در سفر... مثل باد

سفر .... مرا از تو، به هیچ‌کجا نمی‌بَرَد

خاجوراهو قسمت دوم

سلام به دوستان همراه و همسفر من

الان که این گزارش (همچنین گزارش قبل ) رو مینوسیم داخل قطار هستم و سعی میکنم توی تکون تکونهای قطار بدون غلط تایپ کنم. خاجوراهو رو به مقصد دهلی نو ترک کردم و میخام سفر نامه داغ داغ خاجوراهو رو همین الان تکمیل کنم.

تا اونجا براتون گفتم که مجموعه غربی معابد و هنر بی نظیر مجسمه سازی هند 1000 سال قبل رو دیدم. پس از ترک معابد برای صرف نهار وارد روستای جدید خاجوراهو شدم.

روستای قدیمی خاجوراهو 3 کیلومتری با روستای جدید و مرکز توریستی خاجوراهو فاصله داره و میتونید یک دوچرخه کرایه کنید و به اونجا هم سری بزنید (همچنین دیگر معابد شرقی و جنوبی رو ببینید). اما رستورانهای خوب و هتلها همه در روستای جدید قرار داره. یعد از ترک معابد غربی برای هماهنگی بلیط برگشتم به دهلی رفتم به ایستگاه اتوبوس خاجوراهو که در اون یک دفتر رزرو قطار هم وجود داره. اما متاسفانه اونها تا ساعت 4 کار میکنند و من کمی دیر رسیدم برای اینکه بیشتر از این دیر نشه به یک کافی نت رفتم و همونجا یک بلیط برای دهلی رزرو کردم. تنها بلیط در دسترس نوع 3 ای سی بود که گرونتر از بقیه بود (1000 روپیه حدود 18 دلار) اما تجربه شب قبل قطار باعث شد که تن به این قیمت بالا بدم و بلیط رو بخرم. (الان نزدیک جشن هولی هست که همه هندی ها میخواند به خونه و خانواده خوشون برسند برای شرکت در هولی واسه همین قطارها خیلی شلوغتر از حالت عادی هستند)

خیالم که از بلیط راحت شد تصمیم گرفتم تنی صفا بدم و یک سر برم به مرکز ماساژ آیورودا (طب سنتی هند) که در لونلی پلنت خیلی تعریفشو کرده بود که هم ارزونه هم با کیفیت.

خیلی نزدیک مسافر خونه من بود و رفتم اونجا، همونطور که در لونلی پلنت نوشته بود پیرمرد صاحب اونجا خیلی مهمان نواز و خوش مشرب بود و منو به چایی دعوت کرد و یک جورایی نمک گیرم کرد. همش میخندید و با اون لباسهای سفیدی که پوشیده بود میون اونهمه هندی سیاه و نه چندان تمیز واقعا میدرخشید. یک زونکن آورد پر از دست نوشته های توریستهایی که برای ماساژ و درمان بیماریهای خود به اونجا اومده بودند. خلاصه به من یک ماساژ رو پیشنهاد داد و قبول کرد با من نصف قیمت حساب کنه!

ماده اصلی مورد استفاده در این ماساژ روغن آیورودیک هست که 80 نوع روغن عطری اون در هند موجوده و اونها با مخلوط کردن تعدادی از اونها از اون استفاده میکنند. طبقه بالای مرکز اتاقهای ماساژ بود. ماساژ حدود 1 ساعت طول کشید.

با بدنی شادابتر تر و سرحال تر و البته چرب چرب!! راهی مرکز فرهنگی خاجوراهو شدم. هرشب در این مرکز مراسم فرهنگی و سنتی هند که شامل رقص هندی هم میشه برگزار میشه که از چند نفر شنیده بودم ارزش دیدن داره!

پیاده که به اون سمت میرفتم یک پسر 14-15 ساله هندی که نسبتا خوب انگلیسی حرف میزد با من همراه شد. اسمش راجو بود و با خونوادش در دهکده قدیمی زندگی میکرد و راهو به من نشون داد.

راستش مراسم رو زیاد دوست نداشتم، زیاد که نه، اصلا دوست نداشتم، جالب نبود و توصیه هم نمیکنم کسی بره ببینه، موسیقی های ضبط شده معروف هندی پخش میشد و تعدادی مرد و زن مثل بازیگران فیلمهای هندی لب میزدند و ساز به دست میگرفتند و ادای ساز زدن در میاوردند و میرقصدند! البته بگم من کلا فیلم هندی هم دوست ندارم! اگه شما دوست دارید شاید این مراسم رو هم دوست داشته باشید.

رقصهای تمام هند، شمال جنوب و شرق و غرب در این مجموعه اجرا شد.

از مراسم که بیرون اومدم دیدم راجو هنوز اونجاست و منتظر من مونده! باهم به شهر برگشتیم و تمام طول راه حرف زدیم اون از خانوادش گفت و از خودش و قرار شد فردا به من بقیه معابد و مجموعه معابد شرقی و جنوبی رو نشون بده.

صبح زود یک دوچرخه به قیمت 50 روپیه اجاره کردم (1 دلار) و باهم به سمت روستای قدیمی حرکت کردیم. بعد از گذشتن از روستا به معبد شرقی رسیدیم که دوتا از اونها بهتر از بقیه مونده بود. در کنار چاهی که در کنار یکی از معابد بود زنان هندی داشتند رخت میشستند و تعداد دیگری از زنان داشتند حمام میکردند. اما با لباس!

بعد راجو منو به داخل روستای قدیمی برد. اونجا دوچرخه رو جای پارک کردیم و پیاده کوچه پس کوچه های رنگارنگ و باریک روستا رو پشت سر گذاشتیم. دورتادور بعضی خانه ها رنگ آبی و سفیدی زمین رو پوشونده بود که راجو بهم گفت اینها برای دور کردن حشرات از خونه است. خانه ای هم بود که در و دیوار اون پر از نقاشی ها و نوشته های شاد رنگ و وارنگ بود که راجو بهم گفت در این خونه عروسی بوده و این خونه زن و شوهر جوانه و مردم دیوار خونه رو براشون نقاشی کردند. بعد به مدرسه رفتیم که به گفته مسئول مدرسه 300 تا دانش آموز دبستانی داشت و متاسفانه بودجه ای که دولت بهشون میده خیلی کم بوده و بیشتر معلمها از اونجا رفتند! حالا مدرسه مونده و چند تا دانش آموز با سواد تر که دبستان رو تموم کردندو به صورت داوطلب به بقیه دانش آموزان درس میدند! بعد راجو منو به مغازه یکی از اهالی روستا برد و اونجا چند تا شیء تزیینی خریدم وراجو برام تخفیف خوبی گرفت!

بعد برای صرف چای به خانه راجو دعوت شدم. جایی که اون و پدر و مادر و مادریزرگ و سه خواهر و یک برادر راجو زندگی میکردند. برادر کوچکتر راجو بیمار بود بسیار ضعیف! زمانی که به اونجا رفتم مادر راجو اونو توی حیاط زیر آفتاب خابونده بود ولی انقدر لاغر بود که اگر هم سالم بود بعدی میدونم میتونست راه بره، راجو میگفتم برادرم فقط میخوابه!

زمانی که مادر راجو برامون چایی درست میکرد راجو به من آلبومهای عکسشو نشون داد. توی اون آلبومها انواع عکسها بود، از عکس عروسی پدر و مادرش تا عکسهای راجو با چند نفر توریست خارجی دیگه.

راجو برام تعریف کرد که اونها وضعشون خوب بوده، و پدرش کشاورزی میکرد و علاوه بر خونه یک زمین کشاورزی داشتند و یک خانه در کنار زمین کشاورزی، تا اینکه پدر به الکل معتاد میشه و همه چیز رو خرج الکل میکنه، اول خانه کنار زمین کشاورزی و بعد زمین کشاورزی و بعد نصف خونه خودشو (همه اینها رو به من نشون داد) تا اینکه مادر راجو پدرشونو ترک میده و پدرش هم دوباره مشغول به کار میشه، البته اینبار روی زمین مردم و نه زمین خودش!

زمانی هم که ما به خانه خانواده راجو رسیدیم مادرش مشغول بالا بردن کیسه های شن و سیمان برای بنایی خانه بقلی بود، کاری که در هند خیلی زنها انجام میدند ولی واقعا برای یک زن سخته.

بعد از صرف چای شیر خوشمزه ای که مادر راجو برامون آورد منزلشون رو ترک کردیم و به سمت معبد جنوبی رفتیم که شامل یک معبد جدید و دو معبد قدیمی بود.

در معبد جدید (که فکر کنم 500 سالی عمر داشت) یک مجسمه مرد ایستاده وجود داشت به ارتفاع حدود 5 متر. توی این معبد بود که من با مذهب جدید آشنا شدم به اسم جینیسم (Jainism) اعتقاد این مذهب بر اینه که انسان با خودسازی و مدیتیشن میتونه انقدر روحش رو قوی کنه که تبدیل به خدا بشه! واسه همین گوشه و کنار این معبد پر بود از بت های یا همون مجسمه های انسان ( و تقریبا همشون هم مرد بودند) و روی دیوار هم عکسهای خدایان جدیدشون که همون مرتاض ها بودند چسبانده شده بود. (همه هم برهنه کامل!!)در گوشه ای از معبد زنی روبروی یکی از مجسمه ها نشسته بود و دعا میکرد و با تصبیهی که در دست داشت همش ذکر میگفت.

تکه هایی از مطلبی که در مورد این دین پیدا کردم در زیر میآرم:

آیین جین (जैन)، یکی از مذاهب نشأت گرفته در هند در قرون ۵ تا ۷ قبل از میلاد می‌باشد. آیین جین هدفش را فراهم کردن مسیری به سمت پاکسازی روحانی و رستگاری معرفی می‌کند که بر اساس اعتقادات این آیین این پاکسازی از طریق زندگی بر پایه سنت اهیمسا (پرهیز از آزار هرگونه جاندار) قابل دستیابی است. در واقع کلمه جین (जैन) از لغتی در زبان سانسکریت می‌آید که به معنی فتح کردن می‌باشد. این اشاره‌ای به جنگی درونی بر علیه نفسانیات، شهوات و حواس بدنی که راهبان آیین جین اعتقاد داشتند آنها را به دانستن همه چیز، و پاکسازی روح یا رستگاری میرساند، می‌باشد. آیین جین بهمراه هندوئیسم و آئین بودایی تنها مذاهب زنده هند باستان می‌باشند. آیین جین در سیر تکاملی اش بصورت تدریجی به فرهنگی مبدل شده و نقش عمده‌ای در توسعه فلسفه و منطق، هنر و معماری، ریاضی و نجوم، و ادبیات هندی داشته‌است. آیین جین مفاهیم مشترک زیادی با هندوئیسم و آئین بودایی دارد که ناشی از پیش زمینه فرهنگی و زبانی مشترک آنها می‌باشد. مورخین در گذشته عموماً به آیین جین به عنوان شاخه‌ای از هندوئیسم یا بدعتی در آئین بودایی می‌نگریستند ولی مقبولیت این دیدگاه‌ها امروزه از بین رفته چنانچه به نقل از دانشنامه بریتانیکا آیین جین باید به عنوان پدیده‌ای مستقل نگریسته شود که بخشی جدایی ناپذیر از سنن و اعتقادات رایج در آسیای جنوبی را تشکیل می‌داده‌است.

جین‌ها پوشیدن لباس را حرام می‌دانند و معتقدند مهاویرا در حال ریاضت و ترک تعلقات نفسانی، پس از مشاهده تعلق خاطر خود به حیا، همه لباسهای خود را بیرون آورد و تا آخر عمر برهنه به سر برد.

در حدود سال ۷۹ قبل از میلاد، میان پیروان این مذهب در مورد حدود برهنگی اختلاف و دودستگی پدید آمد:

  • فرقه آسمان‌جامگان (amhbra - Dig) هیچ لباسی را نپذیرفتند
  • فرقه سفیدجامگان (Svetambara) گفتند استفاده از اندکی پارچه جایز است

گاندی رهبر انقلاب هندوستان تحت تأثیر این آئین لباسهای دوخته ایام جوانی را کنار نهاد و تنها از مقداری پارچه سفید استفاده می‌کرد.

آیین جین تنها آیینی است که در آن از راهبه تا مردم عادی همه باید گیاه‌خوار باشند و از خوردن جانداران پرهیز کنند. حتی برخی از آنان از خوردن سیب‌زمینی و بسیاری از گیاهان زمینی خودداری می‌کنند، چراکه باور دارند روی سیب‌زمینی میکروارگانیسم‌هایی غیر قابل دیدن، وجود دارند که با خوردن سیب‌زمینی آن‌ها نیز از بین می‌روند.

هم اکنون حدود ۲ میلیون پیرو آیین جین در هندوستان وجود دارد و درپاکستان نیز در حدود سیصد هزار نفر، و جمعیّت جهانی جاینها در حدود چهار میلیون نفر برآورد شده‌است. که لباس کامل به تن می‌کنند و به جای گدایی سرگرم تجارت هستند و وضع اقتصادی خوبی دارند. آنان آیین خود را نوسازی کرده‌اند و تنها قدیسان و اندکی از ایشان در زندگی به روشهای عجیب باستان روی می‌آورند.

پشت معبد جیینسم یک معبد دیگه وجود داشت مشابه معابد غربی، قدیمی تر و کمی تخریب شده. پس از دیدن اون معابد به همراه راجو به یک رستوران محلی رفتیم و شاهی پنیر خوشمزه ای خوردیم و من برای جمع کردن وسایلم به مسافرخانه برگشتم چون بلیطم برای ساعت 6 بعد از ظهر بود. راجو و دوستش منو به ایستگاه قطار رسوندند و بعد از خداحافظی منتظر قطار شدم.

قطار که وارد ایستگاه شد طبق معمول مردم هجوم بردند به سمت واگنهای درجه 3 و واگنهای خواب، از در و پنجره و دیوار مردم سعی میکردند وارد قطار بشند تا سریعتر جایی رو برای خودشون اشغال کنند.

واگن من چون واگن گرونتری بری خلوت تر بود و الان که مینویسم فقط یک مرد هندی روبروی من روی تخت خوابیده و با موبایلش آهنگ هندی با صدای یک زن که انگار داره همش جیغ میزنه پخش میکنه و با این آهنگ ریلکس کرده لابد!!

چند دقیقه دیگه اگه ادامه بده مغزم سوراخ میشه!!

 

مرتضی 12 مارچ 2014

 

مراسم رقص محلی

یکی از معابد شرقی

گل های هدیه داده شده به خدای معبد :)

یک عتیقه فروشی محلی

این رنگ آبی دور خانه ها برای دور کردن حشرات بود

زن در حال تجدید لایه دور کننده حشرات منزل خود

درخت بودا!

مدرسه روستای قدیم خاجوراهو

منزل عروس و داماد :)

راجو داخل منزلشون آلبومهای عکسشو نشون میداد

من پشت دوچرخه :)

عکسهای معبد جینیسم

معبد پشتی معبد جینیسم

یک جغد کوچک!

در راه ایستگاه راه آهن

داخل ایستگاه

مردم برای رسیدن به واگن خودشون عجله داشتند!

خداحافظ خاجوراهو

   + مرتضی اردبیلی ; ۱٠:۱٧ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٢/۱٢/٢٦
comment نظرات ()