی از صدا و سیمای هند اومده بودند و برنامه گذاشته بودند و فیلم برداری میکردند و از تلوزیون پخش میشد ما هم یکساعتی رو در شهر بودیم، اما بعد از ظهر دیگه شهر جای موندن خارجی ها نیست، چون دیگه ارازل و اوباش هندی توی خیابونها هستندو خیلی هاشون هم مست و ...

واسه همین بعد از ظهر ما برگشتیم خونه و خودمون توی حیاط خونه جشن گرفتیم.

جای همه خالی :) رنگهای مختلف، سبز، قرمز، نارنجی، بنفش، زرد، آبی، صورتی و ...

اما خود شهر جیپور معروفه به شهر صورتی، بخاطر اینکه بافت قدیمی شهر با خاک سرخ ساخته شده اما اصلا صورتی نیست!! قهوه ایه! و همچین جای جذابی هم نیست و چیز خاصی نداره.

اما معروفترین جای جیپور قلعه اونه که معذوف به آمبرفروت که توسط حکومت مغول ها در هند ساخته شده و عجب قلعه عظیم و زیبایی هم هست.

آمبرفورت در بالای یک کوه درست شده و توسط یک سری کوه دیگه در اطراف محافظت میشه که باز هم یک دیوار طولانی مثل دیوار چین روی این کوهها ساخته شده دور تا دور قلعه! یک دریاچه مصنوعی هم در بین این کوهها توسط سدی که ساخته اند ایجاد شده و به زیبایی اون منطقه اضافه کرده.

از ورودی باغ دل آرام که ورودی قلعه است تا خود قلعه که در بالای کوه قرار داره صدها فیل امر جابجایی مسافران رو بر عهده دارند! البته چون فیل سوار یکم گرون بود و من هم قبلا تجربه کرده بودم پای پیاده بالا رفتم! با 3 نفر دیگه به دیدن فورت رفتیم، شارمین یک دختر ژاپنی، یک پسر آمریکایی که معلم بود و خیلی خیلی خونسرد بود و یک خانم مسن آلمانی.

توی قلعه 2 تا تور از ایران دیدم که خیلی خوشحال شدم و وایسادم باهاشون کمی حرف زدم، وقتی تیپ لباس پوشیدن رو از دور دیدم فهمیدم باید ایرانی باشند و جلو رفتم و باهاشون کمی حرف زدمو البته اونها که توی تور بودند و همه ایرانی مثل من مشتاق حرف زدن نبودند اما من که سه هفته بود فارسی حرف نزده بودم خیلی دوست داشتم باهاشون کمی حرف بزنم!

خیلی از جاهای قلعه بسته بود و فقط نقاط محدودی قابل بازدید بود، اونجاهایی هم که باز بود همه سبک معماری ایرانی داشت! خوب معلومه مغولها که هنر و معماری نداشتند، بعد از حمله به ایران تازه فهمیدند معماری یعنی چی و سعی کردند یک کپی کج و معوج از اونو اینجا پیاده کنند! حیف که ما بناهای صدها برابر زیباتر از این قلعه رو در ایران داریم و توریست های انگشت شمار اونهم با ترس و لرز به دیدن اونها میان.

به دوستانم گفتم این بنایی که الان صدها توریست دارند جلوش عکس میگیرند در مقابل بناهای اصفهان ما هیچ حرفی واسه گفتن نداره.

بگذریم، بیرون از قلعه یک معبد قدیمی بود که من از اون بیشتر از خود قلعه خوشم اومد، سبک معبد مثل معابد کامبوج بود و داخل اون هم پر از پیکره های عجیب و غریب که بیشترشون یک انسان بود با یک موجود مثل انسان اما خیلی کوچیک در کنارش یا روی شونش! من فکر مکنم اونهها جن بودند!!

بعد از دیدن اون معبد دیگه وسایلمو جمع کردم و راه افتادم به سمت مقصد بعدی یعنی پوشکر، شهری در نزدیک اجمر، پایتخت مسلمانان هند،

راستی یک چیزی یادم اومد، از آمیتسار به اینطرف دیگه هیجا غذای گوشتی و گوشت و قصابی ندیدم! هیچ رستورانی هم غذای گوشتی نداشته!!

در گزارش بعدی داستان پوشکر رو براتون تعریف میکنم :)

 

مسابقه بستن امامه راجستانی، اون خانم روسه اون وسط اول شد!

گوشه ای از مراسم روز سشنبه در زمین چوگان

نان فروش!

آتیشبازی :)

با بچها داشتیم از جایی رد میشدیم یک مرد سنگ تراش دعوتمون کرد بریم توی اتاقش و برامون چایی درست کرد

دهکده فیل ها نزدیک جایی بود که خونه داشتیم؛

تا اینجا عکسها مربوط به روز قبل از هولی بود که یوم الشک بود و از اینجا به بعد عکسهای خود فستیوال هولی

اینم رنگهای موجوده که میتونستی بخری بریزی رو سر و صورت بقیه :)

'

این پسره اسمش دنی بود، عضو نیرو دریایی کانادا بود و افسر اول کشتی، خیلی پسر خوبی بود، اون عقبیه دختره اسپانیایی بود اسمش بود اسپرانتا که با یک پسر مکزیکی داشتند دور دنیارو میچرخیدند و هیچ پولی هم نداشتند!!

 

عکس تکی!

ایکا اهل اندونزی بود

 انواع شیرینی جات و تنقلات هندی

از این به بعد عکسهای آمبر فورت

این هم دلارام باغ، باغ ورودی قلعه کنار دریاچه

صف فیل هارو میتونید پایین عکس ببینید که توریستهارو به بالای قلعه میاوردند

معبد زیبایی که گفتم کنار فورت بود

ورودی معبد دوتا فیل اون بالا نگهبانان دروازه

نقش های روی دیوار معبد

اون کوچولوه چیه به نظر شما؟

بت بزرگ داخل معبد

بعد دیدن معبد با بچها میلک تی خوردیم :)

جای همه خالی

 

مرتضی

   + مرتضی اردبیلی ; ٢:۳٤ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/۱/۱٠
comment نظرات ()