در سفر... مثل باد

سفر .... مرا از تو، به هیچ‌کجا نمی‌بَرَد

روز دوم هرات. خواجه عبد الله

پنجشنبه 25 اسفند 90

 حدود ساعت 8 بیدار شدیم، بعد از صرف صبحانه با شرف الدین به سمت خیابلن اصلی هرات، خیابان شهر نو، حرکت کردیم، همه جا پر جنب و جوش شلوغ بود، جا به جا کنار کوچه و خیابان پیرمردهایی یا لباس محلی و ریش بلند روی زمین نشسته بودند، اول به دیدار دوستم مرتضی هراتی رفتم، به پیشنهاد مرتضی برای گرفتن مجوز عکاسی از ابنیه تاریخی راهی اطلاعات و فرهنگ هرات شدیم، اونجا هم مسئولانش برخورد خوبی داشتند اما چون پنجشنبه بود و نیمه تعطیل مسئول مربوطه نبود و از خیر مجوز گذشتیم، تمام ساختمانهای اداری هرات در خیابان یا سره ولایت قرار دارند در یک ناحیه که دورش باغ و پارکه، فضای قشنگی داشت، کمی در پارک عکاسی کردیم، از دست فروش ها و غذاهای فست فود اینجا!! گاری دستی هایی که نخود پخته میفروختند به نام شور نخود، سنبوسه و فلافل. شهر هرات رو باید شهر تویوتا نامید، 90% یا به قول افغانها نود فی صد ماشینها ( افغانها به ماشین میگن موتور و به موتور میگن سیکل) تویوتا هستند و اکثرا مدلهای 90 تا 97 که به قیمت خیلی پایین از کانادا و آلمان و دبی و ... وارد میشند، ماشینهای نظامی هم که فراوانند و همه فورد، وانت های فورد خاکی رنگ که بالاشون دوشکا گذاشتن و وانتهای سبز که پشتشون پر از سربازه و خیلی هم بد رانندگی میکنند، کلا ماشین نظامی ایجا خیلی زیاده سر هر چهار راه چند تا، لندکروزهای سازمان ملل یا به قول افغانها یونین هم زیادند.

 

توی خیابونهای کابل اگه بگم پیدا کردن 4 متر آسفالت بدون چاله محاله دروغ نگفتم، غیر از جاده فرودگاه بقیه جاده ها اگه خاکی بهش بگم بهتره، نیمه خاکی نیمه آسفالت، یکی از علل اصلی خاک زیاد توی هوای هرات هم به نظر من همین خیابونهای خرابه، البته راننده ها کاملا بدون توجه به چاله های عمیق و بزرگ سطح خیابون حرکت میکنند و به قول شرف الدین بعضی ها نشونه میگیرند که دقیقا از داخل چاله ها رد بشند، عجیب نیست که تنها ماشینی که اینجا دوام داره تویوتاست.

با ماشین دوست شرف الدین، حامد جان، به سمت آرامگاه خواجه عبدالله انصاری رفتیم، مکانش کنج شهر بود، ساختمان قدیمی و 700- 800 ساله به نظر میرسید، روبروی ورودی عده زیادی گدا به صف نشسته بودند، بعضی ها نشونه های جنگ رو با خودشون حمل میکردند و پاها و دست های مصنوعی رو کنارشون قرار داده بودند. حوض بزرگ نشونه معماری اسلامی وجه مشترک تمام بناهای اسلامی ایرانی روبروی ورودی قرار داشت، در ورودی آرامگاه 4-5 پیرمرد با ریشهای سفید بلند نشسته بودند  با تسبیح های بزرگ و بعضی هاشون قرآن میخوندند. داخل ساختمان پیرمردی 70-80 ساله روی صندلی نشسته بود و به مردم میگفت که به یک اتاق دارد نشند، اما به من اشاره کرد که داخل بشم، ظاهرا طبقه بالای اونجا اتاقی بود که موی پیامبر رو در اون نگهداری میکردند اما 5شنبه ها نوبت زنها بود و نمیشد که ما بریم.

داخل حیاط که مقبره خواجه هم اونجا بود پر بود از سنگ قبر های عمودی قدیمی و جدید؛ دور تادور هم حجره هایی بود که پیرمردهای مجاور (بهشون میگن ملنگ) اونجا نشسته بودند. زیر یک درخت بزرگ قدیمی مقبره شیخ بود که زریح چوبی دورتادورش قرار داشت.فضای قشنگ و روحانی داشت، واقعا جای دیدنی و به یاد موندنی بود.

بعد از مقبره شیخ به مقبره جامی رفتیم، کوچک و محقر، اصلا در شان این شاعر نبود؛ بعد هم مقبره امام فخر رازی که دست کمی از مقبره جامی نداشت و واقعا درآستانه تخریب و فراموشی قرار داشت.

خانه جهاد یا منظر جهاد مقصد بعدیمون بود، موزه ای که در اون آثار و مستندات جنگ افغانها علیه شوروی رو نگهداری میکردند. راهرویی که در اون عکس رهبران شهید جهادی نقاشی شده بود و مجسمه های قشنگی از مبارزات و اتفاقات اون دوره، از حمله روسها گرفته تا مبارزه مردم هرات و کارهایی که اسمائیل خان رهبر جهادی های هرات انجام داد تا شوروی رو از افغانستان بیرون کردند. البته اسمائیل خان الان هم زنده هست و ظاهرا با نفوذ ترین فرد هراته و جزو چندین نفر افراد تصمیم گیرنده در افغانستان.

بالاتر از منظر یه خانه ای روی یک تپه قرار داشت که از اون بالا کل هرات دیده میشد. هرات از بالا خیلی بزرگتر از اونی دیده میشد که فکر میکردم البته با یک لایه خاک که تا ارتفاع 40-50 متری بالای شهر قرار داشت، به قول فردوسی اینجا زمین 6 است و آسمان 8  J بعد برای صرف نهار با شرف الدین و حامد جان به یک رستوران رفتیم که غذای سنتی تاجیکی به اسم قابولی بخوریم خیلی خوشمزه بود واقعا، من که دوست داشتم. بعد از نهار شرف الدین گفت که مارو به یک جای عجیب میبره، خواجه قلتان ولی، یک فضای روباز 100 متری، که شامل یک میدان مانند بود که از اطراف 1 متری پایین تر قرار داشت، دورش عده ای نشسته بودند افرادی میرفتند و روی خاک دراز میکشیدند وسرشون رو روی سنگ مرمری که در کنار میدان بود قرار میدادند،  دستهاشون رو روی چشمهاشون قرار میدادند، بعد شروع به قلت زدن میکردند در جهتهای مختلف، یکی چپ یکی راست، یکی دور خودش میچرخید، اما حرکاتشون عجیب بود، شبیه کسانی که بیماری سرع دارند، به گفته شرف الدین زمین اینجا یک خاصیت عجیب و متافیزیکی داره که خود به خود انسان شروع به قلت زدن میکنه، راستش قبول کردنم برام سخت بود، اما حسین اصرار داشت که نمیشه و حتما علت علمی داره، قرار شد امتحان کنیم، نفر قبل از من پسری بود که وسط قلت ها شروع کرد به فریاد کشیدنهای نامفهوم و چنان با سرعت قلت میزد که اگه مردم نمیگرفتنش میخورد به دیوار!! من یکم ترسیدم اما باز رفتم و خوابیدم، نیت کردم و دستهامو گذاشتم روی چشمم و قلت اول رو با اختیار خودم زدم، دیگه چیزی یادم نمیاد تا اینکه به یک چیزی خوردم، تو فکر خودم یک درخت میدیم که بهش خوردم، چشمامو باز کردم و دیدم حامد جان منو گرفته که به دیوار نخورم، سرم بد جوری گیج میرفت، شاید 30 ثانیه طول کشید تا بفهمم کجام و به خودم بیام، اومدم بیرون گود و پیرمردی بهم گفت نیتت خیر بوده!! شرف الدین توضیح داد که اگه به سمت راست قلت بزنی یعنی نیتت خیره و من هم به سمت راست رفته بودم!! اما  توی اون مدتی که چیزی یادم نمیباد بیشتر از 5-6 متر قلت زده بودم!!

بعد من حسین خواست بره اما واسه اون عمل نکرد، شاید چون اعتقاد نداشت.

مناره های هرات از هرجای شهر قابل دیدنن، 5 تا مناره بلند، خیلی بلند، شاید بیشتر از 50 متر، ظاهرا محل کنونی مناره ها در زمان اوج هرات بزرگترین مدرسه دنیا بودی که 3000 تا شاگرد اونجا درس میخواندند، ظاهرا ابوعلی سینا هم اینجا درس خوانده، از مدرسه الان فقط 5 تا مناره کج و کوله و نیمه مخروبه باقی مانده اما همین مناره ها نشون میده که اون مدرسه چه عظمتی داشته. یکی از مناره ها در زمان طالبان با راکت مورد اصابت قرار گرفته بود، نمیدونم شاید واسه طالبان مناره ها هدفی بوده واسه تیر اندازی با راکت.

دم غروب با مرتضی رفتیم عکاسی تو بازار، چیزهای عجیبی دیدم، یک میوه بود که بهش میگفتن هویج!! شکل هویج بود اما سیاه، من که تاحالا ندیده بودم، تازه با همون آب هویج هم میگرفتن و میفروختن!! چند تا کاروانسرای قدیمی و چند تا تیمچه کوچیک و بزرگ، یک آب انبار هم دیدیم، خیلی یزرگ و جالب بود و مکان خوبی بود برای برگذاری نمایشگاههای عکس. به اتفاق مرتضی به منزل شرف الدین رفتیم، غذای شام مثل همون خورشت بود اما با سبک و شکلی متفاوت.

بعد شام در مورد سنت ها و آداب و رسوم افغانستان حرف زدیم، ازدواج اینجا عجیبه، اهل تسنن وقتی میرن خواستگاری سر یک پولی توافق میکنند و داماد بعد دادن پول زنشو میبره، یعنی یجورایی زنشو میخره، اهل تشیع هم مثل قدیم ایرانند که تا قبل عروسی پسر دختر و نمیتونند همو ببینند.

   + مرتضی اردبیلی ; ۸:٢٩ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۱٢/٢۸
comment نظرات ()