در سفر... مثل باد

سفر .... مرا از تو، به هیچ‌کجا نمی‌بَرَد

خاجوراهو، پایتخت کاماسوترا

سلام به همه دوستان عزیز

تا اونجای این سفر رو براتون گفتم که تصمیم گرفتم برای مقصد بعدی سفرم شهر خاجوراهو رو انتخاب کنم

به چند دلیل، اولینش اینکه این شهر یکی از هایلایتهای نیمه شمالی هنده، رفرنس همیشگی من در سفرهای کتابهای لونلی پلنت بوده که توی این کتاب توصیه شده حتما به این شهر برید، دوم اینکه این شهر در نیمه راه واراناسی به دهلی قرار داره و چون توی این سفر وقت من محدود بود نمیتونستم شهر دوری رو انتخاب کنم.

پس تصمیم گرفتم برم خاجوراهو، از آنکل (مغازه دار پیری که آلکس پیشش وقت میگذروند) خواستم که برام بپرسه که بلیط اتوبوس یا قطار پیدا میشه یا نه، و همچنین خودم هم رفتم دنبال بلیط قطار. چون رزرو قطار در هند اینترنتی انجام میشه کافی شاپ ها یا به اصطلاح اینجا سایبر کافی ها میتونند براتون چک کنند، اما بلیط برای خاجوراهو نبود و همچنین مسیر طولانی بود (500 کیلومتر) و این پانصد کیلومتر در هند یعنی 15 ساعت سفر با اتوبوس چون جاده ها وضعیت خیلی بدی داره. آنکل به من توصیه کرد که برم به ایستگاه قطار و همونجا یک بلیط معمولی بگیرم برای خاجوراهو، سیستم قطار هند اینجوریه که بلیط به یک درصد مشخص ظرفیت قطار پیشفروش میشه و یک گیشه توی ایستگاه هست که بلیط فوری میفروشه ولی فقط میفروشه و مسئولیتی در قبال اینکه جا بشی یا نه نداره! (این علت اینه که گاهی مردم از قطار آویزون هستند) من یک بلیط معمولی خریدم به قیمت 120 روپیه ولی نمیرم توی واگن معمولی که همه هندی ها هجوم میبرند! میرم تو واگن اسلیپر یا ای سی، واگن معمولی همون اتوبوسی یا درجه 3 ماست که همه هندی ها با اون میان چون ارزونه اسلیپر میشه درجه دو خودمون تخت خواب داره اما تهویه نداره و ای سی میشه درجه 1 که هم تخت داره هم تهویه، خلاصه دو ساعت زودتر از آلکس و آنکل خداحافظی کردم و اومدم سمت ایستگاه؛ توی راه هم ترافیک وحشتناکی بود، ایستگاه واراناسی هم مثل همه شهرهای یزرگ دیگه غلغله بود!

خلاصه بلیطمو خریدمو نشستم یک گوشه تا نزدیک زمان قطار من بشه که ساعت 5:45 حرکت میکرد، حدود ساعت 5 رفتم به دفتر توریستی ایستگاه، همه ایستگاه ها این دفتر رو داره، چون ایستگاهها و همچنین قطارهای هند خیلی شلوغ و بی سر و سامونه و خیلی از خارجی ها یا قطار اشتباه سوار میشند یا جا میمونند میتونی قبل از رسیدن نوبتت بری اونجا و اونها راهنماییت میکنند، رفتم اونجا و مسئولش ازم خواست صبر کنم، چهار نفر دیگه هم اومدند، یک زن و شوهر فرانسوی و دو تا دختر فرانسوی وقتی تعدادمون یکم زیاد شد افسر ایستگاه مارو همراهی کرد تا دم قطار، ایستگاه واراناسی 8 تا پلتفرم داشت واسه سوار شدن به قطار. اول اون افسر بلیطهامونو نگاه کرد و بلیط منو که دید گفت بلیط تو عادیه میخوای چیکار کنی؟ گفتم نمیدونم میشه برم تو اسلیپر؟ گفت باشه پس با این دختر های فرانسوی باش، و هرکی پرسید بگید ما باهم هستیم.

ما یکم تند تر رفتیم و یکی از دخترها که اسمش ماری بود گفت این واگن ماست و سوار شدیم و صندلیشونو پیدا کردند و نشستند و من هم صندلی بقلی رو گرفتم. شروع کردیم به حرف زدن، دخترها 25 و 23 ساله بودند و دفه اولشون بود که تنها اینجوری سفر میکردند و خیلی میترسیدند و مرتب هم به خودشون اسپری دور کننده حشرات میزدند!!

ماری اصلیت لبنانی سوریه ای داشت و عربی هم بلد بود و انگلیسیش هم بد نبود، اما سلین فقط فرانسوی بلد بود و انگلیسیش ضعیف بود و تمام مدت داشت کتاب راهنمای سفر فرانسویش رو میخوند.

دو سه ساعت بعد از حرکت تصمیم گرفتیم بخوابیم، اما خوب اینجا قسمت درجه دو بود و پنجره ها کلا باز! و باد نسبتا سردی هم به داخل میومد. هرچی داشتم پوشیدم، دو تا پیرهن و یک تیشرت و سعی کردم بخوابم، تازه خوابم برده بود که یک نفر هندی بیدارم کرد، بیدار شدم دیدم یک مرد هندی سیاهه گنده است که منو بیدار کرده و سعی میکنه کیفشو بذاره رو تخت من، منم که از خواب بیدارم کرده بود گفتم نه اینجا جای منه! بنده خدا هم فقط هندی بلد بود بعد از کلی هندی لاب لاب کردن رفت یکی رو پیدا کرد یکم انگلیسی بلد باشه و طرف ترجمه کرد که میگه من این تخت رو رزرو کردم، منم تسلیم شدم و گفتم باشه و رفتم روی یک تخت عقبتر که خالی بود خابیدم. قطار حرکت کرد و من باز تصمیم گرفتم بخوابم.

توقف بعدی یک شعر شلوغ بود، نمیدونم کجا اما یک عالم مسافر ریختند تو قطار!

اینبار یک نفر اومد و به ماری گفت که این تخت منه و تو باید بلند شی، اما اونها قرص و محکم وایسادند که نه این تخت ماست، و طرف رفت! بعدش یکی دیگه اومد دوباره به من گفت این تخت منه، اینبار من گفتم نه اصلا این تخت منه!! (البته یک تقلب کرد توی فاصله دوتا ایستگاه با خودکار روی بلیطم شماره تختی رو که روش بودم نوشتم که کسی نتونه مزاحمم بشه!! ) طرف بلیطشو در آورد که این تخت منه بابا! گفتم ایناها اینم بلیط من و افسر قطار به من گفته این تخت منه!

یک ده دقیقه ای به جر و بحث گذشت اما اینیکی کوتاه نیومد و رفت افسر قطار رو آورد! افسر قطار هم بلیط منو نگاه کرد و گفت تو چرا اصلا اینجایی؟ گفتم پس کجا باشم؟ گفت این قطار داره میره چنای!! (چنای یکی از بنادر جنوبی هنده!) گفتم چنای چیه؟ من میخوام برم خاجوراهو! گفت نه این قطار میره چنای! گفتم پس کدوم قطار میره خاجوراهو؟ گفت واگن آخر باید برید اونجا! حالا قطار هم داشت بوق آخر رو میکشید که حرکت کنه و واگنهای قطار هم به هم راه ندارند! بلیط دخترها رو هم بهش نشون دادم گفت کلا واگن رو اشتباه سوار شدید همتون باید برید واگن آخر!

داستان ازین قرار بود که در وسط راه قطار دو تیکه میشه، یعنی واگن های آخر جدا میشه و میره سمت خاجوراهو و واگنهای دیگه میره چنای! حالا اگه تو نقشه ببینید میفهمید که چنای حدود 2000 کیلومتر جنوب خاجوراهوو!

روی واگنها علاوه بر شماره واگن یک نوشته هست (روی دیوار خارجی واگن وسط) که مبدا و مقصد رو نوشته، ممکنه تو یک قطار دوتا واگن شماره 6 باشه اما یکیش روش نوشته چنای، اونیکی نوشته خاجوراهو!

دخترها هم که حسابی واسه خودشون بند و بساط پهن کرده بودند و تمام در و دیوارو  تشک تخت رو اسپری دور کننده حشره و ضد عفونی کننده زده بودند در عرض 20 ثانیه همرو جمع کردند و پریدیم پایین، بدو بدو رفتیم واگن آخر و موقعی که داشتیم سوار میشدیم قطار آروم آروم شروع به حرکت کرده بود!! یکم نشستیم نفسمون جا اومد بعد صندلیمونو پیدا کردیم، دوتا زن آلمانی هم اونجا بودند واسه اینکه مطمئن بشیم ازشون پرسیدیم شما میرید خاجوراهو؟ وقتی جواب مثبت شنیدیم نفس راحتی کشیدیم! ولی کلی شانس آوردیم که فهمیدیم و دخترها همش از من تشکر میکردند و میگفتند تو مارو نجات دادی وگرنه معلوم نیست ما کجا میرفتیم!! اما باید ازون هندیه که سمج بود و تخت خودشو مثل بقیه ول نکرد و نرفت تشکر کرد!

اتفاقا همون ایستگاه آخرین ایستگاه بود که بیرون ایستگاه قطار دو تکه شد و لکوموتیو ما بعدا بهمون متصل شد و مارو برد به خاجوراهو.

این از ماجراهای قطار!

ساعت 6:30 صبح رسیدم خاجوراهو، ایستگاه قطار خاجوراهو حدود 8 کیلومتر از شهر فاصله داره ولی همیشه تعدادی توک توک و تاکسی منتظر مسافران و توریستهاست، با دخترها سوار یک توک توک شدیم تا پول کرایه تقسیم بشه. وسط راه ماری گفت اون زن و شوهر فرانسوی که همراه ما بودندچی شدند؟ توی واگن ما که نبودند و توی خاجوراهو هم پیاده نشدند!! پس احتمال زیاد بندگاه خدا الان در راه چنای هستند و مثل ما خوش شانس نبودند!

دخترها از قبل یک هتل رزرو کرده بودند و رفتند اونجا و من هم وسط شهر (بهتره بگم روستا) پیاده شدم و دنبال یک مسافر خونه ارزونتر گشتم، چون صبح خیلی زود بود و خیلی از مسافرخونه ها درشون بسته بود بین چند تایی که باز بود یکی رو انتخاب کردم چون واقعا خابم میومد و نمیخواستم تا ساعت 9 و 10 که اونها باز میکنند صبر کنم.

اتاق نسبتا تمیز و خوبی رو گرفتم با 500 روپیه یعنی 8دلار، رفتم و تا ساعت 10 خوابیدم.

حالا بذارید یکم در مورد خاجوراهو بگم!

تو هند به هرکی بگی خاجوراهو! جواب میده کاماسوترا!

حالا این یعنی چه؟ از اینجا به بعد داستان یکم بالای 18 سال میشه و خواهش میکنم که کوچولوهای عزیز نخونند و برند بخوابند! (سینا آقا ترو میگما!!)

کاماسوترا در زبان سانسکریت (که زبان قدیم رایج در هند بوده) یعنی رابطه جنسی! حالا چه ربطی داره؟ خاجوراهو 3 مجموعه معبد بسیار قدیمی داره که روی در و دیوار اون پر از مجسمه های مختلف در این مورد برای انسان و حیوان و ... است.

از خدایان تا سربازان و حیوانات و گاهی انسان و حیوان و ...

معابد که بیشترتون حدود 1000 سال قبل ساخته شده، بنابر اطلاعات لونلی پلنت بهترین نمونه از هنر مجسمه سازی در هند قدیم هستند. در معابد اصلی که امروز اونها به گروه غربی معابد معروف هستند چندین ردیف مجسمه های 30 سانتی متری تا 2 متری کل دیواره معبد رو میسازه، کار و زندگی روزمره و جنگ و عشق و افسانه ها و خدایان عناصر اصلی مجسمه های معابر خاجوراهو هستند. اما به دلیل خاصی (که من نمیدونم چیه) توی این معابد به کاماسوترا توجه ویژه ای شده، جوری که در 3-4 تا از معابد عنصر اصلی کاماسوترا است.

معابد در اصل 85 تا بوده، اما متاسفانه مسلمانان محترم در ادامه تخریبهای خود در تمام دنیا! من جمله در ایران! تقریبا همه معابد رو تخریب کردند! از 85 معبد اون زمان که گفته میشه بعضی از اونها بسیار بزرگتر و باشکوهتر از اینهایی بوده که در حال حاضر وجود دارند فقط 25 تا باقی مونده و ازون 25 تا فقط 3-4 تاش از دست مسلمانان سالم باقی مونده (شایدم اینها رو ندیدند)  و در بیشتر اونها همه مجسمه ها تا اونجا که در دسترس بوده تخریب شده! بیشتر مجسمه ها سر نداره و چون در تمام مجسمه ها خدایان برهنه هستند اعضای بدن اونها تخریب شده! خوشبختانه این معابد خیلی بزرگ و با شکوه بوده و تعداد زیادی از مجسمه ها در ارتفاعی قرار داره که دسترسی به اون تقریبا غیر ممکنه! در بعضی معبد مجسمه های سالم در ارتفاع 10 متر و حتی بالاتر دیده میشه!

داخل معابد هم از هنر بی نظیر مجسمه سازی بی نصیب نمونده، در داخل معابد یک معبد کوچیکتر دیگه وجود داره که دور تادور اون هم پر از مجسمه های تقریبا یک متری زن و مرد در حالتهای مختلف است. و در داخل معبد کوچیک داخلی یک مجسمه بزرگتر از یکی از خدایان معروف، شیوا، کریشنا، پراواتی، گانش یا هانومان قرار داره.

شروع دیدن معابد رو از بهترین اونها یعنی گروه غربی شروع کردم، این تنها گروه از معابد هستند که برای دیدن اونها باید ورودیه داد و دوردیه هم 250 روپیه است یعنی 4 دلار.

معابد یک پلکان ورودی داره که شمارو به ایوان اصلی میبره که دور تا دور معبد میشه قدم زد، پلکان دیگری شمارو به داخل لایه اولیه داخل معبد میبره، جلوی این پلکان در همه معابد باید کفشها و جورابهارو  از پا در آورد و همونجا رها کرد (اجازه ندارید کفش رو دستتون بگیرید و داخل ببرید). واقعا وقتی اینهمه مجسمه زیبارو دیدم که به این شکل اعجاب انگیز طبیعی ساخته شده واقعا به این نتیجه رسیدم هنر مجسمه سازی فلورانس که در زمان خودش معروف بوده و الان به عنوان پایتخت مجسمه سازی مشهوره در مقابل هنر این مرد ناچیزه! این مردم 400 تا 500 سال قبل از اونها چنین مجسمه هایی ساخته اند و نه یکی و نه دوتا، صدها و هزاران عدد فقط در یک معبد!

سنگی در اطراف یکی از این معابد در مجموعه غربی کشف شده که نشون میده ساخت معبد 25 سال طول کشیده!

25 سال هنر بی نظیر با تیشه و نیزه سربازان اسلام در چند ساعت تخریب شده!

بیشتر از این نمیگم نکنه که وبلاگم فیلتر بشه!! عکسها نشون دهنده اوج هنر هستند.

علاوه بر معابد اصلی معابد کوچک و بزرگ دیگه ای هم اطراف مجموعه وجود داره که در اون مجسمه های بی نظیر گاو و شیر و میمون و اژدها و ... قرار داره.

در مجموعه غربی در مجموع فکر میکنم 12 عدد معبد وجود داره که 5 تای اون بسیار بزرگ و با شکوه هستند.

فکر کنم واسه گزارش اول خاجوراهو کافی باشه

ادامه سفرنامه خاجوراهو در روزهای دیگه!

محل خواب من  خانه آلکس


من و آلکس و آنکل

ایستگاه قطار واراناسی

من و ماری و سلین

ورودی معبد محلی

داخل معبد مردم در حال مراسم مذهبی

ستون مقدس؟

ورودی معابد اصلی

دریاچه مقدس (پخرا)

چ

داخل معبد

ادامه سفر نامه به زودی!

   + مرتضی اردبیلی ; ۳:۳۳ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/۱٢/٢٤
comment نظرات ()