در سفر... مثل باد

سفر .... مرا از تو، به هیچ‌کجا نمی‌بَرَد

هند، راجستان، پوشکر

سلام به همه دوستان همراهم

 

تا اونجا براتون گفتم که از جیپور به قصد اجمر خارج شدم، یک اتوبوس محلی (از همونایی که وصفشو قبلا گفتم) منو به اجمر رسوند، حدود 3 ساعت راه بود، همونجا توی ترمینال اجمر سوار اتوبوس پوشکر شدم تا قبل از غروب خورشید یک جایی برای موندن پیدا کنم، نیم ساعتی هم از اجمر تا پوشکر طول کشید.

جاده کوهستانی زیبا و باریکی داشت و در ترمینال اوتوبوس پوشکر که یک تیکه زمین خاکی بود بدون هیچ امکاناتی پیاده شدم. طبق معمول در جایی که مسافرها پیاده میشند تعداد زیادی جوون وایسادن که شمارو به هتلها و مسافرخونه هایی که خودشون میخوان ببرند و پورسانتشونو بگیرند، اما همیشه اینو به خاطر داشته باشید که هتلهای خوب نیازی به همچین کسایی ندارند و همیشه پر از مسافرند، من هم اونهارو دونه دونه جواب کردم و پیاده به سمت شهر راه افتادم. در همون ابتدای شهر یک جوون بلوند دیدم با یک کوله بزرگ، اهل ولز بود و داشت میرفت جیپور، ازش درباره محل اقامتش پرسیدم و بهم آدرسشو داد و گفت شبی 200 روپیه داده و هتل هم خوب بوده. بعد راه افتادم سمت دریاچه، گفتم باید دور دریاچه پر از هتل و مسافرخونه باشه. توی راه که داشتم میرفتم شنیدم که یک نفر منو به اسم صدا میکنه، برگشتم دیدم یاکوب و باربارا دوستانی که توی اتوبوس جیپور باهاشون بودم هستند که 3 روز پیش اومده بودند به پوشکر و داشتند میرفتند کنار دریاچه تا غروب خورشیدوببینند. من هم بهشون ملحق شدم. کنار دریاچه ها  معمولا پر از معابده که جلوی معابد تا دم آب پله پله درست شده که هندو ها برای غسل به اونجا میرند، به این منطقه پلکانی نزدیک آب میگند قت (Ghat) روی قت که راه میزی باید کفشهاتو در بیاری و برای هندو ها خیلی حرمت داره.

تعداد زیادی توریست اونجا بودند و غروب رو تماشا میکردند. کمی اونطرف تر یک نفر تبل به سبک هندی میزد و چند نفر هندی با کلاه و تیپ و سیبیل راجستانی یک ساز کمانچه مانندی رو ناشیانه مینواختند تا پولی در بیارند. سیبیل تاب خورده و بلند جزو آداب راجستانی هاست و کلاه راجستانی هم که در اصل باید امامه باشه رنگارنگ و زیباست.

یک پسر 16-17 ساله اومد کنارمون و شروع کرد انگلیسی حرف زدن،دست و پا شکسته اما میتونست منظورشو برسونه، وقتی فهمید دوستانم لهستانی هستند شروع کرد با اونها لهستانی حرف زدن، خلاصه انقدر اونجا با توریستهای مختلف سر و کله زده بود که از هر زبونی یک چیزهایی یادگرفته بود، اما چون ایرانی به ندرت اونجا میره فارسی هیچی بلد نبود.من انتظار دارشتم که بعد از اینکه حرف زد و یکم صمیم شد چیزی طلب بکنه که همین کارم کرد و گفت من سکه جمع میکنم و از سکه های کشور خودتون اگه دارید بهم بدین!

درست مقابل این جایی که نشسته بودیم برای غروب خورشید یک کافه و مسافرخونه بود به اسم کافه سان ست یا هموون غروب خورشید، گفتم بذار برم بپرسم اتاقهاش چنده، اما حدس میزدم چون جاش خیلی خوبه باید اتاقهاش هم گرون باشه. رفتم داخل باغ بسیار زیبایی هم داشت، قیمت اتاقهارو پرسیدم گفت 1000 روپیه گفتم خوب خداحافظ، گفت اتاقهای 200 روپیه ای هم داریم! گفتم ببنم اتاقتونو، اتاق تمیز و در طرف دیگه باغ بود و خیلی عالی بود 200 روپیه با دلار 3000 تومنی میشه 12هزار تومن!

خلاصه اتاقو گرفتم، یاکوب گفت ما طرف دیگه دریاچه اتاق گرفتیم نه به این تمیزی، 700 روپیه!!

بعد رفتیم سمت بازار تا چیزی برای شام بخوریم، دور تادور دریاچه یک خیابون هست که کلا بازاره و پر از مغازه و رستوران و هتله؛

یک طرف دریاچه کاملا توریستی و شیکه و سمت دیگه دریاچه که بیشتر معابد در اون قسمت قرار دارند سنتی و هندی باقی مونده. مغازه ها بیشتر نقره و تزئینات فروشی هستند و لباس و کیف و ... که همشون تولید خود این منطقه است. توی شهر هم پر از کلاسهای ساخت جواهرات نقره و سنگ و بافندگی و ایناس.

رستوران آبی پیشنهاد باربارا بود که رفتیم و واقعا غذاهای خوشمزه ای داشت. نگاه کردن طلوع ماه از پشت کوهها و از پس دریاچه هم زیبایی خاصی داشت.

بعد از خوردن شام قدری پیاده روی کردیم و بعد برای خواب به هتل رفتم، روبروی اتاقم یک میز و صندلی سنگی بود که دیدم یک مرد نشسته، اسمش استفان بود و همسایه ام بود، فرانسوی بود و انگلیسی رو با لهجه غلیظ فرانسوی حرف میزد، میدونید که فرانسوی ها نمیتونند خیلی از کلمات انگلیسی رو درست ادا کنند مثلا نمیتونند بگند ه مثلا به جای هانگری میگند انگری :) نشستم با استفانی حرف زدن، کارش تجارت بود واین دفعه 15 ام بود که به هند میومد! از اینجا نقره و لباس میخرید و به فرانسه میبرد، بین صحبتهامون یک دختر آلمانی به اسم آنیا هم بهمون اضافه شد که اون هم توی سوئیس در بانک کار میکرد. تا پاسی از شب همونجا نشستیم درباره چیزهای مختلف حرف زدیم.

صبح جمعه برای صبحانه به یاکوب و باربارا ملحق شدم و بعد رفتیم یک دور کامل دور دریاچه زدیم، قسمتهایی از مسیر از دخل معابد میگذشت که اجازه عکاسی نداشتیم و حتما باید کفشهامون رو در میاوردیم.

در میان خداهای هندی، که هزاران و میلیونها عدد از اونها هستند یکیشون از همه بزرگتره، برهما، که خدای خدایان هست، و تکه، و فقط یک معبد در هند برای برهما وجود داره که اون معبد هم همینجاست در پوشکر!

برعکس خدایان دیگه که مثلا صدها معبد شیوا و گومش و ... هست این تنها معبد برهما در هنده و غیر هندو ها هم اجازه ندارند وارد بشند.

بعد از ظهر به دیدن یک معبد رفتیم که در بالای یک کوه سنگی کله قند مانند ساخته شده بود و پلکان سنگی تا بالا وجود داشت، شاید بیشتر از هزار پله! حدودا یکساعت طول کشید تا به بالای اون رسیدیم اما واقعا منظره فوق العاده ای داشت، شهر پوشکر، دریاچه، کوههای اطراف و راهها و مزارع! در هنگام غروب آفتاب اونجا بودیم. داخل معبد یک درخت خشک بود که مردمی که هدیه میاورند اون رو به درخت آویزون میکردند و درخت پر شده بود از نارگیل!! توی مسیر هم پر بود از میمون هایی که روی کوه زندگی میکردند و خیلی هاشون هم بچه میمون کوچیکی در بقل داشتند.

شنبه یاکوب و باربارا رفتند به جیپور، اینجا جای خوبیه واسه زندگی به سبک هندی، میدونید اینو از خیلیها شنیدم که اگه میخوای زندگی هندی رو تجربه کنی باید سعی کنی در طول روز هیچکاری نکنی!! دقیقا این چیزیه که اینجا میبینی

فقط بشینی به مردم نگاه کنی، کنار دریاچه، یکم آرامش، به صدای زنگ ها گوش بدی، حیواناتی رو که در بین مردم زندگی میکنند ببینی، گاو و موش و سگ و پرنده و ...

تا دوشنبه اینجا میمونم و هر روز مدتی رو پیاده روی میکنم، سعی میکنم با مردم بیشتری حرف بزنم و بشناسمشون، علت سفرکردنشونو میپرسم، میدونید اینکه بدونی مردم مختلف با چه نیتی سفر میکنند خیلی به آدم کمک میکنه که نیت خودشو پیدا کنه! خودم شخصا نمیتونم دقیق بگم چرا سفر رو دوست دارم، اما بهش نیاز دارم، تا فرصتی پیش بیاد میخوام فرار کنم به یک جای جدید!

واسه ما شرقی ها زندگی اروپایی خیلی جذابه، نمیدونم حالا تلوزیون مقصره و یا فرهنگ غربی، اما وقتی میام اینجا اینهمه اروپایی رو میبینم که در جستجوی زندگی در اینجا هستند ازشون میپرسم چی شده که اومدید به شرق؟ بیشتر اونها از زندگی یکنواخت و مکانیزه غربی فرار میکنند. یکشون دیروز میگفت من در شهر خودم نمیتونم برای خودم زمان داشته باشم! یا دوستانم هستند که همیشه با اونها وقت بگذرونم، یا اینترنت، کار، تلوزیون و ... ولی اینجا، دور از همه، بدون اینترنت و تلوزویون!! وقت زیاد میاد بعضی وقتها!!

حیاط مسافرخونه مثل باغ وحشه، سگها که جای خودشون، درختها پر سنجابای بازیگوشه، روی درختها هم پر از طوطی و پرنده های دیگه، توی حیاط هم معمولا چند تا طاووس وحشی و کبک دارند میچرخند، میمونها هم گاهی سری به هتل ما میزنند و غوغایی میکنند و سروصدا و اگه چیزی روی میزها باشه میدزدند و فرا میکنند بالای سقف اتاقها با روی دیوار و درختها!!

با همسایه ها هم دوست شدیم و گاهی باهم میریم بیرون واسه شام و نهار

یک چیزی رو یادم رفت تاحالا بگم، اینکه توی این مدتی که توی هند بودم تاحالا غذای گوشتی نخوردم! همه غذاها و رستورانها گیاهی هستند مخصوصا شهرهای مذهبی که اصلا غذای گوشتی پیدا نمیشه!

مثلا در کنار دریاچه پوشگر تابلویی نصب شده که میشه تهیه و  خوردن گوشت در اطراف دریاچه ممنوعه!

فردا اینجارو به ترک میکنم

اول به اجمر میرم تا درگاه مسلمانان اونجا رو ببینم

بعد هم به جیپور میرم و از اونجا به آگرا

اگه شانس باهام یار باشه زمان کافی داشته باشم میخوام به واراناسی هم سری بزنم

ببینم در ادامه سفر چی پیش میاد

 

اما عکسها :

دریاچه پوشکر هنگام غروب خورشید

گوشه هایی از بازار پوشکر

معبد برهما

این کاسه های مدیتیشن همه جا فروخته میشه

ژاوی، نمیدونم کجایی، اما خوشمزه بود، داخلش قارچ و زیتون و پنیر

گوشه و کنار مردم زیادی رو میبینی که دارند بازی ورق میکنند

بالای اون کوه معبدی بود که با هزار پله بهش رسیدم

پوشکر از بالای کوه

درخت نارگیل داخل معبد!!

جشن تولد یکی از خدایان!

حیاط مسافر خونه!

یک طاووس وحشی داخل حیاط

جشن برهما

دستگاه تهیه شربت ساقه نیشکر، لیمو، جینجر و نعنا!!

واقعا خوشمزس!!

   + مرتضی اردبیلی ; ۱٢:٤٥ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/۱/۱٢
comment نظرات ()