در سفر... مثل باد

سفر .... مرا از تو، به هیچ‌کجا نمی‌بَرَد

روز سوم هرات ارگ

شنبه 27 اسفند 90

 هرات

صبح ساعت 7 و نیم با صدای مرتضی بیدار شدم که باید 8 سر کار باشند. صبحانه  رو به اتفاق خوردیم. راستی یادم رفت بگم نون های هرات خیلی خوشمزس و یک طعم خوبی داره. ساعت 8 صبح هرات خیلی شلوغ بود. قرار بود بریم دفتر شرف الدین که اونجا اینترنت داریم. با حامد جان رفتم و بلیط اتوبوس گرفتم برای کابل. ساعت حرکت 1 ونیم شب چون میخوان از جاده قندهار به کابل که خطرناکه روز رد بشند. تعاونی احمد شاه بابا ابدالی معتبر ترین تعوانی بود که مال داداش کارزای هست. امروز همه بهمون گفتن که با هواپیما برید. بابای مرتضی و شرف الدینو برادرش و ... برادر شرف الدین به اسم گلبالدین توی موبایلش عکس دوستشو نشون داد که طالبان کشته بودندش بالاخره حسابی ته دلمون خالی شد.

بعد با حامد رفتیم مقبره گوهرشاد بیگم همون که مسجد گوهرشاد به اسمشه . آرامگاه قشنگی بود . باصفا و خلوت.

بعد با شرف الدین و حسین سه تایی با سکل (موتور سیکلت) رفتیم به ارگ. سربازه اول راه نمیداد اما شرف الدین یک تماس جادویی گرفت و بهمون 40 دقیقه وقت دادند که ارگ رو ببینیم همینقدر بگم که اگه هرات بری و ارگ رو نبینی انگار هرات نرفتی بی نظیر بود انقدر بزرگ و اعجاب انگیز بود انقدر هم خوب بازسازی کرده بودند. من که خیلی عکس گرفتم. خیلی فضای خاصی داشت از بالای بارو ها و برجک ها مناطق مختلف شهر به خوبی دیده میشد.

در راه برگشت یک مقدار دیگه افغانی خریدیم راستی اینجا به واحد پولشون یعنی افغانی روپیه هم میگند.

وسایل حمام رو برداشتیم و به حمام عمومی هرات رفتیم البته شرف الدین مارو به بهترین حمام برد که ورودیش 25 روپیه بود. من و حسین چون بلد نبودیم لونگ دور خودمون نگه داریم ترجیه دادیم بریم نمره. شیرهای حمام عین شیر سماور بود و آب هم ولرم بود و فشاری هم نداشت اما واسه من که بعد 5 روز آب دیده بودم اونم توی این محیط خاکی نعمتی بود بخدا. اول که رفتم زیر دوش آبی که از روی موهامو بدنم میریخت پایین زرد زرد بود. همین که صابون رو زدم به موهامو داشتم میشستم برق رفت!! حالا من چشام داشت میسوخت و همه جا هم تاریک تاریک بود و افغانها هم داشتند جیغ و داد میکردند. اومدم آب رو باز کنم اما اون شیر سماور که گفتم از جاش در اومد و مهره زیرش پرت شد یجایی حالا آب داشت میزد تو دیوار و منم چشام  میسوخت و کورمال کورمال تو تاریکی دنبال مهره میگشتم رو زمین!! پیداش که نکردم گفتم لابد رفته تو چاه خلاصه با بدبختی کلمو چسبوندم به دیوار و چشامو شستم و منتظز نشستم تا برق اومد یه 15 دقیقه ای طول کشید.

 

بعد حمام شام لذیذ و چای زعفران مشغول جمع کردن وسایل شدیم که انشاالله ساعت 1 شب به سمت کابل حرکت کنیم.

 

   + مرتضی اردبیلی ; ۱٠:٠۳ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۱٢/٢۸
comment نظرات ()